close
تبلیغات در اینترنت
رمان قمار زندگی
loading...

بیا تو رمان

داغونم تموم بدنم درد می کنه ... لعنتی چه دست سنگینی هم داره ... این راهم انگار کش اومده چرا نمی رسم ... نمی دونم امروز بارهام سنگین تره یا از کتک هایی که خوردم انقدر ضعیف شدم ... بابا این همون راهیه که هفته ای 2 بار میری و میای ... دلم لک زده واسه یک روز استراحت یک روز که فقط خودم باشم و هیچ کس نباشه تا دم به دقیقه بهم دستور بده و فحش و ناسزا بارم کنهآه الان چه وقت بارون اومدن بود چقدرم شدیده ... لعنتی یادم رفت چتر بیارم حالا باید تا خونه موش آب کشیده بشم تازه چه فرقی می کنه اگه چترم داشتم با کدوم…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان قمار زندگی جلد اول

مهدی جلالی بازدید : 211 پنجشنبه 21 مرداد 1395 نظرات ()

داغونم تموم بدنم درد می کنه ... لعنتی چه دست سنگینی هم داره ... این راهم انگار کش اومده چرا نمی رسم ... نمی دونم امروز بارهام سنگین تره یا از کتک هایی که خوردم انقدر ضعیف شدم ... بابا این همون راهیه که هفته ای 2 بار میری و میای ... دلم لک زده واسه یک روز استراحت یک روز که فقط خودم باشم و هیچ کس نباشه تا دم به دقیقه بهم دستور بده و فحش و ناسزا بارم کنه
آه الان چه وقت بارون اومدن بود چقدرم شدیده ... لعنتی یادم رفت چتر بیارم حالا باید تا خونه موش آب کشیده بشم تازه چه فرقی می کنه اگه چترم داشتم با کدوم دست من که هر دو دستم پر ... کاش مامان زنده بود اگه بود نمیذاشت این بشه حال و روزم که بشم کلفت بی جیره و مواجب خانم و فاسقای بدتر از خودش نمی خوام مثل این دخترای زر زرو به نظر برسم اما این بغض لعنتی رو چی کار کنم که از دیشب قلمبه شده تو گلوم و هیچ جور هم پایین نمی ره اگه دیشب گریه نکردم و هر جور فحش و ناسزایی رو تحمل کردم که اون دو تا خوشحال نشن ولی الان که کسی نیست تازه با این بارون شدید اصلا هیچ کس نمی فهمه پس چرا دارم بازم این بغضو فرو می برم ... چشام پر آب شده و اصلا دیگه جلومو نمی بینم ...
 

دیگه چیزی به اینکه به اون خونه ی عذاب برسم نمونده.. جایی که باید حق من میبود و اون لعنتی با نقشه هاش اونو به دست آورد.. از صدای بوقی شدید به خودم میام انقدر هول کردم که پام می ره توی چاله ی آب می خورم زمین...حالا چی کار کنم همشون ریخت زمین خدایا چه جوری جمعشون کنم...تازه حواسم میاد سر جاش انقدر تو فکر و خیال بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم به خیابون... زانوم خیلی درد میکنه انقدر که گریم تشدید میشه...همون طور که زانو زدم, به ماشین آخرین مدلی که فقط در چند قدمی ام ترمز کرده سر سری یه نگاهی می کنم ... تند تند دارم وسایلمو می ریزم توی ساکم الانه که دادش بره هوا ... سریع بلند می شم بر می گردم طرفه راننده تا ازش تشکر کنم که تا همین جام واسم منتظر مونده و بد و بیراه نثارم نکرده ... اما انگار خشکم می زنه حتی نمی تونم دهنمو باز کنم چه برسه به تشکر ... چه نگاه سرد و خشنی یه چیزی تو نگاش بود که انگار تا اعماق وجودمو لرزوند ترس برم داشت...نمی دونم چه قدر گذشت که با بوق ماشین های عقبی به خودم اومدم فقط تونستم پاهامو تکون بدم و با عجله از اون جا دور بشم اما تا آخرین لحظه اون دو جفت چشم سرد و خشنی که به من نگاه میکرد تو ذهنم مونده بود.
 

***
 

تا الان کدوم گوری بودی ؟ نمی گی هزار تا کار ریخته سرم ؟ خرید چهار تا دونه وسایل انقدر معطلی داره ؟ زود باش مشتری ها منتظرن ... لعنتی فقط مایه عذاب منی مثل اون پدرت بی همه چیزتم نمی میری که حداقلش از دستت راحت بشم...
 

همونطور که داره می ره طرف سالن صدای غرغرهاشو می شنوم بغضی که از دیشب در حال فرو بردنشم انگار دوباره داره می یاد بالا چشام داره پر آب می شه...
 

سلام خوشگله چی شده اول صبحی باز صدای شهناز جونو دراوردی...
 

از صدای چندشش که دم گوشم حالم به هم می خوره عوضی کی اومد تو آشپزخونه که من نفهمیدم ... ازش فاصله می گیرم خودشم می دونه که حالم از اونو مادر کثیف تر از خودش بهم می خوره
 

آخه دختر جون تو آدم بشو نیستی اون کتکایی که تو دیشب خوردی گفتم کم کمش تا چند روز رام رام شدی ... ولی انگار اشتباه کردم نه عزیزم
 

بعد در حالی که صداش جدی می شد گفت :یا مثل بچه آدم هر چی می گم گوش می کنی یا بلایی بدتر از دیشب سرت می یارم, تو که منو می شناسی خوشگل خانم
 

از ترسم نمی دونم چی کار کنم جرات این که چهار تا فحش آبدارم بهش بدم تا دلم خنک بشه رو ندارم, خاک بر سرم ... با اون لبخند چندشش داره بهم نزدیک میشه خدا جون کمکم کن تو که می دونی تو این دنیا غیر از خودت هیچ کسی رو ندارم ... همون موقع شهناز صداش می کنه لب هاشو با حرص رو هم فشار می ده ... خوشم می یاد که از شهناز حساب می بره ...موهامو میگیره تو دستاش در حالی که صورتشو تو موهام فرو می کنه میگه :
 

فکر نکن می تونی از دستم فرار کنی خانم خوشگله تو اول و آخرش فقط مال خودمی مال خودم, روشن شد ؟
 

فشاری به موهام می ده و بعد ولشون می کنه...از بس پاهام می لرزه می شینم رو زمین... تنم میلرزه,صدای خندشو وقتی داره می ره بیرون می شنوم دیگه نمی تونم این بغضو تحمل کنم و اشکام می ریزه رو صورتم...خداجون مگه چقدر تحمل دارم...میخوای امتحانم کنی...چی کار کنم خدا...کم آوردم...
 

تا شب سعی می کنم به هر بهانه ای تو آشپزخونه بمونم و کمتر جلوی شهرام خودمو نشون بدم تو تمام اون لحظه ها فکرم میرفت سمت خودمون ...سمت این خونه و زندگیمون قبل از اومدن شهناز, زندگی که با مامان و بابا چه قدر برام شیرین بود, بغضم رو میخورم تا به اون لعنتی ها یه دلیل دیگه برای مسخره کردن ندم, آره زندگیمون قبل از اومدن شهناز خیلی خوب بود, حتی اون موقعی که مامان رو بر اثر مریضی از دست دادم هم انقدر غصه نخوردم تا الان, چرا بابا به شهناز اعتماد کرد..چرا؟
 

با صدای شهناز از خاطراتم بیرون میام و به سمت سالن میرم تا ببینم سفارششون چیه؟ بالاخره منم وظایفی داشتم اگه انجامشون نمی دادم شهناز پوستم می کند پس مجبور شدم برای پذیرایی از مشتریا برم تو سالن...

 

الان یک هفته است که تو سالن می بینمش در تنهایی و سکوت در دنج ترین قسمت سالن می شینه نوشیدنیش رو سفارش می ده ولی اصلا به میز قمار نزدیک نمی شه ... موقع کارم متوجه نگاه سنگینش روی خودم می شم ... تا جایی که سعی می کنم اصلا بهش نگاه هم نمی کنم و خدا رو شکر وظیفه پذیرایی از اون هم به عهده یک نفر دیگه هست...از سر و وضعش و انعامای خوبی که می ده می دونم شهناز خیلی رو اون حساب باز کرده یعنی خیلی سخت نیست که بخوام بفهمم طعمه بعدی اونه...
 

***
 

دیشب صدای پچ پچشونو می شنیدم پس درست حدس زدم شهناز می خواد دست به کار بشه و این دفعه نوبت اونه که بخواد به خاک سیاه بنشونتش ... من که از کاراشون سر در نمی یارم یعنی هیچ وقت نمی ذارن که سردر بیارم ولی این طور که معلومه با تقلب و حقه بازی خیلی ها رو با اون پسره عوضیش بدبخت کردن ... چرا راه دور برم یکیش همین پدر ساده خودم خونه رو که از چنگش دراورد هیچ ، طوری به خاک سیاه نشوندش که وقتی مرد چیزی جز یه معتاد کثیف نبود...آه چه روزای خوبی قبل از ورود شهناز به زندگیمون داشتیم ولی حالا چی خونه رو تبدیل کرده به یه قمارخونه که با دوستای بدتر از خودش سر مردم و کلاه می ذارن, بابای ساده ی منم گول این ظاهر زیباش رو خورد, نمیدونست باطنش چقدر کثیفه, اول با سادگی خودش رو وارد زندگیمون کرد و بعد کم کم وقتی که بابا رو قشنگ مست میکرد ازش امضا گرفت, اینا رو بعدا فهمیدم, چون وقتی با شهناز تو سالن مخصوص تنها بودن من حق ورود به اونجا رو نداشتم و شهنازم به همین راحتی از همین, سو استفاده کرد و راحت اموال بابا رو از چنگش کشید بیرون..اعتیاد بابا هم یه مشکل تازه بود که شهناز از اون استفاده کرد و گاهی تو عالم خماری تمام زندگیمونو از دست بابا گرفت, شهناز واون پسر کثیف تر از خودش, آرخ سر بابا در اثر اعتیاد مرد واین جوری شد که من شدم یه دختر تنها و بی کس, بعد مرگش شهرام خیلی راحت اذیتم میکرد و منی که گل سرسبد خونه بودم الان شده بودم نوکر شهناز خانوم و وسیله ای برای اذیت های شهرام, تا به امروزم نذاشتم اون بلایی که میخواد سرم بیاره, چون هر دفعه خدا خوب کمکم کرده و نذاشته اون خوک کثیف منو اذیت کنه
 

***
 

عجیبه امشب که داشتم تو سالن نوشیدنی ها رو سرو می کردم اونو دیدم که برخلاف این 20 روز که فقط سر همون میز کذایی دور از همه می نشست ، سر میز قمار نشسته بود ... نمی دونم این شهناز هفت خط چه جوری تونست اونو بیاره سر میز ... دلم یه جوری شد نمی دونم چرا شاید دلم براش سوخت ... نمی دونه اونها چه نقشه ای واسش ریختن ...
 

***
 

از دیشب صدای فحش و ناسزاهای رکیکشون می یاد و قطع نمی شه ... خیلی عصبانین اگه به شهناز کارد بزنی خونش در نمی یاد ... هیچ فکرشو نمی کرد اینطور رو دست بخوره ... باورم نمی شه همه چی از دست رفت همه چی ... حالا باید چه خاکی تو سرمون بریزیم ... اینطور که معلوم شد اون خیلی زرنگ تر از اونا بوده ، و کسی که تو این مدت بازی گردان این بازی بوده اون بوده نه شهناز, خوش خیال که فکر کرده بود ماهی به قلاب افتاده ، شهناز طمع کرد و فکر کرد برنده بازی اونه و هست و نیستش رو سر میز شرطبندی گذاشت ... اما نمی دونست با یکی بدتر از خودش طرف شده ... حالا اینا به کنار من بیچاره چی کار باید بکنم گفته ظرف دو روز آینده باید اینجا رو تحویلش بدیم ... من کجا رو دارم برم ... خدایا ...
 

***
 

از موقعی که اون اتفاق افتاد شهناز در قمارخونه رو بست و با اون شهرام عوضی چپیدن تو اتاقشون و به منم گفتن مزاحمشون نشم ... ولی سرشب متوجه نگاه های عجیب شهناز و نگاه های عصبی شهرام به خودم شدم ... ترس برم داشت نکنه دوباره دارن یه نقشه واسم می کشن ... از ترسم رفتن تو اتاقم و درو بستم و گوشه تختم کز کردم ... خدایا ...
 

***
 

نمی دونم کی خوابم برد که از صدای زنگ در بیدار شدم ... از گوشه پرده نگاهی به حیاط انداختم چی می بینم خودشه با یک مرد دیگه ... این جا چی کار می کنه مگه مهلت تخلیه خونه فردا نیست پس اون واسه چی اومده ؟ ... صدای گفتگوشون که دارن وارد سالن می شن رو خوب نمی شنوم یعنی چی شده ؟

باورم نمی شه غیر ممکنه حتما دارم خواب می بینم ... پس این دلشوره لعنتی که از سرشب به جونم افتاده و اون نگاه ها الکی نبود ... خدایا یعنی من انقدر بدبختم که می خوان منو با این قمارخونه لعنتی طاق بزنن ... شوری اشکمو حس می کنم تمام صورتم خیس خیس ... صدای هق هق گریم بلند می شه...


