close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق
loading...

بیا تو رمان

قسمت یازدهم

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت یازدهم )

مهدی جلالی بازدید : 463 سه شنبه 09 تير 1394 نظرات ()

 

 

 بعد از خوردن ناهار و شستن ظرف ها لپ تاپ رو برداشتم و سریع نرم افزار Skype رو باز کردم تا بتونم با بهرام تماس بگیرم

_ آخیش حالا خداراشکر آنلاینه ! 

چند لحظه ای منتظر موندم تا جواب بده .،،

_ سلام بهرام جووووونممم . 

_ به به . نازنین خانم . کجایی دختر ؟ چرا زود تر زنگ نزدی ؟ از دلشوره مردم . 

_ ببخشید گرفتار بودم نتونستم . چطوری؟ 

_ خوبم عزیزم . تو خوبی؟‌ 

_ ممنون منم خوبم .

_ چیکارا میکنی ؟ چه خبر؟

_ هیچی سلامتی. خوابگاه گرفتم یه هم اتاقی هم دارم . 

بهرام یه لحظه اخم هاشو کرد تو هم و با حالت نگران گفت : دختره یا پسر ؟؟

_ دختره ... چت شد ؟ چرا قاطی کردی؟

_ فکر کردم پسره .

_ آهان . یعنی می خواستی بگی غیرتی شدی ؟ 

_ اره تو همین مایه ها . 

_ الهی قوربونت بشم که غیرتی میشی . کاری نداری فعلا ؟ 

_ نه قوربونت بشم نفسم . روی ماهتو می بوسم . مواظب خودت باش . 

_ چشم آقا بهرام . خداحافظ .

_ خدانگهدار .

 

تماس رو که قطع کردم آیلین اومد پیشم : با کی داشتی حرف میزدی؟ 

_ با بهرام .

_ چرا به من نگفتی که باهاش حرف بزنم؟

_ یه موقع دیگه که بهش زنگ زدم خبرت میکنم .

_ قل دادی ها .

_ باشه .

 

لپ تاپم رو گذاشتم کنار و هر دو مون خوابیدیم . ساعت حدودا ۶ بود که با صدای آب بلند شدم . آیلین توی حموم بود . کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم . هوا رو به تاریکی بود . همین طور که داشتم لامپ ها رو روشن میکردم آیلین از حموم اومد بیرون . 

_ پس چرا لباس هاتو نپوشیدی ؟ برای خرید دیر میشه ها .

_ تازه از خواب بیدار شدم .  الان حاضر میشم .

_ می خوای به جای خرید بریم شهربازی ؟ 

_ آخه هیچی تو یخچال نداریم .

_ زنگ میزنیم هر چی خواستیم سفارش میدیم برامون میارن . 

 

خیلی دلم می خواست بریم شهر بازی و سوار چرخ و فلک معروفش بشم . برای همین با خوشحالی گفتم : فکر خوبیه بریم .

_ پس برو حاضر شو . 

 

لباسامو که پوشیدم رفتم سراغ آینه . مو هامو بالای سرم بستم . به آرایش کم قانع شدم و از رو به روی آینه بلند شدم . داشتم چکمه ها مو می پوشیدم که آیلین اومد پیشم و گفت : بریم ؟ 

_ بزن بریممم !!! 

با پیشنهاد آیلین تاکسی گرفتیم و رفتیم . از تاکسی که پیاده شدم دهنم باز مونده بود . تا حالا چرخ و فلک به این بزرگی ندیده بودم . چند دقیقه ای تو همین وضع گیر کرده بودم . آیلین دستش رو جلوی چشمام تکون میداد : نازنین .... نازنین .... الوووو کجایی؟ 

_ هااااااان ؟؟ چی ؟ ببخشید حواسم نبود . بریم .

 

با هم به راه افتادیم . چند قدمی بیش تر بر نداشته بودیم که یه دفعه صدای آشنایی به گوشم رسید . 

