close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق
loading...

بیا تو رمان

قسمت دهم

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت دهم )

مهدی جلالی بازدید : 399 جمعه 05 تير 1394 نظرات ()

 

 

 

احساس کردم یکی داره در گوشم حرفایی رو با صدای خیلی آروم زمزمه میکنه : 

What a coincident _ ( چه تصادفی !) 

سرمو به دور و برم چرخوندم . همون پسری بود که دم در دانشگاه باهاش برخورد کردم . لبخندی ملیح بهش زدم . دوباره گفت : 

Happy too see you again _ ( از دیدن دوبارتون خوشحالم ) 

Also _ ( همچنین ) 

I'm Chris _ ( من کریس هستم ) 

My name is Nazanin too _ ( اسم منم نازنین هستش ) 

Which country did you come here ( از کدوم کشور به اینجا اومدید؟) 

Iran _ ( ایران ) 

Wow . But I  come from Netherland ( ولی من از هلند اومدم ) 

یه دفعه استاد اومد سر کلاس . همه به نشونه احترام بلند شدن . دیگه اون سر و صدا نبود . سکوت فضای کلاس رو فرا گرفت . در حین درس دادن استاد ، نگاه سنگینی روی خودم حس میکردم . سرمو برگردوندم ببینم کیه . 

کریس مثل آدم ندیده ها به من زل زده بود . با دیدن نگاه من لبخند پر مهری زد و سرش رو از روی خجالت پایین انداخت و مشغول نوشتن شد . منم تا دیدم داره خجالت میکشه دیگه نگاش نکردم و به نت برداری ( یادداشت برداری) ادامه دادم. 

یه لحظه دلم هوای بهرامو کرد . دلم برای دیدنش پر می زد . غرق در فکر و خیال شدم . با صدای استاد به خودم اومدم : 

Mrs. Khosravi_  ( خانم خسروی ) 

? Yes master _ ( بله استاد ؟) 

? Where do keep in mind _ ( حواستون کجاست؟) 

Excuse me _ ( ببخشید ) 

Not be repeated _ ( تکرار نشه ) 

Okey master _ ( چشم استاد ) 

 

همه با حالت مسخره آمیزی بهم نگاه میکردن ولی کریس بر عکس همه با محبت و دلسوزانه نگاه میکرد . سرمو انداختم پایین . استاد بعد از هوشیار کردن من رو به تخته وایت برد کرد و گفت : 

All right . Countinue to listen to the lesson _ ( خب . به ادامه درس گوش کنید ) 

 

منم سعی کردم به درس گوش بدم و نت برداری رو شروع کنم . بعد از حدود یک ساعت کلاس تعطیل شد . کلاسورم رو توی کیفم گذاشتم و از کلاس خارج شدم . احساس میکردم یکی داره تعقیبم میکنه و صدای قدماش کم کم  بیش تر و بیش تر می شد . خودش رو بهم روسوند و در گوشم حرف هایی آروم گفت :  

? Where is your residence _ ( خوابگاهتون کجاست ؟) 

? For what _ ( برای چی ؟) 

I wanted if you are alone I come with you _ ( من می خواستم با شما بیام اگه تنهایید ) 

No thanks . I go with my friends _ ( نه ممنون . من با دوستم میرم ) 

درحالی که کریس  داشت حرف میزد آیلین به طرفم اومد و به فارسی گفت : این پسره چیکارت داره ؟ 

_ هیچی بابا . از صبح تا حالا چسبیده به من . انگار دمش به من وصله . 

آیلین خنده ای کرد و رو به کریس گفت : 

Nice to meet you _ ( از دیدنتون از خوشبختم ) 

Also _ ( همچنین ) 

 

آیلین دستشو  انداخت دور کمرم و منو به جلو هل داد . سرمو برگردوندم ببینم کریس رفته یا نه. هنوز داشت به ما نگاه میکرد . نگاه مظلومانش منو خجالت زده میکرد . آخه چرا داره این کار ها رو میکنه؟ قصدش چیه؟ 

_ به چی نگاه میکنی ؟ بیا بریم . 

_ هیچی هیچی .... بریم . 

_ پسره هوش از سرت برده ها . 

_ نه بابا ! از این تعجب کردم که دلیل انجام این کاراش چیه ؟ 

_ مگه چیکار کرده؟ 

_ از موقعی که منو دیده همش زل میزنه به من  . حتی سر کلاس از سنگینی نگاش درسو درست نفهمیدم . 

_ آخه تو دلشو بردی کلک ....،

_ واضح تر حرف بزن . 

_ خب عاشقت شده دیگه . 

از حرفش تعجب کردم . برق از کلم پرید . 

_ الووو چی شدی ؟ 

؟ عشق چی ؟ کشک چی؟ مگه میشه ؟ هنوز یه روز نیست منو دیده . 

