close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق
loading...

بیا تو رمان

    زود تر از همه غذام رو تموم کردم . خیلی خسته بودم . خواب داشت بهم غلبه میکرد . به ناچار سرم رو روی میز گذاشتم و از خستگی بیهوش شدم . ( خوابم برد ) .... چقدر احساس راحتی میکردم . چه جای گرم و خوبی !!ولی چرا اینقدر جا تنگه و کوچیکه؟ بوی عطر آشنایی به مشامم رسید ‌ .به آرومی چشمام رو باز کردم. از تعجب چشمام گرد شده بود . من تو بغل اون چیکار میکردم؟ سریع خودم رو از لابه لای دستاش کشیدم بیرون. زبونم بند اومده بود ‌ چند ثانیه ای تو چشمای کریس با عصبانیت خیره شدم ‌ _ Something…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت دوازدهم )

مهدی جلالی بازدید : 587 چهارشنبه 21 مرداد 1394 نظرات ()

 

 

زود تر از همه غذام رو تموم کردم . خیلی خسته بودم . خواب داشت بهم غلبه میکرد . به ناچار سرم رو روی میز گذاشتم و از خستگی بیهوش شدم . ( خوابم برد ) ....

چقدر احساس راحتی میکردم . چه جای گرم و خوبی !!ولی چرا اینقدر جا تنگه و کوچیکه؟ بوی عطر آشنایی به مشامم رسید ‌ .به آرومی چشمام رو باز کردم. از تعجب چشمام گرد شده بود . من تو بغل اون چیکار میکردم؟ سریع خودم رو از لابه لای دستاش کشیدم بیرون. زبونم بند اومده بود ‌ چند ثانیه ای تو چشمای کریس با عصبانیت خیره شدم ‌

_ Something wrong? ( اتفاقی افتاده؟ )

_ چرا منو بغل کردی؟

 _دیدم شما خواب بودید تا اینجا بغلتون کردم که بد خواب نشید

 آیلین: نازنین سخت نگیر . بنده خدا که کاری نکرده .

 بازوش رو محکم گرفتم و به طرف خودم هلش دادم‌. تند تند راه می رفتم و سریع ازشون دور میشدم.

 _یکم یواش تر . دستم شکست . چته؟

 _ تو چرا گذاشتی اون منو بغل کنه؟ هاااااان؟

 _بهش گفتم ناراحت میشی ولی گوش نکرد

 _ واقعل که . پسره فک کرده کیه

_ دلتم بخواد . کاش منو بغل میکرد

 از حرفش خندم گرفت :دفعه دیگه میگم تو رو بغل کنه . اونم کم نیورد و با حالت تمسخر گفت : واااای چه خوب

....................................‌.....‌.....................................................................‌‌....

_امشب شب خوبی بود !

 _ اره خوب بود ولی اگه کریس نبود بهتر می شد

 _اصن اگه نبود که خوش نمی گذشت . تازه بد شد یه شام مجانی خوردیم؟

 _ شامش بخورن تو سرش

_ خخخخخخخخ

 _ به چی می خندی؟

 _ به هیچی . راستی من فردل کلاس دارم

_ یعنی باید تنها باشم؟

 _ اره . نترس زود میام . می خوای بگم به کریس بیاد پیشت که تنها نباشی ؟ با حالت عصبانی گفتم : آیلیییینننن . دیگه از اون پسره حرف نزن

_ باشه باشه .... ببخشید خب شب بخیر

_ شب تو هم بخیر

 ...............................................................................................‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌......

 چشمامو آروم آروم باز کردم . ساعت ۹/۵ بود . از جام بلند شدم . چند دقیقه ای روی تخت نشستم .

_ حالا من تنهایی چیکار کنم؟؟؟

 توی خیال بودم که یه فکری به سرم زد . ناهار یه غذای ایرونی درست میکنم که آیلین با غذاهای ما آشنا بشه . بعد از شستن دست و صورتم اولین کاری که کردم زنگ زدم به یه فرشگاه و وسایلی که نیاز داشتم رو سفارش دادم . صبحونه رو سریع خوردم تا وقت داشته باشم به کارهام برسم . صدای در خوابگاه می اومد ‌ با ترس و لرز رفتم دم در . از فروشگاه اومده بودن . سفارش ها رو گرفتم و در رو بستم .

_هووووووف چقدر کار دارم .پیش بند رو بستم و شروع کردم . اول خونه ( خوابگاه ) رو مرتب کردم . جارو کردم .گرد گیری کردم . خلاصه خونه شده بود عین دسته گل مرتب و تمیز . رفتم توی آشپز خونه.

_ غذا چی درست کنم که ایرونی اصیل باشه ؟ 

توی  ذهنم چند تا غذا رو در نظر گرفتم و بین اون ها به نظرم رسید قورمه سبزی بپزم . درسته خیلی سخته و کار می بره ولی هر جور شده باید درستش کنم . نفس عمیقی کشیدم و دست به کار شدم . حدود دو ساعت طول کشید ‌ بعد از تموم شدن کارم یه دوش گرفتم

_ آخیش بالاخره تموم شد . از پسش بر اومدم

نشستم روی مبل . چشم هامو بستم و به فکر فرو رفتم . یعنی میشه با بهرام ازدواج کنم؟ بریم زیر یه سقف با هم زندگی کنیم؟؟ من بشم خانوم خونه و اون بشه سایه بالا سرم . با عشق در کنار هم زندگی کنیم .

 

گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار… فکــرش را بکن! با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن! در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال‌ها بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار… فکرش را بکن! سایه‌ها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک خنده خنده پر شود خالی شود هربار… فکرش را بکن! ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار… فکرش را بکن! خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار… فکرش را بکن! از سمــاور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را… بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن! اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار… فکرش را بکن! ناگهان دیوانه‌خانه… ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن

 

صدای باز شدن در میومد . می دونستم آیلینه .

_ سلام . به چه بوی خوشمزه ای میاد

 _ سلام بوی غذاست

 _ از بیرون گرفتی؟

 _ نه خودم درست کردم

_ واقعا؟ اخ دستت درد نکنه

 _ خواهش میکنم عزیزم ‌ کاری نکردم

 _ خب بگو ببینم چه غذایی درست کردی؟

 _ قورمه سبزی

 _ قورمه سبزی؟ اسمش آشناست

_ تا لباستو عوض کنی آمادست

رفتم توی آشپز خونه . میز ناهار خوری رو آماده کردم ‌ داشتم خورشت می ریختم توی بشقاب که آیلین اومد

_ آهان قورمه سبزی اینه؟؟ یه بار بابام درست کرد . غذای خیلی خوشمزه ایه

_ پس منتظر چی هستی؟ بیا سر میز تا با هم بخوریم

_ امروز حسابی خسته شدی . واقعا ممنون

_ کاری نکردم

_ کاری نکردی؟؟ همه جا رو تمیز کردی . غذا پختی .

 _ می خواستم سوپرایزت کنم

_ عهههه؟؟؟ حالا منم برات یه سوپرایز دارم

 _ چی؟

 _ امشب کریس یه مهمونی گرفته ما رو هم دعوت کرده _ کریس؟ تو اونو از کجا دیدی؟

 _ توی دانشگاه . اتفاقا خیلی سراغت رو می گرفت. .....

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 84
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 741
  • بازدید ماه : 1,942
  • بازدید سال : 24,914
  • بازدید کلی : 135,771