close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق
loading...

بیا تو رمان

        این دیگه قسمت آخره . ممنون که این رمان رو دنبال کردید و امیدوارم خوشتون اومده باشه . اولین رمانی بود که می نوشتم . تازه کار بودم و قلمم قوی نبود . سعی میکنم توی رمان های بعدی بهتر عمل کنم . از شما خواهش میکنم نظرتون رو در مورد این رمان بگید . من به نظرات شما برای بهبود کارم نیاز دارم . لطفا  ممنون . مهدی جلالی هستم نویسنده این رمان    وای چقد هوس کرده بودم . از این پیشنهادش خوشم اومد . جواب مثب رو با لبنخدی گشاد دادم .  _ ولی بهرام فقط زود . چون همه…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت هفدهم _ قسمت آخر )

مهدی جلالی بازدید : 1305 چهارشنبه 25 شهريور 1394 نظرات ()

 

 

 

 

این دیگه قسمت آخره . ممنون که این رمان رو دنبال کردید و امیدوارم خوشتون اومده باشه . اولین رمانی بود که می نوشتم . تازه کار بودم و قلمم قوی نبود . سعی میکنم توی رمان های بعدی بهتر عمل کنم . از شما خواهش میکنم نظرتون رو در مورد این رمان بگید . من به نظرات شما برای بهبود کارم نیاز دارم . لطفا 

ممنون . مهدی جلالی هستم نویسنده این رمان 

 

وای چقد هوس کرده بودم . از این پیشنهادش خوشم اومد . جواب مثب رو با لبنخدی گشاد دادم . 

_ ولی بهرام فقط زود . چون همه منتظر من هستن . 

_ رو جفت چشام . کمربندت رو ببند و سفت بشین . 

این حرفو گفت و پاش رو گذاشت رو پدال گاز. سرعتش به 130 تا هم رسید . به پنج دقیقه نکشید که رسیدیم دم مغازه . بهرام از ماشین پیاده شد . دو تا لیوان آب هویج بستنی گرفت و آورد تو ماشین . 

_ آخ که چقدر هوس کرده بودم . دستت درد نکنه . 

_ بخور نوش جونت . 

 

بهرام یکم از بستنی اش رو خورد و گفت : راستی چرا چمدون با خودت آوردی؟

_ مامان و بابام فردا می خوان برن مسافرت . منم تو این چند روز که اونا نیستن میرم خونه خالمو اینا. 

_ هر موقع احساس تنهایی کردی زنگ بزن بیام پیشت . 

_ وا.... مگه با وجود پسر خالم می تونم از خونه بیام بیرون؟

_ چیکار به پسر خالت داره؟

_ اوه ... نمیدونی . اینقدر تو کارای من فوضولی میکنه که حد نداره . 

_ غلط کرده . پسره پررو . اگه اذیتت کرد به خودم بگو تا حلیش کنم . 

_ خخخخخخ. 

_ قوربون اون خنده هات بشم من . بریم خانومم ؟

_ آره عزیزم . بریم . 

به محض اینکه داخل ماشین شدیم داخل ماشین که شدیم حرکت کردیم . ده دقیقه ای تو راه بودیم .

_ مواظب خودت خانوم خودم .

_ چشم آقای خودم . خخخخخ.

_ دم پر این پسر خالت هم نرو .

_ باشه گلم . فعلا خداحافظ .

_ به سلامت عزیزم . خدا نگهدارت باشه .

از ماشین پیاده شدم . چشمم به پنجره اتاق فرزین افتاد . داشت منو نگاه میکرد . تا فهمید دیدمش پرده رو کشید . به طرف خونه رفتم . با زدن زنگ آیفون وارد خونه شدم . احوال پرسی گرمی با همه کردم . فرزین اومد جلوم . ته ریش و موهای ژل زدش جذاب ترش کرده بود .

_ سلام دختر خاله . خوبی؟ رسیدن به خیر .

_ سلام فرزین . ممنون . جات خیلی خالی بود .

خنده دلنشینی کرد و چمدون رو ازم گرفت .

_ بیا دنبالم تا اتاقتو نشونت بدم .