آخر شب بعد از رفتن اونا صدای نعره ها و فریاد های شهرام رو می شنیدم که لحظه به لحظه به اتاقم نزدیک تر می شد ، مثل دیوونه ها در اتاقمو باز کرد اومد تو اصلا فکرشم نمی کردم که چه اتفاقی افتاده ... فکر کردم دوباره مست کرده ولی اون مست نبود فقط عصبانی بود: 
 

نمی ذارم اون مال من, مال من ... خودت گفتی خودت گفتی که میدیش به من ... فکر کردی واسه چی تو این خراب شده ات موندم و هر چی گفتی تحمل کردم ... نمی ذارم بازیم بدی نمی ذارم ... 
 

صدای فریاد شهناز بلند شد : حالا می گی چی ؟ می خوای چی کار کنم ؟ خودت دیدی چه جوری به خاک سیاهمون نشوند ... دیدی که تنها شرط این که همه چی رو به ما برگردونه اینه ... 
 

و بعد با نفرت نگاهی به من انداخت ... منم در حالی که گوشه تختم کز کرده بودم با چشای از حدقه دراومده فقط زل زده بودم بهشون ... اصلا مغزم کار نمی کرد ... اونا داشتن درباره چی حرف می زدن ؟ 
 

صدای فریاد شهرام رو شنیدم که گفت : همین که گفتم نمی ذارم تو بهم قول دادی ... 
 

قول دادم که قول دادم ... حالا کارت به جایی رسیده که به خاطر این دختره عوضی تو روی من وایمیستی ؟ ... وضع الانمون رو نمی بینی ؟ من که تو رو خوب می شناسم می دونم که دو روزه دیگه اینو ول می کنی می ری دنبال یکی دیگه ... پس وضع رو از اینی که هست بدتر نکن ... 
 

بعد در حالی که دست اونو گرفته بود و انگار داره با یک بچه حرف می زنه اونو از اتاقم بیرون برد و صداشونو می شنیدم که می گفت : خودم یه دختر بهتر از این واست پیدا می کنم 
 

چه جالب جوری حرف می زدن که انگار اصلا من اون جا وجود ندارم یا شایدم اصلا منو آدم حساب نمی کردن که داشتن در مورد زندگی و آینده من این طوری برنامه ریزی می کردن ... 
 

نمی دونم چقدر گذشته ... ولی باید فکر کنم با گریه که قرار نیست به جایی برسم ... نمی ذارم ... انقدر بی دست و پا نیستم که بذارم اینا این کار رو باهام بکنن از این جا می رم آره تنها راه فراره باید فرار کنم ... سریع بلند می شم انقدر ترسیدم و همه وجودم می لرزه که حتی هیچ وسیله ای هم بر نمی دارم فقط می خوام ازشون دور بشم ... سریع لباس می پوشم ... ساعت 1 نیمه شبه می رم طرف در اتاقم و بازش می کنم برقا خاموش و هیچ صدایی نمی یاد آروم می رم طرف در سالن و می رم تو حیاط ... یعنی این احمقا فکر کردن که من این جا می مونم ؟ ... هه چه خوش خیال ... حتی درها رو هم قفل نکردند آروم در حیاط رو باز می کنم و می رم بیرون ... 
 

چه قدر سرده حالا کجا برم ؟ ... اصلا این موقع شب دیوونگی نیست از خونه اومدم بیرون ... اگه مزاحمم بشن چی ؟ ... کوچه خلوت صدای پارس سگ ها از دور می یاد سعی می کنم قدمامو سریع بردارم ولی با وجود این سرما و این ترس مگه می شه ... به راه می افتم، از کنار یک ماشین سیاه رد می شم ... مغزم داره شروع می کنه به کار کردن یک ماشین آخرین مدل و البته به طرز ناخوشایندی آشنا ... صدای باز و بسته شدن در ماشین باعث می شه که از جام بپرم ... انقدر ترسیدم که جرات اینو که برگردم و عقبو نگاه کنم ندارم ... صدای قدم های محکمی رو می شنوم که داره بهم نزدیک می شه قدمامو سریعتر بر می دارم اون صدای پاها داره بهم نزدیک تر می شه ناخودآگاه شروع می کنم به دویدن ... فقط دارم سعی می کنم جیغ نکشم چون با این کار همه رو خبردار می کنم و بدتر می افتم تو هچل چون هنوز تو کوچه خودمون هستیم ... ناگهان با کشیده شدن بازوم به عقب بر می گردم نفسم بالا نمی یاد خودشه ... 
 

با لحن سردی خیره می شه تو چشام : 
 

جایی تشریف می بردین خانم کوچولو ؟ 
 

آب دهنمو به زور قورت می دم ...این اینجا چی کار می کنه ؟ یعنی داشته کشیکه منو می داده ... فشار دستشو روی بازوم احساس می کنم و صدای خشنشو می شنوم : 
 

نشنیدم چی گفتی ؟ پرسیدم این وقت شب این جا چه غلطی می کردی ؟ هان ؟ 
 

بغض می کنم اشکام شروع می کنه به پایین اومدن ... اونم زل زده تو چشام ... بدون هیچ حسی فقط زل می زنه بهم ... 
 

تو رو خدا بذار برم به هر کی می پرستی بذار برم ... خواهش می کنم من قبل از این که تو پیدات بشه هم به اندازه کافی بدبختی داشتم نذار از اینی که هست بیچاره تر بشم ... تو رو خدا ... 
 

سکوت.... بازم هیچی نمی گه فقط نگاش به صورتمه ... دیگه دارم زار می زنم به هق هق افتادم ... نمی دونم با چه جراتی همین چهار تا کلمه رو هم بهش گفتم ... فشاری به بازوم می یاره : 
 

راه بیفت ... 
 

خیره می شم بهش از پشت پرده اشک می بینمش که داره به طرف خونه حرکت می کنه... باورم نمی شه این همه زار زدم یعنی واقعا روش اثر نداشت ... نمی خوام تسلیم شم شروع می کنم به تقلا, سعی می کنم بازومو از دستش در بیارم ... بر می گرده به طرفم ازم خیلی قد بلندتره ... خم می شه رو صورتم : 
 

با زبون خوش راه بیفت ... نذار به زور متوسل شم پس مثل یه دختر خانم خوب راه بیفت 
 

از نگاش ترسیدم ولی نمی خواستم برگردم برگشتنم مساوی می شد با یه عمر بدبختی ... پس دوباره شروع کردم به تقلا و لگد زدن ولی انگار نه انگار اون ازم خیلی قوی تر بود طوری بازومو چسبیده بود که احساس کردم جاش کبود شده ... با خشونت منو به سمت خونه برد از ترس داشتم خفه می شدم ... اگه شهناز می فهمید فرار کردم منو می کشت ... جلوی در خونه وایستاد و زنگ در رو زد ... نفسم بالا نمی اومد چند دقیقه طول کشید تا صدای خواب آلود شهرام را بشنوم 
 

اه کیه این وقت شب ؟ 
 

منم کاویانی ... در رو باز کن ... 
 

چند لحظه طول کشید تا در باز بشه اونم به خاطر این که احتمالا شهرام شوکه شده بود ... آخه ساعت 2 نصفه شب اون پشت در خونه چی کار می تونست داشته باشه از ترسم سرجام خشکم زده بود ... دستامو کشید ولی من نمی خواستم برم تو ... اونم که انگار می دونست فشار بیشتری به مچ دستم داد طوری که صدای آخم بلند شد .


خودت مجبورم می کنی انگار به غیر از حرف زور با زبون دیگه ای آشنایی نداری پس قبل از این که دستتو بشکونم برو تو 
 

و هلم داد توی حیاط ... پاهام می لرزید هنوز دستم تو دستش بود ... در سالن باز شد شهناز و پشت سرش شهرام ظاهر شدند هر دو تا خواب آلود بودند ... تازه اون لحظه نگاشون به من افتاد ... صورت عصبانی شهناز لرزه ای به تنم انداخت : 
 

اینجا چه خبره ؟ 
 

طرف صحبتش من نبودم ... اونم بدون هیچ احساسی گفت : 
 

بهتره داخل در موردش صحبت کنیم ... شما که نمی خواین همسایه ها هم چیزی در مورد مشکل شما بدونن ؟ یا شاید براتون مهم نیست ؟ که در اون صورت می تونیم همین جا به صحبتامون ادامه بدیم ... 
 

شهناز با رنگ پریده در حالی که خون خونشو می خورد از جلوی در کنار رفت و به سمت سالن به راه افتاد منم در حالی که همچنان دستم در دست اون بود به دنبالش به طرف سالن کشیده شدم ... دلم می خواست دستم رو ول کنه تا اون جایی که می تونم از این جا فرار کنم واسه همین پا شل کردم و دستمو کشیدم ولی وقتی نگاه جدیشو دیدم که بهم کرد سعی کردم بدون این که جیکم در بیاد به حرفش گوش کنم و پشت سرش وارد سالن شم ... 
 

خوب گوش میدم این جا چه خبره ؟ قرار ما فردا بود... 
 

شهرام عصبی وسط حرفش پرید و گفت : اصلا با اجازه کی دست سوگلو این طوری چسبیدی ؟ ولش کن ... 
 

کاویانی در حالی که پوزخند می زد گفت : دارم از داراییم مواظبت می کنم همون کاری که شما عرضه انجامشو نداشتین ... فکر کردین اگه اون فرار می کرد این وسط به ضرر کی بود ؟ ... من ؟ یا شما ؟ من دارم وظیفه شما رو انجام می دم تا بیشتر از این تو هچل نیفتین ؟ 
 

مرتیکه ی عوضی جوری به من میگه دارایی انگار من خونه یا ماشینشم.. 
 

شهناز در حالی که معلوم بود خون خونشو می خوره و بدش نمیاد یه گوشمالی حسابی بهم بده رو کرد به منو گفت : 
 

تو داشتی چه غلطی می کردی ؟ کم زحمتتو کشیدم حالا واسه من هار شدی ؟ فرار می کنی ؟ فکر کردی هیچ کس دیگه مثل من از یه بچه یتیم بی کس و کاری مثل تو مواظبت می کنه ؟ باید از خداتم باشه که دارم یه لطفی بهت می کنم ... 
 

از این که این طور داشت تحقیرم می کرد شکستم ... اشکام همین طور می ریخت پایین ... صداشو می شنیدم که در حال فحش و ناسزا به پدرم بود که چقدر لطف کرده داره از بچه بی کس و کارش نگهداری می کنه ... 
 

صدای کاویانی رو شنیدم که با بی حوصلگی وسط حرف اون پرید و گفت : 
 

بهتر تمومش کنی من واسه این حرفا اینجا نیومدم ... قرارمون فردا شب بود ولی با این وضعیت نمی تونم زیادم بهتون اطمینان کنم که عرضه مواظبت از اونو داشته باشین ... قرارمون فردا صبح ساعت 9 ... آمادش کنین تا بیام 
 

در حالیکه بلند می شد و به طرف در خروجی می رفت برگشت و با لحن جدی گفت : 
 

و یه چیز دیگه می خوام فردا همین طوری تحویلش بگیرم سالم نه با سر و صورت و بدنی کبود ... واضح بود ؟ 
 

می تونستم شدت عصبانیت شهناز رو از همون جایی که نشسته بودم هم حس کنم که اگه قدرتشو داشت هم اونو و هم منو زنده نمیذاشت ... 
 

کاویانی بعد از نگاهی جدی به اونا بدون این که نیم نگاهی بهم بندازه از در خارج شد ... 
 

صدای شکستن جامی که روی میز کنار دست شهناز بود سکوت داخل اتاقو شکوند ... از ترسم سرمو بالا نمی اوردم ولی می تونستم سنگینی نگاهشو رو خودم حس کنم ... صدای فریادشو شنیدم که گفت : 
 

برو گمشو تو اتاقت حیف که کارم گیر اون مردک عوضی شیاد وگرنه بهت نشون می دادم یه من ماست چقدر کره داره ... دیگه واسه من فرار می کنه ... برو گمشو تو اتاقت ... 
 

ساعت هاس تو اتاقم نشستم سرم گیج می ره حالت تهوع دارم ... اصلا دیشب نتونستم بخوابم ... دیگه گریه هم نمی کنم چه فایده داره ... ساعت 7 صبح ، یعنی تا 2 ساعت دیگه سرنوشت منم عوض می شه ... دیشب بعد از این که اومدم تو اتاقم صدای قفل شدن در اتاقو شنیدم ... معلوم بود که شهناز دیگه نمی خواد ریسک کنه ... نمی دونم به شهرام چه وعده وعیدی داده که اونم دور و برم نمی پلکه ... نگاهم دور تا دور اتاقم می چرخه ... یه اتاق کوچیک که فقط یه تخت زهوار در رفته و یه میز و صندلی کوچیک در اون قرار داشت ... نگام به قاب عکس مامانم رو میز می افته ... دوباره چشام پر آب می شه اما نه دیگه نمی خوام گریه کنم ...

