close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق
loading...

بیا تو رمان

    از ماشین پیاده شدیم. کریس قصد داشت دستم رو بگیره ولی اجازه ندادم . شونه به شونه هم به طرف خونش رفتیم . خونه بزرگ و مدرنی داشت . مهمونا مشغول رقصیدن و خوردن نوشیدنی بودن. آیلین از دور منو دید و به سمتم اومد . محکم بغلم کرد و در گوشم گفت : خانومی . می بینم که بالاخره دم به تله دادی و راضی شدی بیای . چند لحظه ای توی بغلم بود که به زور خودم رو ازش جدا کردم ‌ .........   _ آیلین ولم کن . مگه چند وقته منو ندیدی ؟ رو هم رفته چند ساعتم نیست . _ خخخخخخ . تو این مدت کم دلم برات تنگ…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت چهاردهم )

مهدی جلالی بازدید : 425 یکشنبه 15 شهريور 1394 نظرات ()

 

 

از ماشین پیاده شدیم. کریس قصد داشت دستم رو بگیره ولی اجازه ندادم . شونه به شونه هم به طرف خونش رفتیم . خونه بزرگ و مدرنی داشت . مهمونا مشغول رقصیدن و خوردن نوشیدنی بودن. آیلین از دور منو دید و به سمتم اومد . محکم بغلم کرد و در گوشم گفت : خانومی . می بینم که بالاخره دم به تله دادی و راضی شدی بیای . چند لحظه ای توی بغلم بود که به زور خودم رو ازش جدا کردم ‌ .........

 

_ آیلین ولم کن . مگه چند وقته منو ندیدی ؟ رو هم رفته چند ساعتم نیست .

_ خخخخخخ . تو این مدت کم دلم برات تنگ شده بود . 

از کنار آیلین جم نخوردم تا از دست کریس راحت بشم . کریس لبخند سرد و از روی اجبار بهم زد و رفت .

_ نازنین خانو.م . چی شد افتخار دادین بیاین !!

با حالت عشوه و ناز  گفتم : اوووووووو نمی دونی چقدر کریس اصرار می کرد . به دست و پام افتاده بود . اشکاشو ندیدی . گوله گوله از چشماش می اومد بیرون . منم گفتم دلشو نشکونم از اون گذشته اصلا دلم نمی خواست خونمون رو آب ببره .

آیلین با شنیدن این حرفام زد زیر خنده و با صدای بلند می خندید . به طوری که همه داشتند بهش نگاه میکردند . 

_ یواش تر . آبرومون رفت 

تو همین حین یه پسر قد بلند و خوشگل اومد کنارمون ایستاد . آیلین با دیدن پسره دهن باز کرد : این لوکاسه . تازه با هم آشنا شدیم . 

_عهه پس چرا به من چیزی نگفتی؟

_ می خواستم سوپرایزت کنم خخخخ

رو به لوکاس کردم و گفتم : 

Glad to meet you ,Lucas  ( از آشناییت خوشبختم لوکاس ) 

با نیش خندی جوابم رو داد : Me too .  ( منم همین طور )

آیلین همین طور که دست لوکاس رو میگرفت گفت : ما میریم برقصیم . 

_ باشه 

با رفتن آیلین واقعا تنها شده بودم . به تماشای مهمونا پرداختم . تو حال و هوای خودم بودم که دیدم یه شاخه گل رز ر به روی صورتمه. از تعجب داشتم شاخ می آوردم . گل رو گرفتم و سرمو برگردوندم . کریس با لبخند دلنشینی رو صورتش زل زده بود به من . 

_ افتخار میدین با هم برقصیم ؟

گیج و مبهم داشتم بهش نگاه می کردم . من که تا حالا به غیر از بهرام با پسر دیگه ای نرقصیدم . چطور می تونم در خواستش رو قبول کنم ؟ 

چند لحظه ای سکوت کردم . با خوش رویی دستش رو به طرفم دراز کرد : قبول میکنید ؟؟

توی رو در وایسی قرار گرفتم . بالاخره مجبور شدم قبول کنم . چاره ای نداشتم . اگه قبول نمیکردم تنها می موندم و بهم خوش نمی گذشت . با هم دیگه رفتیم پیش بقیه مهمونا . 