پشت سرش راه افتادم . هفت هشت ده تایی پله می خورد تا می رسیدیم به اتاقا . چهار تا اتاق پشت سر هم .  فرزین به اتاق اولی که رسید دستگیره در رو گرفت و در رو باز کرد . چمدون به دست رفت تو اتاق . منم به دنبالش رفتم تو . 

_ خب نازنین خانوم  اینجا اتاق شماست . چطوره خوشت میاد؟

_ آره . خوبه .

_اگه دوست نداری می خوای با اتاق من عوض کنی؟

_ نه همین جا خوبه . چند روزی بیش تر اینجا مزاحمتون نیستم . 

_ نه دختر خاله . این چه حرفیه . مراحمی . تا هر که وقت دلت خواست اینجا بمون . امیدوارم خوش بگذره بهت . 

با نیش خندی از حرفاش تشکر کردم . ولی نمیدونم چرا در رو بست . داشتم تو فکر فرو می رفتم که فرزین مانع شد . 

_ خودمونیمااا.... دلم برات تنگ شده بود . دوریت برام سخته . 

_ منم دلم برای تو و برای همه تنگ شده بود . 

در حرف زدن بودیم که در باز شد . 

_ می بینم که دوتایی خلوت کردین . ماهم دیگه شدیم مزاحم؟

تا شیرین و گلنوش رو دیدم پریدم بغلشون . 

_ وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود. 

فرزین اومد نزدیکمون : داره حسوریم میشه ها . 

گلنوش : انتظار داری بغلت کنه ؟

_ خخخخخ نه بابا شوخی کردم . 

بعد از اینکه از شیرین و گلنوش استقبال کردم شیرین رو به من کرد و گفت : نازنین جون من و گلنوش میریم پایین . شما هم زود بیاین . همه منتظر تو هستند. 

_ چشم شیرین جونم . لباسامو عوض میکنم میام . 

شیرین که رفت رو به فرزین گفتم : عطر داری؟

_ آره چطور؟

_ هنوز وقت نکردم برم عطر بخرم . میشه یکی از عطر هاتو برام بیاری؟

_ باشه . تا لباساتو عوض کنی برات میارم . 

این حرفو گفت و رفت توی اتاق خودش .  مانتوم رو در آوردم . شلوارمو عوض کردم و از اتاق خارج شدم . فرزین دست به سینه منتظر من بود . تا منو دید عطر رو گرفت طرفم : بفرما . اینم عطر پورهم ورساچی که دوست داری. 

_ واااای مرسی پسر خاله . 

 بعد از اینکه عطر زدم شونه به شونه از پله ها بالا رفتیم . 

.................................................................................................................

فرزین 

 

احساس خوبی در کنارش داشتم. بهم آرامش میداد . ولی یه موضوعی خیلی اعصابمو داغون میکرد . اون پسره .... 

اون پسره کیه که نازنین سوار ماشینش میشه ؟ چه رابطه ای با هم دارن؟ می دونستم اگه به نازنین چیزی بگم ناراحت میشه . خوش نداشتم با پسر غریبه بره و بیاد . باید تو این چند روز که اینجاست هر جور شده دلشو به دست بیارم . اون باید مال من بشه . اون سهم منه. 

از پلهها که پایین اومدیم مامانم من و نازنین رو تعارف کرد که روی مبل دو نفره ای که خالی بود بشینیم . 

_ خب نازنین خانوم. تعرفی کن . چیکار کردی . خوب بود انگلستان ؟

_ آره دایی جون. عالی بود. 

_ امکانات بهتون میدادن؟

_ از نظر امکانات که واسمون کم نذاشتن . واقعا کشور خوبی بود. هم واسه تحصیل هم واسه زندگی. 

_ تو که گفتی تا دکترا ادامه میدی .چی شد پس؟

_ آخه دیگه خسته شده بودم . هم کار میکردم هم درس می خوندم . 

از شنیدن صدای دلنشینش سیر نمی شدم . صداش گوشمو نوازش میداد . 

