close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق ( قسمت سینزدهم )
loading...

بیا تو رمان

        _ امشب کریس یه مهمونی گرفته ما رو هم دعوت کرده _ کریس؟ تو اونو از کجا دیدی؟  _ توی دانشگاه . اتفاقا خیلی سراغت رو می گرفت. ..... _ خب؟  _ هیچی دیگه . عصر لباس خوشگلاتو بپوش بریم مهمونی تو خودم رفتم : آخه چرا باید ما رو دعوت کنه ؟ مهمونی اون به ما چه ربطی داره؟ ما سر پیازیم یا ته پیاز ؟ آیلین که دید انگار استقبالی نکردم گفت :چی شده؟  _ هیچی . داشتم به این فکر میکردم که چرا ما رو دعوت کرده . نکنه ..... آیلین تعجب کرد و گفت : نکنه چی؟ _ هیچی . یه فکر مسخره…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت سینزدهم )

مهدی جلالی بازدید : 640 پنجشنبه 22 مرداد 1394 نظرات ()

 

 

 

 

_ امشب کریس یه مهمونی گرفته ما رو هم دعوت کرده

_ کریس؟ تو اونو از کجا دیدی؟

 _ توی دانشگاه . اتفاقا خیلی سراغت رو می گرفت. .....

_ خب؟

 _ هیچی دیگه . عصر لباس خوشگلاتو بپوش بریم مهمونی

تو خودم رفتم : آخه چرا باید ما رو دعوت کنه ؟ مهمونی اون به ما چه ربطی داره؟ ما سر پیازیم یا ته پیاز ؟ آیلین که دید انگار استقبالی نکردم گفت :چی شده؟

 _ هیچی . داشتم به این فکر میکردم که چرا ما رو دعوت کرده . نکنه .....

آیلین تعجب کرد و گفت : نکنه چی؟

_ هیچی . یه فکر مسخره زده بود به سرم

 آیلین در حالی که ظرف ها رو کمکم جمع میکرد گفت : نازنین خودتو لوس نکن . بریم مهمونی حال و هوامون عوض میشه . تازه تو هم بیشتر با مردم اینجا آشنا میشی . .

_ با مردمایی آشنا بشم که هوس بازن؟ همش به دخترا نگاه میکنن؟؟ یه دل نه صد دل عاشق میشن؟

 آیلین از حرفی که زدم شاخ در آورد : درسته پسرای اینجا زود عاشق میشن ولی عشقشون واقعیه ‌.

دوباره تو خودم رفتم . پس اگه اینطوریه باید کریس رو امتحان کنم

_ آیلین من نمیام

_ نمیای؟ مگه خودته؟ کریس خیلی ناراحت میشه

_ می خوام ببینم اگه نیام کریس میاد دنبالم یا نه . تو که میگی عشقشون واقعیه می خوام امتحانش کنم باید عشقش رو ثابت کنه .

_ هه . پاک خل شدی

 ...........................................................................................................................

با صدای گوشیم از خواب بلند شدم . پیام از طرف آیلین بود : سلام نازنین . من اومدم مهمونی . خواب بودی نخواستم بیدارت کنم ‌ تا به کریس گفتم نمیای خیلی ناراحت شد الانم رفته یه گوشه نشسته و تو حال خودشه . بعد از خوندن پیامش چشمام از تعجب گرد شد : مگه ایشون احساسات هم دارن؟ هه چه مسخره !!!! جواب پیام رو دادم : سلام عزیزم . خوش بگذره . نمردیم و دیدیم کریس خان از احساسات هم چیزی حالیشون  میشه . برو بهش بگو اگه خیلی ناراحتی چرا نمیری دنبالش ؟ ارسال کردم و رفتم سمت دستشویی . یه آبی به دست و صورتم زدم و اومدم بیرون . همین طور که روی مبل می نشستم تلویزیون رو هم روشن کردم . مشغول دیدن تی وی بودم که به  گوشیم پیام اومد : نازنین کریس توی مهمونی نیست . هر چقدر هم میگردم پیداش نمی کنم . شاید داره میاد دنبالت . زوووود باش لباس هاتو بپوش . سریع رفتم سراغ لباس هام .