سرمو رو زانوهام می ذارم ... خدایا کمکم کن ... 
 

مدتی گذشته ولی از بیرونم صدایی نمیاد می دونم دیگه وقت آماده شدن ... بلند می شم کیف کوچکمو بر می دارم چیز زیادی ندارم تا جمع کنم یه دست لباس بر می دارم و یادگاری های از گذشته یک کتاب قدیمی و قاب عکس مامان همین ... چیز دیگه ای ندارم ... 
صدای باز شدن در اتاقم باعث شد سرم رو از روی زانوهام بلند کنم ...شهناز با عصبانیت بهم می توپه : 
 

بلند شو بیا تو سالن 
 

با پاهایی لرزان میرم اونجا ... همه هستن شهناز ، شهرام ، کاویانی و همون مرد که اون شب اومده بود ... با دیدن من شروع می کنن به امضا کردن و رد و بدل کردن اسناد ... منم یه گوشه کز کردم و نشستم ... نمیدونم چقدر گذشته که متوجه می شم اون مرد داره خداحافظی می کنه و می ره ... بعد از رفتن اون کاویانی یه بسته بزرگ رو می گیره طرفم و می گه : 
 

برو اینا رو بپوش و آماده شو وقت رفتن 
 

با التماس نگامو می دوزم به شهناز با این که می دونم که این آدم هیچ رحم و محبتی سرش نمی شه ولی هنوزم کورسوی امیدی ته دلم هست ... ولی زهی خیال باطل ... بلند می شم بسته رو ازش می گیرم و میرم تو اتاقم ... بسته رو باز می کنم دهنم باز می مونه یه دست کت و دامن شیک همراه با پالتو و چکمه ... 
 

چند دقیقه است رو تختم نشستم می دونم هر چی معطل کنم فایده ای نداره پس به ناچار لباسامو عوض می کنم و کیفمو بر می دارم ... 
 

وقتی از جلوی آیینه قدی راهرو رد می شم از دیدن خودم تو آیینه تعجب می کنم چقدر عوض شدم ... هنوز نگام به خودم تو آیینه است که صدای آه متعجب شهناز منو به خودم میاره اونم داره با تعجب بهم نگاه می کنه ولی قبل از این که چیزی بهم بگه نگاهش متوجه کیف روی دوشم می شه با صدای جبغ مانندی می گه : 
 

کی بهت اجازه داد چیزی از این خونه بیرون ببری ها ؟ فکر کردی میذارم چیزی از اینجا بدزدی ؟ 
 

مثل دیوونه ها بهم حمله می کنه و طوری کیفو از روی دوشم می کشه که بندش پاره میشه و قاب عکس مامان می افته بیرون ... اصلا انتظار این کار رو ازش نداشتم با بهت به این صحنه نگاه می کردم که متوجه کاویانی شدم که خم شد و قاب عکس رو برداشت و بعد از نگاه کوتاهی به اون به من خیره شد ... بدون این که چیزی بگم دستم رو برای گرفتن اون جلو بردم بعد از مکثی اونو بهم داد و با لحن جدی ای رو به شهناز گفت : 
 

لطفا سریع وسایلو چک کنید چون ما عجله داریم باید سریعتر بریم 
 

شهنازم با پررویی تمام نگاهی به داخل کیف میندازه و بعد با نگاهی تحقیرآمیز رو به کاویانی می گه : 
 

دیگه نمی خوام نه تو و نه این دختر رو این اطراف ببینم 
 

کاویانی فقط پوزخندی می زنه ... می دونم شهناز چه کینه ای ازش به دل گرفته ... کاویانی دستم رو می گیره و منو به دنبال خودش از خونه بیرون می بره ... با این که از این خونه با وجود شهناز و پسرش خاطره ی خوبی ندارم ولی نمی دونم چرا حس آدمی رو دارم که دارن اونو از خانوادش جدا می کنن ... شاید چون تنها آدمای آشنا زندگی من همونان زیر چشمی نگاهی بهش میندازم ... نیم رخ جذابی داره در حالی که آرنجشو گذاشته روی شیشه و با یه دست رانندگی می کنه تو فکره ... از وقتی که سوار شدیم فقط سکوت بینمون هیچ کدوم حرفی نزدیم ... جلوی بهترین هتل شهر نگه می داره تعجب می کنم یعنی باید اینجا بمونیم مگه اون تو این شهر خونه و زندگی نداره ...


پیاده شو 
 

کنار در ماشین منتظرمه دوباره دستمو میگیره ... خوب خودم تو هچل انداختم تا حدی که دیگه اصلا بهم اعتماد نداره ... کلیدو گرفت و با آسانسور به طرف اتاقش رفتیم پس قبلا هم اینجا بوده دیگه مطمئنم اون اینجا غریبه ... یعنی قرار از این شهر بریم ... هه چه فرقی می کنه اینجا یا جای دیگه ... من که کسی رو تو این دنیا ندارم پس برام فرقی نداره ... کلیدو تو در انداخت ، کنار رفت و به سردی گفت : 
 

برو تو 
 

وارد شدم سوئیت شیکی بود ، بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم که در اتاقی رو باز کرد و گفت : می تونی اینجا استراحت کنی ... 
 

داخل شدم وقتی در رو بست خودم رو روی تخت انداختم ... جونم داره در می یاد خستگی دیشب و استرس و اضطراب این چند روز دیگه داره از پا درم میاره ، خوب الان بهترین فرصته خودش گفت استراحت کن پس می تونم جبران کم خوابیمو بکنم تا سر فرصت بشینم و واسه فرارم از این وضعیت وحشتناک یه فکر درست و حسابی بکنم ... همین طور که رو تخت دراز میکشم و دارم فکر می کنم چشام گرم می شه و بخواب می رم ... وقتی چشامو باز می کنم همه جا تاریکه با همون پالتو و لباس بیرون به خواب رفته بودم ... میرم سمت پنجره اتاق ، پرده رو کنار می زنم ساعت چنده ؟ چقدر زیاد خوابیدم نگام می افته به ساعت داخل اتاق 11:30 ... 
 

جرات ندارم برقو روشن کنم اگه خواب باشه این بهترین فرصت برای فراره نمی خوام با روشن شدن برق بیدارش کنم ... در رو آروم باز می کنم سالن تاریک یعنی الان خوابیده ؟ اصلا اتاقش کدوم ؟ انقدر اومدنی گیج بودم و خسته که حتی نگاه درستی به اطرافم ننداختم ... پاورچین می رم طرف در قبل از این که دستم به دستگیره در برسه از دیدن نور ضعیفی تو تاریکی سالن جیغ خفیفی می کشم ... همون موقع چراغ گوشه سالن روشن می شه ... وای خدا جون اون که این جا نشسته ... پا رو پا گذاشته و داره با خونسردی سیگار می کشه ... یعنی این وضعیت رو پیش بینی می کرده؟ 
 

با لحن سردی گفت : داشتی جایی می رفتی ؟ 
 

من ... نه ... فقط ... فقط تشنم بود می خواستم برم آب بخورم همین ... 
 

همونطور که سیگارش رو خاموش می کنه از جاش بلند می شه و با خونسردی به طرفم میاد ... منم تا جایی که می تونم خودم رو به در می چسبونم ... رو به روم می ایسته ... سنگینی نگاشو رو خودم حس می کنم ... ولی نمی خوام بهش نگاه کنم ... نمی دونم چرا تا این حد ازش حساب می برم همون روز تو خیابون هم از اون فاصله ، نگاه سرد و خیره اش منو تکون داده بود وای به حال الان که با این قد و هیکل جلوم وایساده ... یه دستشو میاره بالای سرم و تکیه میده به در و خم میشه رو صورتم و با دست دیگه اش چونم رو میگیره و میاره بالا ... ولی من بازم سعی می کنم نگامو ازش بدزدم ... فشاری به چونم میده و مجبورم می کنه بهش نگاه کنم ... زمزمه می کنه: 
 

خوب منتظرم 
 

دوباره نگامو ازش دزدیدم چی می گفتم ... نه جرات داشتم راستشو بگم و نه بهش دروغ بگم ... یه فشار دیگه به چونم میده ... داشت گریم می گرفت با بغض گفتم : راست میگ... 
 

وسط حرفم پرید : به نفعته فقط راستشو بگی حالا دوباره می پرسم داشتی کجا می رفتی ؟ 
 

با این که خیلی سعی کردم ولی بازم یک قطره اشک از گوشه چشمم اومد پایین ... نگاهی بهش کردم دلم به دریا زدم و گفتم : می خواستم از اینجا برم... 
 

با لحن آرومی گفت : کجا ؟ ... 
 

نمی دونم فقط می خواستم از اینجا برم 
 

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و قطرات اشک راشونو باز کردن ... 
 

اونم در حالی که نگاش رو صورتم می چرخید دوباره زمزمه کرد: خودت بهتر می دونی که حالا توی این شهر غیر از من هیچ کس دیگه ای رو نداری خب فکر نمیکنی حماقت باشه که بخوای از حمایت منم خودتو محروم کنی ؟ فکر می کنی اگه از این جا بری چه سرنوشتی تو خیابونا در انتظارته یا شایدم می خوای دوباره برگردی پیشه اون زنیکه عوضی, ها ؟ 
 

با صدای خفه ای گفتم : نه نه ... نمی دونم فقط نمی خوام زندگیم اینجوری بشه ... 
 

چه جوری ؟ ... 
 

سکوت کردم تا همین جاشم کلی شجاعت به خرج داده بودم وقتی با اون خیرگی به من نگاه می کنه همینا رو هم بگم ... ولی وقتی نگاه منتظر و سمجشو دیدم فهمیدم تنها راه نجاتم همون جواب دادن به اونه ... در نتیجه به سختی گفتم : 
 

منم آدمم می خوام واسه زندگیم خودم تصمیم بگیرم و اونجوری که دوست دارم زندگی کنم نه این که 
 

صدام دیگه کم کم به زمزمه تبدیل شد ... دستشو از رو چونم برداشت به سمت میز رفت سیگاری واسه خودش روشن کرد و در حالی که به دود سیگارش خیره شده بود گفت : خب الان زمان مناسبی واسه بحث کردن در مورد این موضوع نیست ... هر وقت زمانش برسه و تو هم تصمیمی واسه آینده ات گرفتی می تونی بهم بگی منم بسته به شرایط در موردش فکر می کنم و نظرمو بهت می گم 
 

دوباره بهم خیره شد و گفت : ولی الان بهتر برگردی تو اتاقت و به این شبگردی های شبانه ات خاتمه بدی 
 

دوباره لحنش سرد شده بود و از اون آرامش چند لحظه ی پیش خبری نبود ... 
 

صدای شر شر بارون منو به سمت پنجره می کشونه ... همانطور که نگاهمو می دوزم به بیرون سرمو به شیشه تکیه می دم ... صداش که با تلفن حرف می زنه رو از بیرون اتاق می شنوم ... تو این 2 هفته به غیر از اون روز اول که واسه خرید لوازم من بیرون رفتیم جای دیگه ای نرفتم ... البته اون بیرون می ره به کاراش می رسه و تا وقتی که برگرده در رو رو من قفل می کنه ... از تکرار این روزها خسته شدم ... به سمت در اتاق می رم و گوشمو بهش می چسبونم انگار تلفنش تموم شده ... در اتاقو باز می کنم و می رم بیرون ... مثل تمام این روزهای اخیر توی سالن نشسته و جلوش کلی برگه و سند ... عینکی به چشم زده که اونو جذابتر می کنه ... انگار حضورمو حس می کنه چون بدون این که سرشو بالا بگیره می گه : کاری داشتی ؟ 
 

با من من می گم : می خواستم ببینم تا کی باید اینجا بمونیم ؟ یعنی ... خب منظورم اینه که ... 
 

به وسط حرفم می پره و می گه : منتظرم تا مدارک سفر تو حاضر بشه ... احتمالا تا دو سه روز آینده از اینجا می ریم ... دوباره تلفنش زنگ می خوره و بدون توجه به من شروع می کنه به صحبت کردن ... منم بر می گردم به اتاقم ... منظورش از این حرف چی بود ؟ مگه قراره کجا بریم ؟ ... از این همه فکرای بیهوده سرم درد گرفته ... حرصمو رو بالشتم خالی می کنم و با مشت بهش می کوبم ... لعنتی خسته شدم مگه این زندگی من نیست چرا درست و حسابی واسم توضیح نمی ده که از این برزخ نجات پیدا کنم ؟ ... صدای در اتاقم منو به خودم می یاره ... 
 

دارم می رم بیرون ... زود بر می گردم ... 
 

همین تمام توضیحی که این چند روزه بهم داده تو همین چند جمله بوده ... خسته ام خسته از این زندانی که توش اسیرم ... سرمو تو بالشتم فرو می برم و به اشک هام اجازه می دم راشونو باز کنند امروز آخرین روزیه که توی این هتلیم ... دیشب بهم گفت که باید وسایلمو جمع کنم و واسه سفر آماده شم ... با صدای در اتاق سرمو بلند می کنم...