در حین رقص کریس یه چیزایی رو زیر لب می خوند . گوش ها مو تیز کردم تا بلکه بفهمم چی میگه . ولی فایده ای نداشت . از یه طرف صدای آهنگ بلند بود و از طرف دیگه  کریس خیلی آروم میگفت . بعد از کلی تلاش کردن حرصم گرفت و خودم به حرف اومدم : کریس چی پیش خودت زمزمه میکنی؟

_ هیچی دارم شعر می خونم . 

_ بلند تر بخون منم بفهمم چی میگی .

سرفه ای کرد و این بار با صدای بلند تر و رسا تر شروع کرد به خوندن . 

 

I love my eyes when you look into them .  ( چشمامو وقتی بهشون نگاه میکنی دوست دارم ) 

I love my name when you say it .  ( اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی )

I love my heart when you love it .  ( قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی ) 

I love my life when you are in it .  ( زندگیمو وقتی دوست دارم که تو توش باشی )

 

دستمو محکم تر گرفت و به صورت دیکلمه دوباره شروع به خوندن کرد : 

 

Love is pure  ( عشق یعنی پاکی ) 

Love is  sure  ( عشق یعنی اطمینان ) 

Love is sweet  paison that Doctors cant cure  ( عشق یه زهر شیرینه که دکتر ها نمی تونن درمانش کنن )

 

چشام مثه عینک ته استکانی گرد شده بود . یا این پسره خل شده یا راستی راستی .....

نکنه حرفای آیلین راجب به کریس درست بوده ؟

_ کریس منظورت از شعری که خوندی چی بود؟ کدوم دختری دل تو رو برده که داری اینطوری عاشقانه داری شعر می خونی؟

با شنیدن حرفم انگار قند تو دلش آب شده باشه خیلی صریح گفت : تو !

گونه هام سرخ شده بود . از چیزی که می ترسیدم سرم اومد . 

_ م م من ؟

_ اره تو . مگه چه اشکالی داره؟

هه . این قضیه سر تا پاش اشکاله . بعد میگه اشکالی نداره؟ از حرفش عصبی شده بودم . ولی سعی میکردم خودمو کنترل کنم تا مهمونی زهر مارش نشه . با یه ببخشید ازش فاصله گرفتم . هاج و واج به رفتنم نگاه می کرد . 

..............................................................................................................

_ آیلین خانوم خوش میگذره؟ خوب منو فراموش کردی ها 

_ آخ آخ ببخشید اصن تو رو یادم رفته بود خخخخ 

_ رفیق ما رو نگاه کن . 

خنده ای کرد و با عشوه گفت : مگه لوکاس واسه آدم حواس میذاره ؟؟

_ خبه خبه .... مثه این پسر ندیده ها 

_ این یکی با بقیه فرق داره عزیزممم . 

نفسم رو بیرون دادم و بهش گفتم : ایشالله که خوش بخت بشین . 

_ وااااا .... نازنین من هنوز فکرامو نکردم . من اصن قصد ازدواج ندارم . خخخخخ

_ این یکی رو دو دستی بچسب که خروس از قفس می پره ها .

_ بی مزه 

_ آیلین من می خوام برم دیگه . 

_ چرا؟

_ محض ارا ... درس دارم فردا باید برم دانشگاه 

نگاهی به لوکاس کرد و گفت : پس وایسا با هم بریم . لوکاس می رسونه ما رو . 

.......................................................................................

وقتی رسیدیم دم خوابگاه با اصرار آیلین لوکاس اومد خوابگاه ما . داخل شدیم . با روشن کردن لامپا رو کردم به لوکاس و گفتم : خوش اومدین . 

_ ممنون . 

بعد از اینکه من و آیلین لباسامون رو عوض کردیم آیلین دستش رو گرفت روی شکمش و غرغر کنان گفت : وای که چقدر گشنمه . چرا نذاشتی خونه کریس یه چیزی بخوریم؟

_ برات تعریف میکنم که چی شد . تو هم اینقدر فکر این شکمنت نباش .

لوکاس در حالی که پیش بند رو دور کمرش می بست با اشتیاق گفت : غذای امشب با من ! 

من : چه شود . به به 

آیلین : وای لوکاس جونم ممنون . 

با رفتن لوکاس تو آشپزی خونه منم رفتم سراغ کتابم تا یکم درس بخونم.همین طور که داشتم درس میخوندم آیلین با حالت دست به سینه بالای سرم ایستاده بود . متوجه نگاهش شدم . سرمو بالا آوردم : چیه؟ چرا عین تیر برق وایسادی بالای سرم؟

زیر چشمی نگاهم کرد : تو نمی خوای بگی چی شد که تصمیم گرفتی زود برگردی؟

_ آهان هیچی .... چیز خاصی نیست . 

