close
تبلیغات در اینترنت
رمان دو خواهر
loading...

بیا تو رمان

یکی دو هفته ای گذشت . پرنیا تصمیم گرفت سر قبر مادرش بره ؛ سر خاک مادرش نشست و ابی ریخت . درد و دل میکرد و اشک می ریخت. چند دقیقه ای تو حال خودش بود ؛ سرشا بالا اورد ؛ پسری که کنار قبری نشسته بود را دید. اون پسر هم متوجه نگاه پرنیا شد. سرشا پایین اورد و شروع کرد دوباره با مادرش حرف بزنه : _ مامان جون چرا از پیشم رفتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ الان دیگه تنهای تنهام. همه دار و ندارم بعد از پریسا بود که ....  ای کاش منم با خودت می بردی .. پرنیا مدام اشک می ریخت و حرف میزد. _ خدا بیامرزتش. پرنیا اروم سرشا…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان دو خواهر ( قسمت دوم )

علی ملا حسینی بازدید : 305 یکشنبه 30 شهريور 1393 نظرات ()

یکی دو هفته ای گذشت . پرنیا تصمیم گرفت سر قبر مادرش بره ؛ سر خاک مادرش نشست و ابی ریخت . درد و دل میکرد و اشک می ریخت. چند دقیقه ای تو حال خودش بود ؛ سرشا بالا اورد ؛ پسری که کنار قبری نشسته بود را دید. اون پسر هم متوجه نگاه پرنیا شد. سرشا پایین اورد و شروع کرد دوباره با مادرش حرف بزنه :

_ مامان جون چرا از پیشم رفتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ الان دیگه تنهای تنهام. همه دار و ندارم بعد از پریسا بود که .... 

ای کاش منم با خودت می بردی ..

پرنیا مدام اشک می ریخت و حرف میزد.

_ خدا بیامرزتش.

پرنیا اروم سرشا بالا اورد ؛ همون پسره بالای سرش بود .

_ مادرتونا میگم؛ خدا رحمتش کنه.

_ ممنون. خدا اموات شما را هم بیامرزه.

پرنیا از تعجب شاخ در اورده بود :

_ اون کیه؟ این جا چیکار میکنه؟ چرا اومده بالای سر قبر مادر من؟؟؟

( پسره) بالای سر قبر نشست و فاتحه ای خوند.

_ میشه بپرسم شما کی هستید؟

_ من امیر هستم.اومده بودم سر خاک بابام.دیدم فقط شما قبرستان هستید ، منم گفتم بیام یه فاتحه برای مادر شما بخونم.

_ اهان. ممنون که اومدین .

بعد از چند دقیقه هر دو به خونه هاشون رفتند. بعد از این اتفاق( دیدن امیر) هر موقع پرنیا سر قبر مادر می رفت امیر را هم می دید.حدودا دو ماه گذشت.پاییز بود و  دانشگاه پرنیا شروع شده بود .به سختی از خواب بیدار شد تا بره دانشگاه.از رو تخت بلند شد ؛ ابی به دست و صورتش زد؛ مانتو و مغنه مشکی اش را پوشید ؛ ارایش خفیفی کرد و بدون اینکه صبحونه بخوره از خونه خارج شد.یه تاکسی گرفت و حرکت کرد. به اون جا که رسید وارد حیاط دانشکده شد. درحال قدم زدن بود که یکی از پشت سرش گفت: سلام.

سرشا برگردوند تا ببینه کیه. از تعجب دهنش باز مونده بود

_ س ...سلام. شما هستید؟ امیر درسته؟ امیر اقا؟؟؟

_ بله...

_ اینجا چیکار میکنید؟

_ ترم اخرمه. این ترمه انتقالی گرفتم اومدم این دانشگاه.