شب زود گذشت . دیگه موقع رفتن مهمونا بود . همه رفتن... تا اومدم به خودم بجنبم دیدم نازنین کنارم نیست . سریع از پله ها بالا رفتم تا برم توی اتاقش. 

.......................................................................................................................

نازنین 

 

بعد از رفتن مهمونا شیرین رو بردم توی اتاقم تا سوغاتیش رو بدم . در چمدونو باز کردم . دستی توش چرخوندم . سرگرم پیدا کردن بودم که یهو در باز شد . همیشه مثه خروس بی محل بود . 

_ آقا فرزین درسته اینجا خونه شماست ولی دستش نیست در نزده وارد اتاق بشید . 

_ ببخشید . آخه نگرانت شدم . یه دفعه غیبت زد. شرمنده . دیگه تکرار نمیشه . 

با این حرفش همگی زدیم زیر خنده . 

_ بیا بشین تا سوغاتی تو هم بدم . 

برای شیرین یه دست بلوز شلوار و یه ادکلن و برای فرزین یه ساعت رولکس شیک و خوشگل آورده بودم . شیرین و فرزین به محض اینکه سوغاتی هاشون رو گرفتند کلی ازم تشکر کردن. 

_ مرسی نازنین جون . چرا زحمت کشیدی . 

_ نه عزیزم کاری نکردم . 

_ نازنین خانوم واقعا ممنون.

_ خواهش میکنم آقا فرزین . 

شیرین لپمو بوسید و گفت : شب بخیر عزیزم. خوب بخوابی. 

....................................................................................................................

با صدای گوشیم بیدار شدم. هیچ صدایی نمیومد. یا من زود بیدار شدم یا کسی خونه نیست. به ساعت نگاه کردم . 10 بود . تا الان باید بیدار می شدن. 

چنگی به موهام زدم و صافشون کردم . از اتاق بیرون رفتم . بعد از اینکه آبی به دست و صورتم زدم رفتم تو اتاق شیرین . 

_ عه ! پس شیرین کجاست ؟

با کلافگی اومدم بیرون . همین طور که از پله ها پایین می اومدم صدایی از توی آشپز خونه می شنیدم. خوشحال شدم . خداراشکر خاله هست تو خونه . به آشپز خونه رفتم . با دیدن فرزین جا خوردم . این اینجا چیکار میکنه؟ یا خدا . نکنه باید امروز رو با این تو خونه تنها باشم؟ خدا به خیر بگذرونه . 

_ سلام خانومی. صبحت بخیر . می بینم که بیدار شدی. 

همچین میگه خانومی انگار زنشم . دلم می خواست خفش کنم . با خونسری جوابشو دادم : سلام صبح تو هم بخیر . 

_ بیا بشین سر میز . برات صبحونه آماده کردم . 

یه تا ابرو بالا انداختم و یه نگاه دقیق به میز کردم . از فرزین بعید بود . با اشتیاق نشستم و شروع به خوردن کردم . 

_ راستی بقیه کجان؟

_ مامان و بابا که رفتن خرید ولی شیرین هم نمی دونم کجا رفته . 

چند لقمه ای که خوردم گوشیم زنگ خورد . فرزین مخفیانه تلاش میکرد تا ببینه کیه داره به من زنگ میزنه .  نمی دونم فهمید یا نه . موبایلمو برداشتم و از آشپز خونه رفتم بیرون . گزینه اتصال رو لمس کردم . 

_ الو سلام عزیزم . 

_ سلام خانومم. خوبی؟ خوش میگذره خونه خاله؟

_ مرسی خوبم . اره خوبه بد نیست . میگذرونیم خخخخ. 

_ گلی خانوم تولدت مبارک ....

وای اصن یادم رفته بود که امروز تولدمه . حواس ندارم که . 

_ ممنون گلم . خودمم نمی دونستم تولدمه . خخخخ . اولین کسی بودی که بهم تبریک گفتی . 

_ امروز چیکاره ای ؟ برنامه ای نداری؟

_ نه بابا . بیکار و تنهام . حوصلمم سر رفته . 

_ پس ساعت 6 میام دنبالت . 

_ باشه عزیزم . 

_ میبینمت بای . 

_ بای. 