_ چیز خاصی نیست ؟ یعنی تو همین طور الکی ما رو کشوندی خوابگاه؟

_ من شما رو کشوندم؟ خودتون ما من اومدید .

_ به هر حال . میگی چی شده یا نه ؟ 

_ اولش کریس بهم پیشنهاد رقصیدن داد و منم خواستم دلشو نشکونم و قبول کردم . وقتی داشتیم می رقصیدیم کریس خان حس شاعریشون گل کرده بود و همین طور شعر عاشقانه می خوند . بهش گفتم منظورت از خوندن این شعرا چیه ؟ گفت چون تو رو دوس دارم و برای تو می خونم . منم به نظرم رسید مهمونی رو ترک کنم . 

_ خب مگه بده؟ کاش لوکاس برای من از این جور شعرا می خوند . 

_ اگه می ذاشتم ادامه بده می خواست رسما ازم خواستگاری کنه . 

_ پس اینطور. 

_ بله .....حالا اگه حس فوضولیت کم شد بذار به درسم برسم . 

چشمی گفت و رفت توی آشپز خونه پیش لوکاس . سعی کردم از فکر کریس و حرفاش بیرون بیام و تمرکز کنم روی درسم . یکی دو ساعتی مشغول درس خوندن بودم که صدای بلند آیلین و لوکاس حواسم رو پرت کرد . کتاب رو گذاشتم کنار و رفتم تو آشپز خونه .  تقه ای به در زدم : می بینم که جمعتون جمعه و جای من خالیه . 

آیلین همین طور که می خندید در جواب به من گفت بیا و ببین لوکاس چه کرده . به به ..

جلوتر رفتم . میز غذا به صورت منظم و خوشگل چیده شده بود . لوکاس درحالی که پیش بند رو باز میکرد  مثه گارسونای رستورانا گفت : 

The name of this food is Fish and chips . A traditional Brittish food. 

( اسم این غذا فیش اند چیپس هستش . یه غذای اصیل بریتانیایی ) 

همگی با اشتیاق نشستیم پشت میز و شروع کردیم به خوردن . 

........................................................................................................

با صدای کریس سرجام وایسادم . 

_ خواهش میکنم نرو .... می خوام باهات حرف بزنم . 

_ من حرفی ندارم . 

_ ولی من دارم . ازت خواهش میکنم . 

_ باشه بذار بعد کلاس . 

_ پس بعد کلاس بیا دم دانشگاه . 

خداحافظی کردم و رفتم سر کلاس . سعی کردم این دفعه به هیچ چیزی فک نکنم و به درس گوش بدم . یک ساعت و نیم سر کلاس بودیم که بالاخره تموم شد . دم در دانشکاه که رسیدم کریس دست به سینه به دیوار تکیه داده بود. به محض اومدن من با صدایی که ناراحتی در اون موج می زد گفت : الان دیگه میتونیم باهم حرف بزنیم ؟ 

_ من فکر میکردم حرفی بین ما نمونده . 

_ یه حرفایی هست که باید بهت بزنم . 

_ اینجا جای مناسبی برای حرف زدن نیست . بریم بیرون از دانشگاه . 

کریس بعد از کمی مکث جوابم رو داد : پس بیا بریم کافی شاپ . اونجا بهتره . 

....................................................................................................................

بعد از اینکه گارسون سفارشاتمون رو آورد کریس شروع کرد به حرف زدن . 

_ میدونم دیشب فهمیدی چی توی دلمه . از موقعی که دیدمت یه حس عجیبی نسبت بهت پیدا کردم . اولش زیاد بهش توجه نکردم ولی با رفتار های تو این حس روز به روز بیشتر و بیشتر می شد . از اینکه بهم بی محلی میکردی . اجازه نمیدادی پامو از گلیمم دراز تر کنم . همین کارات . همین که اونقدر برای خودت ارزش قاعل بودی که نذاری یه پسر سریع بیاد تو زندگیت . 

 

مبهوت و سرگردون داشتم به حرفاش گوش میدادم که ادامه داد ..........

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 98
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 202
  • بازدید ماه : 2,229
  • بازدید سال : 2,229
  • بازدید کلی : 139,620