close
تبلیغات در اینترنت
رمان جن گیری شیدا
loading...

بیا تو رمان

نویسنده : سروش.م کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان : پس از حوادث های اتاق کاهگلی ، شیدا به همراه همسرش به شهر خودش ( تهران ) بر می گرده تا زندگی جدیدش رو شروع کنه . شیدا فکر می کرد با کاری که در اتاق انجام داد ، نفرین از بین رفته ، اما برخلافش ، یک رویداد وحشتناک تر ، سیاه تر و در یک کلام بد تر در انتظارشه …       دانلود رمان        قسمتی از متن رمان : همه چیز آماده و مرتبه . برای تهیه ی یک گزارش هیجان انگیز . هوای خنک و دلنشین . محله ی قدیمی با…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان جن گیری شیدا (جلد دوم اتاق کاهگلی)

مهدی جلالی بازدید : 496 دوشنبه 23 شهريور 1394 نظرات ()

نویسنده : سروش.م کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه داستان :

پس از حوادث های اتاق کاهگلی ، شیدا به همراه همسرش به شهر خودش ( تهران ) بر می گرده تا زندگی جدیدش رو شروع کنه . شیدا فکر می کرد با کاری که در اتاق انجام داد ، نفرین از بین رفته ، اما برخلافش ، یک رویداد وحشتناک تر ، سیاه تر و در یک کلام بد تر در انتظارشه …

 

 

 

دانلود رمان 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

همه چیز آماده و مرتبه . برای تهیه ی یک گزارش هیجان انگیز . هوای خنک و دلنشین . محله ی قدیمی با منظره ای زیبا از دیوار های نیمه کاهگلی و آجری . سوت و کور و بدون سر و صدا . واقعا لذت بخشه . من به همراه همکارم برای تهیه ی فیلم مستند ، پا به یکی از عجیب ترین و مرموز ترین مکان هایی که ، شایعه و حرف و حدیث های زیادی ازش شنیده شده گذاشتیم .
همکارم مسئول شرح گزارشه . من هم فیلمبردار هستم . البته تقریبا همه کاره . نگین هوشیارانه و با تمام دقت وسایل و هر چیزی که لازم داره رو آماده می کنه . شوق و انرژی زیادی داره . دو سال از من کوچک تره . مدت زیادی نیست که وارد این کار شده . تقریبا هفت ماه هست که با هم کار می کنیم . دانشجوی خبرنگاریه . توی درسش ماهره و همین طور علاقه زیادی به کارش داره . علاوه بر اون … ، لبخند زیبایی داره که چهره اش رو زیبا و دلربانه تر می کنه … .
با بشکن نگین ، از احساسات درونیم و خیره به کار های او بیرون میام . دستش رو جلوم تکان داد و با خنده گفت :
کجایــی ؟ 
حواسم رو سر جا آوردم . بدون این که به روی خود بیارم ، سرفه ای کردم و با صدای صاف جوابش دادم:
عــه … همین جا … . 
با نگاه منظور داری به چشمام خیره شد . لبخندی زد و چیزی نگفت . در وَن رو باز کرد و گفت :
خیله خب … زود تر شروع کنیم که تحمل ندارم . 
شوق و ذوقش هر لحظه بیشتر می شد ، ولی ته دل من کمی آشوب بود . نمی دونم چرا … ولی حس عجیبی داشتم . ما سر کوچه پارک کرده بودیم . هنوز هم خلوت بود . نگاهی به سر تا ته کوچه انداختم و با کمی تردید گفتم :
آخـــ … ــه … تو مطمئنی ؟ 
با نیشخند و تمسخر به چشمام نگاه کرد و گفت :
چیـه … . نکنه ترسیــدی ؟ … آره ؟

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 86
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 190
  • بازدید ماه : 2,217
  • بازدید سال : 2,217
  • بازدید کلی : 139,608