.................................................................................................................................

شب خوبی رو با بهرام گذروندم . بعدش که اومدم خونه، خاله هم واسم یه تولد کوچیک گرفت. سه هفته مسافرت مامان و بابام طول کشید و منم خونه خاله بودم و مجبور بودم فرزین رو تحمل کنم . محبت های زیادش آزارم میداد . می خواست با این رفتارش چیو بهم ثابت کنه ؟ علاقشو به من ؟ هه !

یه هفته ای بود که از بهرام خبر نداشتم . موبایلشم خاموش بود. می ترسیدم بلایی سرش اومده باشه . کلافه شده بودم. حال خودمو نمی فهمیدم . نمی تونستم این اوضاع رو تحمل کنم . آخرش یه روز تصمیم گرفتم برم در خونشون . با اینکه می دونستم گه مامان و باباش بفهمن براش بد میشه . ولی کار خودمو کردم . لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون ...

از خیابون رد شدم تا رسیدم در خونشون . زنگ آیفون رو زدم . چیزی طول نکشید که یه نفر جواب داد. صدای مردونه خشنی به نظر اومد: 

_ کیه؟

_ ببخشید آقای راد  هستن ؟

_ نخیر . چند روزی میشه که از اینجا رفتن . خونشون رو به ما فروختن . 

به شنیدن این حرف بدنم یخ کرد . تموم عضلاتم شل شد. سرجام آروم آروم  زانو هام سست و نشستم . 

_ اخه چطور ممکنه ؟ اصلا باورم نمیشه . بهرام چجوری تونست همچین کاری رو باهام بکنه؟

با دو تا دستام سرمو گرفته بودم . اشکام روی گونه هام جاری شده بودن . صدای شکسته شدن قلبم رو به وضوح می شنیدم . 

_ ای بی معرفت . چطور دلت اومد؟ چرا با من این کار رو کردی عوضی ؟ 

همین طور که داشتم مثل ابر بهاران گریه میکردم یه نفر رو از دور دیدم که داره به طرفم میاد . با نزدیک شدنش کم کم می تونستم چهرش رو تشخیص بدم . ولی به سختی . اشک مثه پرده ای نازک روی چشمم رو گرفته بود . با شنیدن صداش شناختمش. بابام بود که با حالتی نگران به طرف می دوید و می گفت : دخترم .. دخترم ... چی شده ؟

وقتی رسید پیشم نفس نفس می زد : نازنین چی شده بابا ؟ کی اذیتت کرده؟

_ بهرام و اینا خونشونو رو فروختن و از اینجا رفتن . 

 

 شب و روز توی اتاقم خودمو حبس کرده بودم . نه با کسی حرف می زدم . نه جایی می رفتم . دیگه اون نازنین شاد و پر انرژی نبودم . شده بودم مثل کسی که همه ی دنیا شو با خته .......    می نشستم یه گوشه و به یه نقطه خیره می شدم . کار و زندگی من این شده بود. میل به غذا خوردن نداشتم . از همهم نظر ضعیف شده بودم . هم جسمم و هم روحم . هیچ وقت فکرشو نمیکردم که بهرام همچین کاری رو انجام بده . بخواد بهم خیانت کنه . با احساساتم بازی کنه . قلبمو بشکونه . قلبی که اسیر خودش کرده بود. این رسمش نبود . من دارم تاوان کدوم گناهمو پس میدم ؟ نکنه دارم تاوان شکوندن دل کریس رو پس میدم؟؟!!!

از این فکرم خندم گرفت . نه خنده ای که به اختیار باشه . به یه پوز خند شبیه بود. دیگه خنده برای لبام غریبه شده بود. حتی یه لبخند کوچیک هم به روی لبام نمی اومد.   نه تنها من بلکه لبخند سراغ مامان و بابام هم نمی اومد. واسه اونا هم غریبی میکرد . اون بیچاره ها هم غذاب می کشیدن . نمی تونستند ببینند دخترشون داره ذره ذره آب میشه و از بین می ره .

همین طور که داشتم با افکارم دست و پنجه نرم میکردم با صدای در به خودم اومدم . مامانم با لبخندی که به وضوح می شد فهمید از روی اجباره و کاملا مصنوعیه و برای دلخوشی منه .