حاضری ؟ 
 

بله 
 

می یاد داخل و در حالی که ساکمو بر می داره می گه : همه وسایلتو جمع کردی ؟ چیزی که جا نذاشتی ؟ 
 

سرمو تکون می دم و پشت سرش از اتاق خارج می شم ... نگاهم بی اختیار دوخته می شه به قد بلند و هیکل چهارشونه اش ... انگار سنگینی نگاهمو حس کرده چون بر می گرده به طرفم ... سرمو سریع پایین می یارم و با گوشه کیفم ور می رم ... 
 

هنوزم گیجم باورم نمیشه تو هواپیماییم ... همه چی خیلی سریع گذشت ... نگاهمو از پنجره می دوزم به پایین فقط ابر ... هیچی دیده نمی شه... هنوزم تو این فکرم که چرا من؟ ... چی تو من وجود داشت که باعث شد اون منو انتخاب کنه, حس اینو دارم که یه جسمم, یه وسیله که یه قیمتی روش گذاشته شده!! سرم رو تکون میدم و سعی میکنم به مسیری که پیش رومه فکر کنم ..... حالا که اینطوری شده باید آیندمو بسازم ... از زیر چشم نگاهش می کنم کنارم نشسته در حال خوندن یکسری اسناد ... از وقتی که راه افتادیم به ندرت باهام حرف زده ... از این همه سکوت و سردی بینمون دچار وحشت می شم ... یعنی من چه جوری می تونم با اون توی یک کشور غریب زندگی کنم ... کسی که در تمام حرف ها و حرکاش می تونم تحکم و حس کنم ... می دونم همین حالا هم کوچکترین حرکات من از دیدش مخفی نیست ... از این همه اضطراب و خودخوری کلافه ام احساس خفگی می کنم ... پالتومو درمیارم و روی پام می ذارم ولی بازم گرممه ... چه مرگم شده ... انگار اونم متوجه کلافگیم شده بدون این که سرشو از روی برگه های جلوش برداره می گه : چیزی شده ؟ 
 

از دستش حرصم می گیره چرا وقتی حرف می زنه بهم نگاه نمی کنه یعنی ارزش نگاه کردنو ندارم ؟... 
 

_می خوام برم صورتمو آب بزنم حالم زیاد خوب نیست ... 
 

بدون حرفی بلند می شه و می ره کنار تا من رد شم ... همین طور که دارم از بین صندلی ها عبور می کنم حضور کسی رو پشت سرم حس می کنم ... جلوی سرویس بهداشتی خودمو کنار می کشم که رد شه... باورم نمی شه پشت سرم اومده ... چی فکری با خودش کرده خیال می کنه می تونم از این هواپیما در حال پرواز فرار کنم ... این کلافگی و حرص و عقده این چند وقت باعث می شه برای اولین بار بدون ترس به صورتش نگاه کنم و بگم : 
 

واسه چی دنبالم راه افتادی ... فکر کردی می خوام فرار کنم ؟ آره ؟ ... چی از جونم می خوای ؟ ... ولم کن ... می خوام یک کم تنها باشم ... از دستت خسته شدم ... 
 

بازوهامو می گیره و منو می چسبونه به دیوار ... خدا رو شکر پرده راهرو کشیده و کسی این دیوونه بازی های اونو نمی بینه ... فشار دستش باعث می شه نگاهمو به صورتش بدوزم خدای من چقدر عصبانیه ... 
 

با خشونت بازوهامو فشار می ده و می گه : 
 

یک بار برای همیشه بهت می گم و دیگه هم تکرار نمی کنم ... از حالا به بعد باید حضور منو همه جا تحمل کنی ... چون دیگه اجازه جایی تنهایی رفتنو نداری ... هیچ جایی بدون اجازه من و بدون من نمی ری روشن شد؟ ... 
 

با وحشت بهش نگاه می کنم ... بازوهامو ول می کنه ولی قبل از این که بتونم تکون بخورم دوباره محکم می چسبونتم به دیوار و با تمسخر خیره می شه به چشمام و می گه : و یه چیز دیگه در حالی که سرشو به گوشم نزدیک می کنه با لحن ترسناکی زمزمه کنان میگه : 
 

بهتره اینو تو گوشت فرو کنی, فرار؟ ... نه کوچولو تو هیچ وقت نمی تونی از دستم فرار کنی هیچ وقت... 
 

فشار دستاش رو بازوهام انقدر زیاد که احساس می کنم الان که استخونام بشکنه ... همون لحظه مهمانداری پرده رو کنار می زنه و با لبخند شیطنت آمیزی از کنارمون می گذره ... بیچاره فکر کرده مچ دو جوون عاشق و با هم گرفته ... ولم می کنه و برای حفظ ظاهر می گه : 
 

عزیزم من همین جا منتظرم تا تو برگردی ... 
 

می رم داخل و خودم تو آیینه نگاه می کنم ... دیگه نمی تونم این بغضو نگه دارم ... به اشکام که به سرعت پایین میان تو آیینه خیره می شم ... دستمو جلوی دهنم می گیرم تا صدای هق هقم بیرون نره ... 
 

لعنت به تو ... از اونجا اوردیم تو یه زندان دیگه؟ ... خدایا چرا سرنوشت من اینجوری میشه؟ خدا یعنی فقط منو آفریدی که این آدم های خودخواه عذابم بدن؟ خسته شدم خدا.....منم آدمم .... 
 

صورتم رو آب میزنم و میام بیرون .... خیره میشه به چشمای سرخم و سرش رو تکون میده ... برام مهم نیست با دستش به سمت جلو اشاره میکنه ... راه میافتم و اونم حرکت میکنه و دنبالم میاد ... دوباره رو صندلی ها جا میگیریم و اون هم به کارش مشغول میشه چشمام رو می بندم و به این فکر می کنم: سرنوشت تا کجا داری منو میبری؟ ...

 

با تکون های هواپیما از خواب بیدار میشم و چشمام رو باز میکنم .... اصلا نفهمیدم کی خوابم برد .... نگاهی بهش میندازم, در حال باز کردن کمربندش میگه: چه عجب خانوم از خواب بیدار شدین؟ ... 
 

لحنش با کنایه همراهه, اهمیت نمیدم و به پنجره نگاه میکنم, پس بالاخره رسیدیم! 
 

دقایقی بعد در حالی که بلیط ها رو نشون میده از گیت رد میشیم ... وقتی چمدون ها رو تحویل گرفت و اونا رو به باربری که کنارمون ایستاده بود تحویل داد, دستمو تو دستش گرفت و بی هیچ حرفی راه افتاد, سعی کردم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون اما اجازه نداد و تا ماشین دستم رو محکم نگه داشت, فکر کنم میترسید من در برم! آخه تو کشور غریب کجا رو دارم که برم؟

 

از ماشین پیاده می شیم ... خدای من عجب جاییه ... خیلی اعیونیه ... در حالی که اون داره با راننده حساب می کنه و ساک ها رو پایین می ذاره من محو اون طبیعت و زیبایی اطرافشم ... نگام می افته بهش داره در رو با کلیدش باز می کنه ... می ره کنار و بهم اشاره می کنه برم داخل ... بعد از اون ماجرا تو هواپیما باهام خیلی سرسنگین شده تمام حرفایی که بهم میزنه با طعنس... آهی می کشم می رم تو ... 
 

واوو باور نکردنی عجب باغی عین کارت پستال می مونه ... نگام به جاده شنی می افته که به یه خونه ویلایی بزرگ زیبا ختم می شه ... بی توجه به من به سمت ساختمون راه می افته ... منم همونطور که مبهوت اطرافم دنبالش راه می افتم ... از همون فاصله می تونم پارکینگ ماشین ها را کنار ساختمان ببینم که توش چند تا ماشین آخرین مدل ... یعنی همش مال خودش ... آخه جوون تر از اونه که صاحب این همه ثروت باشه ... انقدر غرق اطرافم که متوجه نشدم اون دقایقی جلوی در ورودی منتظرمه ... 
 

داخل خونه قشنگتر از بیرونش ... خیلی بزرگتر از اون چیزی که تصور کرده بودم ... ولی کاملا" مشخصه که مدت هاست کسی اینجا زندگی نکرده ... روی تمام مبل ها و صندلی ها پارچه سفید کشیده شده ... عجیبه یعنی قرار تو این خونه به این بزرگی با اون تنها زندگی کنم ... 
 

پشت سرش از پله ها بالا می رم ... از یک راهروی تاریک و دراز عبور می کنه ته راهرو جلوی یک در می ایسته و می گه : این اتاق توئه ... در رو باز می کنه و میره کنار ... وقتی که وارد می شم اولین چیزی که نظرمو جلب می کنه نرده های جلوی پنجره هاس ... متوجه نگاهم می شه ولی با خونسردی ساکم رو گوشه اتاق میذاره و می گه : این وضعیت موقتیه تا وقتی که خدمتکارها برگردند و اتاقی مناسب تو آماده کنند اینجا می مونی ... 
 

بدون اینکه چیزی بگم نگاه دیگه ای به اتاق میندازم ... اتاق قشنگیه ... همون طور که داره از اتاق بیرون میره می گه : می تونی کمی استراحت کنی منم یه سری کار دارم که باید بهشون برسم واسه شام بیدارت می کنم ... 
 

با بسته شدن در انگار منم از اون رکورد و بی حسی بیرون میام ... با کنجکاوی به سمت یکی از درها می رم سرویس بهداشتی و حمام بسیار شیک ولی در دیگه قفل ... به طرف ساک لباسام میرم ... دلم ضعف میره واسه یه دوش حسابی و بعدش هم یه خواب راحت ... بعد از حموم انقدر خسته ام که تا روی تخت افتادم نفهمیدم کی خوابم برد ... 
 

با صدای در از خواب بیدار میشم ... سرمو بلند می کنم تو چهارچوب در وایستاده از همونجا میگه : وقت شام ... بهتر بیدار شی 
 

سرمو با گیجی تکون می دم ... موهامو که هنوز خیسند جلوی آیینه شونه می کنم و از اتاق میام بیرون ... چراغ راهرو روشن ... آروم از پله ها پایین میرم ... چقدر همه جا ساکته فقط صدای سوختن هیزم شومینه شنیده می شه ... نگاهمو دور سالن می چرخونم ... نمی دونم کجاست ... 
 

_بیا اینجا 
 

بر می گردم به عقب به چهارچوب دری تکیه داده و همونطور که دست به سینه وایستاده می گه : خوب خوابیدی ؟ 
 

_بله 
 

_خوب منتظر چی هستی بیا غذا از دهن افتاد! 
 

خودش کنار میره و اجازه میده که من وارد شم ... آشپزخونه قشنگیه با یه میز هشت نفره در وسط... ولی اون چیزی که بیشتر از همه توجه ام و به خودش جلب کرد دری بود که به محوطه باغ باز می شد انقدر ذوق زده شدم که با هیجان در رو باز کردم ... صداشو از پشت سرم شنیدم که در حالی که غذا رو روی میز میذاشت گفت : فردا بهتر می تونی باغ رو تماشا کنی ولی الان بهتر بیای تو چون چیزی جز سرماخوردگی عایدت نمی شه 
 

راست می گفت هوا انقدر تاریک بود که هیچ چیزی دیده نمی شد,در رو بستم و به او که در حال چیدن وسایل روی میز بود خیره شدم واسم جالب بود ... اصلا بهش نمی اومد که از این کارام بلد باشه ... 
 

_به چی نگاه می کنی ؟ مگه گرسنت نیست ؟ بیا دیگه ... 
 

آروم سر میز می شینم و با تردید به غذای جلوی روم نگاه می کنم ... تکه ای گوشت توی ظرفم میذاره می گه : نترس زندگی این جا توی این خونه مثل ایران می مونه ... فقط امشب از این سبک غذاهاست ... از فردا که سرور خانم برگرده خودت متوجه حرفام می شی ... 
 

_سرور خانم ؟ 
 

_آره گفتم که خودت فردا باهاش آشنا می شی حالا هم بهتره غذاتو بخوری... 
 

لجم گرفت مثل همیشه هر وقت سوالی ازش می پرسم یا جوابمو نمیده یا نصفه و نیمه جواب می ده ... شام در سکوت خورده شد ... بعد از شام پیشنهاد شستن ظرف ها رو دادم اونم بدون هیچ حرفی قبول کرد... 
 

