close
تبلیغات در اینترنت
رمان پر
loading...

بیا تو رمان

لطفا ما را با نظراتتون همراهی کنید . ممنون    قسمت اول تا پنجم :        صورتش جوان و جذاب بود!کمتر زنی بود که او را زشت بپندارد! در چشمانش حالتی موج میزد که او را یک انسانخوشبخت نشان میداد.او بنا به راي دادگاه به سه سال حبس با کار مداوم محکوم شده بود.هر کس دیگري بجاي او بودخشمگین و ناراحت به نظر میرسید اما او چهره ارام و متبسم داشت در حالی که میدانست او را به سوي زندانی میبرندکه بایستی سه سال تمام بدون انکه امید ملاقاتی داشته باشددر ان بگذراند .با این حال باز هم خود…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان پر ( قسمت اول تا پنجم )

مهدی جلالی بازدید : 209 پنجشنبه 08 بهمن 1394 نظرات ()

لطفا ما را با نظراتتون همراهی کنید . ممنون 

 

قسمت اول تا پنجم : 

 

 

 

صورتش جوان و جذاب بود!کمتر زنی بود که او را زشت بپندارد! در چشمانش حالتی موج میزد که او را یک انسان

خوشبخت نشان میداد.او بنا به راي دادگاه به سه سال حبس با کار مداوم محکوم شده بود.هر کس دیگري بجاي او بود

خشمگین و ناراحت به نظر میرسید اما او چهره ارام و متبسم داشت در حالی که میدانست او را به سوي زندانی میبرند

که بایستی سه سال تمام بدون انکه امید ملاقاتی داشته باشددر ان بگذراند .با این حال باز هم خود را خوشبخت

میدانست تلاش قضات دادگاه براي کشف محل اخفا طریقه ي مصرف یک هزارو دیویست لیره انگلیسی که پول کمی

نیست به جایی نرسید انها نتوانستند بفهمند که این مبلق پولبه چه علتی برداشته شده؟او همواره ساکت و ارام بود و جز

در مواردي که مایل بود به هیچکدام از پرسش هاي قضات جواب نمیدادو همین سکوت و ارامش مداومش بود که تمام

قاضیان دادگاه اورا لجباز و احمق تصور کردند من همه ي این ماجرا را فراموش کرده بودم چون بیش از چهار سال از

ان جریان گذشتتا من بر تمام اسرار نهفته در دادگاه ان روز پی بردم.روجر دالتون را از زمان کودکی میشناختم. با او

همکلاسی بودم اشنایی من واو از پشت میز ونیمکت هاي مدرسه شروع شده بود.یادم نمی ایدکه کلاس چندم بودم او را

به خاطر داشتن صداي زیبایش در گروه کر مدرسه پذیرفتن او هر هفته به همراه افراد دیگري به کلیسا میرفت و اواز

میخواند.ولی پس از ان به جهت تفاوت هایی که در فکر و سلیقه ما بود کم کم از هم فاصله گرفتیم وبا وجودي که یکی

دو ساله بعد هم همکلاس بودیم اما هیچ ارتباط نزدیکی بین ما نبود . روجر همیشه دوست داشت تنها باشد و فکرکند

اما من نقطه ي مقابل او بودم.در تابستان خودم رو با فوتبال و خوردن قهوه و ساندیچ سرگرم میکردم و در زمستان

اوقاتم رو در زمین تنیس میگذراندم.نمیدانم چرا پس از چند سالان حرارت و گرمی صدایش را از دست داد طوري که

خودش هم شگفت زده و اندوهگین بود...اما این جریان سبب کاهش علاقه اش به موسیقی مخصوصا ویلن نشد.لازم به

ذکر است که او همه ي اهنگ هارا با مهارت کامل با ویلن ارگ و پیانو می نواخت.من تا زمانی که با او همکلاس بودم از

او میخواستم که ارگ بزند. وضع اقتصادي روجر متوسط بود دو برادر بزرگترش مانند پدر تجارت میکردند در زمان

شروع جنگ سی و دو سال بیشتر نداشت. او همراه سپاه انگلستان به فرانسه اعزام شد وپس از پایان جنگ دوباره به

لندن برگشت و در اداره بیمه مشغول کار شد و اینک که به زندان افتاده بود بیش از چهل و یک سال نداشت.

بعد از ان شنیدم که او با درجه سرهنگی ترك خدمت کرده.او از افسران برجسته ولایق ارتش به حساب می امد .پس از

انکه به زندان افتاد هیچ گونه ارتباط و ملاقاتی با او نداشتم چون همیشه فکر میکردم که چطور روجر با ان خصوصیاتی

که در او سراغ داشتم مرتکب چنین خطایی شده است. بعضی ها میگفتند در زمانی که او زندان بود هیچکدام از اعضاي

خوانواده اش نامی از او نبردند همگی او را مر ده پنداشته بودند.همچنین بعد از ازادیش هیچ کدام از ان ها حتی

دوستانش او را نپذیرفتند. البته مطمئن بودم که روجر دالتون دوست قدیمی من هرگز بدون دلیل قانع کننده اي چنین

کار خلافی را انجام نداده است. اما با این تفاسیردر ان دوران هیچ سراغی از او نگرفتم.اگر من به جاي روجر بودم ان

روز را هرگز فراموش نمیکردم زیرا قاضی دادگاه با ان لباس سیاه وسفیدي که به تن داشت از هیچ گونه توهین و

تحقیري نسبت به وي کوتاهی نکرد. اما دالتون همچنان خونسرد و بی تفاوت ایستاده بود . بالاخره روزگار حبس سه

ساله به اخر رسید.در یکی از شبهاي بهار که هوا کمی سرد بود تنها در اتاق کارم نشسته بودم و با زغال هاي بخاري

ورمیرفتم که خدمتکار وارد اتاق شد وگفت: یک نفر با شما کار دارد اما خودش را معرفی نمیکند! من در حالی که زغال

ها ي بخاري را زیر و رو میکردم سرم را به طرف او برگردانیدم و با قدري تامل گفتم: عیبی ندارد او را به داخل

راهنمایی کنید.پس از چند لحظه روجر دالتون با همان تبسم همیشگی داخل خانه شد. اینک درست سه سال وجند ماه

از ان جریان میگذشت. تغییر چندانی نکرده بود همان قامت بلند و اندام وزیده ولی لاغر تر و موهاي جو گندمی و

صورتی برنزه و افتاب سوخته. من که از تعجب دهانم باز مانده بود به او خیره شدم و او با چشم هایی نافذ وگیرا مرا

نگاه کرد. هر دو چند لحظه ساکت ماندیم اما او سکوت را شکست.ویویان! سلام. اجازه هست داخل شوم؟من کاملا بهت

زده و متعجب بودم. باورم نمیشد که او روجر باشد. توئی روجر؟عجب وبه طرفش رفتم . با او دست دادم اماانقدر دستم

رامحکم فشار داد که درد گرفت.بعد در حالی که دستم در دستش بود با تبسمی زیبا گفت:ویویان! ببخشید...گویا پس

از سه سال زندانی شدن همه چیز را فراموش کرده ام! مثل مسافري خسته با ناله ي کوتاهی گفت:اخی! و کنار بخاري

زغالی نشست.من یک پارچ شربت ودو لیوان روي میز کنار بخاري گذاشتم و روبرویش نشستم .او همچنان ساکت وبی

حرکت در رویاي خود فرو رفته بود و من هم دلم نمی امد که او را از رویایش بیرون اورم...ولی خودش پس از چند

لحظه با صدایی گیرا و دو رگه گفت:میدانی چرا اینجا امدم؟ به دو دلیل:اول اینکه تو بهتر از هر کسی مرا درك میکنی و

همچنین از جریان دادگاه با خبري و دیگر اینکه من الان به تو احتیاج دارم زیرا تو تنها کسی هستی که میتوانم به او پناه

ببرم... واز همه مهمتر اینکه ما دو دوست قدیمی هستیم. بله حتما همین طور است 1 این را هم میدانی که من فرد

شریفی بودم و با اینکه سه سال و چند ماه در زندان بودم ولی وجدانم کاملا راحت و اسوده است... بله قبول دارم.اما

روجر هیجان زده شده بود.از جایش بلند شد و ایستاد .بعد دست هایش را به طرف اسمان بلند کرد و با صدایی لرزان

گفت :ویویان به خداي بزرگ به عیسی مسیح قسم میخورم که در قلبم هیچ زنگاري نیست من هیچ جنایتی مرتکب

نشده ام . من هیچ چیزي از تو پنهان نکردم...متعجب از حرف هایش گفتم :روجر... ولی او حرف هاي من راقطع کرد

وگفت:گوش کن! من دوست ندارم میان حرف هایم بپري! تو خیلی زود همه ي ماجرا را خواهی فهمید. خوب میدانم که

من از دید جامعه و قانون یک دزد بی وجدان هستم.

چون فردي که یک هزار و دویست لیره از مال دولت را دزدیده باشدجز یک دزد بی شرف چه خواهد بود؟به هر حال

من امروز پیش تو امدم چون چون احتیاج به پول دارم و درواقع امده ام این داستان رو به تو بفروشم البته به شرطی که

اسامی ان را عوض کنی چون هر چه باشد تو در فن نویسندگی تجربه زیادي داري و بهتر از هر کسی میتوانی از ان

استفاده کنی! بعضی نویسندگان از راه دروغ پردازي نان می خورند...اما این یک داستان مستند است احساس کردم

خیلی ناراحت و عصبی است و قیافش در هم بود . در حالی که به او و سرگذشتش فکر میکردم گفتم: با گوش جان

منتظر شنیدن داستانت هستم.نمیدانم این حرف مرا به شوخی گرفت با جدي لبخندي زد وگفت:من امده ام تا با

فروختن داستانم به تو صد لیره بگیرم حالا هر اسمی میخواهی روي ان بگذار. من چون او را تا این اندازه محتاج دیدم

متاثر شدم پرسیدم: خواهشت همین است!

خواهش بعدي را زمانی میگویم که داستانم را خوانه باشی.پرسیدم داستانت را اورده اي؟ بله روي میز راهرو گذاشتم

وبعد از یک اه عمیق که نشان شادیش بود گفت:شکی ندارم که داستانم بیش از صد لیره ارزش داردمیدانی؟ از وقتی

در زندان بودم تصمیم داشتم ان را بنویسم اما بی پولی شدید اجازه اینکار را نمیداد تا اینکه تصمیم گرفتم به یک

دهکده که در نزدیکی دون است بروم گوش کن در دون جز توفان و باران چیز دیگري نبود! اما باور کن من با رنج

فراوان و وجدانی پاك ان را نوشتم و قول میدم که بیش از صد لیره براي تو ارزش داشته باشد.

خندیدم و گفتم: البته ! کار هاي توهمیشه حساب شده اند... خوب چه وقت باید به تو پول بدهم ؟

بعد از کمی فکر کردن گفت:حالا احتیاجی به پول ندارم .چون از قبل میدانستم که که به زندان می افتم مقداري پول

پس انداز کرده بودم وحالا باید به کار هاي خصوصی خودم سرو سامان بدم تومیدانی که من به هیچکس جز توپناه

نمیبرم.

-هر کاري از دستم بر بیایدانجام میدم ...خوب دیگر مزاحم نمیشوم داستانم هم روي میز اتاق است بلند شد و پس

ازچند لحظه یک بسته کرم رنگ سنگینی را اورد وبه دست من داد وگفت:از امروز که یکشنبه است- تا پنجشنبه فرصت

داریکه ان را بخوانی!روجر فردا شب منتظرت هستم حتما تمامش میکنم...

-نه ویویان همان یکشنبه خوب است بیشتر روي داستان فکر کن. از او خواهش کردم که باز هم بنشیند.دلم

نمیخواست به این زودي اورا رها کنم چهره و قیافه اش خسته به نظر میرسید دلم میخواست بیشتر با او صحبت کنم و

داستانش را از زبن خودش بشنوم.اما او با عذر خواهی از اتاق بیرون رفت. با انکه رفته بوداما همچنان در خیالم اورا

میدیدم و احساس میکردم به چهره ي غمگین او خیره شدمتصمیم گرفتم داستانش را یعنی علت اصلی کار خلافش و

مسبب دل گرمیش را بخوانمو به حقیقتی که تمام قاضی هاي دادگستري لندن پی نبرده بودند واقف شدم بسته اش را

برداشتم وبه خواندن مشغول شدم.

فصل دوم

با عجله از لابه لاي ورقه ها صفحه هایی را براي خواندن انتخاب کردم وخواندم. واقعا شگفت زده شدم مگر میشود

مردي مثل او با داشتن زن و بچه دست به چنین عمل خلافی بزنند. با خود گفتم این افسانه است حقیقت ندارد.اما پس

از انکه همه ي داستان را خواندم فهمیدم که روجر دالتون یک انسان والا وقابل اعتماد است ومن حقیقتا به وجود او

افتخارکردم .از وقتی که دیگر با او رفت وامد نکرده بودم تغییر زیادي نکرده بود او سکوت را دوست داشت و از

ارامش لذت میبرد در فصل زمستان اوقاتش را به مطالعه و سیگار کشیدن می گذشت و تابستان هم به گل هاي باغچه

اش اب میداد.

خصوصیات اخلاقیش را از زمانی که همکلاسی بودیم میدانستم اما من هیچ گاه او را انسانی احساستی و عاشق پیشه

نمیدانستم و به همین دلیل بود که سخت متعجب شدم.روجر براي من انسانی غیر از ان که میدانستم شناخته شده بود.

در اعماق وجودم او را یک انسان قهرمان یک ایثارگر و یک انسان کامل احساس میکردم زیرا اگر چنین جریانی براي

من به وجود می امد نه تنها حاضر به از خود گذشتگی بودم بلکه سعی میکردم از ان جریان که برایم ننگ اور بود فرار

کنم و در گوشه اي پنهان شوم.

وقتی شروع به خواندن داستان کردم از موفقیت خود کاملا بی خبر بودم با عجله سعی کردم هر چه زودتر داستانش را

تمام کنم .هر چه جلوتر میرفتم جذابیت داستان بیشتر میشد ومن همچنان خواندم وقتی به خود امدم هوا کاملا روشن

شده بود چشم هایم از خستگی باز نمیشد وافکارم به خاطر نوشته هاي روجر پریشان بود . به خود گفتم حداقل نیمی از

نوشته دالتون افسانه است واز افکار وخیالات واهی خودکمک گرفته اما همچنان ادامه دادم .تا نز دیک ساعت هشت

صبح ان را تمام کردم بعد به رخت خواب رفتم در حالی که بخاري ساعت ها قبل خاموش شده بود هواي اتاق کاملا

سرد شده بود اما من با خستگی تمام تا ساعتی پس از ظهر به خوابی عمیق فرو رفتم.

پس از بیدار شدن دوش گرم گرفتم وبراي صرف ناهار به رستوران رفتم هر جا میرفتم روجر و افکارش با من بود به

نوشته هایش فکر میکردم وغرق در افکارم بودم گاهی او را یک انسان واقعی میدانستم وانچه را نوشته بود حقیقت

مطلق به حساب می اوردم اما وقتی درباره ي نوشته هایش فکر میکردم به ناچار مقداي از انها را به حساب رویا وخیالات

واهی اومیگذاشتم . بعد ازخوردن غذا هوس کردم روجر دالتون را ببینم اما میدانستم که او نمی اید زیرا قرار ما روز

یکشنبه بود.

فصل سوم

دوباره شروع به خواندن کردم...نوشته بود...در یک شب سرد و بارانی با وجودي که باد شدید می وزید مجبور بودم در

ان کوچه هاي تنگ وگل الود براي پیدا کردن خانه اي که میخواستم به جستو جو بپردازم چراغ هاي خونه کم نور بود و

با وزش باد تکان میخورد. سایه ي تیر هاي چراغ برق روي زمین هاي پر از گل ولاي کوچه سایه می انداخت .تمام اینها

صحنه اي غم انگیز و ناراحت کننده راتداعی میکردند.من براي انجام کاري که مربوط به خودم نبوددر چنین شبی به

منزل مردي که اخیرا مرده بود رفتم انجا محله قدیمی بود معماري بعضی از ساختمان ها و عمارت ها مشخص میکرد که

اینجا روزي از مناطق زیبا واباد شهر لندن بوده است وقتی از پلکان قدیمی ان بالا رفتم ساعت از شش گذشته بود . به

طبقه بالا رسیدم و اتاق شماره ي نوزده را با یک پلاك زرد رنگ مشخص شده بود یافتم. ماموریت من از طرف شرکت

جهت تحقیق درباره مرگ مردي بود که زندگیش به مبلق زیادي بیمه شده بود . اداره شهربانی دراین کار دخالت کرده

بود واجازه ي دفن نمیداد من به خاطر مشکوك بودن مرگ ان مشترك مامور تحقیق به پرونده اوشدم.راهرو ها کاملا

تاریک ساکت و بودند. من از این سکوت احساس ترس و وحشت می کردم از پشت در پلاك نوزده ترنمی بهشتی

بگوشم رسید.ان صداي زیبا من را از خود بی خود کرد همین نغمه بهشتی بود که مرا به جنایتی واداشت که از جامعه

مطرود ومردود شدم مرا روانه زندان کردند هر چه کرد همان صداکرد .با کوبیدن در صداي اواز قطع شد لحظه اي بعد

در ارام باز شد و دختري جوان ومتین روبرویم ایستاد. بی مقدمه پرسیدم شما می خواندید؟

-بله...در نگاهش نوعی ترس و وحشت وجود داشت

-اسمتان؟

-ماویس... ماویس کوترل

-اوه... بله پس شما دختر مرحوم برنارد کوترل هستید ؟

-نه دخترش نیستم.

-پس خواهرش هستید.دخترك سرش رو پایین انداخت و من میتوانستم اندام ظریف و لب ودهان نمکین و زیبایش را

ببینم و موهاي طلاییش رابراي همیشه به خاطر به سپارم.

او زیبایی غمگین بود.برق نگاهش در ضمن داشتن حرارتی ذاتی غمی جانکاه داشت و رنگ رخسارش پریده بود.

