close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان فقط به خاطر پدر
loading...

بیا تو رمان

    نویسنده : parya a کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان : در مورد دختریه و میفهمه مادری که هفده سال فکر میکرده مرده، زندس و دور از اونا زندگی میکنه و در مورد خانواده ی مادرش کنجکاو میشه و به دنبال اونا میره ولی در این راه مشکلات زیادی رو برای خودت و پدرش به وجود میاره.از اون طرف در مورد مردیه که در گذشته اشتباهات زیادی انجام داده.در مورد یه پدره.           دانلود رمان        قسمتی از متن رمان : به لبش زاویه داد و با پوزخندی به چشمان…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان فقط به خاطر پدر

مهدی جلالی بازدید : 136 چهارشنبه 17 تير 1394 نظرات ()

 

 

نویسنده : parya a کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه داستان :

در مورد دختریه و میفهمه مادری که هفده سال فکر میکرده مرده، زندس و دور از اونا زندگی میکنه و در مورد خانواده ی مادرش کنجکاو میشه و به دنبال اونا میره ولی در این راه مشکلات زیادی رو برای خودت و پدرش به وجود میاره.
از اون طرف در مورد مردیه که در گذشته اشتباهات زیادی انجام داده.در مورد یه پدره.

 

 

 

 

 

دانلود رمان 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

به لبش زاویه داد و با پوزخندی به چشمان قهوه ای رنگ پیرمرد که رگه هایی از قرمزی با آن مخلوط شده بود،خیره شد.خونسردی از چهره اش میبارید و این موضوع باعث عصبی شدن بیشتر طرف مقابلش میشد.از عصبانیت تند نفس میکشید که این باعث خوشحالی بیشتر دختر شد.به لبهایش زاویه ی بیشتری داد.سرش را تکان داد.ابروهایش را بالا انداخت.
_میشنوم.
پیرمرد با چهره ای قرمز شده از حرص و عصبانیت نگاهش کرد.سعی کرد بلندی صدایش را کنترل کند.
_چی رو میخوای ثابت کنی با این کارات؟فکر میکنی از پس من بر میای بچه؟برو رد کارت.برو و دست از سرمون بردار.
پوزخند دخترک پر رنگ تر شد.واقعا فکر میکرد به همین راحتی میرود؟کور خوانده بود پیرمرد.
_برم؟کجا برم جناب مجد بزرگ؟تازه اومدم.در ضمن.خودتون به من گفتین که بیام.اینه رسم مهمون نوازی؟البته جای دلگیری وجود نداره.سنتون زیاد شده.وقتی برای این کاراتون نمونده.من میبخشم.به دل نمیگیرم.
چشمانش از عصبانیت گشاد شد.این دیگر خارج از تحملش بود.دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.این دخترک در موردش چه فکر کرده بود؟فکر کرده بود به خاطر سن زیادش احمق هم شده که این حرف ها را به او میزد؟از او نمیترسید؟برای مجد بزرگ این موضوع گران تمام میشد.کل شهر جلوی او خم و راست میشدند آن وقت این دخترک…
تازه داشت به شباهت پدر و دختر به هم پی میبرد.واقعا شبیه هم بودند.هر دو قد و سرکش.البته با مقایسه ی این دختر و پدرش به این نتیجه رسید که ادب و احترام پارسا کجا و ادب و احترام این دختر کجا.در دل برای لحظه ای،فقط لحظه ای پارسا را تحسین کرد.او با پارسا چه کار ها که نکرده بود ولی پارسا…

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 24
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 128
  • بازدید ماه : 2,155
  • بازدید سال : 2,155
  • بازدید کلی : 139,546