روی صندلی نشستم و از پنجره آشپزخونه به آسمون خیره شدم ... به فکر فرو رفتم خنده دار بود ولی من هنوز اسمشم نمی دونستم ... یعنی در اصل هیچی ازش نمی دونستم ... من با این آدم که هیچ شناختی ازش نداشتم توی یک کشور غریب و توی این خونه تنها چی کار می کردم ؟ ناخودآگاه ترس همه وجودمو گرفت ... من قبلا" هم باهاش تو هتل تنها بودم پس الان چه مرگم شده بود ؟ چرا تمام وجودمو لرز گرفته ؟ ... صدای زوزه باد و حرکت شاخه های درختا که سایه شان روی پنجره افتاده بود باعث شد که نخوام حتی یک لحظه دیگه هم اونجا بمونم ... سریع بیرون اومدم تا به اتاقم برگردم بالای پله ها نگاهم بهش افتاد که خیره به شومینه در سکوت در حال دود کردن سیگارش بوداز سر و صداهایی که از پایین می اومد بیدار شدم ... مدتی طول کشید که بفهمم کجام غلتی می زنم و به بیرون پنجره نگاه می کنم هوا چه قدر گرفته و ابری ... با این که دیشب خیلی بد خوابیدم و تا نیمه های شب بیدار بودم ولی با این سر و صدا هم دیگه نمی تونم بخوابم ... پس از شستن دست و صورتم از اتاق میام بیرون ... از بالای پله ها خم می شم و پایینو نگاه می کنم ... چند کارگر در حال تمیز کردن پایینن...آروم از پله ها میرم پایین با کنجکاوی به آشپزخونه سرکی می کشم ... کسی داخلش نبود همینطور بلاتکلیف ایستاده بودم که صدایی با هیجان گفت : تو باید سوگل باشی درسته دخترم ؟


قبل از این که چیزی بفهمم تو آغوششم ... بوسه مهربانی از صورتم گرفت و با علاقه بهم خیره شد ... با خجالت سرمو تکون دادم و سلام کردم ... با مهربانی دستمو گرفت و سر میز نشوند و همانطور که تر و فرز واسم صبحانه رو آماده می کرد از این که نتونسته دیروز بیاد متاسف بود و گفت: امید خیلی دیر بهش خبر داده و اون نتونسته زودتر بلیط قطار پیدا کنه 
 

همین طور که در حال صحبت بود و می گفت, بهش نگاه کردم هیکل چاق بامزه ای داشت و یه جورایی به دل می نشست در حالی که با مهربانی چایی رو جلوم میذاشت گفت : خوش اومدی دخترم وجود یه دختر جوون تو این خونه خیلی خوبه, باعث نشاط آدم می شه اونم واسه من که از صبح تا شب هم زبونی نداشتم امید که صبح زود می ره شب دیر وقت بر می گرده... 
 

وسط حرفش پریدم و گفتم : امید ؟ 
 

آره دیگه امید حالا خودت یه کم باهاش زندگی کنی می فهمی 
 

بعد با افسوس و حسرت اضافه کرد : انقدر خودشو درگیر کار و اون شرکت می کنه که آخرش خودشو از پا در میاره ... به حرف منم که گوش نمی ده ... بعد انگار تازه متوجه من شده با لبخند می گه : حالا اینا رو ولش کن دخترم از خودت بگو چند سالته ؟ ماشاءالله چقدرم خوشگل و نازی...بذار اول واست یه اسفند دود کنم چشت نزنن مادر ... 
 

از حرکاتش خندم می گیره اصلا به اون قد و هیکل نمیاد انقدر فرز باشه ... به یاد حرف کاویانی می افتم که می گفت: با وجود سرور خانم فکر می کنی هنوزم تو ایرانی 
 

راست می گفت ... حالا متوجه منظورش می شم ... دوباره به سمتم بر می گرده و می گه : نگفتی چند سالته ؟ 
 

_17 سال 
 

با حسرت سرشو تکون میده : دنیا بازی های زیادی داره خیلی سخته که آدم تو این سن راهی دیار غربت بشه 
 

بعد آه سوزناکی می کشه : من از تو هم کوچک تر بودم که از خانواده ام جدا شدم ... 
 

وقتی نگاه کنجکاومو دید ادامه داد : می دونی من از 12 سالگیم واسه این خانواده کار می کنم یعنی وقتی که خانم ازدواج کرد پدر خدابیامرز خانم منو همراهشون فرستاد ... یه جورایی من واسه امید مثل مادرشم ... آخه وقتی امید جانم به دنیا اومد خانم مواظبت از اونو به عهده من گذاشت 
 

پس اسمش امید ... سرور خانم جوری در حال تعریف از امید جانش بود که اگه نمی شناختمش با خودم می گفتم چه جواهریه ... 
 

خوب از خودت بگو چی شد که سر از اینجا دراوردی حتما واست سخت بوده پاشی بیای این سر دنیا نه ؟ ... 
 

نمی دونستم چی بگم معلوم بود کاویانی چیزی از وضع من بهش نگفته ... دلم نمی خواست هنوز هیچی نشده و چند دقیقه از آشناییمون نگذشته ماجرای اومدنم به این جا و آشناییم با کاویانی رو بهش بگم ... وقتی دید حرفی نمی زنم دوباره پرسید : چه جوری با امید آشنا شدی ؟ 
 

قبل از که بخوام چیزی بگم صداشو شنیدم که گفت : شما که باز نرسیده شروع کردین, به جای این حرفا بیاین اینارو از دستم بگیرین ... 
 

کلی نایلون خرید رو روی میز آشپزخونه گذاشت ... نیم نگاهی به منم انداخت و در حالی که بیرون می رفت گفت : من تو سالنم لطف کن یه چای واسم بیار 
 

سرمو با گیجی تکون دادم 
 

****** 
 

همونطور که چای را روی میز میذاشتم نگاهی به دور رو بر سالن انداختم خبری از کارگرها نبود ، احتمالا برای تمیز کردن قسمت های دیگه خونه رفته بودن ... امید پشت به من روبروی پنجره ایستاده بود و به باغ نگاه می کرد ... سعی کردم بی سر و صدا خارج شم که صدای جدیشو شنیدم : بشین ، باید باهات صحبت کنم ... 
 

برگشتم و روی نزدیک ترین صندلی نشستم ... زیرچشمی نگاش کردم همونطور که سیگاری واسه خودش روشن می کرد نشست و بهم خیره شد ... زیر نگاه خیره ش معذب بودم و به زمین چشم دوختم ... 
 

فکر کنم خودت بدونی می خوام در چه موردی صحبت کنم ... وقتی نگاه سردرگمم دید ادامه داد : اگه درست فهمیده باشم دوست نداشته باشی کسی از ماجرای آشنایی ما خبردار بشه ... حقیقتش خود منم اصلا" خوشم نمیاد کسی این ماجرا رو بدونه ... در نتیجه این قضیه باید فقط بین خودمون بمونه ... بدون این که بهم اجازه صحبت بده گفت : می دونم چی می خوای بگی ... اگه کسی سوالی پرسید بهترین راه اینه که بگیم من سرپرستی تورو به عهده گرفتم ... وقتی نگاه متعجبمو دید در حالی که پکی به سیگارش میزد گفت : چیه تعجب کردی ؟ ... یعنی تو پیش خودت نگفتی من چطوری تونستم با تو از کشور خارج شم؟ ... با پول میشه خیلی کارا رو کرد ... از نظر قانونی من قیم تو هستم ولی در اصل همونطور که خودت می دونی نامادریت تو رو در قبال اون قمارخونه به من واگذار کرده و براساس اون سند من صاحب تام الاختیار توام و همونطور که قبلا" هم بهت گفتم بدون اجازه من حق انجام کاری و نداری مگر اینکه قبلش از من اجازه بگیری ، حرفام واضحه ؟ ... 
 

بغض کردم از این که اون طوری با تحکم باهام حرف می زد بدون این که احساسات منو در نظر بگیره ازش متنفر شدم ... دلم می خواست فریاد بزنم که داری درباره یه انسان حرف می زنی نه یه کالا ... ولی حیف که زیر اون نگاه یخ زده و سرد جرات انجام اینکارو نداشتم ... 
 

وقتی ازت سوالی می پرسم دوست دارم جواب روشن و واضحی هم بگیرم پرسیدم حرفام واضحه یا نه ؟ 
 

سرمو تکون دادم و با صدایی که از بغض گرفته بود گفتم : بله 
 

_خوبه ، اگه کسی سوالی کرد تو دختر یکی از آشناهای قدیمی من تو ایران بودی ، که چون کسی رو نداشتی من طبق وصیت پدرت سرپرستی تو رو برعهده گرفتم ، همین ، نیازی نیست که بخوای توضیح بیشتری در این مورد بدی ، متوجه شدی ؟ 
 

_ بله 
 

_ خوبه ، حالا می تونی بری ... 
 

*** 
 

چشامو بستم و به صدای پرنده ها لا به لای درختای باغ گوش می دادم ... 2 هفته از زمانی که توی این خونه ام گذشته ... 2 هفته تکراری بدون هیچ هیجان یا اتفاق خاصی ... با چشای بسته روی سبزه ها دراز می کشم به امید فکر می کنم ، همونطور که سرور خانم گفته بود بیشتر اوقات بیرون از خونه است و اگه هم خونه باشه تو اتاق کارش خودشو مشغول می کنه ... انقدر به من بی توجه که گاهی فکر می کنم شاید اون اصلا" وجود منو توی این خونه فراموش کرده ... دستامو زیر سرم میذارم و در حالی که از بوی سبزه های باران خورده لذت می برم ... دوباره به فکر فرو می رم ... با این که تو این مدت به تعداد انگشتای دست هم باهاش برخورد نداشتم و هر بار هم انقدر عبوس و گرفته و خشن بود که نفسمو تو سینه ام حبس می کرد ولی نمی دونم که چرا با هر بار دیدنش دلم یه جوری می شه و یک احساس عجیبی پیدا می کنم که واسم ناشناخته است .... یه حس خوب, حسی که تا به الان تجربش نکرده بودم!

داخل سالن رو به روی تلویزیون نشستم و بی هدف کانال هاشو عوض می کنم ... یک شبکه در حال پخش یک فیلم ترسناک ژاپنی ... دیدن اون آدما با قیافه های بیش از حد سفیدشون برای سیخ کردن موهای تنم کافی بود که زوزه باد لا به لای درختا هم بهش اضافه شد ... با ترس و لرز بلند می شم و چراغای اون طرف سالن رو هم روشن می کنم ... امید هنوز نیومده ... با صدایی از داخل باغ از جا می پرم ... انگار مجبورم کردن ... همونطور که کوسن و توی بغلم فشار می دم با دلهره به صحنه های وحشتناک فیلم چشم می دوزم ... به حدی رفتم تو بحر فیلم که با باز شدن در سالن جیغ بلندی می کشم ...


_چی شده ؟ 
 

انقدر ورود غیرمنتظره اش بهم شوک وارد کرده که کلمه ای از دهنم خارج نمی شه ... با نگرانی لیوانی آب واسم میاره و می گه : 
حالت خوبه ؟... چرا تا این ساعت بیداری ها ؟ ... چیزی شده ؟ ... 
 

سرمو تکون می دم و با صدای خفه ای می گم : 
 

خوبم فقط ترسیدم همین ... 
 

صدای جیغ باعث می شه توجهش به تلویزیون جلب بشه ... انگار تازه متوجه علت ترس من می شه اخمی می کنه و می گه : 
 

این وقت شب فیلم بهتر از این پیدا نکردی ؟ ... 
 

انقدر از دستش حرصیم که هر شب منو تا این موقع تنها میذاره که با لجبازی شانه هایم را بالا میندازم و می گم : 
 

فیلم قشنگیه از این جور فیلم ها خوشم میاد ... 
 

با تمسخر یه لنگه ابروش رو بالا میندازه و می گه : 
 

جدی ؟ ... پس اونی که چند لحظه پیش اون جیغ بنفش و کشید و از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود من بودم آره ؟ ... 
 

با لبخند حرص درآوری نگاهی بهش میندازم و می گم: نمی دونم شاید!!! 
 

اخمی بهم می کنه و با جدیت می گه : 
 

یا خاموشش می کنی یا می زنی یک کانال دیگه ... این فیلم به دردت نمی خوره ... اصلا چرا تا این ساعت بیداری ؟... 
 

از این که بازم بدون توجه به نظر من داره با تحکم واسم تصمیم میگیره با لجبازی که ازم بعیده می گم : 
 

چرا فیلم قشنگیه ... تازه رسیده به جاهای حساسش ... دوست دارم ببینمش ... 
 


با کنجکاوی نگاهش و می دوزه به صورتم انگار می خواد دلیلی رفتارای عجیبم را بفهمه ... بعد از مدتی همونطور که بلند می شه و در مسیرش برق های اون طرف سالن رو خاموش می کنه با ریشخندی که دلمو می لرزونه می گه : هر جور راحتی ... امیدوارم امشب خواب راحتی داشته باشی ... 
 

وقتی روی پله های از نظرم ناپدید شد تازه به غلط کردن افتادم ... آخه دختر احمق مثلا می خواستی لجشو درآری ... بیا دیدی که بی توجه بهت راه افتاد و رفت ... حالا بمون و از ترس بمیر ... چشامو می بندم و فقط خدا خدا می کنم تا فیلم زودتر تموم شه...با هر آهنگی که فیلم میزنه سرم رو میکنم تو کوسن و جیغ میزنم و سعی میکنم تا صدام نره بالا... 
 