نگاهش مبهوت و پریشان بود فکر میکردم مرا نمیبیند لحظه اي با بی اعتنایی نگاه کرد وگفت : نه اقا من بیوه کوترل

هستم... جمله را طوري با تنفر و انزجار بیان کرد که معلوم بود دلبستگی چندانی به او نداشته . حرکاتش ظریف و ارام

بود به خود گفتم نباید بیش از هیجده سال داشته باشد و من از این دختر جوان به سن وسال او زن مردي که طبق

پرونده اش بیش از پنجاه سال داشت شده بود تعجب کردم . تعجب من بیشتر از این پرسش بود که چند سال پیش از

این ازدواج صورت گرفته و کلا این دختر زیبا چگونه تن به چنین کاري داده است؟با لاخره به اوگفتم : خانم من براي

رسیدگی وتحقیق درباره مرگ اقاي کوترل از طرف شرکت بیمه به اینجا امده ام. به کناري رفت و راه را براي ورود من

باز کرد: بفرمائید تو... اتاقی نسبتا بزرگ بود اما وسایل لوکس وشیکی در ان نبود هنگام وارد شدن پرسیدم: تنها

هستید؟ با ملایمت و ارامی جواب داد:نه اقا با ماري ژوزف زندگی میکنم.

نمیدانستم چطور و از کجا شروع کنم نمیخواستم دختر جوان رابا پرسش هایم ناراحت کنم . ناگهان یک فکر بکر از

ذهنم گذشت. مطمئن بودم که جنازه - به علت نداشتن اجازه دفن- هنوز در خانه باقی است این فکر مرا کنجکاوتر کرد

. اما او همچنان سرش را پایین انداخته بود واهنگی را زیر لب زمزمه می کردومن از او که درچنین موقعیتی اواز

میخواند تعجب کردم. نظري به اتاق انداختم : پنجره هاي بلند وسقفی گچ کاري شده پر ده هاي نازك در جلو پنجره ها

ویک قالیچه رنگو رو رفته جلوي بخاري پهن شده بود مقداري پارچه سیاه روي چرخ خیاطی ریخته شده بود فکر کردم

حتما دختر جوان مشغول تهیه لباس عزا است. در گوشه وکنار اتاق وسایلی بودند که جلب نظر نمیکردند . تنها چیزي

که به نظر می امد وسایل چوبی و مبل ها بودند که حتما روزگاري بسیار شیک به نظر میرسیدند زیرا از چوب بسیار

زیباي گردو ساخته شده بود .دران اتاق هیچ چیز نمایانگر علاقه ي او به زندگی نبود همه چیز نشان میداد که او تا چه

حد از ان محیط واتاق متنفر است. در پرونده اي که براي تحقیق به من داده بودند برنارد کوترل را با لقب ها واسم هاي

زیادي نوشته بودند تا بتواند در شصت سالگی پول بیمه اش را پس بگیرد اما او در سن پنجاه وشش سالگی فوت کرده

بود اسامی و القابش نشان میدادکه روزي زنگیش سرو سامانی داشته او در این سن وسال با بجه اي که بیش از بیست

سال نداشت زندگی میکردخیلی چیزها را براي پرسیدن داشتم در عین حال میبایست گزارش تحیق تهیه میکردم.

خوب شوهر شما چه مدت بیمار بود.

-ده دوازده روز

-چرا دکتر اجازه دفن را نداده؟

-نمیدانم حتما چیز غیر عادي دیده بوده!

-پرستارش شما بودید؟

-ماري ژوزف هم به من کمک کرد.

-وقتی مرد چه کسی بالاي سرش بود؟

-هیچ کس

-چرا؟همچنان با نگاه سرد و بی روح زمین را نگاه میکرد .براي اینکه ماري نبود و من هم براي خرید بیرون رفته بودم.

-به عقیده ي شما این مرگ دلیلی نداشت؟

-من که علتی نمیبینم اما فکر نمیکنم زیاد عجیب باشد

-فکرنمیکنید خود کشی کرده؟

-اوه نه هرگز

-چه ؟ اگر کرده باشد؟

-نه محال است او همیشه از مردن میترسید. وضع خوبی نداشت از زندگیش راضی نبود اما همیشه میگفت در شصت

سالگی با پول بیمه اش زندگی خوبی را اغاز میکنداز اینجا میرود وتفریح میکند. دیگر چیزي به شصت سالگیش نمانده

بود

-گویا چهار سال فرصت داشت.

-وقتی خودش را بیمه کرده بود من اصلا به دنیا نیامده بودم!.او میگفت که تمام حق بیمه اش را پرداخته و هیچ کم

وکسري نداردمیگفت که پول زیادي ندارد اما میتواند مابقی عمرش را به راحتی بگذراند

-چند وقت است که ماري از پیش شما رفته؟

-نه او نرفته او با ما زندگی میکند او چند دقیقه پیش براي خرید بیرون رفت.

-حتما زود برمیگردد.

-البته الان پیدایش میشود بعد با لبخندي ملیح ادامه داد:وقتی شما در زدید فکر کردم ماري اومده.

-میتوانم او را ببینم

-حتما او خیلی زود می اید.بخاري خاموش شده بود من روي یک صندلی نزدیک بخاري نشستم گاهی دختر زیبا را

نگاه میکردم او مشغول خیاطی بود و به من اعتنایی نمیکرد. به عقیده من مرگ کوترل غیرطبیعی بود اطمینان داشتم که

کار به دست یکی از این دونفر انجام شدهباشد. طولی نکشید که صداي پایی از پله ها به گوشم رسید و لحظه اي بعد

انگشت هایی به در خورد ماویس کوترل در را باز کردزنی متین و باوقار با لباس خخواهران روحانی وارد شد.وقتی مرا

دید محترمانه سري تکان دادسبد دستش را روي زمین گذاشت وقتی از جلوي من رد شد گفتم :خانم! ایستاد ومن ادامه

دادم من از طرف شرکت بیمه مامور تحقیق در مورد مرگ اقاي برنارد کوترل هستم کارتی را از جیبم در اوردم و

خواستم به او نشان دهم اما دیدم یکی از دوستان اداریم زیر علامت شرکت بیمه کلمهی مسخره اي نوشته بود من هم

از دادن ان خودداري کردم درباره مرگ اقاي برنارد کوترل پرسش هایی کردم که جواب هاي داد اما من نتوانستم در

ان ها اثر مظنونی پیدا کنم . بنابر این تغییر عقیده دادم و قبول که مرگ طبیعی بوده است وهمین اظهار نظر من باعث

شد که دکتر اجازه دفن بدهد.ماري در حالی که دست هایش را به هم میفشرد گفت:به گفته دکتر باید کالبد شکافی

شود

-حتما باید کالبد شکافی شود...جسد کجاست؟لابد در پزشک قانونی.

-نه اقا در ان اتاق میخواهید ببینید؟

-بله متشکرم.

نمیخواستم به ان اتاق بروم ولی ماري منو به ان اتاق راهنمایی کرد. در اطراف اتاق چهار شمع روشن بود منظره

ترسناکی بود روي جسد ملافه ي سفیدي پهن بود ماري جلو رفت و ملافه را کنار زد جسدبی جان کوترل با رنگی پریده

نمایان شد. به فکر فرو رفتم او خیلی جوان تر پنجاه و شش سال به نظر میرسید حتی یکدانه موي سفید نداشت. نوعی

کدورت و تیرگی و غبار مرگ بر چهره اش نشسته بود . با این حال اثار قدرت وسلامت جسمانی در چهره اش هویدا

بود.گفتم: باید با دکتر ملاقات کنم امیدوارم مرا ببخشید و به طرف در رفتم. ماري گفت: شما به وظیفه ي خود عمل

کنیدو به جاي انکه مرا به اتاق ماویس راهنمایی کند یکراست از پلکان سرازیرم کرد. کوچه همچنان تاریک و گل الود

بود باران هم به شدت میبارید و صداي باد سیم هاي برق را به زوزه کشیدن در اورده بود. دکتر که مردي عصبی و بد

اخم بود در همان حوالی زندگی میکرد با او ملاقات کردم او از مرگ غیر منتظره مریضش سخت عصبانی بود فکر

میکرد برنارد کوترل فقط به خاطر اینکه به حیثیت وشغل او صدمه بزند مرده میگفت: مرگ او کاملا بی علت بوده و من

از این بابت نگرانم. پرسیدم: لابد فردا صبح کالبد شکافی خواهند کرد...

-بله .. بله...

-حتما فکر میکنید که او کشته شده.

نه تنها معتقدم بلکه ایمان دارم وقسم میخورم سو گند میخورم که مرگ او طبیعی نبوده حتما دستی در کار بوده...

-به نظر شما چه کسی ممکن او را به قتل رسانده باشد؟

-نمیدانم خدا میداند.... پلیس باید قاتل را پیدا کندو اضافه کرد:اي اقا بیشتر پلیس ها احمقند و چیزي سرشان نمیشود .

دکتر بر عقیده اش ثابت بود ثبات عقیده او سبب سستی عقیده من درباره مرگ کوترل شد با خود گفتم که دکتر

احمق است و بیهوده اجازه دفن نمیدهد ... از پیش دکتر رفتم . در قطار زیرزمینی نیز در ذهن خود مشغول تهیه ي

گزارش قتل برنارد کوترل بودم . انچه ماري گفته بود با گفته هاي دکتر مطابقت میکرد دکتر معتقدبود که او بیماري

گوارشی داشته واگر کمی استراحت میکردحتما خوب میشد و دلیلی براي مرگ ناگهانی او وجود ندارد.پرسیدم:اگه

سکته قلبی کرده باشد؟

-اي اقا کوترل مردسالمی بود او هرگز سکته نکرده...

براي من باور کردنی نبود که دختر بچه اي به سن سال او که هنوزشاید خودش را هم نشناخته دست به چنین قتلی زده

باشد یا لااقل شریک قتل باشد و بتواند اینطور خونسردیش را حفظ کند و با ملایمت سخن بگوید... ناگهان افکارم

متوجه بیوه کوترل شد . در تصورات او میدیدم که چشم بر زمین دوخته و صدایش را می شنیدم که اهنگ زیبایی را

زمزمه میکرد...

****

من زندگی راحتی داشتم . همسرم زن کد بانویی است و دخترم گریس هم مانند مادرش است. من از زن وبچه ام کاملا

راضی بودم به زندگی ساده خودم عادت کرده بودم . همیشه به عنوان یک وظیفه به زن و بچام عشق می ورزیدم اما نهبا یک احساس قلبی! براي من زیبایی معنی نداشت. من همیشه مردي با شور و احساس بودم به موسیقی علاقه ي زیادي


داشتم از اینکه مانند ماشین مجبور به زندگی کردن باشم بیزار بودم . در زندگیم وظیفه و اجبار جاي تمام احساساتم را

گرفته بود. دیگر شور زندگی عشق و احساس درونم خشکیده بود انجام وظیفه اجباري جاي تمام عشق هایم راگرفته

بود.

زنم در خانه مثل یک ادم اهنی بود گاهی حرف میزد و گاهی میخندید اما بی احساس و سرد. از اینکه مجبور بودم تا

زمان نا معلومی زندگیم را با او سپري کنم ناراضی بودم . هر گز دوست نداشتم تا پایان عمر چنان باشم که بودم

همچنین نمی خواستم به همین شیوه زندگی ادامه دهم!

شاید تا ان شب که بیوه کوترل را ندیده بودم هیچ گاه امکان تجزیه و تحلیل خواهش ها خواسته هایم به دست نیامده

بود. اما ان شب بون اینکه بخواهم همان طور که روي تخت خوابم دراز کشیده بودم ارزوهایم را موشکافی کردم .متوجه

شدم که تا ان زمان همه چیز تیره وتار بوده و تنها گاهی روشنایی هاي ضعیفی خود نمایی میکرد. این نور ضعیف

گاهی به شکل هاله ي باریکی که لازمه ي زندگی است در ان همه تیرگی ظاهر شد براي لحظه اي می پائد و پس از ان

دو باره در ژورفاي تاریکی فرو میرفت و نابود میشد ان شب را تا پاسی از شب در فکر جریان کوترل بودم و حدود

ساعت یازده بود که به خواب رفتم

فصل چهارم

چند روزي از این جریان نگذشته بود که گزارش پزشک قانونی در مورد کالبد شکافی مبنی بر عدم وجود شواهدغیر

طبیعی مرگ به دستم رسید من هم گزارش خود را تکمیل وبه شرکت بیمه فرستادم. شرکت هم بلافاصله پولی را بابت

حق بیمه به بیوه کوترل بدهکار بود پرداخت کرد وظیفه ي اداري من در اینجا به پایان رسید اما از همان دیدار اول

حسی که هم مسرت بخش و هم غم انگیز بود در من شکل گرفت. چیزي از درون به من گفت که : این ماجرا سر دراز

دارد .وقتی جنبه شادي بخش این حس ظاهر شد دوست داشتم ان را موشکافی کنم...اما به ناگاه گونه اي غم که زائیده

همان احساس بود جایش را میگرفت واز تجزیه وتحلیل ان منصرفم کرد. این حالت ها کاملا مرا خشمگین و بهانه گیر

کرده بود . احساس میکردم درطی این سال ها زندگی یکنواخت وکسل کننده اي داشتم . گویی نوعی تمنا واحساس

ازاعماق وجودم به شکل اتش زیر خاکستر بیرون می اید احساس می کردم انچه میخواستم نشدم... نمیتوانم به درستی

حال وهواي ان روزهاتوصیف کنم هر روز صبح از خانه به اداره وعصر ها از اداره به خانه می امدم. تا کی باید این گونه

زندگی کنم ؟ تا کی باید به این روش خشک و بی روح زندگی را گذراند و در انتظار روز مرگ نشست ؟ این حالت

روح مرا ازرده وخسته کرده بود یک شب پس از شام از اوا پرسیدم:

-اوا؟ چقدر دوست داشتم گریس دختر گرم و با ذوقی بود نمیدانم چرا تا این حد سرد و بی روح است!اوا که زنی تمام

عیار بود با خونسردي جواب داد: همه ي دختر هاي هم سن وسال او همین طوري هستند. اما حتما بعد از تحصیل در

دانشگاه خانه داري بهتر میشود دختر با استعدادي است.

من با تمسخر گفتم اگر گریس درست فکر میکرد هیچ گاه چنین رشته هایی را انتخاب نمیکرد! و او بی اعتنا به من

ادامه داد: من مطمئنم که او پیشرفت خوبی خواهد داشت . دوست داشتم او را عصبانی کنم و کردم

-البته! البته! اگر او درست فکر کند هرگز این رشته را انتخاب نمیکند.... وتازه فکر نمی کنم او به میل خود انتخاب

رشته کند!

ولی او گفت: هر دختر با شعوري این کار را میکند.

-بله اگر اراده داشت و به دستور کسی کار نمیکرد ! کمی ناراحت شد. براي ان که به اتش روشن شده دامن نزنم کوتاه

امدم. به من ارتباطی نداشت که در چه رشته اي درس بخواند. اوا گریس را در تصمیم گیري ازاد گذاشته بود و لزومی

نداشت که من در کار هاي ان ها دخالت کنم . چون احساس میکردم ان ها به هیچ وجه به من احتیاجی ندارند زیرا در

هیچ کاري با من مشورت نمیکردند

اوا یک عادت بد دیگر داشت. او بسیار مستبد و خود راي بود.هیچ گاه در هیچ کاري با من مشورت نمیکرد

ده سال از ازدواج من واوا گذشته بودکه پدرش فوت کرد. براي او ارث زیادي به جا گذاشت اوا روي یک میل فطري و

خواهش ذاتی هرگز میل نداشت به ان دست بزند.

مادر و دختر خیلی شبیه هم بودند مثل هم لباس می پوشیدند همیشه با هم به هر کجا میخواستند میرفتندعجیب تر از

همه اینکه ا ها از نظر ساختمان و مغز و روح شبیه هم بودند اما بر خلاف اینهمه تشابه بین مادر و دختر هیچ تشابهی بین

من وان دو نفر وجود نداشت. البته خیلی از افرادي که از رمز وراز زندگی ما بی خبر بودند حسرت زندگی بی سر و صدا

ما را میخوردند اما اتگر میدانستند که اوا یک زن از خود راضی و کله شق است یقینا پی میبردند که زندگی با این زن

چقدرمشکل و غیر قابل تحمل است.

البته نمیخواهم اوا را بد جلوه دهم . اما انچه میگویم خصوصیات اخلاقی و ذاتی اوست اگر وضع زندگی خودم را از لحاظ

معنوي تشریح نمیکردم افکاري که داستان مرا میشنیدند مرا یک انسان بی وجدان و یک مرد خیانتکار به زن وفرزند

اجتماع می پنداشتند! یقین داشتم که در صورت محکوم و زندانی شدن من هیچ گونه صدمه و اسیبی به انان نخواهد

رسید زیرا حضور من در ان خانه تنها یک حضور فیزیکی بود و ان ها مرا به صورت یک مرد یا یک شوهر یا یک پدر

قبول نداشتند. در صورتی که من چیزي غیر از این را میخواستم دوست داشتم نسبت به من محبت همسرانه و پدرانه

داشته باشند نه این که تنها پدر یا شوهر باشم!در انتها با تکیه بر این فکر که انها از غیبت می ازرده خاطر نمیشوند و

اینکه حضور من تاثیري در زندگی ان نمیذارد خود را در مسیر جدیدي قرار دادم.