_ منم همین طور.( پرنیا هم ترم ۸ اخرشه.برای لیسانس)

دو سه دقیقه ای باهم حرف زدند و بعد از هم جدا شدند. هر دو به طرف کلاسشون رفتند. اتفاقا تو یه کلاس بودند.قبل از شروع کلاس امیر و پرنیا به هم خوردند.برگه هایی که تو دستشون بود رو زمین پخش شد. امیر با عجله برگه ها رو از رو زمین جمع کرد. دوست پرنیا اونا صدا زد و گفت: بدو بیا.. کلاس شروع شده

سریع هر دو به طرف کلاس دویدند. امیر در را باز کرد و وارد شدند.رو صندلی نشستند ؛ برگه ها با هم قاطی شده بود. به خاطر همین کنار هم نشستند تا برگه هاشونا جدا کنند. استاد تا فهمید اونا پیش هم نشستند با عصبانیت به طرفشون رفت و به امیر گفت: دارید چیکار میکنید؟

امیر: م .... من و خانم سعادت تو راه رو به هم خوردیما برگه هامون رو زمین ریخت.وقتی با عجله جمع کردم تا به کلاس برسیم ، برگه ها با هم قاطی شد.

استاد با یکم مکث سری به نشونه قبول کردند حرف امیر تکون داد.استاد رفت تا ادامه درسشا بده. در حین درس استاد می دید که امیر و پرنیان با هم دارند حرف میزنند و حواسشون به درس نیست. برای همین یه سوال درسی از پرنیا پرسید .ولی پرنیا نتونست جواب بده. استاد با حالت عصبی که صورتش قرمز شده بود به طرف پرنیا رفت؛ سر او دادی کشید و گفت: حواست کجاس خانمممممم نیازی؟

امیر سریع از جاش بلندو روبه استاد گفت: شما استاد و بزرگیمایی درست ولی اجازه ندارید سر یه خانم داد بکشید..

استاد: یادم باشه دفعه دیگه ازشما اجازه بگیرم. حالا هم برووو ازکلاس بیرون و دیگه سر کلاس نیاااااا.

امیر سرشا بالا گرفت و با وقار از کلاس بیرون رفت. پرنیا هم با حالت ناراحتی و کمی عصبی پشت سر امیر از کلاس رفت بیرون.

پرنیا: شما خیلی شجاعید. خیلی مشتکرم که این کار را انجام دادید.

امیر: خواهش میکنم. کارب انجام ندادم. حقش بود. استاده خیلی بد اخلاق و عصبیه.

پرنیا: چطوری می تونم جبران کنم؟

امیر: لطفا میشه یه کاری برام انجام بدین؟

پرنیا: چه کاری؟

امیر: امشب تولد خواهرمه !

پرنیا: خب؟؟!!!!

امیر: اگر میشه بیاید با هم بریم و یه کادوی مناسب برای خواهرم انتخاب کنید.

پرنیا: چرا من؟

امیر: چون اون دختره و تو بهتر از من میدونید چی مناسبه برای اون.

پرنیا: تو؟ شما به من گفتید تو؟؟

امیر: شرمنده. ببخشید حواسم نبود.حالا قبول میکنید ؟؟؟؟

پرنیا: باشه.. ولی زود برگردیما !!!

امیر: چشم.

پرنیا: من ماشین نیوردم. با چی بریم؟

امیر: من ماشین دارم

هر دو سوار ماشین شدند. یکم که از دانشگاه فاصله گرفتند پرنیا به امیر گفت: اسم خواهرت چیه؟ چند سالشه؟

امیر: اسمش افسانه هست و ۲۶ ساله می شه.

تو راه پلیس از پشت سر به امیر علامت میداد که نگه داره. امیر با دیدن پلیس ماشینا زد کنار. پلیس به طرفشون رفت و گفت : شما با این خانم چه نسبتی دارید؟

امیر اب دهنشو به سختی قورت داد و گفت: این خانم....

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 73
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 730
  • بازدید ماه : 1,931
  • بازدید سال : 24,903
  • بازدید کلی : 135,760