وارد اتاق شد و کنارم نشست .

_ خوبی دخترم ؟

با نگاهی که به چشماش کردم بهش فهموندم حال و روز درست و حسابی ندارم .

_ آخه تا کی می خوای تو این اتاق بمونی؟ پوسیدی والا.

_ مامان انتظار داری چیکار کنم ؟می خوای دامبل و دیمبل ( dambol va dimbol ) راه بندازم؟

_ این همه پسر . واسه تو که قحطی شوهر نیست .

با دادت نفسم به بیرون آهی کشیدم که مامانم تا آخر قضیه رو فهمید و پی برد توی دلم چی میگذره .

_ نگاه کن چقدر ضعیف شدی؟ به خودت رحم کن. دنیا که به آخر نرسیده .

_ مامان حوصله ندارم. دست بردار.

_ دست بر نمی دارم . داری دستی دستی خودتو از بین می بری.

_ من هیچیم نیست . خوبم .

_ اره ... از قیافت معلومه . راستی می خواستم بگم که خاله رویا زنگ زد که واسه فردا شب قراره خواستگاری رو بذاره . 

با شنیدن این حرف چشام چهارتا شد . داشتم با تعجب مامانمو نگاه میکردم که چشمم به بابام افتاد . کنار در ایستاده بود. 

_ چی؟ قراره خواستگاری؟ خاله رویا واسه فرزین؟

_ آره چیه مگه؟ چه عیبی داره؟

_ مامان ، جون من بی بیخیال شو . کی خواست شوهر کنه حالا. 

_ وا.... نمیشه که تا آخر عمر بی شوهر بمونی . فرزین پسر خوبیه . تحصیل کردست . از همه مهم تر پولداره . می تونه خوشبختت کنه .

_ ای ی ی .... من اصن ازش خوشم نمیاد . دوسش ندارم . 

_ الکی نازن نکن . همین که گفتم . باید با فرزین ازدواج کنی. 

 

حرفشو زد و از اتاق رفت بیرون . به محض خارج شدنش بابا اومد تو . تا اومدم حرف بزنم یه قطره اشک از گوشه چشمم زد بیرون ولی خودمو کنترل کردم . 

_ بابایی ! دیدی چجوری دخترت بد بخت شد؟ این همه برو خارج کشور درس بخون زحمت بکش . بعد ببینی آیندت این میشه . 

با زدن این حرفم زدم زیر گریه . بابا دستی روی سرم کشید و مثل همیشه با مهربونی ولی این بار فرق داشت . یه غمی توی صداش نمایان بود که انگار مثه بغض تو گلوش گیر افتاده گفت : دخترم گریه نکن . همه چیز درست میشه . 

_ چی درست میشه؟ اینکه بهرام دیگه نیستش و قراره با فرزین ازدواج کنم ؟ با کسی که هیچ حسی بهش ندارم . دوسش ندارم بابا . نه دا رم ... چطور با مردی که نمی خوامش زیر یه سقف زندگی کنم ؟ 

_ چاره چیه؟ می دونم راضی نیستی ولی خودت خوب میدونی که حرف مامانت عوض نمیشه و پاشو کرده تو یه کفش.

سرمو گذاشتم رو شونه بابام و یه دل سیر گریه کردم .

.......................................................................................................................

بالاخره از جام بلند شدم . به سمت حموم رفتم و یه دوش آب گرم گرفتم . مجبور بودم به خودم برسم . قیافم بدجوری ریخته بود به هم . سا رافون قهوه ای تنم کردم و نشستم رو به روی آینه.

خیلی وقت بود به خودم نرسیده بودم . همه مو هامو بستم بالای سرم . با کمی کرم و ماتیک به آراسشم خاتمه دادم . فقط می خواستم این قیافه خسته و بی روح زیر لایه ای از آرایش مخفی بشه .  