فصل پنجم

من از کودکی انسانی خونگرم و پر شور و هیجان بودم. ان روز که اواسط ماه فوریه بود به خانه ماویس رفتم دلیل اینکه

اینجا از احساساتم حرف زدم این است که هواي ماه فوریه مثل بهار است در ماه فوریه از شدت سرما کاهش داده شده

و افتابش کمتر میشود در این حال و هوا فیل من یاد هندوستان کرد... نمیدانم چرا این غریزه را هیچ وقت از دست

ندادم در این موقعیت ها همان طور که در خیابان قدم میزنم اهنگی در گوش دلم زمزمه میشود که حس استقلال طلبی

و ازادي را در من زنده نگه میدارد این احساس شور وحرارت زندگی را در من زنده نگه میدارد این عقاید همان افکاري

بودند که از دوران کودکی با انها به خواب میرفتم چنین کسی هرگز از دست این غریزه پس از گذشت سالیان سال

دوباره ظاهر شده و حرارت و گرماي ان بر دلم منزل کرده ان روز من چنین حالی داشتم. با خود گفتم من زن و بچه

دارم نباید به دنبال هوس هاي لحظه اي بروم نباید خود را وارد اینگونه حوادث کنم. من همیشه مردي احساساتی و

عاشق پیشه بودم و چنین انسانی هرگز نمیتواند از دست این غریزه ذاتی اش نجات پیدا کند.معتقد بودم که این

احساس ذاتی همانند اتش زیر خاکستر در دلم پنهان مانده و ماویس مانند نسیم ملایمی ان خاکستر ها را به کناري زده

تا بتواند اتشی تند و تیز در روحم ظاهر گرداند همیا اتش بود که ان روز مرا به سمت خانه ماویس کشاند در راه با

خودم فکر میکردم وحرف میزدم : ایا از اینکه دو باره به دیدنش میروم دلخور نمیشود ؟فکر نمیکنم هنوز در همان

خانه باشد خانه ي سرد و بی روحی بود !نمیدانم وقتی در را باز کرد چه خواهم گفت و از من که مرد غریبه اي هستم

چگونه استقبال خواهد کرد؟...

کسی در راه پله نبود و من در تصوراتم مردان و زنان قرون وسطی را میدیدم که از این پله ها بالا و پایین میرفتندوقتی

پشت در اپارتمان رسیدم منتظر ماندم تا دوباره همان صداي اواز زیبا را که سعی میکردم ان را در خاطرم زنده نگه

دارم-بشنوم اما سکوتی حزن انگیز حکمفرما بود دوبار در زدم در باز شد خودش بود . باز ان قیافه معصوم و خواستنی

جلوي چشمام ظاهر شد ... لاي در ایستاد دلم بد جوري شور زد. نمیدانستم چه بگویم و چه کنم عملکرد در چنین

وضیت هایی بسیار مشکل است اضطراب زیادي داشتم.. به ناچار براي رهایی از سکوت مرگبار حاکم گفتم: میخواستم

چند کلمه با شما حرف بزنم. اجازه میدید داخل شوم؟خود را کنار کشید و در را باز کرد... نه حرفی نه سخنی

-تنها هستید ؟

-میبینید!

-پس خواهر روحانی؟

-کلیساست.

-عجب!همیشه تنها هستید؟ در نگاهش نوعی غم هویدا بود غمی که همیشه به همراه داشت.سرش را تکان داد و

اهسته گفت:بله

-چرا؟

ماري و پدر روحانی ابرن از من خواستند که با انها به دیر بروم اما من قبول نکردم میدونید؟فعلا خیلی بلا تکلیف هستم

. این جاجاي راحتی است اما مجبورم به زودي این جا را ترك کنم

دلم لرزید پرسیدم :چرا؟

-براي این که نمیتوانم کرایه را بپردازم . پول بیمه انقدر زیاد نیست که بتوانم مدت زیادي بدون در امد دیگري زندگی

کنم اگر جایی پیدا کرده بودم تا حالا رفته بودم. اما قرار است به زودي دختري اینجا بیاید تا پس از این با هم زندگی

کنیم.

به ناگاه برق امید در دلم جرقه زد.

-کی؟

-شاید تا هفته اینده.

-حتما او را میشناسید.

-اوه... البته...مجبور هستم این کار را بکنم اگر جاي ارزان تري پیدا کنم می روماما هنوز جاي مناسبی پیدا نکردم

با نوعی شوخی گفتم:حتما جایی به جز دیر؟

-اوه بله دیر جاي مناسبی نیست....

-اگربخواهید میتوانم جاي مناسبی برایتان پیدا کنم.

در حالی که پشت میز رو به روي من نشسته بودو با دست هاي ظریف و زیبایش میز را لمس میکردچشم به زمین

دوخت و جواب داد:شما لطف دارید.

اما شیوه بیانش به گونه اي بود که فکر کردم این کار را از وظایف اداري من میپندارد واز نظر او ماموریتی از طرف

شرکت بیمه داشتم که خانه اي براي او پیدا کنم! سپس بی انکه منتظر جواب من باشد ادامه داد: من هیچ گاه دوست

ندارم زندگی ام را محدود کنم دوست دارم همیشه ازاد باشم واتاق مستقلی داشته باشم هر چند کوچک و محقر باشد.

بدون اینکه جوابی به صحبت هایش بدهم بی مقدمه پرسیدم:شما چند سال دارید

نوزده ودر چشم هایم خیره ماند

-به نظر من سن شما کمتر است...

لبخندي بر گوشه لب هایش نشست و براي اولین بار لبخندش را دیدم پرسیدم:به نظر شما چرا اینجا امده ام؟

-حتمابراي تکمیل کار هاي شرکت... مگر نه؟

-خیر! اشتباه حدس زدید.

-با تعجب پرسید:پس براي چه امده اید؟...من که نمیدانم

میدانید بیمه دیگر با شما کاري نداردپولی داده و به نوع خرج کردن ان هم کاري ندارد براي شرکت اهمیتی ندارد که

شما این جا بمانید یا برویداما من براي خدمتی احتمالی اینجا امده ام که اگر توانستم انجام دهم

دوباره لبخندي - کمی مختصر تر بر لب هایش نشست

-هر طور میل شماست

با این حرفش فهمیدم به کمک احتیاج دارد. در صحبتش حالتی مانند توکل و توسل وجود داشت و من براي انکه میخم

را محکمتر بکوبم گفتم:نه خانم کوترل اگر مایل باشید... من خیلی دوست دارم کاري برایتان انجام دهم میدانید انسان

گاهی دوست دارد به دیگران کمک کند امروز میخواستم از وضعیت شما باخبر شوم و احتمالا کاري انجام دهم

-چه گفتید ؟کمک؟

گاهی اوقات انسان همانند یک پردر دست دیگري به بازي گرفته میشود این موجود زیباو ظریف این عروسک واین

بیوه کوترلهم مرا به بازي گرفته بود. پشتش به بخاري بود موهاي طلائی رنگش همانند هاله اي برگرد صورتش خود

نمایی میکرد موقع حرف زدن گونه هایش چال می افتاد و زیبایش را دو چندان میکرد روشناي لرزان شعله ي بخاري

روي میز می افتاد و سایه انگشتان ظریفش را بر سطح میز می انداخت در دل گفتم : نه پسر هستم ونه بی تجربه! تو

نمی توانی مرا از میدان بدر کنی بر همین اساس با خاطري ازرده گفتم: پس خداحافظ! امیدوارم مرا ببخشید از اینکه

مزاحمتان شدم شرمنده ام.

تقریبا نزدیک در بودم که ناگهان طنین صدایش در اتاق پیچید: من کی به شما گفتم کهمزاحم هستید؟

-نگفتید اما من از لحن صحبت هایتان فهمیدم. فکر نمیکنم احتیاجی به من و کمک من داشته باشید

سپس ادامه دادم: من براي تو پدر خوبی هستم! همان طور کهسرش پایین بودو سایه اش با لرزش شعله هاي بخاري

روي دیوار میرقصید گفت:به صحبتن هایتان اطمینان داشته باشم؟

-چرا شک داري؟ تو از دختر من بیش ازچهارده سال بزرگتر هستی . قدمب جلو گذاشت و در حالی که به کراواتم

خیره شده بود گفت: بالاخره متوجه شدید من از سنم بالاتر هستم!چرا اخم کردید و عصبانی شدید؟من خیلی دوست

دارم که نصیحتم کنند..

بدون خواست قلبیم شادمان شدم وگویا این شادمانی را در نگاهم خواند.

کلام اخر از دهانش خارج نشده بود که گفتم: درست است پولی راکه شرکت بیمه به شما پرداخت میکند کفایت

نمیکند. ایا شما کاري بلد هستید؟

-جز خیاطی هیچ...

-چه نوع خیاطی؟

-ظریف دوزي و.... صدایم هم بد نیست!

به یاد اولین روزي که او رادیدم همان صدایی که مرا دگرگون کرده بود افتادم

-اوه....بله ....میدانم. ..میدانم

-از کجا فهمیدید ؟ من که براي شما نخوانده ام...

-همان روز اول که پشت در بودم شما اواز می خواندید ومن به ناچار براي شنیدن ان چند لحظه ایستادم.

-شما اموزش دیده اید؟

-نه اصلا.

-پس هیچ کار هاي دستی بهتر است؟

-البته!
.
-نقشه بعدي نقل مکان شماست

-هر طور که شما صلاح میدانید.

-پس میتوانم براي شما اتاقی تهیه کنم؟

-خواهش میکنم لطف میکنید

-امیدوارم کاري از دستم بر اید.

دیگر با هم حرفی نزدیم وتا مدتی سکوت برقرار شد این گفت وگو یک نتیجه داشت: من رومئو بودم و نه قهرمان

داستان هاي ه.زارو یک شب بلکه پدري بودم که به دختر بیوه اش کمک میکرد و نقش دیگري هم نمیتوانستم ایفا کنم

این فاصله کمی مرا غمگین میکرد او را کسی میدیدم که مجبور بودم پیشش به خاك بیفتم در نگاه خیره کننده او

چیزي بود که اعتماد راجلب میکرد رنگ رخسارش انسان را مجذوب میکرد و به تحسین وا میداشت خیلی متین و

شاعرانه حرف میزد و در یک کلام بسیار زیبا بود . در این موقع صداي صندلی سکوت را شکست او از جایش بلند شد

و به طرفم امد و مستقیم در نگاهم چشم دوخت:
..
-نمیدانم اسم این کار را جز محبت و لطف بسیار شما چه بگذارم.

-کدام کار؟

-این که شما کار وزندگی خود را رها کرده اید و براي کمک به من - زنی بیوه به اینجا امده اید! پدر روحانی و ماري هم

همین قصد راداشتند اما انها خواستند که مرا به دیر ببرند ... البته ان ها جز مصلحت و خوبی من به چیزي فکر نمیکردند

اما من نمی خو.استم ازادیم را از دست بدهم...

کمی سکوت کرد و ادامه داد : من سه سال رنج زندگی زناشویی را بر خود تحمیل کردم هیچ کس نمیتوانست باشوهر.من احساس خوشبختی کند ویا لا اقل زندگی متوسطی داشته باشد فکر نمیکنم هرگز او را دیده باشید من در اینجا به


علت این از دواج نا مناسب کاري ندارم. زیرا ان مسائل گذشته و من سعی دارم ان گذشته ها را فراموش کنم حالا نتیجه

این سه سال زناشویی تنها مقدار پولی است که بیمه به من داده و چند لیره هم ذخیره داشته ام. بله ! این پول به علاوه

مقداري تجربه وکمی استعداد ذاتی... وحالا تصمیم دارم چند سالی تلاش کنم تا بتوانم زندگی جدیدي براي خودم

تشکیل دهم همان طور که میدانید سن زیادي ندارم که دوباره شروع کردن از من گذشته باشد... حتما متوجه شده اید

که من کمی جاه طلب هستم.

معتقدم کمی جاه طلبی براي ترقی زندگی بشر لازم است...فکر نمیکنم ادم بی پشتکاري باشم براي همین است که قبول

دارم برایم اتاقی پیدا کنید

-بسیار خوب باکمال میل بیش از انچه خوشحال بودم خود را شادمان نشان دادم از این که میتوانستم براي او کار مثبتی

انجام دهم احساس رضایت میکردم میدیدم که او مرا وسیله اي جهت پیشرفت کار خود قرار داده بود و من از تصور

این امر لذت میبردم در ان حال کمی در خود فرو رفتممن امشب براي چه به اینجا امده ام؟ مقصود من از این کار

چیست ؟ چه نتیجه اي میخواهم از این کار بگیرم؟ او یک دختر سراپا رمز و معماست و میبینی که چقدر خودش را

میگیرد پس چه انتظاري از او داري؟

این یک حقیقت بود . من به خواهش دل خود پیش او امدم از اولین ملاقات همیشه به او در قیافه اي ساکت و ارام و

گرفته با زیبایی کودکانه اش فکر میکردم این تصور به طور حتم چیزي بیش از خواهش پدري از دختر خود بود من ان

شب او را پدر وي خطاب کرده بودم در این اندیشه بودم که خود را انقدر کنترل کنم تا حرکتی بر خلاف قول خود انجام

ندهم...

با اراده اي راسخ تصمیم گرفتم که نا امید نشوم و راهم را ادامه دهم اما چه راهی؟ نه اورا میشناختم ونه به او اعتماد

داشتم اصولا در دلم نسبت به او بدبینی خاصی ایجاد شده بود خودم نیز نمی دانستم که علت این بدبینی چیست؟

پس از کمی فکر کردن سرم را که تا ان موقع پایین بود و به گل هاي رنگ پریده فرش نگاه میکردم بلند کردم و در

چشم هایش خیره شدم لحظه اي بعد در حالی که به طرف در رفتم گفتم:امیدوارم بتوانم کاري از پیش ببرم البته شما را

بی اطلاع نخواهم گذاشت.

از فرداي ان روز پس از پایان کار اداري به دنبال یافتن اتاق خالی به بنگاه ها و اژانس هاي مختلف سر میزدم ان هاذ

خانه هاي خالی زیادي را به من نشان دادند بعضی از ان ها کاملا ارزان بود اما در محل هایی واقع بودند که نمیخواستم

ماویس انجا زندگی کند نه این که جا هاي پست و بد نامی بودند بلکه به این دلیل که در ان محل ها چشم بسیاري به

دنبال او می افتاد وممکن بود انچه نمیخواستم اتفاق بیفتد . اواخر مارس بود که براي سومین بار به دیدنش رفتم باز هم

در را باز کرد. اصولا همیشه حرکاتش مرا ناراحت میکرد همان طور که ایستاده بودیم گفتم :هنوز نتیجه اي نگرفتم

شانه هایش را بالا انداخت واین موضوع را بی اهمیت نشان داد و گفت:من از پذیرفتن و زندگی کردن با ان دختر

منصرف شدم چون خواستم ببینم در اینده چه پیش می اید.

-بله کار درستی کردید .شاید فردا از امروز بهتر باشد! ضمن صحبت هاي سر پایی که با او داشتم که او برخلاف انچه

من تصور میکردم دختر بی دست و پایی نیست و خیلی خوب میتواند گلیم خودش را از اب بیرون بکشد با این حال

نمیخواستم او را به حال خودش بگذارم و میل داشتم که در تمام کار هیش دخالت کنم . به شکلی سر پرست او باشم.

گفتم:

به عقیده من هر چه زودتر از این محل بروید بهتر است محله خوبی نیست گرچه وظیفه اش را خوب انجام داده است

نگاهش نوعی ابهام و تخیل را میرساند:

-وظیفه ؟...چه وظیفه اي؟

چون ما را با هم اشنا کرد

سایه شرمی دخترانه بر رخسارش نقش بست و بعد لبخندي بر لبانش نمایان شد اما حرفی نزد

-میدانید که صداي شما چقدر در من تاثیر گذاشت اعتراف میکنم که قبل از دیدن شما من با شنیدن صدایتان

مجذوبتان شدم.

او همچنان ساکت بود.

نگاهش را مستقیم در چشمانم انداخت و پرسید:پس حالا؟...

...-به انچه ایمان داشتم مشکوك شدم دوباره مرا نگاه کرد و ساکت ماند ادامه دادم: شما نمیدانید من در زندگی

مشکلات و موانع زیادي دارم با این حال پیش شما امده ام اما شما با رفتارتان مرا تحقیر میکنید مثل یک مستخدم به من

نگاه میکنید

دیگر به من نگاه نکرد. سرش را برگرداند و به بخاري خیره شد.

-میخواستید چگونه باشم؟

-همان طوري که با دوستانتان رفتار میکنید...

اهی کشید وشانه هایش را بالاکمی برد خواست روي برگرداند که من بی اراده بازویش را گرفتم و به خود نزدیک

کردم و او هم مثل یک بچه تسلیم شد نه استقامتی و نه تقلایی...

آه ... اگر صد سال هم نویسندگی کنم نمیتوانم شدت علاقه ام به او و میزان نفوذ در خودم را تشریح کنم این دلباختگی

هم مرا زجر میداد و هم امیدوار میکرد عشقش سراسر وجودم را گرفته بود . همچنان بازویش در میان دست هایم بود

اما او بی حرکت منتظر بود . نمیدانم منتظر چه بود؟نه حرف میزد و نه سخن میگفت ارام همانند یک مجسمه ایستاده

بود . حتی نگاهی هم به چهره ام که از شدت عصبانیت رنگ پریده بود نینداخت. واقعا عصبانی بودم .از اینکه که او را

ان چنان سخت نگه داشته بودم ترسی نداشتم . فکر میکردم حق با من است . او مرا با تمام غرورم تحقیر کرده بود

...زمانی که بازویش در دست من بود گوئی یک جریان برق که لرزشی شدید بر سراپایم انداخته بود به من وصل شده

بود . این کار به همراه خود نوعی لذت و مستی داشت که من تا ان روز حس نکرده بودم . لحظه اي بعد او را با کمی

شدت تکان دادم به گونه اي که ناراحتیم را حس کند گفتم:

-با همه ي مشکلاتی که ذکر کردم امده ان که با تو دوست باشم و اگر بتوانم کمکی به تو بکنم اما تو انقدر بی ادب

هستی که حتی مرا دعوت به نشستن هم نمیکنی!

به همان صورت که در میان دست هایمگرفتار بود بدون هیچ تقلایی گفت:شما خیلی از من انتظار دارید... من چطور

میتوانم با شما دوست باشم و به شما اعتماد کنم ؟علاوه بر ان هنوز کفن شو هرم در خاك خشک نشده...

حرف هایش مثل پتکی بر سرم فرو امد اصلا فراموش کرده بودم که او همان مادام کوترل است که شوهرش مدتی

پیش مرده بود با شک وتردید گفتم :مرا ببخشید ...حق با شماست ...نباید عجله میکردم... در هر صورت شما به من

اجازه میدهید که به شما کمک کنم . البته به نفع شماست . وقتی به اینجا می ایم با من بد رفتاري میکنید به من کنترل

خودم را از دست میدهم . اگر همین طور ادامه دهید دیگر مرا نخواهید دیدو شما ازاد هستید هر کاري دلتان میخواهد

بکنید و هر کجا دلتان میخواهد بروید!