با شنیدن آهنگ پایانی فیلم یکی از چشامو آروم باز می کنم و چشم می افته به نوشته های پایانی فیلم 
 

با ترس و لرز از پله ها بالا می رم خدا رو شکر چراغ راهرو روشن بود ... ولی با این وجود همش صحنه های فیلم جلوی چشام ... عجب غلطی کردم منو چه به دیدن این جور فیلم ها ... سریع می رم تو اتاقم و با چراغ روشن می خزم زیر پتوم ... لعنتی انگار ناخودآگاه گوشام واسه شنیدن هر صدا یا حرکتی غیر عادی تیز شده!! 
 

صدای خراش ناخن هاش روی شیشه پنجره رو به وضوح می شنوم ... عرق سردی از پشتم سرازیر می شه ... همون موقع صدای تیک باز شدن پنجره باعث می شه بی اراده سرمو از زیر پتو بیارم بیرون ... چشم می افته به اون صورت بی روح با چشای خونبارش که داره از بین پنجره اتاقم به داخل میاد ... انقدر ترسیدم که به معنای واقعی فلج شدم ... قدرت هیچ گونه حرکتی رو ندارم ... با چشای از حدقه دراومده دارم به اون که داره لحظه به لحظه بهم نزدیک تر می شه نگاه می کنم ... قبل از این که دستاش رو به طرفم دراز کنه جیغی می کشم و خودمو می بینم که روی زمین افتادم ... بدون توجه با قدرت شروع می کنم به دویدن و به طرف اتاق امید می رم 
 

انقدر سریع در اتاقش و باز می کنم که باعث می شه با وحشت روی تخت بنشینه ... در حالی که چراغ خواب کنار تخت رو روشن می کنه با نگرانی می گه : سوگل چی شده ؟ ... 
 

قبل از این که جوابش و بدم خودمو میندازم تو بغلش و با هق هق گریه می گم : اومد تو اتاقم ... از تو پنجره اومد ... داشت می اومد طرفم ... 
 

امید با گیجی درحالی که سعی می کرد منو آروم کنه گفت : کی اومد تو اتاقت ها ؟ 
 

انگار دچار گریه های هیستریک شده بودم اصلا نمی تونستم خودمو کنترل کنم ... هر چی امید سعی می کرد منو از خودش جدا که نمی تونست ... فقط یه چیز رو تکرار می کردم : اومد تو اتاقم 
 

بیچاره امید به سختی منو از خودش جدا کرد و به سرعت به طرفم اتاقم رفت ... منم که انگار فلج شدم باشم همونجا گوشه تخت مچاله شدم و با چشای از حدقه دراومده به جای خالیش تو اتاق نگاه می کردم ... مدتی نگذشت که امید دوباره به اتاق برگشت ... انگار تونسته بود تو همون مدت به خودش مسلط بشه ... از روی میز کنار تختش واسم یک لیوان آب ریخت ... لیوان آب رو به دستم داد و در حالی که سعی می کرد لبخندش رو مخفی کنه گفت : خوب حالا مثل یه دختر خوب واسم تعریف کن دقیقا" چی شد ؟ 
 

انقدر دستم می لرزید که مجبور شد دوباره لیوان رو از دستم بگیره و خودش به دهنم نزدیک کنه ... 
 

اشک تمام صورتم رو پوشونده بود ... نگاهی بهم کرد و در حالی که سرم رو در آغوش می گرفت گفت : اصلا نترس عزیزم من اینجام 
در حالی که سرم رو به سینه اش می فشرد حرکت دستاش رو روی موهام حس می کردم ... حتی تو اون لحظه هم رفتار محبت آمیز امید واسم عجیب بود همونطور که به صدای آروم قلبش گوش می دادم با صدایی لرزان واسش تعریف کردم که چطور او موجود وارد اتاقم شد و می خواست بهم نزدیک بشه ... حرکت خفیف شانه هاش باعث شد که سرمو بالا بگیرم و با تعجب به چشای شوخ و لبای خندانش نگاه کنم ... از این که وضعیت من باعث شده بود که مورد خنده و تمسخر اون قرار بگیرم با ناراحتی سعی کردم ازش جدا شم ... اونم که انگار رنجیدگی منو حس کرده بود در حالی که منو بیشتر به خودش می فشرد گفت :می تونم یه سوالی ازت بپرسم ؟ 
 

با دلخوری سرمو تکون دادم 
 

_گفتی که از کجا وارد اتاقت شد ؟ 
 

با ناراحتی از این که برای بار چندم دارم واسش تعریف می کنم گفتم : از پنجره 
 

با مهربانی گفت : اگه کمی دقت می کردی متوجه می شدی که پنجره اتاقت از بیرون میله داره پس کسی نمی تونسته وارد بشه ، عزیزم همش کابوس بوده همین ... اونم به این خاطر که قبل از خواب نشستی و اون فیلم و نگاه کردی ... من که بهت گفته بودم نگفتم ؟
 

راست می گفت پنجره ی اتاقم میله داشت ... من چقدر احمقم چرا زودتر متوجه نشدم که همش خواب بوده ... با خجالت سرم و پایین اوردم اصلا روم نمی شد که تو چشاش نگاه کنم ... اونم که انگار حالم و درک کرده باشه سکوت کرد و چیزی نگفت ... بعد از مدتی سرمو بالا گرفت و با مهربانی که ازش بعید بود گفت : بهتری ؟ 
 

با خجالت سرمو تکون دادم ... 
 

_خوب اگه حالت خوبه بهتره بری تو اتاقت! ... 
 

با وحشت بهش نگاه کردم ... تصور این که دوباره برگردم توی اون اتاق باعث شد لرزه ای به تنم بیفتد که از چشم های تیزبین امید دور نماند ، با خستگی سری تکان داد و همین طور که زیر لب چیزی زمزمه می کرد بلند شد و از توی کمد بالشت و پتوی اضافه ای برداشت و روی کاناپه گوشه اتاق گذاشت ... 
 

_تو روی تخت بخواب ... منم اینجا می خوابم ... چراغ خواب رو هم روشن می ذارم ... خوبه ؟ ... 
 

وقتی که دید همونطور مثل گیجا روی تختش نشستم و حرکتی نمی کنم دوباره به طرفم برگشت و در حالی که منو روی تخت می خوابوند و پتو روم می کشید خم شد و با مهربانی در گوشم زمزمه کرد: 
 

هیچی واسه ترسیدن وجود نداره ... من اینجام ... پس راحت بگیر بخواب عزیزم ... 
 

با تعجب بوسه ای روی گوشم حس کردم و حرکت نوازشگر دستش رو وقتی که داشت می رفت روی موهام ... حرکاتش انقدر واسم عجیب و دور از انتظار بود که وقتی بهم شب بخیر گفت قدرت جواب دادن بهش رو نداشتم ... انگار توی یه خلسه شیرین فرو رفته بودم چشامو باز می کنم و به سقف خیره می شم ... عجب خوابی بود ... همونطور که غلتی می زنم چشم می افته به عکس امید کنار تخت ... با گیجی به عکس نگاه می کنم ... واقعا تو این عکس محشره ... قد بلند و خوش تیپ ... دستمو دراز می کنم و عکسو بر می دارم ... با دقت به امید تو عکس خیره می شم ... تصویری از یک لبخند محو گوشه لبشه ... ولی با این حال انگار می تونم با وجود عینک آفتابیش نگاه سرد و خیرشو روی خودم حس کنم ... همونطور که به عکس توی دستام خیره شدم مغزم به کار می افته ... با چشای گرد شده اتاقو نگاه می کنم ... عکس از دستم می افته ... نه پس خواب نبود همش واقعیت داشت ... نه ... نگاهی به خودم روی تخت امید میندازم ... از خجالت دستامو جلوی صورتم می گیرم ... از تصور این که دیشب چه فیلم کمدی واسش اجرا کردم می خوام خودمو بکشم ... لعنتی ... نگام دوباره می افته به امید توی عکس با اون لبخند کج گوشه لبش ... انگار داره به من دهن کجی می کنه ... جیغی می کشم و سرمو تو دستام می گیرم ... حالا چه جوری با اون گندی که دیشب بالا اوردم تو چشاش نگاه کنم ... خندم می گیره حالا نه که قبلا جرات این کار رو داشتم ... ولی دیگه نه با این گند بزرگی که زدم ... خدایا فکر کنم تا مدت ها از به یاد اوردن حرکات من خندش بگیره ... از تصور این که نصف شب رفته باشم سراغ امید اونم تو اتاقش باعث می شه آرزوی مرگ کنم ... نگام دوباره می افته به امید با اون لبخند کذاییش ... حرصم می گیره و عکس رو برمی گردونم ... شروع می کنم به جویدن ناخن هام ... خب حالا که چی تقصیر من که نبود ... کابوس دیدم ترسیدم این اتفاق ممکن واسه هر کسی بیفته ...


بلند می شم و جلوی میز توالت می ایستم ... به دختر توی آیینه خیره می شم ... موهای پریشون و بلندم تا کمرم می رسه ... یه نگاه به لباس خوابم میندازم ... یه پیراهن خواب نازک که اگه خیلی لطف می کرد فقط می تونست زانوهام رو بپوشونه ... یعنی من دیشب با این قیافه پریدم تو بغل امید ... یه نگاه دیگه به خودم باعث می شه که از مضحکی قضیه خندم بگیره ... همونطور که می خندم روی زمین می نشینم ... با تاسف یه نگاه دیگه به خودم میندازم و سرمو از خجالت تو دستام مخفی می کنم.


صدای باز شدن در سالن و صدای قدم هایی رو می شنوم ... نگام می افته به ساعت ... تا رسیدن امید 2 ساعت وقت ... یعنی امید ؟ چه امشب زود اومده ... با وجود ماجرای دیشب خیلیم نمی تونه عجیب باشه ... پاورچین می رم طرف پله ها و خم می شم و پایین و نگاه می کنم ... ولی کسی نیست .. یعنی خیالاتی شدم ؟ ... دوباره چند پله پایین تر می رم ولی بازم خبری نیست .. ترس برم می داره اما مطمئنم صدای پاهایی رو شنیدم ... با ترس و لرز پله ها رو پایین می رم ... می رم طرف در ورودی ... ماشین امید دیده نمی شه ... ولی مطمئنم صدایی شنیدم ... همینطور که تو فکرم برمی گردم و از دیدن مردی که جلوم وایساده جیغ بلندی می کشم و دیگه چیزی نمی فهمم ... 

از ضربه هایی که به صورتم می خوره چشامو باز می کنم ... احساس می کنم سرم سنگین ... من کجام ؟ ... انگار یکی داره یه مایع تلخ رو به زور به خوردم می ده ... از سوزش گلوم به سرفه می افتم ... خدا جون این دیگه چی بود ؟ ... 
 

با وحشت به مرد مقابلم خیره می شم که داره با لذت بهم نگاه می کنه : حالتون خوبه ؟ 
 

... جرات ندارم حرفی بزنم این دیگه کیه یعنی دزده ؟ ... انگار اونم فهمیده که دارم به چی فکر می کنم دستشو جلو میاره و با لبخند کثیفی می گه : شاید الان وقت مناسبی واسه معارفه نباشه ولی من کیارشم پسرخاله امید ... با کنجکاوی در حالی که چشاشو تنگ می کنه می گه : و شما ؟ ... 
 

آه خدا رو شکر پس از فامیلای امید ... نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم و با دستایی لرزان باهاش دست می دم و می گم : منم سوگلم ... 
 

نمی دونم چرا ولی ازش خوشم نیومده ... انقدر توی قمارخونه شهناز با مردا برخورد داشتم که فرق یک نگاه پاک رو با نگاه هیز و کثیف تشخیص بدم ... دوست دارم از تیررس نگاش خارج شم ... تازه اون موقع هست که متوجه می شم روی یکی از مبل های سالن ام یعنی اون منو اورده ؟ ... چندشم می شه ... به بهانه پذیرایی از سالن خارج می شم و می رم تو آشپزخونه ... نمی دونم چرا دوباره دلشوره به جونم افتاده ... نگاهی به ساعت میندازم یعنی امید کی میاد ؟ ... همینطور که دارم وسایل پذیرایی رو آماده می کنم از شنیدن صداش از پشت سرم یکه ای می خورم ... تو چهارچوب در ایستاده و با یه نگاه هیز وکثیف داره سر تا پام رو برانداز می کنه ... حالم بد می شه ... انگار دوباره شهرام رو جلوی روم می بینم ... صداشو می شنوم که می گه : 
 

من خودم رو معرفی کردم ولی شما نگفتید با امید چه نسبتی دارید ؟ 
 

با خونسردی که ازم بعیده می گم : من اینجا زندگی می کنم ... امید یه جورایی سرپرستی منو قبول کرده!؟ ... 
 

با تمسخر و لودگی می گه : جدی ؟ امید چه انسان خیر و مهربونی شده که ما خبر نداریم ؟ ... 
 