_ چه لباسی برای امشب مناسبه؟؟ اهان . تونیک سفید و کفش های سفیدی که روش گل  صورتی داشت لباس هامو کنار گذاشتم تا وقتی اومد دنبالم و قطعی شد که برم بپوشم . یه نیم ساعتی منتظر بودم که بالاخره سر و کلش پیدا شد ‌ . از پایین با چشمام براندازشم  کردم . کفش مجلسی به همراه کت و شلوار شیک و یه کره بات تنش بود . خیلی جذاب شده بود ‌

 _ سلام

‌ آب دهنمو به سختی قورت دادم و بهش سلام کردم .

_ اجازه هست بیام داخل؟

 _ ب ب بله بفرمایید

 از استرس نفسم بند اومده بود ‌ هول شده بودم ‌ نمی دونستم چی بهش بگم ولی باید خونسردیمو حفظ میکردم . یه نفس آروم کشیدم تا نفهمه هول کردم .بعد از اینکه با چشماش خوابگاه رو بررسی کرد نگاهی به من انداخت و گفت : من از اینکه به مهمونی نیومدید ناراحت شدم . اخه چرا؟ دلیلش چیه؟ صدامو کمی صاف کردم : به نظرم اومد این مهمونی به من ربط چندانی نداشته باشه و دلیلی ندیدم که بیام ‌

 _ هدف این مهمونی دور هم جمع شدن دوستامه و شما هم یکی از دوستای من هستید ‌ اینطور نیست؟

_ آخه...

_ آخه نداره . عاجزانه ازتون در خواست میکنم دعوت من رو بپذیرید

چند قدمی جلو اومد . دستام رو گرفت و ادامه داد : لطفا ...

گرمای دستاش و التماس توی چشماش رو حس میکردم . با کمی مکث سرم رو به نشونه تایید تکون دادم . خنده ای مهمونم کرد و شروع کرد به نوازش کردن صورتم . تاحالا چنین حسی نداشتم . حس عجیبی بود . تموم بدنم مور مور شده بود ‌ چند لحظه ای گذشت که دیدم داره صورتش به صورتم نزدیک میشه . به خودم اومدم . خودمو عقب کشیدم و گفتم : من دیگه برم حاضر بشم .

با عجله به طرف اتاقم رفتم . لباس هایی که آماده کرده بودم رو پوشیدم . مو هام رو روی شونه هام ریختم و آرایش کردم . امشب باید بین دخترای دیگه می درخشیدم . کریس تقه ای به در زد و وارد اتاق شد . یه دفعه با دیدن من خشکش زد

_ کرررریسسسس . کریس

_ بله بله

_ چیزی شده؟

_ نه . وای نازنین چقدر خوشگل شدی

با این حرفش ذوق مرگ شدم . ولی به روی خودم نیوردم و با لبخند ملیحی ازش تشکر کردم . ...............‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.....‌....................................................................................................................

از ماشین پیاده شدیم. کریس قصد داشت دستم رو بگیره ولی اجازه ندادم . شونه به شونه هم به طرف خونش رفتیم . خونه بزرگ و مدرنی داشت . مهمونا مشغول رقصیدن و خوردن نوشیدنی بودن. آیلین از دور منو دید و به سمتم اومد . محکم بغلم کرد و در گوشم گفت : خانومی . می بینم که بالاخره دم به تله دادی و راضی شدی بیای . چند لحظه ای توی بغلم بود که به زور خودم رو ازش جدا کردم ‌ .........

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 94
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 198
  • بازدید ماه : 2,225
  • بازدید سال : 2,225
  • بازدید کلی : 139,616