گویی قطره اشکی در چشمش حلقه زد در حالی که مرا نگاه میکرد گفت: شما درك نمیکنید من شوهرم را از دست

داده ام . ان هم شوهري فقیر و بی چیز حالا شما انتظار دارید با خاطره اي که از این مرد در دل من باقی است باز هم به

سادگی به طرف شما که اولین مردي هستید که به طرف من می ایید دست دوستی دراز کنم؟

حق داشت زیرا من تمام قوانین اجتماعی را زیر پا گذاشته بودم گفتم :مطمئنا نه!

-در این صورت چه انتظاري از من دارید ؟ کمی به خودم جرات دادم تا بهتر بتوانم منظورم را برایش تشریح کنم: شما

باید به من اعتماد کنید یقین داشته باشید که هیچ نیتی جز کمک به شما ندارم من میدانم که شما از زندگی خود در

گذشته راضی نبوده اید به همین دلیل است که میخواهم با شما دوست باشم و در برابر حوادث پیش بینی نشده اینده از

شما حمایت کنم... این را هم بدانید که در میان مردان بسیارند که از دوستیشان غرض دارند...

-فرض کنید من میل نداشته باشم...

-اب یخی بود که ناگهان بر سرم ریخته شد... خود راشکست خورده پنداشتم با عصبانیت از لبه میز پایین پریدم و کلاه

و دستکش را برداشتم و بدون خدا حافظی خارج شدم.

اما مهلت نداد:اقا !چه عجله اي دارید؟ من فرض کردم! دیگر منتظر نماندم... درب را محکم به هم زدم و از اتاق بیرون

رفتم او همچنان گفت : و فرض میکنیم که شام را باهم خواهیم خورد....

فصل ششم

این دفعه در نزده وارد شدم .جلوي بخاري نشسته بود و ظرفی در دست داشت سمت چپ میز شام چیده شده بود و

مقداري نان سفید کره یک بطري نوشابه و یک سرویس غذاخوري براي دو نفر همه ي این دو ها ناراحتم میکرد.

فکر میکردم او از من قطع اومید کرده خوب شد به موقع امدم!سفره با اینکه کهنه و نخ نما شده بود ولی از سفیدي برق

میزد در وسط سفره مجسمه اي به رنگ یاس دیده میشد بی انکه نگاهی به پشت سر خود کند به ارامی گفت:بفرمائید

شام حاضر است

با تعجب پرسیدم: منتظر بودي

-اوه حتما

-ولی من نمیخواستم برگردم.

-کافی است... ثابت کردید.

بیچاره شده بودم او چگونه موجودي است؟

-خیلی عجیب هستی!

لبخندي زد وگفت : فکر نمیکنم تنها کمی تجربه دارم

پس از چند دقیقه با حرکاتی که واقعا مرا اسیر خود کرده بود سوپ ها را در کاسه ریخت میوه ها را در ظرف گذاشت و

با تشریفات خاصی روي سفره گذاشت سپس رو به من کرد وگفتک بفرمائید اقا البته لحنش امیخته به شوخی بود سر

میز نشستم او هم روبروي من نشست نان ها را تقسیم کرد و لیوان نوشابه را به دستم داد.

...او مرا به دوستی خود پذیرفته بود

نمیدانم به چه علتان شب ان همه تشریفات به خرج داده بود شاید به این خاطر که هرگز ان شب را فراموش نکنم زیرا

هنوز تمام ان خاطرات شیرین با جزئیات کامل در ذهنم نقش بسته و همه را به طور کامل به خاطر دارم.

هیچ کدام حرف نمیزدیم شام ما در ان شب سوپ و میوه بود سوپ بسیار خوشمزه اي بود و خوردن ان لذت خاصی

داشت میوه ها نیز از سیب خیار و انگور تجاوز نمیکرد او به حرف امد درحالی که بطري نوشابه را در دست داشت

گفت:همین است!اگرتمام شود دیگر نیست و اهی کوتاه کشید.

...از انچه بین ما گذشت احساس ناراحتی میکردم و از این که ناخوانده او بودم و از غذاي او میخوردم احساس شرم

احمق این چه کاري »: میکردم از همه بدتر اینکه چیزي براي گفتن نداشتم همین سکوت مرا رنج میداد با خود گفتم

...!» بود؟چرا رفتی؟چرا ماندي؟ الان در چشم او تو با سایر مردان تفاوت نداري...چه خوب بود اگر

هم چنان براي پیمودن یک پله می بایست پله به پله بالا میرفت این شام نیز من وماویس را که در بالاي پله ها بودیم

بیشتر به هم نزدیک کردو یقینا پس از این پله پله هاي دیگري نیز خواهند بود در دلم نوعی ترس و بیم به همراه

ندامت و پشیمانی وجود داشت که مرا وادار به سکوت کرد ماویس در سکوتی مطلق فرو رفته بود مطمئن بودم که در

عالمی بهتر سیر میکند نگاهش طوري خیره مانده بود که گوئی اصلا مرا نمیدید.

زیبایی و عشوه گرایی زن ها مردان را اسیر میکند اما من اسیر چیز دیگري شده بودم اسیر چیزي که خودم هم

نمیدانستم . من هم مثل او به سکوت عادت کرده بودم و از ان لذت میبردم او را هم چنان میپنداشتم که از هیچ چیز

جز افکار و عقاید من غافل نبود و تک تک ان ها را مورد مطالعه قرار میدادبادست هایش خرده نان ها را جمع میکرد و

با دو انگشت دست راستش ان ها را گلوله میکرد و روي سفره میریخت قبول کنید ان شب بیشتر در این فکر بودم که

این دختر یک چیز نادر است... چیزي که در هر صد سال یک بار پا به عرصه زمین میگذارد...

بی حرکت نشسته بود و دست چپش را زیر چانه تکیه داده بود نمیدانم به چه فکر میکرداما این را میدانستم که از این

دام راه فراریبراي من موجود نیست هرگز نمیتوانم از ان فرار کنم او با تمام قوا مرا به بندکشیده بود و یکی از ان ها

سکوت بود.

من نیز زمانی که هنوز ازدواج نکرده بودم با دختران و زنان بسیاري از تیپ ها و قیا فه هاي مختلف اشنا شده بودم و

رفت و امد میکردم همه ي ان ها از لحاظ ذاتی و اخلاقی شبیه هم بودند . اغلب شلوغ و گاهی دریده و بی حیا می شدند.

اما ماویس چیزي بود که خیلی بهتر و عالی تر و در نظر من مافوق همه ي ان ها بود . سکوتی داشت که براي من لذت

بخش بود در این سکوت بسیاري از اسرار را میخواندم . با این که دخترا مذکور همگی اهل شوخی و خنده بودند اما

هیچ کدام نتوانستند مرا به بندي این چنین محکم که اسمش را عشق گذاشتند اسیر کنند...

فصل هفتم

براي یافتن اتاقی خالی بسیار تلاش کردم اما نتیجه اي نگرفتم . مثل این که در تمام شهر لندن جایی مناسب براي

ماویس به طوري که مورد پسند من واقع شود وجودنداشت نه اینکه اصلا چنین اتاق هایی در محله هاي خوب نبود بلکه

من دوست نداشتم که ماویس در چنین جا هایی زندگی کند زیرا اجبارا مورد توجه عده ي زیادي جوانان بیکاره قرار

میگرفت . دلیل دیگرم هم این بود که من می بایست به او هر وقت که دوست داشتم سر میزدم و این از همه مهمتر

بود... خلاصه خانهاي پیدا نشد

وقتی ان روز به دیدنش رفتم پشت میز خیاطی نشسته بود و یک پارچه زیبا روي پایش قرار داشت با دیدن من از

جایش بلند شد . کارش را زمین گذاشت و یک قدم به طرفم امد

-باز هم تلاشم بی نتیجه ماند. بهتر است همین جا بمانی مثل اینکه از انچه میخواست بگوید متاسف بود

-اقا! من در اینجا چهار اتاق دارم بهتر نیست دو تاي ان را تخلیه کنم تا کرایه به نصف کاهش یابد البته اگر کار کنم

اجاره ي دو اتاق دادن کار ساده اي است.

-کار؟میتوانی پیدا کنی؟

-اوه.. بله...

-موافقم پس دیگر لازم به جستو جو کردن نیست . درست است که از لحاظ جغرافیایی محله جالبی نیست ولی فعلا

باید دندان به جگر گرفت....

البته از این حرف من کمی ناراحت شد اما من ادامه دادم:

-البته خانه ي کاملا خوبی است فقط کمی قدیمی است ولی میتواند نظر ما را تامین کند بعد با لحجهاي که کمی شوخ به

همراه داشت گفتم: اولین باري که به اینجا امدم فکر کردم ارواح خبیثه من را احاطه کرده اند!

-چه گفتید ارواح خبیثه ...اه! شما با این حر فایتان باعث ناراحتی من میشوید من هیچ میل ندارم بیش از این غمگین

باشم...

-نه... نه! بیایید بخاري را روشن و سوپ را گرم کنیم و شاد باشیم

بعد در حالی که کنار بخاري نشسته بود مرا هم دعوت کرد:بیائیدسوپ را به هم بزنیم.

نشستم و زانو هایم را روي زمین گذاشتم و بعد ظرف را گرفتم و مشغول به هم زدن ان شدم ... خیلی مایل بودم انچه

را میخواستم انجام بدهم با خود عهد کرده بودم که زیر قولم نزنم.

نگاهی به صورتش که در جلوي بخاري کمی زرد شده بود انداخته و پرسیدم:قبلا منزلت کجا بود؟

-خودم در انگلستان متولد شدم در یکی از روستا هاي ان اما مادرم اتریشی بود او پس از یک سال به کشورش باز

گشت در این جا کمی به فکر هاي احمقانه خودم خنده ام گرفت . زیرا قبلا فکر میکردم او یک دختر فرانسوي است اما

حالا معلوم شد که اهل کجاست او این زیبایی موهاي طلاییوحالتطنازي را از مادرش به ارث برده بود . هم چنان با میل و

شوق فراوان حرف میزد و من هم با اشتیاق فراوان به حرف هایش گوش میدادم

وقتی جنگ شروع شد ما یعنی پدرم که اصلا انگلیسی بود مادرم و من در اتریش بودیم ما مزه فقر و گرسنگی را در

وین چشیدیم .جنگ انقدر شدید شد که تمام شهر زیبایی مادرم را از بین برد و ان را نابود کرد. پدرم به جنگ رفت و

کشته شد ان زمان من بیش از دوازده سال نداشتم.

من ماندم و مادرم پدر بزرگ و مادر بزرگ در این فقر و فلاکت با ما شریک بودندو ما همگی در شهر وین زندگی

میکردیم . چهره مادر بزرگم در سن پنجاه سالگی ان قدر نورانی و زیبا بود که مطمئن بودم در جوانی زیبایی

چشمگیري داشته. یک نوع زیبایی ساخته با شرم و حیا.

گرسنگی ما را از پا در اورده بود به طوري که هرگز یک خواب راحت و اسوده نداشتیم اما همان طور که هر چیزي

پایانی دارد جنگ نیز پایان یافت . ما از اتریش به قصد انگلستان حرکت کردیم اما مادرم در فرانسه ماند او با مردي

اشنا شد که او را خیلی دوست داشت . ان مرد نتوانست با او ازدواج کند زیرا خودش زن و بچه داشت . مدت ها بعد

مادرم به بیماري سختی مبتلا شد و پس از چندي فوت کرد من ماندم و دنیاي گرفتاري ها و بدبختی ها مردي که مادرم

را دوست داشت مرا به مدرسه شبانه روزي فرستاد و پس از یکسال و نیم ورود به مدرسه به من اجازه دادند تا

تعطیلاتم را در منزل یکی از دوستانم بگذرانم در ان زمان بود که با مردي به نام برنارد کوترل اشنا شدم که بعد ها با او

ازدواج کردم...

ظرف را از روي اتش برداشت و در سوپ خوري خالی کرد . نان را هم به تساوي تقسیم نمود و ادامه داد : بعد از

ازدواج به لندن امدیم و در یک محله ابرومند خانه اي اجاره کردیم اما برنارد قادر به پرداختن اجاره خانه نبود ... ناچار

نقل مکان کردیم و به این محل امدیم که به قول شما محله ي کثیفی است.

در همین فکر ها بودم که پرسیدم:پس پدرتان؟...شما کسی را ندارید؟

-نه!من قوم و خویشی ندارم. همه ي فامیل هاي مادرم در جنگ کشته شدنداما شوهرم از هر حیث فرد متوسطی بود چه

از نظر خانواده و نژاد و چه از نظر مالی و ثروت!

من از عجله او در بیان:نه اصلا قوم و خویشی ندارم و سکون وبقیه ارامش گفتارش احساس کردم باید رمز و رازي وجود

داشته باشد او هم چنان حرف میزد:میدانید اجداد مادرم همگی از اصیل زادگان بودند اما مردي که این زن را بیش از

جانش دوست داشت متاسفانه از اعتماد مادرم سو استفاده کرد و کلاه بر سرش گذاشت.

منظورم را میفهمید؟

-متوجه نمیشوم.

-ان مرد پدرم را میگویم ازاد اندیش بود در قید بندپیوند زناشویی نبود او میگفت براي شروع یک زندگانی عشق کافی

است. البته من هم همین عقیده را دارم اما در صورتی که جنگ و فقر نباشد

-خوب بعد؟پولی سرمایه اي برایتان به ارث نگذاشت

-گفتم که او انسان ازادي بود پول داشت ولی نه خیلی زیاد او به اداب ورسوم هیچ اهمیتی نمیداد . در زمان مرگش هم

هیچ وصیتی نکرده بود اموالش را دولت ضبط کرد بعد ها برنارد براي گرفتن ارث و میراث پدرم خیلی تلاش کرد و به

هیچ نتیجه اي نرسید این داستان تمام شد اما من همیشه در یک فکر بودم و ان این که چگونه زنی از یک انواده نجیب

و شریف بود بی اعتنا به قوانین ازدواج خود رادر اختیار یک مرد زیباي انگلیسی گذاشته بود ؟

بالاخره داستانش به انتها رسید و معلوم شد که پدر و مادر در اتریش عاشق همدیگر شدند ان ها از اتریش متواري و به

انگلستان پناه اورده بودند در ان جا هیچ کسی ان ها را نمی شناخت ان ها هم از این فرصت استفاده کردند و خود را

زن و شوهر اعلام کردند

بعدا وقتی که مادرم دوباره به وین رفت پدر و مادرش او را بخشیدند وبه فامیل و اشنا گفتند که شوهر دخترمان از دنیا

رفته!و به این ترتیب جلوي رسوایی او گرفته شد....

علت بخشش مادرم هم عشق شدیدي بود که پدر بزرگ و مادر بزرگ به ما داشتند میدانید ان دوران بهترین دوران

زندگی من بود...

-پس خانواده شوهرتان چطور؟

-در خانواده شوهرم ادم به درد بخوري وجود نداشت.

-پس از کوترل ارثی؟ پولی؟

اهی کشید وکمی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : همه ي سرمایه پدري و مادري ام و نیز سرمایه شوهرم همه و همه

در جنگ از میان رفت

در این زمان دستش را به جلو اورد و به چشم هایم کاملا خیره شد:

تمام شد تمام افتخارات و سرمایه و جلال ما از بین رفت وقتی به نگاهش چشم دوختم همانند دریایی ارام بود می

پنداشتم که من غرق شده ي این دریا هستم و به خوبی یقین داشتم که نجات از ان برایم غیر ممکن است

نمیدانم چرا چشم هایش این قدر جذاب بودند و چرا این همه افسون میکردند همبن امر سبب شد که خودم در مقابل

او چون کاهی بپندارم بعد در حالی که به چشم هایم خیره شده بود گفت:

-باز هم معتقد هستید که باید به همه اعتماد کنم ؟باید هر دستی را که به طرف انسان دراز میشودفشرد و به دوستی

پذیرفت. ؟

-جواب دادم نه حق با توست ... در این دنیا ادم هاي بد فراوان و ادم هاي خوب کمیاب است ومن هم معلوم نیستجز

کدام یک باشم..

در پاسخ دست راستش را طوري روي میز گذاشت که کف ان رو به بالا بود من دست در دستش گذاشتم و از لمس ان

سرشار از لذت و شادمانی شدم به نگاهم چشم دوخت ... دستی کار کرده و زحمت کشیده و ظریف و خوش تراش را

میدیدم که به دور دستم حلقه شده بود...

وقتی از نگاه کردن به دستایش سیر شدم سرم را به سمتش بلند کردم و براي اولین بار به رویم لبخند زد لبخندي چون

غنچه گل سرخ که پیام دوستی و صمیمیت داشت!

فصل هشتم
..
در بیشتر مواقع انسان اتفاقت مهم زندگی اش را فراموش نمیکند . من هم تمام این وقایع و خاطرات را موبه مو به خاطر

دارمو تا اخر عمر هرگز ان ها را از یاد نخواهم برد...

بدون انکه خودم بدانم و متوجه شوم ماویس مرا در بوته ازمایش گذاشته بود . من را به شیوه هاي گوناگونازمایش

میکرد و اکنون دست دوستیم را پذیرفته بود این بزرگترین روز زندگیم بود من هرگز ان روز را فراموش نخواهم کرد

در واقع من هم چیزي جز این نمیخواستم می خواستم به من اعتماد کند ومن را دوست خودش بداند.

در ضمن گفته هایش متوجه شدم که او از یک خانواده بزرگ و مشهور است به همین دلیل هم نمیخواست در جایی کار

کند دوست داشت که در همان اتاق اجاره اي همیشه تنها باشد و به هر کسی که مایل بود اعتماد کند و کسی در

کارهایش دخالت نکند...

رابطه من با او به گونه اي بود که هر زمان مایل بودم سرزده وارد میشدم همیشه با قیافه اي بشاش به استقبال من می

امد حتی ماري ژوزف و پدر روحانی هم نمیتوانستند مثل من بدون اطلاع قبلی به دیدنش بروند.

گویا قبلا مرتبا براي اقرار گناهان خود به کلیسا میرفت اما زمانی که پاي رفت وامد من به ان جا باز شد هرگز به کلیسا

نرفته بود همین امر سبب دلخوري پدر روحانی از ماویس شده بود...