_ نازنین ! فکرشو میکردی به چنین حال و روزی دچار بشی؟ بخوای یه رابطه ای رو شروع کنی که دلت راضی نباشه به انجامش نباشه . آینده این رابطه چی میشه ؟ هیچی ! رابطه ی بدون عشق . خشک و سرد..... ! نازی خانوم . چی فکر میکردی و چی شد . ای کاش میمردم و این روزا رو نمی دیدم .  

کارام که تموم شد یه چادر سر کردم و رفتم تو آشپزخونه تا چایی رو بریزم . 

..............................................................................................................................

فرزین 

 

داشتم کم کم به آرزوم می رسیدم . خیلی خوشحال بودم . دارم به کسی که سال هاست دوسش داشتم می رسیدم. 

با پیشنهاد بزرگتر ها قرار شد بریم توی اتاق تا حرفامون رو بزنیم . چند لحظه ای گذشت که بالاخره نازنین به حرف اومد. 

_ منتظرم . گوش میدم . حرفایی که فکر میکنی باید بزنی رو بگو . 

با تک سرفه ای شروع کردم :

_ از همون بچگی دوست داشتم . فکر میکردم این فقط یه حس بچگانست و زود از بین می ره ولی هر چی بزرگ تر شدم این حسم نسبت به تو شدید تر و بیش تر شد . 

.....................................................................................................................

نازنین 

 

فرزین نگاهی به دور و برش انداخت و ادامه داد : 

برای همین وقتی می بینیم با پسر دیگه رابطه داری اعصابم خورد میشه . قاطی میکردم . و می دونم با پسر دیگه ای رابطه داشتی و بهش علاقه مند بودی . و اینم می دونم که چند وقتیه که ازش خبری نیست چون تقریبا زیر نظرش داشتم . ولی بدو ن ، من عاشقتم . حاضرم هر کاری رو به خاطرت انجام بدم . وضع مالیمم خیلی خوبه . تو یه شرکت بزرگ کار میکنم . خونه هم جدا دارم . ماشین هم دارم . خوشبختت میکنم . اینو بهت قول میدم . نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره . بهترین زندگی رو واست می سازم .

نیش خند زیر پوستی زدم و توی دلم گفتم : هه . فکر میکنه می تونه همه چیو با پول بخره .

اون که میدید من چیزی نمیگم فک کرد سکوت علامت رضاست و برای خودش برید و دوخت و من به ناچار وارد این مسیر لعنتی شدم .

....................................................................................................................................

مراسم خواستگاری تموم شد و قرار عقد تعیین شد . 13 شهریور .  از قدیم می گفتن عدد 13 نحسه . آخ که چقدر درست میگفتن .

تا اومدم به خودم بجنبم روز سینزدهم فرا رسید و من سر سفره عقد کنار فرزین نشسته بودم . عاقد دوباره صیغه رو جاری کرد و داشت برای بار سوم می خوند .

_ دوشیزه خانوم نازنین خسروی. آیا بنده وکیلم شما را به عقد داعم آقای فرزین ایروانی به مهریه معلوم در بیاروم ؟ بنده وکیلم ؟؟؟  

 

......تابسون 94 ........................................................... سخنی با خوانندگان : سلام . من مهدی جلالی نویسنده این رمان هستم . اولین باری بود که رمان می نوشتم . امید وارم لدت برده باشید . می دونم قلمم ضعیف بود . سعی میکنم توی رمان های بعدی قلمم رو قوی کنم . اگر پیشنهاد یا انتقادی دارین لطفا به ایمیلم پیام بدید ممنون میشم . ادرس ایمیل : mahdijalali77@gmail.com 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط باران در تاریخ 1395/1/20 و 14:08 دقیقه ارسال شده است

چرا اخر نداشت خیلی بد تمومش کردی
پاسخ : میخواستم آخرشو خودتون تجسم کنید . اگرم شد ادامه شو می نویسم . احتمالش کمه

این نظر توسط باران در تاریخ 1395/1/20 و 14:08 دقیقه ارسال شده است

چرا اخر نداشت خیلی بد تمومش کردی
پاسخ : ميخواستم متفاوت باشه


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 91
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 748
  • بازدید ماه : 1,949
  • بازدید سال : 24,921
  • بازدید کلی : 135,778