close
تبلیغات در اینترنت
رمان عشق ممنوع 2
loading...

بیا تو رمان

   نویسنده : کار گروهی کاربران انجمن نودهشتیا خلاصه داستان : زندگیِ عدنان زیاگیل تغییر کرده حالا بعدِ سه ماه داستان این بار با حاملگیِ نهال شروع میشه. اما بازم برمیگرده… کسی که مسببِ همه چیز بود. حالا چی میشه؟ آیا بازم خانواده ی زیاگیل محکوم به اینن که زندگیشون دوباره نابود بشه؟             دانلود رمان            قسمتی از متن رمان : فصلِ اول: ترکیه_استانبولنفس هاشو تند تر کرد و برگه رو توی دستش مچاله کرد، شاید…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان عشق ممنوع ۲

مهدی جلالی بازدید : 262 چهارشنبه 17 تير 1394 نظرات ()

 

 نویسنده : کار گروهی کاربران انجمن نودهشتیا

خلاصه داستان :

زندگیِ عدنان زیاگیل تغییر کرده حالا بعدِ سه ماه داستان این بار با حاملگیِ نهال شروع میشه. اما بازم برمیگرده… کسی که مسببِ همه چیز بود. حالا چی میشه؟ آیا بازم خانواده ی زیاگیل محکوم به اینن که زندگیشون دوباره نابود بشه؟

 

 

 

 

 

 

دانلود رمان 

 

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

فصلِ اول: ترکیه_استانبول
نفس هاشو تند تر کرد و برگه رو توی دستش مچاله کرد، شاید همه چیز تموم شده بود اما این برگه نشونه ی شروعِ تمومِ ماجرا ها بود… اون حامله بود اونم بچه ی کی مهند؟ همون کسی که مسبب همه ی این کار ها بود… مسبب تمام بدبختیه خانواده اش. حتی مسبب مرگِ بشیر. تنها چیزی که میدونست این بود. که این بچه رو نمیخواست. بچه ای که خونِ مهند تو بدنش باشه رو نمیخواست.
به سمتِ ماشینِ پارک شده اش رفت و سوارش شد تازه وقتی که ماشین و روشن کرد به گریه افتاد. فایده ای هم نداشت حتی اگه بچه میموند با این همه قرصی که روزانه نهال در حلقش میکرد چه قدر امکانِ سالم موندنش بود؟
مهم تر از همه پدرش چی؟ عدنان اون حتی از رابطه ی میونِ دخترش و مهند خبر نداشت. این میتونست آخرین ضربه به اون باشه.
به سمتِ خونه ی جدیدشون رفت همون خونه ای که پدرش و لمیس خانوم منتظرِ این بودن که دلیلِ حالش را بدانن.
همین که جلوی در نگه داشت جمیله رو توی باغ دید برایش بوق زد تا در و باز کند. به حرکتِ سریعِ او نگاه کرد که به سمتِ در میدوید. همانقدری که اون افسرده بود جمیله هم بود به خاطرِ مرگِ بشیر. نهال با به یاد آوریِ بشیر آهی کشید و ماشین و به داخل هدایت کرد.
پیاده شد و به سمتِ جمیله گفت: ممنونم جمیله.
جمیله لبخندی محزون زد و گفت: الان راننده رو صدا میکنم.
نهال بی حواس برایش سر تکون داد و به سمتِ ساختمون رفت. نمیخواست با کسی مواجه شود مخصوصا این که هر کسی که او را میدید متوجه میشد که گریه کرده.
به سرعتِ به سمتِ اتاقش توی طبقه ی دوم رفت و در و بست. خودشو سر داد روی زمین با خودش تکرار کرد: چرا؟
نا خودآگاه دستش و روی شکمش گذاشت تا موجودِ کوچکی رو که باهاش هم زیست شده بود رو حس کنه.
صدای در باعث شد خودشو بیشتر به در بچسبونه صدای لمیس خانوم توی گوشش پیچید: نهال دختر در و باز کن.
نهال صدای از خودش در نیورد میترسید با اولین حرف دوباره اشکاش سرازیر شن.
لمیس: نهال…
نهال: تنهام بذار مادمازل.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 100
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 757
  • بازدید ماه : 1,958
  • بازدید سال : 24,930
  • بازدید کلی : 135,787