یک شب وقتی بر سر سفره شام بودیم ماویس در حالی که سفره را تمیز میکرد گفت: میدانید اصلا دوست ندارم به

کشیش دروغ بگویم زیرا با دروغ گفتن گناهی بر گناهانم افزوده میشود... اخر من چطور میتوانکم هر چه در دل دارم

به کشیش بگویم؟

از او پرسیدم :مقصود از دروغ گفتن به پدر روحانی چیست؟

کمی به فکر فرو رفت من هم در این فاصله با خود فکر کردم منظورش از دروغ گفتن چیست؟ شاید حضور من در کنار

او گناهی محسوب میشود که نمیتواند پیش کشیش برود شاید به من نظري دارد.. اما غیر ممکن است من تنها نقش

یک دوست را براي او دارم . قصد هم ندارم که از این حد پا فرا بگذارم

او هنوز در حال فکر کردن بود براي اولین بار سوال مرا بی جواب گذاشت . سکت سنگینی حاکم بود و من از ان رنج

میبردم

تکرار کردم: جواب بده چرا فکر میکنی اعتراف تو دروغ محسوب میشه.

با کمی مکث گفت : اخر انسان همیشه ساده زندگی نمیکند گاهی در زندگی افراد چیز هایی وجود دارند که نمیتواند ان

ها را ابراز کند.

اما این جواب گفتن و نگفتنش یکسان بود چون چیزي نبود که من بتوانم ازش سر در بیاورم.

خیلی مایل بود که هر شب به خانه اش بروم اما این کار را نمیکردم تنها دوشب در هفته او را میدیدم و اغلب یک بطري.

نوشابه یم سبد میوه و یا مختصري غذا پس از ساعت هفت بعد از ظهر برایش میبردم .گاهی نیز یک دسته گل تهیه

میکردم و برایش میبردم و او با ابهت خاصی مجسمه چینی سفیذ میز را بر میداشت و می گفت: خوب کوچولو دیگرجاي تو این جا نیست و ان را روي بخاري می گذاشت..


کلا ماویس یک زن فوق العده بود . مافوق انچه دیده و شنیده بودم . اري گاهی اماده کردن شام و گرم کردن سوپ به

عهده من بود اه خداي من چرا پیش از این او را نشناخته بودم ؟مگر امکان دارد دختري این همه ملیح و متین باشد؟

این نگاه این سکوت این موها و این رخساره به رنگ یاس..

وقتی شام تمام شد روبروي پنجره می نشستیم و کوچه را تماشا میکردیم گوچه اغلب خلوت بود..

یکی از شب هاي فراموش نشدنی و خاطر انگیز از او پرسیدم : ماویس چه کسی این اسم را براي تو انتخاب کرد.

کمی فکر کرد و گفت:پدرم ان هم به خاطر علاقه مادرم به اسامی انگلیسی بود سپس ادامه داد :من در... که بیش از سی

مایل با اینجا فاصله ندارم متولد شدم اما چون از افشاي نام پدرش بیم دارم که مبادا شناخته شود از بیان محل تولدش

خود داري میکنم..

میدانید من خودم هنوز انجارا ندیده ام اما راجع به ان چیز هاي زیادي میدانم مادم بار ها برایم از ان جا صحبت کرده

خانه اي که مادر ان زندگی میکردیم ار یک عمارت پنج گوشه سفید رنگ با باغچه چمن کاري شده و گل هاي ارغوانی

رنگ و زرد ونیز یک در سفید رنگ که در ابتداي باغ بود تشکیل شده بود می گفت او گل هاي زرد و بنفش را که از

دیوار ایوان تا یک متر اویزان شده بود چه قدر دوست داشت ونیز شب هاي مهتابی خانه را.

ماویس این ها را طوري تعریف میکرد که من به خوبی احساس میکردم که مادرش زنده است ... من هم براي اینکه به

او تسلی خاطر داشته باشم گفتم : شاید بتوانیم دوباره ان جا را پیذا کنیم تا بتوانی خاطرات مادرت را زنده کنی.

کاهی اوقات او را مجبور میکردم که برایم بخواند ولی او همیشه از این کار سر باز میزد اما گاهی وقتی می امدم چند

دقیقه اي پشت در می ایستادم و به صداي دلنشین او که در تنهایی میخواند گوش میدادم واقعا صدایش مافوق همه ي

زیبایی ها بود و من از این که با چنین دختر زیبا و با وقار و هنر مندي اشنا شده بودم به خود میبالیدم ... در زمان در

خواست من براي خواندن براي این که مرا دلخور نکرده باشد با ملایمت گفت : وقتی با هم هستیم و حرف میزنیم و

من تنها براي اینکه از تنهایی خسته نشود میخوانم..

یک نکته همیشه براي من تعجب اور بود و ان این که حتی یک بار هم نشده بود اسم واقعی مرا بپرسد یا در مورد

زندگی گذشته ام کنجکاوي کند . هیچ گاه نخواسته بود که از شغل و کارم برایش تعریف کنم . یا راجع به خانه و

خانواده ام چیزي بگویم . در صورتی که من از تمام رمز و رموز زندگی او با خبر بودم و او از این نظر هیچ نگرانی

نداشت.

فصل نهم

تابستان با گرماي طاقت فرسایش در راه بود . میگویند رشد احساسات و علاقه بشري بستگی به محیط دارد اما من این

عقیده را نمی پذیرم چون : ان کوچه هاي تنگ و کثیف با بوي ماهی سرخ کرده که از اشپزخانه منازل به بیرون پراکنده

میشد ان صدا هاي کر کننده که از عبور کامیون هاي شرکت هاي ساختمانی ایجاد میشود اصولا مرا با ان محیط کثیف

متنفر و خسته میکرد . اما به محض ورود به طبقه سوم ان ساختمان سفید گوئی پا به دنیاي دیگري می گذاشتی و انگار

هیچ گونه ارتباطی با دنیاي خارج نداشته و ندارم.با ورود به منزلش رایحه دل انگیز مشامم را تحریک میکرد . سکوت

منزلش را راضی و خرسند میکرد.

اتاق هاي او براي من یک ارامشگاه فکر و خیال بود ساعتی را که با او سپري میکردم همه مشکلات زندگی را فراموش

میکردم و با ارامشی غیر قابل توصیف مواجه شدم . هر کس در زندگی مشکلاتی دارد تراکم این مشکلات است که

انسان را از زندگی بیزار میکند اما من در خانهی ان دختر زیبا همه ي غم هایم را فراموش میکردم.

از زمانی که ماویس دو اتاق خود را تخلیه کرد بسیار نگران شدم که چه کسی ممکن است ان ها را اجاره کند؟ این براي

من خیلی مهم بود زیرا به هر صورت دو نفر همسایه با همدیگر تماس هاي غیر قابل اجتنابی خواهد داشت و ترس من

بیشتر از شخصیت همسایه او بود . یک شب وقتی به دیدن ماویس میرفتم جوان مودبی شب بخیر گفت واز پله ها پایین

رفت بعدا فهمیدم که او وزنش همان افرادي هستند که در همسایگی ماویس می نشستند . ماویس میگفت که انها انسان


هاي بی سر و صدایی هستند و کاري به کسی ندارند . در مورد اینکه در مورد رفت وامد من به خانه ي ماویس چه عقیده

اي دارد تا انجا که فهمیده بودم هیچ گونه عقیده خاصی در این مورد و جود نداشت . من از اینکه همسایه هاي ماویس

ادم حسابی بودند خوشحال بودم . او هم خیلی کم از اتاقش بیرون میرفت مگر براي خرید مواد غذایی و مایحتاج روزانه

.

با اینکه در فقر و تنگ دستی بسر میبرد سلیقه خاصی براي خرید داشت یکی دیگر از علل خروجش از خانه رساندن

کار هاي دستی و بر دري دوزي هایی که بسیار ظریف و تماشایی بودند به صاحبانش بود. باز هم تکرار میکنم ماویس

یک انسان فوق العاده بود گاهی سرود بچگانه میخواند تا مرا به وجد اورد .. بهترین دوران زندگی من ساعاتی بود که

در کنار ماویس بودم وجودش انقدر عزیز بود که حتی ازفکر اینکه رنجشی از من پیداکند می ترسیدم . ناراحتی و

افسردگی ماویس مایه ازردگی خاطر من بود . در این موارد کنارم منشست و برایم برایم تعریف میکرد که چطور از

این که تمام روز را در اتاقش تنها نشسته و خیاطی کرده خسته و کسل شده است من هم چاره اي نداشتم جز انکه

دلداریش بدهم در این موقع محو تماشاي او میشدم و از این که این موجود ظریف این طور خسته و ناتوان میشود رنج

میبردم.

این بار نیز بخاري را روشن کردم و مشغول تهیه سوپ شدم . او همیشه مدتی از وقتش را صرف مرتب کردن گل ها

میکرد ولی ان روز با بی میلی گل ها را از یک جا جمع کرد و همه را در گلدان گذاشت و کنار بخاري نشست.

فصل دهم

زن وفرزندم از این که هفته اي سه شب را در بیرون از خانه به سر میبردم ایرادي نمیگرفتند . ان ها هیچ وقت از غیبت

من ناراحت نمیشدند ان ها فکر میکردند که من سه شب در هفته را در باشگاه شام میخوردم . اما من تنها هفته اي یک

شب به باشگاه میرفتم و دوشب دیگر لحظاتی داشتم که نمیتوانستم ان ها را به حساب عمرم بگذارم زیرا چیزي ما فوق

زندگی من بود و برایم مفهومی عزیزتر و شیرین تر از زندگی داشت . ان شب نیز مثل همیشه به هم لبخند میزدیم و با

صمیمیت شام تهیه میکردیم . ماویس گل ها را مرتب میرد و یا گرد وغبار مجسمه را میگرفت . وجودش همیشه باعث

افتخار من بود همانند گلی بود که اگر گلدان اتاقش نبود انجا به صورت یک مخروبه تاریخی و غیر قابل سکونت در می

امد و من هیچ گاه نمتواستم در ان هوایی که بوي ماویس نمیداد تنفس کنم . او براي منئ همانند یک عضو حساس مثل

چشم بود و اگر زمانی وارد منزلش میشدم و او را نمیدیم گوئی هیچ چیز را نمیدیدم . این ها همگی دستخوش عوامل و

خیالات شده بودند در صورتی که نه حادثه اي و نه تحولی رخ داده بود جز انکه ما را به هم نزدیکتر کرده بود . مثل

همیه ارام وبی سر وصدا پشت میز می نشستیم و در سکوتی که براي من هزار رمز وراز داشت همدیگر راتماشا

میکردیم . گاهی حرف میزدیم اما ماویس همیشه خسته و ازرده خاطر بود ما همانند تکه چوبی که گرفتار امواج

خروشان دریایی شده باشد دستخوش تلاطم بودیم . تلاطمی که معلوم نبود در اخر ما را به کجا خواهند کشاند و سر

انجام به کجا خواهد برد؟

می دانستم که ماویس حال مرا دارد ... شاید تنها به همین علت بود که پیوسته خسته و غمگین به نظر می امد.

ماویس هرگاه سرش را روي شانه هایم میگذاشت شروع به حرف زدن میکرد . از هر دري سخن میگفت اما حرف زدن

او شاید به این خاطر بود که در برابر من سکوت نکند.

وقتی شاهد ایمان وصمیمیتش نسبت به خود بودم غروري وصف ناپذیر در خود احساس میکردم و نوعی لذت به دلم

رسوخ میکرد . خود را ادمی میدیدم که به ارزوهایش یکی پس از دیگري جامه ي عمل پوشانده و اینک به همین خاطر

حلقه هاي گل افتخار را بر گردنش می اویزند...

هر زمان که از او میخواستم خانه اش را تغییر دهد یا حداقل اجازه دهد مخارجش را به به عهده بگیرم ناراحت میشد و

سکوت میرد . به این ترتیب متوجه مخالفتش شدم.

پیش خود فکر کردم که ما براي یکدیگر افریده شده بودیم . اما تفاوت سنی ما زیاد بود به جز این دیگر هیچ اختلافی

با هم نداشتیم اما حالا این اختلاف نیز به نظر نمی امد . من جوانی قوي نیرومند و پر کار بودم . صبح ها با انرژي کامل

به سر کار میرفتم و با خشنودي وصف نا پذیر بر میگشتم . احساس میکردم زندگی به من لبخند زده و من از اینکه

چنین نعمتی نصیبم شده در پوست نمی گنجیدم . البته ماویس موجودي بود که همه ي مردان ارزوي داشتن چنین زنی

را دارند وقتی لبخند میزد هر مرد دیگري هم به جاي من بود ان زیبایی و ملاحت و نشاط را ستایش میکرد . وقتی

اندوهگین و ساکت بود نوعی ترس نا شناخته در من ظاهر شد سکو تش نشانه دو چیز بود:غم و عصبانیت.

او مثل پر ظریف و نرم بود من هیچ گاه قادر به شکستن سکوت او نبودم . سکوت او بیانگر این بود: از این دست و پاي

یاس رنگ و سر کوچک کار هاي بزرگی بر می اید .. وقتی سکوت میکرد میخواست با عقیده من در موردي مخصوص

مخالفت ومبارزه کند.

گویا زیاد حاشیه رفتم چندین بار در مورد تغییر خانه صحبت کردم اما به هیچ وجه حاضر به این کار نبود. همیشه

میگفت :همین وضعیت خوب است گاهی ان چنان ناراحت و پریشان خاطر میشدم که به نا چار خودم را فردي حسود و

بی اراده میدیدم . حسادت من به فرد مشخصی نبود . به خوبی میدانستم عمر خوشبختی کوتاه است ترس من از این

بود که مبادا ماویس از دستم برود بدون او وجودخارجی نداشتم اگر ماویس نبود روجر هم وجود نداشت.

اي واي اگر ماویس را از من میگرفتند دیگر من هیچ بودم او چراغ پر نور من بود که به تمام لحظات زندگیم حرارت و

شور و اشتیاق میبخشید . اگر این حرارت هستی بخش از من سلب میشد می خشکیدم !همین ترس و نگرانی همیشگی

باعث شد که او را بیش تر دوست داشته باشم این دوستی تصادفی به وجود امده بود ما هر دو ارزش ان را میدانستیم

و به هیچ بهایی حضر نبودیم ان را از دست بدهیم.

حرکات و کار هایش بسیار دلنشین شیرین و ظریف بود . اغلب شعر هایی را که در مدرسه شبانه روزي یا پس از ان

حفظ کرده بود می نوشت و با حرکات و رفتاري کوکانه که سبب تشدید حرارت من میشد اجرا میکرد او همیشه

طرفدار تنوع بود یکی از روز هایی که به دیدنش رفتم از جلوي در تا اتاق نشیمن را با برگ هاي گل تزیین کرده بود و

دو شاخه گل سرخ بر موهایش زده بود.

ماویس یک موجود غیر طبیعی یک موهبت خدایی . بالاخره یک فرشته بود. برایم غم وشادي عشق و نفرت همه ان ها

را به خاطر او میپرستیدم و در مقابلش مانند یک جوان بی تجربه تسلیم میشدم.

فصل یازدهم

همه ي انسان ها گاهی مرتکب خطا و اشتباه میشوند. اما من به جرات قسم میخورم که از این رفت وامد ها نه تنها

شرمنده نبودم بلکه احساس غرور هم میکردم زیرا میدیدم که در زندگی ان چه کم داشتم پیدا کردم . از طرفی این کار

سبب گله مندي وناراحتی زن و دخترم نمیشد چون زنم جز کسانی به شمار میرفت که همه چیز را مثل یک ماشین و یا

چیزي از این قبیل میپنداشت فکر میکرد وقتی لباس هاي شو هرش را اماده کرد یا شامش را میداد دیگر کارش تمام

شده هیچ گاه نشد که تنوعی در زندگیمان ترتیب دهد یا به قیافه خودش برسد صورت زیبایی داشت ولی هنوز مثل

بیست سال پیش ارایش میکرد . دخترش هم دست کمی از او نداشت . همیشه موهایش را محکم ازپشت میبست ومثل

پیرزن ها حرکاتی سنگین وبیمزه داشت .آوا یک کد بانوي به تمام معنا بود امامن تنها یک جنبه از خصوصیات خانه

داري اش را دوست داشتم و ان سلیقه بی مانندش در امور پذیرایی از مهمان ها بود . او تنها یک کد بانو بود و فکر

میکرد یک مرد تنها براي این ساخته شده که از صبح تا شب کار کند و بعد به خانه بیاید و شام بخورد و کتاب بخواند و

در همان اتاق بخوابد و تا ابد همان برنامه را ادامه دهد.

او براي زمان هاي عدم حضور من در خانه دلایل متعدي می اورد . مثلا میگفت روجر ادمی نیست که از رفت وامد ودید

و باز دید خوشش بیاید یا میگفت : بیچاره شوهر من ان قدر کار و گرفتاري دارد که فرصت سر خاراندم هم برایش

نمی ماند او می خواست مرا یک انسان خارق العاده یا یک سرمایه دار بزرگ نشان دهد در حالی که میدانست من تنها

یک کارمند معمولی شرکت بیمه هستم و چندان ثروتی نیز نداشتم.

البته تصور نکنید با گفتن این صحبت ها میخواهم زنم را مورد سرزنش قرار دهم . نه اصلا چنین چیزي نیست من

همیشه بسیاري لز خصوصیات والاي انسانی اورا مورد ستایش قرار داده ام . اما انسان پیوسته خواسته هایی جز خوراك

وپوشاکدارد فردي با خصوصیات اخلاقی من طالب چیزي بیش از این امور مادي است .آوا همیشه همه چیز را از جنبه

مادیش نگاه میکرد همه چیز را ماشینی و منظم انجام میداد زن زیبایی بود اما به نظر من زیبائیش دلنشین نبود همیشه

دلم براي زیبایی ها و حرکات شور انگیز و زنده لک میزد به همین دلیل زیبایی آوا هیچ تاثیري در من نداشت.

آوا معتقد بود اگر روزي خدایی نا خواسه من از دنیا بروم او و گریس با پولی که از بیمه عمر من میگیرند زندگی راحتی

خواهند داشت و یا گر حادثه اي برایم اتفاق بیفتد طوري کهنتوانم کار کنم با پول ارثیه پدریش گذر عمر می کند.