حرفی نمی زنم ... از گوشه چشم می بینم که میاد تو آشپزخونه ... خودم رو جمع و جور می کنم و مشغول چیدن میوه ها تو ظرف می شم ... کنارم تکیه میده به میز و خیره می شه به صورتم ... می دونم رنگم پریده ... سعی می کنم لرزش دستام رو ازش پنهون کنم 
 

_ چند سالته ؟ 
 

از لحنش خوشم نمیاد ولی بالاجبار می گم : 17 سال 
 

_می دونی خیلی خوشگلی ... 
 

سعی می کنم بدون این که خودم رو ببازم بگم : تشریف ببرین منم الان میام ... 
 

_ترجیح می دم همین جا پیش تو بمونم عزیزم ... 
 

دیگه داره زیاده روی می کنه ... دلم می خواد بکوبم تو دهنش ... می رم طرف یخچال که بازوم رو می گیره و می کشه طرف خودش ... شوکه شدم اصلا انتظار این کار رو ازش نداشتم ... روم خم می شه به حدی که نفس های داغش رو روی صورتم حس می کنم ... سعی می کنم بازوم رو از دستش درآرم .. ولی محکم تر نگهم می داره لرزش بدنم به حدی شدیده که اونم متوجه می شه : 
 

چیه عزیزم مگه بار اولته ؟ ... من که می دونم وجود یه دختر خوشگل مثل تو توی خونه یه مرد مجرد یعنی چی ؟ ... پس نمی خواد واسه من فیلم بازی کنی ... باور کن نمی خوام اذیتت کنم ... 
 

و در حالی که لباشو کنار گوشم میاره زمزمه می کنه : 
 

فقط می خوایم یه کم خوش بگذرونیم تا پسرخاله عزیزم بیاد همین ... نترس ... امید اگه بفهمه به گرمی ازم پذیرایی کردی خیلی هم خوشحال می شه ... 
 

مردک عوضی دیگه داشت از حدش می گذروند ... زندگی تو قمارخونه شهناز اگه هیچ فایده ای واسم نداشت باعث شده بود که یاد بگیرم اولین کاری که تو اینجور مواقع انجام میدن چیه و چطوری خودم رو باید حفظ کنم و در مقابل این حوادث از خودم دفاع کنم ... حالا کاملا رو به روم وایساده بود وقتی دیدم هیچ جوری ولم نمی کنه محکم کوبیدم وسط پاهاش ... ناله ای کرد و دستمو ول کرد ... با تمام سرعت به طرف بیرون آشپزخونه دویدم ... صدای فحش و ناسزاش و می شنیدم ... هنوز به پله ها نرسیده بودم که موهام از عقب کشیده شد و نزدیک پله ها محکم خوردم زمین ... 
 

خم میشه روم و در حالی که چونمو محکم می گیره با عصبانیت می گه : دختر عوضی هنوز نمی دونی با کی طرفی؟ ... فکر می کنی من امثال تو رو نمی شناسم ... چرا عزیزم خوب هم می شناسم ... 
 

در همون حال چنگی می زنه تو موهام و از بین دندان های کلید شده اش ادامه می ده : حالا من درسی بهت می دم که تا عمر داری فراموش نکنی ... 
 

و قبل از این که بتونم واکنشی نشون بدم از موهام بلندم می کنه و محکم می کوبونتم به دیوار ... حس می کنم نفسم بالا نمیاد از بین چشای نیمه بازم می بینمش که دوباره داره به طرفم میاد ... سعی می کنم از جام بلند شم ... 
 

_کجا عزیزم ... حالا حالا ها من باهات کار دارم ... 
 

همونطور که موهام رو می کشه پرتم می کنه روی مبل گوشه سالن و خودش رو میندازه روم ... دارم پرس می شم ... هر چی تقلا می کنم زورم بهش نمی رسه ... صورتشو بهم نزدیک می کنه و با لحن ترسناکی می گه : 
 

می دونی من عاشق دخترای وحشی ای مثل توام ... عاشق این که بتونم رامشون کنم ... 
 

حرکت دستش رو روی لبم حس می کنم ... 
 

_وقتی بیهوش بودی این لبات خیلی منو وسوسه کرده بود ... اگه عصبانیم نمی کردی کاری می کردم که هر دو با هم لذت ببریم ولی الان…. 
 

قبل از این که جمله اش رو تموم کنه لباشو روی لبام میذاره و دستام رو مهار می کنه ...حالم از اینجور مردا بهم میخوره, نمیذارم, نمیذارم که هر بلایی دلش خواست سرم بیاره, با تمام وجود لباشو گاز می گیرم به حدی که شوری خون رو تو دهنم حس می کنم ... فحشی میده و در حالی که صورتشو عقب می کشه کشیده محکمی به صورتم می زنه ... یه لحظه حس می کنم که چشام دارن سیاهی میرن ... 
 

یقه لباسمو می گیره و با یه حرکت پاره اش می کنه ... شروع می کنم به تقلا ... انگار مقاومت من باعث می شه که وحشی تر بشه ... با یک دستش دستام رو بالای سرم نگه میداره و با دست دیگه اش شروع می کنه به باز کردن کمربندش ... با دیدن این صحنه چشامو می بندم و با تمام وجودم امید رو صدا می زنم نفسی میکشم و دوباره با فریاد بغض داری میگم:امیــــــدددد 
 

یه دفعه حس می کنم سنگینیش از روم برداشته شده ... چشامو باز می کنم .... باورم نمی شه ... همینطور که گوشه مبل مچاله شدم از پشت پرده اشک می بینمشون که با هم درگیر شدن ... صدای فحش و ناسزای امید همه خونه رو پر کرده ... کاملا" مشخصه که اون حریف هیکل امید نمی شه ... تمام سر و صورتش خونیه ... امید رو می بینم که در حالی که یقه اونو گرفته کشان کشان از سالن خارج می شن ... 
 

حالا که خطر از بیخ گوشم گذشته متوجه لرزش شدید بدنم می شم ... انقدر جیغ زدم که گلوم به شدت می سوزه ... هق هق گریه ام فضای سالن رو پر می کنه ... 
 

نمی دونم چقدر گذشته که می بینم امید وارد سالن می شه از همین جا که نشستم می تونم رگ برجسته پیشونیش رو ببینم ... قیافش ترسناک شده ... گوشه ابروش خونریزی داره ... کتش رو که پاره شده میندازه روی مبل و عصبانی تو سالن شروع می کنه به راه رفتن ... فحش ها و ناسزاهاشو می شنوم ... دستاش رو توی موهاش فرو می کنه و ناگهان به طرفم بر می گرده و نگام می کنه ... نگاش خیره روی یقه پاره لباسمه ... یه دفعه گلدان روی میز رو بر می داره و با قدرت می کوبه به دیوار ... صدای شکستنش به حدی شدیده که تمام بدنم شروع می کنه به لرزیدن... قبل از این که بتونم واکنشی نشون بدم می بینمش که داره میاد به طرفم ... انقدر وحشت می کنم که در حالی که دستام رو برای محافظت از خودم روی صورتم می گیرم با صدایی که از زور گریه بالا نمیاد با التماس می گم :تو رو خدا کاری بهم نداشته باش ... توضیح می دم امید .. من کاری نکردم خودش اومد تو خونه ... من راهش ندادم ... اصلا نمی دونم چطوری اومد تو ... 
 

می بینمش که لحظه ای مکث می کنه و بعد دوباره میاد طرفم ... وقتی می خواد بهم دست بزنه جیغی می کشم و سعی می کنم خودم رو از بین دستاش آزاد کنم ... 
 

صداش رو می شنوم که می گه : سوگل آروم باش ... من نمی خوام اذیتت کنم ... می دونم عزیزم ... تقصیر خود احمقم بود تو تقصیری نداشتی ..آروم باش عزیزم 
 

با بهت دستامو از جلوی صورتم کنار می برم و به چشای سرخش نگاه می کنم ... یعنی اون از دستم عصبانی نیست ؟ 
 

محکم می کشونتم توی آغوشش و منو به خودش فشار می ده ... سرمو توی سینه اش فرو می برم و سعی می کنم به صدای قلبش گوش کنم ... عجیب ولی تو آغوشش احساس آرامش می کنم ... واقعا برام آرامش بخشه سرمو میاره بالا و با انگشت شستش خون گوشه لبم رو پاک می کنه ... دوباره سرمو روی سینه اش میذاره ... در حالی که موهام رو نوازش می کنه صداشو می شنوم که می گه : متاسفم ... تقصیر تو نبود ... اون کلید اینجا رو داشت ... یعنی خودم بهش داده بودم ... زمانی که دانشجوی این شهر بود به درخواست مادرم توی این خونه زندگی می کرد ... و من احمق فراموش کرده بودم ... واقعا متاسفم ... اگه چیزیت می شد؟ 
 

بدون این که حرفشو ادامه بده حلقه دستاش و دورم محکمتر می کنهمدتی گذشته ولی هر دومون ساکتیم ... سرمو از رو شونه اش بلند می کنم ... با چشای بسته به مبل تکیه داده ... هنوزم صورتش از خشم سرخه ... دلم یه جوری می شه نمی خوام انقدر ناراحت ببینمش ... قبل از این که حرفی بزنم چشاشو باز می کنه و خیره می شه بهم ... یه دفعه چهره اش درهم می ره دستشو میذاره زیر چونم و در حالی که صورتم و به یه طرف خم می کنه با تاسف می گه :کبود شده باید روش یخ میذاشتیم ...


نمی دونم توی نگاش چیه که اینطور مسخم کرده؟ ... عشق ، حسرت ، پشیمونی ، خشم ... حرکت آروم دستاش روی کبودی های صورتم ، نزدیکی بیش از حدمون ، نفس های داغش و بوی خوش بدنش همه اینا باعث می شه بی هیچ حرکتی توی آغوشش بمونم ... صورتم رو تو قاب دستاش می گیره و نگاش پی لبام ... نزدیکی صورت هامون رو حس می کنم که یهو خودشو می کشه عقب و کلافه دستشو فرو می کنه لای موهاش ... 
 

خجالت آوره ولی حسی که الان دارم ناامیدیه ... نباید به اشکام اجازه پیشروی بدم ... وقتی اون منو نمی خواد پس دلیلی هم نداره که بخواد از احساساتم باخبر بشه ... سعی می کنم تکونی بخورم و از آغوشش بیام بیرون ... ولی حلقه دستاش دورم محکمتر می شه و می گه : کجا ؟ ... 
 

با ناامیدی می گم : می خوام برم تو اتاقم ... 
 

مکثی می کنه و بی هیچ حرفی سری تکون می ده ، همونطور که تو آغوششم بلند می شه و می گه : خودم می برمت ... 
 

انگار مخالفت رو تو چشام می خونه که محکم میگه : اینجاها شیشه ریخته ، به غیر از این فکر نکنم بتونی رو پاهات وایسی ... 
 

راست می گه تصور این که از این همه پله بخوام برم بالا دور از توانمه ... پس چشمام رو میبندم و اونم آروم بغلم میکنه, سعی میکنم تا اونجا چشمام رو باز نکنم, نمیخوام تو چشماش نگاه کنم چون کم میارم, من تو چشماش غرق میشم و کم میارم, توی اتاقم وقتی داره میذارتم روی تخت چشمام رو باز میکنم, می گه : واست وان رو پر آب می کنم حالتو بهتر می کنه... 
 

قبول میکنم و اونم میره سراغ حموم, وقتی امادش میکنه بدون هیچ حرفی میرم توش و تن خستم رو به آب گرم میبخشم تا شاید یه ذره آروم بشم, تصور کار کیارش ترس رو دوباره تو وجودم زنده میکنه ، یاد اون لحظه ای که تو چشمای امید غرق شده بودم میافتم و سردی ناشی از ترس جای خودش رو به یه گرمای لذت بخش میده ... چند ضربه به در می خوره و از پشت در حمام صداشو می شنوم :سوگل حالت خوبه ؟ ... 
 

_بله ... 
 

_من این بیرونم, کاری داشتی صدام کن ... 
 

_باشه ... 
 

کارم که تموم میشه,همونطور که حوله دورم به صورتم توی آیینه نگاه می کنم ... یه طرفه صورتم کبوده ... گوشه لبم پاره شده و باد کرده ... شونه ام که به دیوار خورده کبود شده و استخوناش درد می کنه ... دوباره صداش رو می شنوم که می گه : سوگل بهتر بیای بیرون ممکن حالت بد شه ... 
 

_دارم میام ... 
 

دارم لباسامو می پوشم که چشم می افته به کبودی دور مچ دستام ... اشکام سرازیر می شه ... خدای من اگه امید به موقع نمی رسید چه بلایی سرم می اومد ؟ ... 
 

با باز شدن در حمام سرشو بلند می کنه ... لباساشو عوض کرده و روی تختم نشسته و قاب عکس مامان تو دستاشه ... بی هیچ حرفی بلند می شه و قاب رو سر جاش میذاره ... قبل از این که برم تو تختم یه قرص با یه لیوان شیر داغ به خوردم می ده و کمکم می کنه رو تخت دراز بکشم ... 
 