! What a coincidenc again _ ( چه تصادفی دو باره !!! ) 

سرم رو به سرعت به عقب بر گردوندم . از تعجب شاخ در آورده بودم . این اینجا چیکار میکرد ؟ چرا من هر جا میرم اینم هست؟ نکنه سرنوشت ما رو ..... 

 

?? Mrs Khosravi , Are you ok _ ( خانم خسروی حالتون خوبه ؟؟) 

? What do you do here _ ( شما اینجا چیکار میکنید؟ ) 

I with my friends charlie , come here to have fun _ ( من و دوستم چارلی برای تفریح به اینجا اومدیم ) 

 

اعصابم خورد شده بود . آخه چرا اینا امشب که ما اینجاییم بیان اینجا ؟ اینم شانس منه دیگه !!

بر خلاف میل باتنیم رو کردم بهش و گفتم : 

. . Ok , happy too meet you .Ayline let's go _ ( از دیدنتون خوشحالم . آیلین بیا بریم) 

? Wait. Can we come with youn_ ( صبر کنید . ما هم می تونیم با شما بیایم؟ ) 

تا اومدم جوابش رو بدم آیلین چشمکی به من زد و سریع گفت : 

Yes.Sure _ ( بله حتما ) 

 

با عصبانیت به آیلین نگاه میکردم . آیلین که چهره من رو دیده بود گفت : یه شبه دیگه . اشکال نداره بذار دلشون خوش باشه . 

سعی میکردم خودم رو کنترل کنم . نفس عمیقی کشیدم و به راه افتادم تا بهشون برسم . 

کریس پول همه رو حساب کرد ( پول چرخ و فلک ) با این کارش می خواست بگه لوتیه. هه ....

سوار شدیم . من اونقدر شیفته چرخ و فلک شده بودم که متوجه هیچ چیز دیگه ای نمی شدم . که یه دفعه حس کردم آیلین کنارم نیست و به جاش کریس نشسته . می دونستم کار آیلینه . اون به کریس گفته بشینه کنارم. با این حال تحمل کردم و به روی خودم نیوردم . ولی با نگاه به آیلین فهموندم که کارش خیلی اشتباه بوده . به حرف اومدم : 

Here is evident every where is the city _  ( همه جای شهر از اینجا معلومه )

کریس :  Yes ,That is to say London Eye Ferris _ ( بله . برای همینه که به این چرخ و فلک میگن چشم لندن )

It is verry beautiful _ ( خیلی خوشگله )

 

بعد از پیاده شدن از چرخ و فلک کریس رو به همه کرد و گفت : 

? A restaurant is nearby . Agree to go there and eat dinner _ (یه رستوران همین نزدیکی ها هست . موافقید بریم شام بخوریم ؟ ) 

 

آیلین : نازنین نظرت چیه ؟ بریم ؟ 

_ خیلی از این پسره خوشم میاد اون وقت باهاش بیام رستوران ؟

کریس که از قیافم فهمیده بود مایل به اومدن نیستم با حالت مظلومانه ای گفت : 

please accept my request _ ( لطفا قبول کنید )

 

در حالی که شونه هامو بالا می انداختم گفتم : ok 

کریس : Thanks ( ممنون ) 

در حین راه کریس سعی میکرد خودش رو بهم نزدیک تر کنه ولی من بغل آیلین جم نمی خوردم . اون هم لجبازی میکرد و به تلاشش ادامه می داد . هفت هشت دقیقه ای توی راه بودیم که بالاخره رسیدیم . وقتی وارد شدیم دست آیلین رو گرفتم و کنار خودم نشوندمش تا دیگه کریس نتونه بشینه کنارم . زود تر از همه غذام رو تموم کردم . خیلی خسته بودم . خواب داشت بهم غلبه میکرد . به ناچار سرم رو روی میز گذاشتم و از خستگی بیهوش شدم . ( خوابم برد ) .....

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 12
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 116
  • بازدید ماه : 2,143
  • بازدید سال : 2,143
  • بازدید کلی : 139,534