گویا قبلا نوشته بودم که آوا زنی لجباز خود خواه و دقیق بود . تمام اوارق مربوط به محاسبات اوذارق بیمه و سایر چیز

هایی را که فکر میکرد ممکن است روزي به در دش بخورد در جاي امنی گذاشته بود و به کسی هم اجازه نمیداد به

سراغ ان ها برود با این حال او زنی مرتب کاردان و اینده نگر بود اما هرگز در دنیا مردي با افکار و عقاید من او را

دوست نخواهد داشت و گریس نیز یقینا او را دوست نداشت . تنها به عنوان مادر براي او احترام زیادي قائل بود.

پیش خود میگفتم من هر گز به کسی خیانت نکرده ام تنها ان چیزي که براي ادامه زندگی ام ضروري بوده به دست

اورده ام . از طرفی دیگر من تنها خود را سعادتمند احساس نمیکردم ماویس هم با داشتن من چنین احساسی داشت.

درست یک سال از اشنایی من و ماویس میگذشت و ما کاملا خوشبخت و خوشحال بودیم . براي ما که از دیده شدن در

خیابان ها و مجامع عمومی بیمناك بودیم تابستان و بهار فصول خوبی نبودند زیرا در این دو فصل به طور ذاتی و طبیعی

دوست داشتیم که از خانه بیرون برویم و گردش کنیم .. اما در زمستان و پاییز این خواهش ها از بین میرفت ما پاي

بخاري می نشستیم و با هم سعادتمند زندگی میکردیم.

نه این که در تابستان هرگزاز خانه بیرون نمیرفتم نه ما به طور کلی گاهی شب ها را به گردش هاي مختصر اختصاص

میدادیم . این خواهش هاي ذاتی ما را بر ان میداشت که به یاد خانه روستایی دور دستی که سی فرسخ با لندن فاصله

داشت و ماویس در ان متولد شده بود بیفتیم و زمین هاي سبز و خرم و چمن زار هاي وسیع و درختان بلوط و گردو با

ان اسیاب هاي بادي بلند در خاطر خود نقش کنیم و در باره ان صحبت کنیم.

یکی از شب ها که کنار هم نشسته و ساکت بودیم نا گهان به من گفت:دلم میخواهد یکبار دیگر ان روستاي زیبا را

ببینم . اگر بدانی چقدر زیباست!

تمام ارزویم این بود که پولی داشتم و او را به روستایش میبردم . ماویس افکار مرا خواند و همین فکر بود که ماویس به

خوبی بر ان مسلط بود زیرا ادامه داد:وین را میگویم نمیدانی چقدر دوست داشتنی و زیبا است****.

تابستان تمام شد و پاییز با همه زیبایی هاي خزانش فرا رسید.

یک شب مقداري هیزم و ذغال برایش بردم . هر دو کنار بخاري نشستیم من چهار زانو و او در خالی که زانوهایش را

در بغل داشت. از مدت ها قبل در این فکر بودم که پولی جمع کنم و او را از لندن بیرون ببرم.

-ماویس؟

سرش را بلند کرد و گفت :بله.

-می دانی؟خیلی دوست داشتم پولی پس انداز میکردم و تو را براي گردش به بیرون از شهر میبردم ...اما

افسوس!حیف که فعلا پولی در بساط ندارم.

بلا فاصله گفت : بالاخره تا ان روز همین جا خوشبخت هستیم.

-اما شاید تو از این زندگی ناراضی باشی.

-چه میگویی؟

-نمیدانم.

فکر میکنی که روزي بالاخره از این زندگی خسته میشوي؟

-هیچ کس نمیتواند فردا را پیش بینی کند عمر خوشی ها خیلی کوتاهست اما براي ما هنوز خیلی زود است این حرف

در مورد ما صدق نمیکند!

-راستی ماویس اگر چنین شد؟

-باید دید چه پیش می اید

-عزیزم به یاد داري که در اول دوستیمان همیشه میگفتی که اراده اهنین داري؟حالا به تو ایمان اوردم... تو راست

میگفتی.

-حالا هم همین عقیده را دارم انسان باید اراده قوي داشته باشد.

در فصل پاییز بیشتر شب هایی که به انجا میرفتم سرا پا خیس بودم. کوچه آرتیسو مثل جهنم بود. اما اتاق ماویس یک

بهشت واقعی بود چراغ هایش نورانی بخاریش پر حرارت و همه چیز همیشه مرتب و منظم و با سلیقه بود خانه ي

واقعی من خانه اي که دوستش داشتم و جان و قلب و هستیم در ان بود . در هیچ جا خوشبخت نبودم و نمی توانستم

باشم.

وقتی سراغش می رفتم مثل کسی که مدت ها انتظار کشیده خودش را مثل یک پر در میان بازو هاي من جا میداد و

خوش امد میگفت:عزیزم چرا دیر کردي؟

این جمله را با چنان هیجان میگفت که من از خود بیخود میشدم و احساس میکردم که وارد بهشت شدم.

یک شب گفت:راستی دو نفر مستاجر به بالا امده اند!

تعجب کردم و پرسیدم : تو از کجا فهمیدي؟

-ظهر وقتی براي خرید بیرون رفتم دخترش رو دیدم او راجع به طرز بالا بردن اب و ذغال از من پرسش هایی کرد و

من هم او را راهنمایی کردم.

ناگهان حس حسادتی در وجودم نمایان شد دلم میخواست هر چه زود تر مرد خانواده را ببینم.

-اما شوهرش؟

-نمیدانم ان زن گفت که پدرش هم با ان ها زندگی میکند چون او پیر است بایستی اتاقش را همیشه گرم نگه دارند

من هم گفتم که باید خودش یا شوهرش این کار را بکنند یا این که با پرداخت هفته اي چند سکه پسرك در بان این

کار را انجام میدهد

-ماویس خیلی دلم میخواهد این کار ها را براي تو انجام دهم

-اه نه ...نه ...تو چرا؟...مدتی است که با هفته اي چند سکه پسر نگهبان برایم اب و ذغال می اورد.

-کدام پسر را میگویی؟

-همانی که در طبقه اول است او کار هاي همه را به همین روش انجام میدهد.

بیشتر اوقاتم رادر مورد همسایه هایی که تازه به اینجا امده بودند فکر میکردم . دلم میخواست ان هارا ببینم و با اخلاق

و روحیاتشان اشنا شوم و اصلا تا اینکار را انجام نمیدادم ممکن نبود راحت باشم... اما صداي اسمانی ماویس رشته

افکارم را پاره کرد.

-میدانی؟خیلی دلم میخواهد به انجا بروم!

-به کجا؟

-به انجایی که عشق مادرم به وجود امده چه عشق شور انگیزي... چه داستان جالبی هر زمان که به یادش می افتم

غمگین میشوم .... مثل داستان ما که در این ساختمان کهنه و قدیمی به وجود امد موافقی؟

اورا در اغوش گرفتم و گفتم:عزیزم تو همیشه باعث افتخار و عزت من هستی ....

فصل دوازدهم

باید بگویم گاهی اوقات زن هایی پیدا میشوند که انسان نمیتواند از زبان ان ها در امان بماند . می ترسد که بی هیچ ملا

حظه اي ابروي ادم را بریزند و البته اب ریخته را نمی توان جمع کرد.

اقرار میکنم که من از آوا در این مورد حساب میبردم. از لحاظ روحی و معنوي در موقعیتی بودم که حتی یک شب

دوري از ماویس برایم غیر قابل تحمل و طاقت فرسا بود. ترجیح میدادم بیشتر اوقاتم را را نزد ماویس بگذرانم . زیرا

وقتی وجود وعدم وجود کسی بی تفاوت باشد عدمش بهتر از وجودش است.

از زندگی مشترك با اوا خسته شده بودم هیچ چیز مطابق میل من نبود . همیشه از اینکه خودم خودم را در کنار آوا

میدیدم رنج میبردم ... اما براي حفظ ابروي ماویس این رنج را تحمل میکردم و اجازه نمیدادم که آوا از این ماجرا چیزي

بفهمد و گرنه براي او رفتن به کوچه ارتیسو و پیدا کردن پلاك شماره نوزده کاري نداشت.

ماویس هم از ان زنانی نبود که بااین گونه برنامه ها سر وکار داشته باشد یا حداقل اهل جنگ ودعوا باشد ... واگر چنین

اتفاق می افتاد وضع من از این حالت قطعا بدتر میشد....

در هر صورت این افکار و خیالات بودند که مرا وادار میکردند که هفته اي یکی دوشب را در خانه باشم و براي زن

ودخترم نقش شوهر و پدري خونسرد و بی تفاوت را بازي کنم ! اما در همان زمانی که جلوي بخاري یا در اتاق خود

نشسته بودم و کتاب میخواندم افکارم در کوچه ارتیسو و اتاق ماویس دور میزد با خود فکر می کردم او حالا چکار

میکند ؟ که ناگهان صداي زیبایش در گوشم پیچید که میگفت:اوه خیاطی البته خیاطی میکنم.

عشق همیشه انسان را حسود میکند و سبب مشکوك شدن فرد به دلداده اش میشود.

من نیز همین گونه بودم تنها یی ماویس با اینکه در نجابت و شرافتش شکی نداشتم گاهی سبب شک و تردیدم

میشد.شب هایی که در خانه بودم تا زمان خواب در این فکر بودم که حالا او چه میکند؟اما او واقعا انسانی به تمام معنی

بود در دنیا تنها یکی وجود داشت که از این لحاظ با او برابر بود و ان هم خودش بود . ماویس!

انچه بیش از همه مرا رنج میداد رفتن من به ان باشگاه نفرین شده بود . زیرا تنها براي فریب دادن زنم به انجا می رفتم

و چند ساعتی را در انجا میگذراندم در حالی که میتوانستم همان چند ساعت را در کنار ماویس بگذرانم.

...واما در مورد باشگاه باشگاه بزرگی بود و مردان معروف زیادي در ان عضویت داشتند . من هم از یک سال پیش به

عضویت ان در امده بودم در واقع اگر این بهانه را نداشتم هیچ گاه نمیتوانستم به بهانه انجام کار هاي اداري از خانه

خارج شوم زیرا آوا به عنوان یک زن کار هایم را دنبال میکرد اما در این مدت نتوانسته بود هیچ اطلاعتی را جع به

ماجراي عشق من وماویس بدست اورد و این خود مکایه ارامش و تسلی خاطرم بود.

معمولا روز هاي یکشنبه را در خانه با خانواده ام می گذراندم اما در یکی از روز هاي یکشنبه آوا و گریس سرما خورده

بودند به بهانه اداي نماز و دعا از خانه فرار کردم و به خیابان زدم با کمال بی شرمی و قدم هاي سرسع خود را به خانه

ماویس رساندم. می دانید؟گاهی اتفاقاتی که به نظر دیگران بی ارزش هستند هیچ گاه از خاطر انسان محو نمی سوند .

این یکشنبه نیز در جمع خاطرات من ان قدر درخشان ماند که اگر ده قرن هم زنده باشم هرگز فراموش نخواهم کرد.

وقتی به خانه رسیدم مثل همیشه صداي اواز دلنشین و دلنواز او را شنیدم و مثل همیشه ایستادم و از صداي ملکوتی او

لذت بردم . صدایش برایم جز خیال و ارزو چیزي نبود ... به خداي عالم سوگند که اگر صد سال هم نویسندگی کنم

نمی توان وقایع را همان طور که بودند ودر عمق وجود من تاثیر گذاشتند توضیح دهم . ماویس موجودي بزرگ و

اعجاب انگیز بود این گفته هم به هیچ عنوان نمی توند او را توصیف کند . اري او اواز میخواند ... امابا باز شدن در

سکوت اختیار کرد.به طرفم برگشت و از اینکه غیر منتظره به انجا رفته بودم خیلی خوشحال شد مثل اینکه تمام

وجودش به من لبخند میزند سبک ونرم مثل پر به طرفم دوید دست هایش را به دور گردنم حلقه کرد و گفت:چقدر

خوب شد امدي تنهایی خیلی بد است.

در را بستم و با دیدن پالتو و کلاهش با تعجب پرسیدم : ماویس جایی میخواي بري؟

-بلی!به کلیسا ...اما حال که تو امدي هر چه تو بگویی... همان طور که ایستاده بود و با دستکش قهوه اي اش بازي

میکرد گفتم:

-ماویس! اگر من هم بیایم.... حرفم را قطع کرد و با نوعی شادمانی کودکانه پرسید:تو؟ مب ایی؟با من به کلیسا می

ایی؟...

در حالی که به نگاهش خیره شده بودم گفتم:اوه....

-مایس بریم من اماده هستم ...و با هم از پله ها سرازیر شدیم . ماویسدستش را در بازوي من انداخته بود من همیشه

از این که او را کنار خود میدیدم خرسند بودم. ماویس همشه براي من یک نشانه سعادت موفقیت و خوشبختی بود.

وقتی وارد ان کلیسا که تا ان روز هرگز نرفته بودم شدیم هر دو تا نزدیک محراب جلو رفتیم محیطی ارام و صمیمی به

نظر میرسید . محیطی که سکوت ان انسان را به راز و نیاز با خداي بزرگ دعوت میکرد . سکوتی که انسان را مجبور

میکرد به خدا و اعمال نا پسندش فکر کند . اما ماویس! آه خداي من چقدر زیبا و معصوم با ان قیافه ارام و متین و

چشمان فرو بسته مثل یک فرشته اسمانی جلوه میکرد . هر دو جلوي محراب زانو زدیم نمی دان ماویس به چه فکر

میکرد اما من از خدا خواستم که ماویس را از من نگیرد و بگذارد به همین روش با هم سعادتمند باشیم.

در اطراف ما پربود ارز کارگرهاي فقیر و چند خواهر روحانی همه ان ها با توجه خاصی به محراب زانو زده بودند و دعا

می خواندند . همین حالت مرا دگرگون کرد و سبب شد که من هم به خدا فکر کنم.

البته باید توجه داشته باشید که من اهل تظاهر و خود ستایی بی مورد نیستم . براي خودم دعایی نکردم زیرا معتقد بودم

که در پیشگاه خدا مرتکب خطایی نشدم . من از این وضعیت که به ضرر کسی نبود کاملا راضی بودم . زیرا در این ایامی

که با او بودم در کتاب قلب من فصل جدیدو با ارزشی باز شده بود.

من یک مرد اینگلیسی بودم که لندن محل سکونتم بود هیچ برتري و امتیازي هم نسبت به کسی نداشتم یک فرد کاملا

عادي بودم همسرم آوا دلش میخواست من در لندن باشم و با مردم لندن زندگی کنم اما عقاید منغیر از افکار او بود .

من انسانی بودم که وست داشتم به اینده فکر کنم . اما آوا یک حصار محکم بین من و ارزو هایم کشید بود....

وقتی با ماویس اشنا شدم تصور کردم که در زندگی خشک و سردمن روزنه امیدي ایجاد شده و میتواند مرا به انچه

خواست نزدیک کند او مرا به دنیاي دوست داشتنی خودش کشاند و انچه ارزو داشتم پیش اورد.

اکنون در حالی که این خاطرات را می نویسم که شعله عشق ما خاموش شده اما باز هم به وجود ماویس و همه ي ان

خاطرات افتخار میکنم و اطمینان دارم که هیچ یک از این اتفاقات شیرین در دل من نخواهد مرد و براي همیشه زنده

خواهد ماند ... زیرا که تلاش من همیشه این است که گنجینه این خاطرات را براي خود محفوظ نگه دارم و هیچ گاه ان

ها را از دست ندهم...

یکی از درخشان ترین نگین هاي این گنج فراموش نشدنی همان شب بود. وقتی دعا و نیایش تمام شداز کلیسا بیرون

رفتم باز هم دست در دست هم کوچه هاي باریک وتنگ را طی میکردیم وبه کوچه ارتیسو رسیدیم از پله ها بالا

رفتیم... کنار بخاري نشستیم. در این فکر بودم که زیر این قیافه ارام و محجوب چیزي نهفته که من همیشه از درك ان

عاجز بودم و نمیتوانستم درست درست یا غلط بودن ان را حدس بزنم و به خود بقبولانم که او دنیایی خیلی دور تر از

ان چه می بینم دارد.

وقتی به ساعت نگاه کردم زمان برگشتن به خانه بود . در حالی که به شعله هاي لرزان بخاري خیره شده بودم او را

بوسیدم و به طرف در حرکت کردم . او با صداي ارام و دلنوازي گفت شب بخیر عزیزم ... خداوند همیشه نگهدارت

باشد...

و از در خارج شدم.

فصل سیزدهم

ماویس همچنان دوست داشتنی و دلخواه من بود . او را با تمام وجود ستایش میکردم . اغلب در دنیایی تنها و در اندیشه

ماویس به سر میبردم. بعضی وقت ها چنانن در این اندیشه غرق میشدم که خود و همه چیز را فراموش میکردم . گاهی

اوقات هم به خود میگفتم:من لیاقت راه یافتن به دنیاي پر رمز و راز ماویس را ندارم . باز هم چنان احساس میکردم که

یقینا دنیایی زیبا تر و خیال انگیزي هم وجود دارد که البته خواه ناخواه روزي به ان قدم خواهم گذاشت.

زندگی ما بدون هیچ تفاوتی نسبت به قبل هم چنان ادامه داشت . همیشه با خود میگفتم:ایا روزي خواهم توانست

زندگی بهتري براي عزیز ترین کس خود به وجود اورم ؟ اما هیچ کس نمی توانست این دردرا دوا کند به راستی جز

پول چه چیزي ممکن بود معماي فقر ما را حل کند؟ تمام حقوق من خرج خانه و احتیاجات دختر و زنم میشد پول تو

جیبی من هم نمی توانست معما را حل کند. این جا بود که غمی عظیم بر وجودم مستولی گشت خود را بسیار فقیر تر

می پنداشتم که معشوقی به خوبی و زیبایی ماویس داشته باشم . همین افکار بود که سبب پریشان خاطري من می شد.

بار ها نوشته ام که من انسانی احساساتی با طبعی لطیف بوده ام و همین طرز فکر من باعث شد که ماویس خودم را ان

طور که ارزو داشتم بسازم.

همان طور که رو به روي هم نشسته بودیم او با انگشتاي ظریفش روي میز خطوطی نا مشخص رسم می کرد . به نقشه

ها و رویا هاي خیالی من گوش میداد و لبخند میزد.