_ عاشق شدن دست خود آدم نیست . کار دله . 

_ بیخود کرده ... من بهرام رو با صد تا اون عوض نمی کنم . 

_ اوه اوه ..... ببینم بهرام کیه؟؟؟

دستمو توی جیبم کردم. همین طور که قدم زنان راه می رفتیم بهرام رو بهش معرفی کردم . در حال حرف زدن بودم که موبایلم زنگ خورد . با دیدن شماره بابام زدم تو سرم و گفتم : آخ یادم رفت بهش زنگ بزنم . 

_ الو سلام بابایی . 

_ سلام عزیزم چطوری؟

_ خوبم بابا جون . شما خوبی؟ 

_ اره دختر گلم . صدات رو شنیدم بهتر هم شدم . پس چرا بهم زنگ نزدی؟ منتظرت بودم . 

_ ببخشید بابایی . تا الان سر کلاس بودم . 

_ اشکال نداره . کلاس خوب بود ؟ دانشگات چطوره؟

_ عالیه بابا . 

_ خب خداراشکر  مزاحمت نمیشم . مامانتم داره صدام میکنه . کاری نداری دیگه عزیزم؟

_ نه باباجونم. قوربونت خداحافظ . 

_ خداحافظ .

 

وارد خوابگاه که شدیم خودمو ولو کردم رو تخت . 

_ هووووف .... اینم از روز اول دانشگاه .

 

آیلین در حالی که لباساشو عوض میکرد گفت : چطور بود ؟ 

_ چی چطور بود ؟

_ روز اول دانشگاه دیگه !!!!!

_ اهان . خیلی خووووب بود . 

با نیش خندی گفت : چیه؟ فکر کردی میگم پسره چطور بود ؟ 

لبم رو کج کردم : هه من اصلا به اون فکر نمی کنم .

_ خیله خب . پاشو برو لباساتو در بیار تا من برم یه چیزی برای ناهار درست کنم . 

به حالت نظامی وایسادم و محکم و استوار گفتم : چشم فرمانده . 

اونم خنده ای کرد و سری به نشونه تاسف تکون داد . بعد از رفتنش لباس هامو در آوردم . رو به روی آینه نشستم و شونه به دست شروع کردم به شونه کردن موهام . آروم آروم از بالا تا پایین موهای خوش حالتم رو شونه میکردم . در حین کارم  به فکر فرو رفتم : 

هعععیی چقدر دلم برای ایران تنگ شده . با اینکه فقط یکی دو روزه اومدم . الان معنای غربت و غریبه بودن رو درک میکنم . زندگی کردن و درس خوندن تو یه کشوری که نه کسیو داری نه جایی رو بلدی ..... دوری پدر و مادر . دوری از عشقت ... دوری از دوستات . چیکار باید میکردم جز تحمل کردن ؟؟ نمی دونم ! نمی دونم ! 

 

اصن توی دنیای دیگه بودم . متوجه هیچ چیز اطرافم نمی شدم. تو حال خودم بودم که یه دفعه صدای آیلین رو شنیدم که میگفت : نااااااااااازنین . 

چند بار سرمو تکون دادم تا  به خودم بیام . 

_ بله بله ؟ چیزی شده؟ 

_ مردم از نگرانی . فک کردم اتفاقی برات افتاده . چرا هر چی صدات میکنم جواب نمی دی ؟ 

_ آخ ببخشید ... متوجه نشدم . 

_ طوری شده ؟ حالت خوبه؟ 

_ اره بابا . خوبم . چیزی نیست . 

_ ولی من نگرانم . از وقتی که اومدی مدام تو فکر و خیال میری . 

_ نه خوبم ممنون .

آیلین شونه هاشو به نشونه تسلیم بالا انداخت و گفت : بیا ناهار حاضره . 

_ چی داریم ناهار ؟ 

_ یکم سوسیس بود سرخ کردم . 

_ بازم سوسیس؟ 

_ چیز دیگه ای غیر از اون نداشتیم . 

_ پس حتما باید بریم خرید . این طوری نمیشه .

_ باشه حالا بیا ناهارتو بخور . عصری میریم .

_ تو برو من الان میام .

وقتی آیلین رفت از جام بلند شدم . مو هامو بستم و به آشپز خونه رفتم . 

سر ناهار آیلین رو به من گفت : از موقعی که اومدی اینجا با بهرام تماسی داشتی؟

با دست زدم تو پیشونیم و گفتم : ای وای . یادم باشه بعد از ناهار بهش زنگ بزنم . 

بعد از خوردن ناهار و شستن ظرف ها لپ تاپ رو برداشتم و سریع نرم افزار Skype رو باز کردم تا بتونم با بهرام تماس بگیرم ....

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 97
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 754
  • بازدید ماه : 1,955
  • بازدید سال : 24,927
  • بازدید کلی : 135,784