در افکارم او را ملکه سلاطین مشرق زمین میدیدم . اتاق هایش را با فرش هاي نفیس مفروش میکردم تخت خوابش را

با گل هاي گوناگون معطر میکردم او را مانند فرشته هاي اسمانی در لباسی از حریر ابی رنگ که غرق در جواهرات

خیالی و پولک هاي رنگارنگ بود بر ان تخت می نشاندم ان گاه خود را به سان خلفاي بغداد در کناراو قرار میدادم و

منتظر بودم تا کنیزان ماه جبین نوشیدنی هاي گوارا و خوراکی هاي مطبوع را به ما بدهند.

من دیوانه نبودم که این افکار را به خود راه میدادم. ماویس فرشته اسمانی و مبعود مطلق من بود . او لیاقت این همه

خواب و خیال و تجمل را داشت اما به یقین می دانستم که اگر در همه ي این نعمت ها غرق شود باز هم همانی بود که

الان وجود داشت . او تنها زیبا نبود بلکه طبعی بلند و روحی والا داشت و با تمام عالم برابري میکرد.

البته در لندن بزرگ مانند من افراد زیادي بودند که محبوب خود را به دست اورده بودند و خود را سعادتمند و

خوشبخت میدانستند . اما بین من و ان ها تفاوت بسیار بود...

 

من در عشق ماویس بی شریک بودم نه رقیبی بود که بخواهد با من مبارزه کند نه ماویس از ان دسته از زنانی بود که

بخواهد باعث ازردگی من شود.

البته کمی زیاده روي کردم . زیرا قبل از این هم توضیح این عشق خانمانسوز را دادم و معتقد هستم که شما با وضعیت

روحی من اشنا شده اید و تا اندازه اي خبر دارید من در جریان دلدادگی ام از هیچ کس جز او ضربه نخوردم تنها او بود

که عشقش را در دل تاریکم روشن کرد و خاکستر سرد خاطرات خود را در ان به جا گذاشت. اما سوگند میخورم که

هیچ تند بادي قادر نیست این خاکستر سرد و یخ زده را بر باد دهد ...و خاطرات شیرین گذشته را از خاطرم ببرد....

من از جهنم به بهشتی که همه ي ارزو هاي طلایی دوران جوانیم را در ان یافته بودم قدم گذاشته ام اخر چطور ممکن

است پس از مدتی ان همه سعادت و نعمت را فراموش کنم؟

اینککه این داستان رامینویسم در دهکده دور افتاده اي زندگی میکنم.

در این جا هوا انقدر خراب است که انسان از زندگی بیزار میشود . اتاق با چراغ نفتی بزرگی روشن شده باد شدیدي می

وزد و باران سیل اسا در حال باریدن است . از همه بدتر صداي ترسناك امواج خروشان دریا در برخورد با صخره هاي

غول پیکر ساحلی است. و من بدون اغراق شوري رطوبت ان را روي لب هاي خود احساس میکردم.

درست است که ماویس براي من باعث اي همه غم وغصه شد اما باور کنید که روحم هنوز هم که هنوز است ازحرارتی

که در ان باقیمانده گرم است و از عمق وجود او را دوست دارم و میپرستم و تا خدا خدایی میکند از او راضی و خرسند

خواهم بود.

وقتی انسان با چشم بینا و عقل سلیم دست به کاري میزند هرگز پشیمان نمی شود . من هم چنین بودم وقتی که سه

سال از زندگیم را در زندان گذراندم هیچ گاه احساس حقارت و سرزنش به خود راه ندادم من خود میدانستم که

برداشتن یک هزار و دویست لیره از مال دولت عاقبتی غم انگیز دارد . با این احوال ان را برداشتم تا به مقصودم برسم

پس از ان زندان و شکنجه را با روي باز پذیرفتم . من حتی یکبار هم از کار خود پشیمان نشدم و پیوسته خود را یک

فاتح بزرگ می دانستم.

اما یک ناراحتی براي من باقی بود و ان این که ماویس از این موضوع اطلاع یابد و این را یقین دارم که او کوچک ترین

بویی از این ماجرا نبرده و از زندانی شدن من هیچاطلاعی ندارد من بی نهایت مغرور و سر افرازم که سبب شناسایی

یک موجود منحصر به فرد به اجتماع انگلستان شده ام . من او را هم چون تاجی بر سر هنر کشورم گذاشتم. اینک

انگلستان و همه ي دنیا به و جود ماویس افتخار میکنند . و این من بودم که ماویس را محبوب دل ها کردم همه چیز به

او بخشیدم در حالی که می دانستم او لیاقت این همه افتخار و تجلیل هنري را دارد....

فصل چهاردهم

وقتی به خود امدم اتاق سرد و بخاري خاموش شده بود و ساعت ها از نیمه شب گذشته بود . داستان روجر دالتون چنان

شور و هیجانی در منبر انگیخته بود که گویی او را در همان اتاق تاریک ساحلی و پشت میز قهوه اي رنگ کهنه و

فرسوده مشغول نوشتن می دیدم حتی گاهی صداي ضربان قلبش را می شنیدم.

البته به به نظر می امد که کمی اغراق کرده باشد . این براي من غیر قابل قبول بود و از همه مهمتر اراده اي بود که رو

جر دالتون براي نوشتن این داستان در خود ایجاد کرده و براي نگارش ان مدت ها در زمستان سرد و بی رحم به کنار

دریا رفته و در سکوتی ارام بخش این داستان را نوشته است.

روجر را میشناختم اهل مطالعه بود اما نویسنده نبود به همین دلیل از نوشتن این داستان بسیار تعجب کردم....تا این

جاي داستان نتوانستم علت تبعید و زندانی شدنش را متوجه شوم . به همین دلیل با شتابی فراوان دو باره شروع به

خواندن داستانش کردم . نوشته بود:

عید پاك امد و گذشت و من به همسرم گفتم

-آوا!امشب در منزل یکی از دوستانم مهمانم و تا دیر وقت نمی ایم تو وگریس منتظر نباشید و بیدار نمانید.

-حتما از دوستان باشگاه هست؟

جوابی ندادم و این سکوت او را قانع کرد . آه خداي من چه روزگار خوشی چه ایام با طراوتی! اما افسوس که کوتاه و نا

پایدار بود.

بالاخره ان شب به خانه ماویس رفتم . عید بود و من به بهانه عید هدایایی برایش بردم سراسر خیابان ها و فروشگاه

هاي لندن را زیر پا گذاشتم تا توانستم یک پیراهن تور یک جفت گل الماس نشان براي تزئین کفش یک زنجیر که

مدال زیبایی به ان اویخته بود یک دسته گل بزرگ که از ان بزرگ تر ممکن نبود برایش خریدم و همه ي ان ها را با

عشقی فراموش نشدنی تقدیمش کردم . از این که او را این همه دوست داشتم در پوست نمی گنجیدم و او هم در ان

شب و فراموش نشدنی یک خنجر قدیمی که دسته اش طلا بود به من هدیه کرد و گفت:

» همیشه محکم و عمیق بزن » -این خنجر ساخت مجارستان است جمله اي روي ان نوشته که این معنی را میدهد

بعد خنجر را از دست من گرفت و شروع به قدم زدن کرد در همین حال چند ترانه روستایی خواند و در انتها چندین بار

خنجر طلا را به هوا پرتاب کرد و گرفت دستش را گرفتم و چند گل سرخ به سرش زدم او ان قدر زیبا شده بود که من

خود را بزرگ ترین و موفق ترین مرد جهان می دانستم . من از او تقاضا کردم که دوباره ترانه روستایی بخواند و چنان

با حرارت خواند که گویی سال ها کارش بوده است.

خنجر را جلوي پایم افکند و خود را در صندلی نرم راحتی افکند کمی خسته شده بود و نفسش بالاو پائین می رفت و

لحظه اي برخاست و دو باره بر جایش نشست و من سرو صورتش رانوازش کردم ...آه چه زندگی مرفه و چه سعادت

بزرگی نصیبم شده ماویس مرا جوان و زنده کرده بود چنان زنده که هرگز نخواهم مرد.

ان شب پس از صرف شام داستان بسیاري از دوران کودکیش زمانی که با پدر مادرش در چهارده سالگی به وین و

پاریس رفته بوداز رنج و عذاب 9هایی که به علت فقر و بیچارگی چشیده بود از زمانی که دختري بود و بدون خواست

قلبیش با مرحوم کوترل ازدواح کرده بود تعریف کرد وقتی نیمه شب اعلام شد کلاه و پالتو پوشیدیم و راهی کلیسا

شدیم .پاکی و بی الایشی ماویس براي من قابل ستایش بود و من نیز در دنیایی پاك تر و زیبا تر از دنیاي پر از نگاه و

معاصی پرواز میکردم.

پس از اتمام مراسم کلیسا مجبور بودم به خانه برگردم . زیرا ساعت از نیمه شب گذشته بود با عجله به سمت خانه

حرکت کردم در راه با خود فکر میکردم ماویس چیزي است که من در تمام زندگیم جستجو کرده و یافته بودم. او

باعث خوشبختی من شده بود پس چرا باید خود را اثیر زندگی با آوا کنم ؟میخواهم ازادانه پشت پا به همه ي قید ها و

بند ها بزنم و با ماویس ازدواج کنم .ا و باهمه ي زنان دنیا تفاوت داشت . او یک موجود معمولی نبود فرشتگان هم مثل

او این همه پاك نیستند . مطمئنا اگر دیگري نیز جاي من بود همین تصمیم را میگرفت.

در راه مصمم شدم به هر قیمتی که ممکن است با آوا متارکه کنم و رسما ماویس را به عقد و ازدواج خود در اورم . اما

این کار محال بود . زیرا آوا یک کاتولیک بود و قطعا تحت هیچ شرایطی رضایت نمیداد.

فصل پانزدهم

بالاخره عید از راه رسید در ان روز من نه تنها نتوانستم با ماویس ملاقات کنم بلکه موضوع طلاق را هم فراموش کردم

هر زمان که به یادم می امد در وجودم نوعی سرزنش و به همراه تنفر ایجاد میشد . از این که شب گذشته موضوع سهل

و ساده به نظرم می امد سخت متعجب شدم.

اگر میخواستم ترك دیار کنم و با او بروم بیش از هر چیز به پول احتیاج داشتم و این در حالی بود که کل پس انداز من

در بانک از پنجاه لیره تجاز نمیکرد . اگر چنین کاري میکردم مجبور میشدم از خانه کوچکی که باز حمت تهیه شده بود

از گریس و آوا و از همه چیز زندگی گذشته ام خداحافظی کنم . در این زمان بود که خود را یک انسان سرگردان

پریشان و اواره دیدم و از این فکر که حتی یک دوست و اشنا برایم باقی نمیماند و اجبارا باید خود را از همه ي دید ها

پنهان شوم وهمیشه تنها باشم بر خود لرزیدم.

همین افکار بود که مانع اجراي تصمیمم شد . شب گذشته به خاطر ان همه صفاي درونی که در کلیسا وجود داشت همه

چیز سهل و اسان جلوه میکرد اما حالا...من یک انسان کاملا معمولی بودم در هیچ رشته خاصی مهرت نداشتم همین امر

سبب رنجش خاطر من شد تاکنون نه به پاریس رفته بودم و نه کشور و نه شهر دیگري را میشناختم پس چطور میشد با

جیب خالی دست به این کار خطرناك بزنم . معتقد بودم که پس از این کار قادر نیستم که به هیچ یک از دوستان خود

رو اورم و از ان ها کمک بخواهم .از همه دتر افکاري بود که مردم در مورد ماویس میکردند حتما در ان صورت او را

زنی فاسد و هر جایی خواهند پنداشت که بی مهابا خود را به اغوش من انداخته و مرا از خانه و خانواده گریزان کرده !

اي واي اگر چنین میشد !اگر مردم ماویس والا ي مرا چنین می پنداشتند....

فصل شانزدهم

ماویس از اوز خواندن براي من می گریخت . یک روز که کنارش نشستم و به شعله هاي بلند نارنجی خیره شده بودم

گفتم :ماویس عزیزم:

سرش را به طرف من برگرداند و به صورتم خیره شد

-نمی خواهی برایم بخوانی؟

گفت: من که خیلی برایت خواندم...

-این طوري نه با صداي بلند برایم بخوان...

-نمی توانم.

-من میدانم که تو میتوانی با صداي رسا اواز بخوانی.

ناگهان برگشت و به من نگاه کرد . از کجا می دانی؟

-عزیزم تو هنرت را از من پنهان میکنی... من میدانم تو قدري هم اموزش دیده اي.

-اشتباه میکنی من هیچ گاه معلم موسیقی و اواز نداشته ام و هر چه می خواندم سر خود بوده ... اما در هر صورت هیچ

گاه پافشاري نکن که با صداي بلند برایت بخوانم چون نمیخوانم.

-ماویس...چرا؟...چرا نمیخواهی بخوانی؟

باز هم سکوت کرد . از همان سکوت هایی که نشان مخالفت و عدم رضایت او بود ...چند لحظه سکوت کرد بعد در

حالی که دو قطره اشک در چشم هایش حلقه زد گفت:

-میدانی عزیزم وقتی در مجارستان بودم یک زن جادوگر به من گفت که بالاخره این صداي من سبب بدبختی بزرگی

برایم خواهد شد.

-اخر چگونه؟

-او گفت اگر صدایم را ان چنان بلند کنم که به گوش مردم برسد ان وقت عزیز ترین چیزي که در زندگی دارم از

دست خواهم داد.

-اه چه مزخرفاتی این حرف کدام است؟

در هر حال من نه میخوانم و نه خیال ازمایش صدایم را دارم.

-اخر عزیزمن ! تو صدایی داري که در هر قرن بیش از یک بار به وجود نمی اید... تو خودت از این موضوع غافلی.

عصبانی شد و صدایش را کی بالا برد

-نخیر هیچ وقت چنین چیزي نیست.

-بالاخره باید برایم بخوانی ... من ایمان دارم که صداي تو جز بهترین صداهاي قرن است.

اصلا اصرار نکن من نمیخوانم!

با اینکه میدانستم بی فایدست اما باز هم اصرار کردم.

-اخر عزیز دلم من که غریبه نیستم.

ماویس گفت:دیوار موش داره موشم گوش داره ...من یقین دارم که حرف جادوگر صحیح خواهد بود.

-عزیزم تا کسی کاملا نزدیک در نباشد نمی تواند بشنود

-وتو این کار را کردي؟... هان؟

-اوه فراوان.... شاید صد ها بار.

با صداي نسبتا خشمگینی گفت: اي ادم بد! ...میدانی کار بدي است؟

-اما من که غریبه نیستم.

حرفم را قطع کرد و گفت :واي خداي بزرگ ببین ما داریم دعوا میکنیم بر سر هیچ پوچ داریم داد بیداد میکنیم ..

فهمیدي ان جادوگر دروغ نگفته؟

-خوب حالا تعریف کن ببینم چی گفت!

-اهان!

-اما من به این حرف ها اعتقاد ندارم تو فکر میکنی چه بلایی قرار است سر من بیاید ؟ با این شور و اشتیاق و علاقه ام

نسبت به تو چگونه ممکن اس خدایی ناکرده از تو روي گردان شوم و تو را از دست بدهم ؟وقتی بچه مدرسه اي بودم

به خاطر صدایم در گروه کر مدرسه اواز میخواندم ... اما بعد از پانزده سالگی ان را از دست دادم صدایم کلفت و دورگه

شد از اینکه نمی توانستم بخوانم ناراحت بودم اما حالا که من چنین نیستم خواهش میکنم که تو این ضعف مرا جبران

کن خوب می دانستم که او از این گفت وگو نفرت دارد اما انقدر گفتم و گفتم تا تردید به دلش را ه یافت.

-تو فقط یک بار بخوان بگذار در میان امواج صداي زیبایت خود را براي چند لحظه فراموش کنم.

-باشد اما قول بده دیگر پافشاري نکنی تنها همین یک دفعه.

-باشد!

بازویم را گرفت و به نگاهم خیره ماند

-واقعا که بی انصافی ! چرا براي خواندنت این همه قید و شرط میگذاري ؟

در واقع میخواستم با اصرار و پافشاري او را دچار شک و شبهه کنم . اما با همه این اوصاف بسیار ناراحت و غمگین بود

تا توانست التماس کرد اما عاقبت نوازش ها و خواهش هاي من کار خود را کردند و او مجبور شد که به حرف من عمل

کند .... انگاه به بخاري تکیه داد و با اهنگی غمگین گفت : خوب میخوانم اما مطمئنا خطري ارامش و صفاي ما را به هم

خواهد زد .. من ازمایش کرده ام و میدانم ان زن دروغ نمی گفت در هر صورت تو نباید پس از این گناه را به گردن من

بیندازي...

-عزیز من تو بخوان به این حرف ها کمترین توجهی نکن از کجا معلوم که او راست بگوید؟

همان طور که ایستاده بود غمی جانکاه در چهره اش خواندم ... به ناچار شروع به خواندن کرد.

خداي بزرگ چه بگویم؟ صدا نبود نغمه ملکوتی و اهنگی بهشتی بود که از گلوي سفید و مرمرینش خارج میشد.

چنان گرم وسوزان میخواند که در دلم اتشی به پا نمود ... صدایش از بم شروع شد و کم کم اوج گرفت .. در این لحظه

احساس کردم که او نه تنها یک چیزي فوق بشر است بلکه یک نابغه هنر است افسوس اگر چنین صدایی بخواهد براي

همیشه گمنام و خاموش بماند!قلبم با ضربان شدید می تپید حس میکردم یه زودي از کار خواهد افتاد ! نمی دانم چه

طور از صورت ملکوتی او صحبت کنم هیچ زبانی هیچ قلم و الفبایی قادر ه بیان نیست و من هم حقیر تر از ان هستم که

قدرت چنین کاري را داشته باشم....

برایم قابل قبول نبود که چنین صداي اسمانی و بلندي به این زیبایی از اندامی به این کوچک و ضعیفی خارج شود.

وقتی اهنگ را به انتها رساند در حالی که به سرعت نفس میکشید خیره نگاهم کرد . نگاهش سرشار از عدم رضایت از

انجام کارش بود.

-ماویس جان عزیزم بخوان ... نمیدانی چه غمی در وجودم گذاشتی.

-اخر میدانم که...

-بخوان عزیزم ... به حرف هاي ان زن گوش نکن بخوان...

به ناچار دوباره شروع به خواندن کرد صدایی لطیف گرم وبم بود اهنگی عاشقانه را چنان دلنشین میخواند که من همه

چیز را از یاد بردم . حتی وجود خود را از یاد بردم این صدا یک صداي معمولی نبود صدایی از اعماق هستی از لابه لاي

دردو رنج روزگار واز وراي اشک هاي خونین بیرون می امد و به گوش میرسید آه خداي من چه بگویم ؟ اینک به او

ایمان اورده بودم او را خداي خود میدانستم او ان جچنان در من تاثیر گذاشته بود که میتوانست به هر صورت که

بخواهد با وجود من هستی و زندگی من بازي کند من در برابر او هیچ و پوچ بودم او میتوانست دستور کشتن مرا صادر

کند و من هم به جرات میگویم در برابر دستورش قدرت مقاومت نداشتم و یا ممکن بود مرا زنده نگه داردو زنجیر

بردگی به گردنم بیاویزد .... من در برابرش هیچ بودم...

وقتی به اخرین بخش هاي اهنگ رسید صدایش کم کم بم شد . این صدا چنان در دل و روح من رسوخ کرد که حاضر

بودم در برابرش جان بدهم اي خداي بزرگ او همه ي هستی من شده بود . هنوز اوازش تمام نشده بود که در برابرش

زانو زدم با وجودي که روانشناس نبودم اما حالت خواهش و التماس را از نگاه اشک بار او خواندم ... در همان حالت

دست هایش را گرفتم ... گرم وسوزان بود ان ها را ابتدا به چشم و سپس به لب و گونه هایم چسباندم و با صداي ارامی

گفتم:

-آه ماویس عزیزم ! اگر بدانی چقدر در من نفوذ کردي ؟ اگر بدانی چقدر دوستت دارم .. یک لحظه با تو بودن را با

تمام نعمت هاي دنیا عوض نمیکنم...

ناگهان چند ضربه به در خورد . ماویس از جا پرید رنگش مثل گچ سفید شد . همان طور که دستم در دستش بود

ناگهان مثل یخ سرد شد احساس کردم یکباره منجمد شد می لرزید و تاز ترس نمی دانست چکار کند.

بلند شدم تا در را باز کنم ماویس التماس کنان گفت:نرو...نرو... بی توجه به حرف هایش در را باز کردم.

پشت در پیرمردي بود با چهره اي بشاش پیشانی بلند و اندامی خمیده لباس سیاه کهنه اي به تن داشت.

موهیش بلند که اکثرا سفید بودندروي یقه کتش ریخته بود و سیبیل هاي بلندش دور تا دور دهانش را پوشانده بود .

قبل از ان که چیزي بگویم پرسید: چه کسی اواز میخواند؟

با تندي گفتم؟

-با چه کسی کار دارید؟....لب هایش به خنده گشوده شد.

ماویس مات و مبهوت ایستاده بود . ار نگاهش نگرانی و اضطراب اشکار بود... به ارامی جلو امد و پیر مرد را به داخل

خانه دعوت کرد. او هنگام ورود به خانه پرسید:خانم؟ماویس به سمتش برگشت و ادامه داد:مثل اینکه شما میخواندید؟

-البته!مرد پیر در مقابل ماویس ایستاد . حدس زدم که بازیگر تئاتر بوده است. سري به علامت تشکر خم نمود و گفت:

ژوزف هستم. ژوزف کونیت ... مدت زیادي نیست که اسباب کشی کرده ام. در طبقه فوقانی این عمارات زندگی میکنم

...میدانید ؟ من از دوران جوانی یک بالرین بودم . حالا هم انقدر سررشته دارم که بتوانم هنر را در هر کجا تشخیص

بدهم. جاي افسوس است اگر شما نخواهید ز این صداي عالی و صاف و رسا استفاده کنید قبول کنید اگر جاي شما بودم

هیچ گاه گوشه عزلت نمیگرفتم . اگر من جاي شما بودم حتما براي اموزش گرفتن به یک استاد اواز مراجعه میکردم او

در برابر چشم هاي متعجب و خشمگین ماویس هم چنان صحبت میکرد:

...-توجه کنید خانم اصلا نمیخواهم شیرین زبانی کنم ...چون اهل این کار ها نیستم . قسم میخورم که شاید در هر قرن

فقط یک بار کسی به وجود می اید که صداي گرم جذاب و گیرا مثل شما داشته باشد ... ماویس خشمگین شده بود . من

هم از نگاه خشمناکش می ترسیدم.

-حضرت اقا .... مگر من از خودم اختیار ندارم ؟... صداي منم است و به هیچ عنوان مایل نیستم از ان استفاده کنم.

-خوب شما اشتباه میکنید . شما هنرمند هستید و هنر مند هیچ گاه به خودش تعلق ندارد . شما باید از این هنرتان به

نفع جامعه استفاده کنید در غیر این صورت مسوول خواهید بود. صداي شما به همه ي دنیا تعلق دارد شما نباید اجازه

بدهید این نعمت خداداد گمنام بماند و در اخر نابود شود.

من و ماویس ساکت بودیم . چشم من به دهان پیرمرد بود . او هم مرا نگاه میکرد . مثل این که پیرمرد از التماس زیاد

نفسش تنگ شده بود درضمن حرف زدن دست هایش را تکان میداد و به ماویس چشم دوخته بود.

بحث ان ها گرم شده بود ماویس گاهی سکوت میکرد و گاهی باجواب سر بالا به سخنان او پاسخ منفی میداد پیر مرد

خیلی حرف میزد در اخر ماویس عصبانی شد در حالی که زیر لب چیزي میگفت به سمت بخاري رفت و به شعله هاي

زرد و نارنجی خیره شد...

اما پیرمرد ول کن نبود به هیجان امده بود و انچه میگفت از روي نهایت صداقتش بود . با انکه در این جریان هیچ

سودي نصیبش نمیشد . بسیار پر شور حرف میزد دائم میگفت :خانم شما اشتباه میکنید من باید مسبب معروفیت شما

باشم ....خیلی گرم ودلنشین حرف میزد . من براي این که از شور و حرارتش بکاهم گفتم:

-خوب متوجه شدید که این خانم دوست ندارد به طور علنی اواز بخواند که ناگهان ماویس از شدت عصبانیت بر سرم

فریاد کشید:

-چه میگویی؟... من اصلا دوست ندارم اواز بخوانم می فهمی. نمیخواهم اواز بخوانم ایا من نمی توانم براي خودم تصمیم

بگیرم؟...

اشک در چشم هایش حلقه زده بود میدانستم که به زودي اشک هایش فرو میریزد و من براي ان که او را ارام کرده

باشم گفتم : آه ... عزیز من هر چه میل خودت است... پیر مرد هم بدون خداحافظی ماند کسی که از منفی بودن

پاسخش اطمینان دارد سرش را پایین انداخت و رفت . من به رسم احترام تا به ابتداي راهرو با او رفتم ... در زمان

خروجش از خانه یک سکه در دستش گذاشتم نگاهی به من کرد نگاهی نشان دهنده فقر همراه با ازردگی خاطر و

پشیمانی از اصرارش بود. پیر مرد با نگاهش به من فهماند که همیشه این گونه فقیر نبوده ...و من نگاهش کردم و گفتم

:اه.. میدانم دنیا فراز و نشیب زیادي دارد..

دلم میخواست زود تر پیش ماویس برگردم و دلداریش دهم اما پیر مرد دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت:

اقا حتما شما متوجه هستید که صداي این خانم بسیار زیبا و اسمانی است ... نباید این صدا و این هنر در این کوچه تنگ

وتاریک بماند .. اگر جاي شما بودم ان قدر تلاش میکردم تا ایشان را راضی کنم . حرفش را قطع کردم و گفتم:

-اخر پدر جان خانم در این مورد عقیده عجیبی دارد...

لبخندي زد و اهسته گفت :حتما عقده دارد که این کار اخر عاقبت خوبی ندارد!

-اتفاقا درست گفتید

-بله همه ي هنر مندان این طور هستند با کاري را چون بد می دانند اصلا انجام نمیدهند و یا کاري را چون خوب می

پندارند انقدر افراط میکنند تا از چشم همه ي بیفتند.

-درست است!من حتما در اینباره با او صحبت میکنم.

-موفق باشید...

بدون معطلی پیش ماویس رفتم او در حالی که پاهایش را روي هم انداخته بود و روي صندلی نشسته بود به زمین خیره

شده بود حرف نمیزد و من براي این که ان سکوت را بشکنم گفتم:

-دیدي رفت! اما او هنوز ساکت بود بی انکه نگاهم کن به نقطه اي خیره شد. روبه روي بخاري نشستم باز هم

سکوت!همان سکوتی که همیشه از ان وحشت داشتم. اري یک باري دیگر رنج و غمی طاقت فرسا بر کالبدش سنگینی

میکرد او اگر اراده میکرد میتوانست براي همیشه ساکت باقی بماند.

مشغول به هم زدن اتش شدم برگشتم و اشک هاي او را دیدم که گونه هاي زیبایش را مرطوب کرده بود با عجله

جلوي پایش زانو زدم خواستم دست هایش را بگیرم که او مرا پس زد با هق هق ملایمی شروع به گریه کرد.

-ماویس عزیزم چی شده ؟ چرا گریه؟ اما او اشک میریخت .. خیلی ناراحت شدم او را در اغوش گرفتم صداي گریه

اش قطع شد و ارام تر شد پس از چند لحظه با صداي زیبا و فراموش نشدنی گفت:

-چقدر دوست دارم با همان خنجر اکنون عمیق و قاطع بزنی!

او را به خود فشردم و گفتم ماویس جان! چه میگویی... و ادامه داد:

-یا با یک کارد دیگر ....بده تا این گلو را پاره کنم.

-ماویس چرا این گونه حرف میزنی ؟ چه میگویی؟ میدانی با این حرف ها چقدر مرا رنج میدهی این حرکات تو باعث

ازار من میشود.

-تو فکر میکنی من این کار ها را از روي بی عقلی انجام میدهم ؟ اگر باز هم سرنوشت ما را کنار هم قرار دهد خواهی

فهمید.

-لبخندي زدم و با تمسخر گفتم: بله میبینم تازه من از چیزي هراس ندارم مشکلات و خطرات به شرط ان که در کنار

تو باشم پذیرا هستم.

-آه... هر طور که تو بخواهی....

فصل هفدهم

بار ها گفته ام که ماویس اراده اهنین داشت . اگر مایل بود میتوانست تا ابد سکوت کند و همانند مجسمه روبه روي من

بنشیند وبه گلهاي فرش یا شعله هاي بخاري خیره شود این یکی از خصوصیات اخلاقی او بود که مرت رنج میداد . تا

سه هفته پس از ان حادثه ماویس با من حرف نزد زمانی که وارد میشدم هر کاري میکرد کنار میگذاشت کنار یا رو به

رویم مینشست اما کلامی حرف نمیزد . سکوتش مرا رنج میداد زیرا میدانستم پشت این سکوت غمی جانکاه نهفته

گاهی از چنین حالتی وحشت میکردم در این موارد شروع به صحبت می کردم تا او را ارام کنم و اتش درونی او را ارام

سازم امام ماویس بدون کوچکترین اعتنایی همان طور که شعله هاي لرزان بخاري را نگاه میکرد گوش میداد و در

سکوت غم ناکش غرق بود . هر زمانی هم صحبت از صدایش یا چیزي مربوط به این میشد بلند میشد و به طرف دیگر

اتاق میرفت و به این وسیله تنفرش را اعلام کرد.

بالاخره او مراهم وادار به شکست کرد ....با خود گفتم: بالاخره این سکوت پایانی هم دارد به زودي همه چیز را از یاد

خواهد برد...اما یک شب هنگام صرف شام صبرم تمام شد و با نوعی ازردگی خاطر گفتم: میدانی ماویس ؟ چشمش را

از نقطه اي که خیره شده بود برداشت و به من نگاه کرد ادامه دادم : من ماویس خودم را میخواهم ماویس من شور و

هیجان داشت این نگاه غمبار مرا از خودم و زندگی متنفر کرده ....تا کی میخواهی ادامه بدهی ؟ اخر عصبانیت هم حد و

اندازه اي دارد.

خیلی ارام و کوتاه و صداي مبهمی که به علامت نفی بود از دهانش خارج شد و به دنبال ان گفت:

-چرا باید عصبانی باشم ؟

-حتما با من قهر کرده اي؟

-نه تو اشتباه کرده اي ؟ من بچه نیستم که قهر کنم.

-پس چرا با سکوت تلخت غم واندوه به دل من میریزي؟

چند لحظه ساکت ماند و بعد دست هایش را به سمتم دراز کرد.دست هایش سرد و یخ زده بودند متوجه شدم که غم و

اندوه او ظاهري نیست . او واقعا ناراحت است و من از وجود چنین غمی واقعا افسرده شده بودم.

-عزیزم چرا این قدر خودت را عذاب میدهی براي زن ومردي که همدیگر را دوست دارند این کار پسندیده نیست . تو

براي چنین جریان مضحکی زندگی را به ان من و خوت تلخ کردي . تو مرا وادار به غصه خوردن میکنی تازه ان مرد

بیچاره هم غرضی نداشت مگر جز درباره صدایت و تمجید ان حرفی زد؟

گویی در دل به صحبت هاي من میخندید سرش را تکانی داد و گفت:گوش کن! هیچ گاه از من نخواه با صداي بلند

برایت اواز بخوانم...ومن هیچ گاه این کار را انجام نخواهم داد

ومن براي نشان دادن ازردگی خاطرم پس از چند لحظه سکوت گفتم:غیر ممکن است تو خودت خوب مبدانی که

صدایت یک چیز مافوق است . یک نعمت الهی و خداداد است . تو انتظار داري که ان پیر مرد براي ستایش این صدا

قدم جلو نگذارد و حرفی نزند ؟کاملا طبیعی است که او ان را بهترین صداي قرن بنامد و واقعا فکر نمیکنم کسی چنین

صداي زیبایی داشته باشد باز هم سرش را تکان داد وگفت:یا نمی فهمی یا اصلا دوست نداري بفهمی.

-اخر عزیز من تو نباید یک گفته غیر منطقی را بدون هیچ علتی بپذیري چرا؟چون ان زن جادوگر مجارستانی گفته و تو

هم به خودت تلقین میکنی که:بله حتما چیزي که او گفته اتفاق خواهد . پس عقل و منطقت کجاست ؟

تو نمیدانی که این حوادث هیچ ربطی به عقل و منطق ندارد . هریک از ما سرنوشتی داریم وخواسته یا نا خواسته در

همان راه گام بر میداریم....

شانه ام را بالا انداختم و گفتم:سرنوشت؟

به این حرف ها هیچ اعتقادي ندارم

اشک از چشم هایش حلقه زد و گفت : تو در اشتباه هستس من معتقدم که سرنوشت همه ي ما از قبل تعیین شده و ما

تنها بازیگران این نمایش هستیم . اگر این طور نبود همه ي پیش بینی هاي ان زن درست در نمی امد .

با گفتن این جمله کنجکاو شدم و گفتم: کدام زن؟همان جادوگر را میگوییی اها همان زن...او چه گفت؟

-گفت که مادر من دور از وطن میمیرد پیش بینی کردکه با مردي که دوستش ندارم مجبور به ازدواج میشوم و نیز

گفت او به زودي خواهد مرد...مرگ کوترل هم پیش بینی کرد او گفت پس از مرگ شوهرم براي اولین بار عاشق

خواهم شد و با توسل به همین عشق مجبور به اواز خواندن میشوم و همین امر علت اوارگی معشوقم میشود.

او ادامه داد:معشوقم به خاطر من وصدایم صدمات زیادي خواهد کشید و دوري مرا با زجر زیاد تحمل خواهد کرد و کم

کم اتش عشقمان فروکش شده و به سردي خواهد گرایید و راه بازگشتی بر جا نمی ماند می بینی انچه گفته همه اش

درست بوده و انچه هم نشده بالاخره خواهد افتاد .... من مطمئن هستم.

من از گفته هاي او ناراخت شدم.. اما خونسردي خودم را حفظ کردم و ساکت ماندم..

ماویس با حالتی حاکی از دلشوره و نگرانی گفت: آه.... نمیدانی چقدر برایم عزیزهستی اگر بدانی چدر دوستت دارم؟

-گوش کن من از چیزي هراس ندارم .. حاضرم براي کسب شهرت تو هر گونه زجر و شکنجه اي را تحمل کنم ..

حاضرم از همه چیز بگذرم و تو را خوشبخت کنم..

حرفم را قطع کرد و گفت:حالا ما با هم خوشبخت هستیم .. چرا به همین قانع نیستی ؟مگر من چیزي ازتو پنهان کردم ؟

من هرچه دارم مال توست. تو با این صحبت ها میخواهی بگویی وجود من براي تو ارزش ندارد . تو تنها براي صداي من

ارزش قائلی..

-آه عزیزم ماویس جان این حرف را نزن ... بیا... بیا کنار من بشین چقدر دست هایت سرد است . .بگذار ان ها را گرم

کنم . آه سرما انسان را افسرده و خسته میکند . دوست دارم کمی حرف بزنیم.

ماویس روي صندلی کنار من نشست و من دامه دادم :اگر بدانی چقدر دلم میخواهد تو را به شهرت برسانم. حاضرم به

خاطر این کار همه چیزم را از دست بدهم . براي مشهور شدنت کاري کنم اما مشکل ما فعلا نداشتن پول است اما تو

باید اول خود ت تصمیم بگیري این کار از تو شروع میشود اگر تو بخواهی بقیه کار ها حل است .ببین ماویس من و تو

 

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط جباز در تاریخ 1395/5/27 و 22:56 دقیقه ارسال شده است

سلام
تو رو جون من کتابی ننویس
خیلی خسته کننده اس
عامیانه بنویسی ادم بهتر میتونه باهاش ارتباط برقرار کنه
پاسخ : سلام . این رمان از من نیست .


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 70
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 727
  • بازدید ماه : 1,928
  • بازدید سال : 24,900
  • بازدید کلی : 135,757