همونطور که دراز کشیدم بهش نگاه می کنم ... پشت پنجره اتاقم در حالی که یه دستش و تکیه داده به پنجره ایستاده و به باغ خیره شده ... دوست ندارم انقدر ناراحت ببینمش ... قبل از این که بتونم چشم ازش بردارم برمی گرده و نگامو غافلگیر می کنه ... تاب نگاه خیرشو ندارم ... به طرفم میاد روم خم می شه و در حالی که دستاش رو دو طرف بدنم گذاشته با مهربانی می گه : از هیچی نترس و راحت بگیر بخواب ... تا وقتی که بخوابی اینجا می مونم ... چراغ خواب رو هم روشن میذارم ... 
 

و با شیطنتی که ازش بعیده ادامه میده : در هر صورت اگه بازم ترسیدی اتاق خوابم رو که می دونی کجاست ؟ ... 
 

آه خدای من ماجرای دیشب رو فراموش کرده بودم ... احساس می کنم صورتم سرخ شده ... سرمو میارم پایین و لبمو گاز می گیرم ... با لبخندی گوشه لبش با لذت خم می شه پیشونیم رو می بوسه و می گه :شب بخیر ... 
 

کبودی صورتم کمرنگ تر شده, امروز سرور خانوم بر گشته اما هنوز سراغم نیومده... تصمیم رو میگیرم و راسخ میرم سراغش, توی آشپزخونه از پشت بغلش می کنم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... با خنده به طرفم برمی گرده که با دیدن صورت کبودم لبخند روی لباش خشک می شه ... چنگی به صورتش می زنه و می گه : خدا من رو مرگ بده چی شده ها ؟ ... 
 

_خوردم زمین ... 
 

_خوردی زمین فکر کردی با بچه طرفی ... رد 4 تا انگشت روی صورتت به کبودی می زنه ... آخه کی با افتادن صورتش به این روز می افته ؟ کار امید آره ؟ ... 
 

با عصبانیتی که تا حالا ازش ندیدم ادامه می ده : بزار بیاد خونه تکلیفم و امشب باهاش روشن می کنم ... دیگه شورشو درآورده ... آخه من نمی فهمم وقتی میشه صحبت کرد چرا فحش و ناسزا و کتک کاری ... 
 

وسط حرفش می پرم و می گم : به خدا راست می گم کار امید نیست ... خوردم زمین ... 
 

با سرزنش نگام می کنه و می گه : به همین راحتی قسم دروغ نخور 
 

خجالت می کشم و سرمو میارم پایین ... دستشو میذاره زیر چونم و صورتم و به طرف خودش برمی گردونه و می گه : تو رو خدا ببین صورت برگ گل بچه رو چی کار کرده ... آخه مرد این کارا چیه تو می کنی ... 
 

می بینم اگه نخوام توضیح بدم همینطور تا شب می خواد به امید بد و بیراه بگه ... به ناچار ماجرا رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم ... اصلا تعجب نکرد ... سرشو تکون می ده و می گه : از اولم از این پسر خوشم نمی اومد ... نمی خوام غیبت کنم ولی کاری جز عیاشی نداره ... خدا به خیر بگذرونه ... اگه باد به گوش خانم برسونه آشوبی به پا می کنه اون سرش ناپیدا ... 
 

با نگرانی می گم : خانم ؟ ... آره دیگه مادر امید ... اگه ماجرا رو بفهمه که مطمئنم تا حالا فهمیده باید منتظر اومدنش باشیم ... خدا به خیر بگذرونه ... 
 

دچار دلشوره می شم بهش نگاه می کنم که سرش رو تکون میده و بلند می شه و می ره سراغ کاراش ... 
 

در حال ورق زدن ژورنال لباسای امسالم که صدای سرور خانم در حالی که داره وارد آشپزخونه میشه می شنوم : این هزار بار ... اینجا دراز نکش ... آخه دختر این چه کاریه تو می کنی ؟ ... این همه جا ... تو دقیقا" باید بیای روی میز آشپزخونه دراز بکشی ...لبخندی میزنم و بدون اینکه سرم رو بلند کنم می گم : آخه دلم می خواد پیش شما باشم ...با این که مشخصه از این حرفم قند توی دلش آب شده ، در حالی که بافتنی اش رو برمی داره با اخم تصنعی می گه : خودت می دونی ... ولی اگه دوباره مثل اون سری امید دیدت نری تا دو روز خودت رو توی اتاقت قایم کنیا ... هنوزم از یادآوری اون روز از خجالت گر می گیرم ... اون روز با یه دامن کوتاه روی میز دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم ... سرور خانم عادت داشت اوقات بیکاریش روی صندلی کنار پنجره بنشینه و همینطور که باغ رو تماشا می کنه بافتنی ببافه ... خوب منم چقدر می تونستم برم توی باغ یا خودم رو با تلویزیون سرگرم کنم ... در نتیجه طبق یه قرارداد نانوشته هر وقت سرور خانم بافتنیش رو برمی داشت منم اتوماتیک وار کتاب و مجله هام و جمع می کردم و روی میز دراز می کشیدم ...البته اول از ترس چشم غره های سرور خانم روی صندلی می نشستم ولی یه کم که می گذشت نشستنم از روی صندلی به نشستن روی میز و بعد به دراز کشیدن و حتی گاهی خوابیدن ختم می شد ...اون روزم وقتی کتاب در دست روی پهلوم غلت زدم چشمم افتاد به چشای متعجب و گرد شده امید که با کنجکاوی از چهارچوب در بهم زل زده بود ... وای حتی الانم از یادآوریش غرق خجالت می شم ...انگار امید اون روز برای برداشتن چند پرونده به خونه برمی گرده که منو با اون وضع خنده دار روی میز درازکش می بینه ...بالاخره هم صدای سرور خانم که علت حضورش رو در آن ساعت روز ازش می پرسه امید رو به خودش میاره ... این شد که من تا وقتی امید از خونه خارج بشه کنج آشپزخونه موندم و تا شب سرزنش ها و غرولندهای سرور خانم را به جون خریدم ...با صدای زنگ در از فکر میام بیرون ... هنوز پام رو از آشپزخونه بیرون نذاشتم که صورت رنگ پریده سرور خانم رو جلوی روم می بینم که با اضطراب در حالی که دستم رو می کشه منو به طرف پله ها هل می ده :سوگل بدو برو تو اتاقت ... تا وقتی هم نگفتم بیرون نیا ... فهمیدی ؟ ...با تعجب می گم : چرا ؟ ...الان نمی تونم توضیح بدم ... بدو برو فرحناز خانم اومده .. نمی خوام تو رو اینجا ببینه ... د برو دیگه ...در حالی که با عجله از پله ها بالا می رفتم یه لحظه به عقب برگشتم و سرور خانم رو دیدم که با هیجان در حال صحبت با تلفن بود .تو قاب پنجره نشستم و بلاتکلیف به عقربه های ساعت نگاه می کنم ... بیشتر از یک ساعت گذشته ولی از سرور خانم خبری نشده ... اگه مادر امید رفته بود حتما بهم خبر می داد ... دو سه باری تا بالای پله ها رفتم ولی جرات اینکه برم پایین و سر و گوشی آب بدم رو نداشتم ... یعنی علت اومدنش چی می تونست باشه ؟ ... 
 

با باز شدن در اتاقم از جا می پرم و نگاهم می افته به صورت رنگ پریده سرور خانوم : می خواد ببینتت 
 

با دلهره می گم : منو؟؟ 
 

_آره ... 
 

_ اما من 
 

_ میدونم ترسیدی, اما خوب.... 
 

_سرور خانوم, امید کی میاد؟ 
 

_ بهش زنگ زدم, نمیدونم کی بیاد؟ 
 

با ترس و لرز میرم پایین و به نام خدا گویان وارد سالن میشم, چشممم میافته به زنی با لباس کاملا گرون و سر و ضعی مرتب, اونم متوجهم میشه و با کنجکاوی سرتاپامو برانداز می کنه و بدون این که نگاشو ازم بگیره می گه: می تونی بری سرور 
 

انگار همزمان هر دو در حال ارزیابی همدیگه ایم ... 
 

خیلی جوون تر و زیباتر از چیزی که تصور کرده بودم ... 
 

در حالی که داره سیگاری واسه خودش روشن می کنه با بی قیدی صندلی کنارشو نشون می ده : چرا وایسادی ... بشین ... 
 

میشینم و بهش نگاه می کنم ... اشرافیت ازش می باره ... پا روی پا انداخته و با ژست خاصی پک هایی به سیگارش می زنه ... 
 

با لبخند موذیانه ای خیره می شه بهم : نه خوشم اومد ... فکر نمی کردم امید انقدر خوش سلیقه باشه, خیلی خوشگلی ... 
 

تعجب می کنم ... انتظار هر نوع برخوردی رو داشتم جز این ... 
 

_اسمت سوگله درسته ؟ 
 

_بله ... 
 

_خوب سوگل از خودت بگو ... چه مدتیه که با امید زندگی می کنی ؟ .. 
 

دلیل این رفتارهاشو نمی دونم با تردید می گم : 7 ماه ... 
 

با خنده سرخوشانه با لذت بهم خیره می شه : 7 ماه ؟ ... آه خدای من ... و با تمسخر ادامه می ده : پس باید خیلی واسش جذابیت داشته باشی که پا روی اعتقاداتش گذاشته باشه ... خوب واسم تعریف کن ازش راضی هستی؟ منظورم رابطه تون ... 
 

سردرگم نگاش می کنم 
 

_متوجه منظورتون نمی شم ... امید یه جورایی سرپرستی منو به عهده گرفته ... فقط همین ... 
 

دستشو میذاره زیر چونم و در حالی که خودشو بهم نزدیک می کنه با لحن اغواکننده ای می گه : نترس جونم ... می تونی واسم همه چی رو تعریف کنی ... شاید امید بهت گفته این چرندیات رو بگی ولی باید بدونی من مادرشم و دیر یا زود خودش همه چی رو واسم تعریف ... 
 

_اینجا چه خبره ؟ 
 

به حدی ورودش غیرمنتظره بود که هر دو جا خوردیم

با عصبانیت به سمت مادرش میره و می گه : تو اینجا چی کار می کنی ؟ قرارمون این نبود ...


با خونسردی سیگارشو تو جاسیگاری کنار دستش خاموش می کنه و می گه : به به امید خان ... می بینم سرور دوباره وظایفشو به خوبی انجام داده ... چه زود خودتو رسوندی؟! 
 

و در حالی که سر تا پای امید رو با ریشخند نگاه می کرد ادامه می ده : این مدتی که ندیدمت به نظر سرحال تر شدی ... انگار زندگی جدیدت بهت خیلی ساخته 
 

و همونطور که موذیانه منو هم برانداز می کنه با لبخند می گه : البته با این لعبت هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین کار رو می کرد ... فقط تعجبم از اینه که با اعتقاداتت چطوری کنار اومدی ؟... 
 

با نگرانی به امید نگاه می کنم که با صورت برافروخته در سکوت به مادرش خیره شده...... 
 

بعد از چند دقیقه آروم میگه: بس کن!!!_اوه تو بس کن امید!!! هر آدم کر و کوری هم با دیدن این وضعیت می تونه به قضیه پی ببره ... تو چی خیال کردی ... فکر کردی سر تو کنی زیر برف کسی متوجه کارات نمی شه ...بعد از چند ثانیه امید در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کرد با خونسردی که برام تو اون لحظه عجیبه و با عکس العمل های قبلیش فرق داره می گه : خوب تو اینطوری فرض کن ... مشکل تو این وسط چیه؟ ... مگه این همون روش زندگی تو نیست ؟ ... پس نمی تونی به من اعتراض کنی ...فرحناز در حالی که کف دستای کشیده و زیبایش را چند بار به هم می زد با سرخوشی گفت :پس باید ورودت رو به دنیای خودم تبریک بگم .... چطوره ؟ ... زود باش امید با خودت صادق باش .... لذت بخشه درسته ؟ ...امید با تاسف سری تکون می ده : همیشه همه چیز رو از دریچه چشم خودت نگاه کردی! ... و با افسوس ادامه می ده : بحث ما فایده ای نداره ... برگرد به همون جایی که بودی ...فرحناز شانه هاش رو با لوندی بالا میندازه : باشه بر می گردم ... ولی هنوز یک بحث ناتموم با سوگل دارم که تازه داره به جاهای جالبش می رسه ... اگه اجازه بدی ..._نه اجازه نمی دم ..._اوه خدای من همونطور دیکتاتور و زورگو مثل همیشه ... سوگل چه جوری با این اخلاقش کنار میای؟ ... راستشو بگو تو روابطتون هم مثل الان حرف حرف خودشه یا...و با قهقهه ای حرفشو قطع می کنه ...با اضطراب نگامو می دوزم به امید ... امید با فک منقبض بدون این که نگاه عصبیشو از مادرش بگیره می گه : سوگل پاشو برو تو اتاقت ...قبل از این که حرکتی کنم دست فرحناز محکم بازوم رو می گیره :کجا عزیزم ما هنوز خیلی حرفا داریم که به هم بزنیم ...فریاد امید دوباره بلند میشه : مگه نشنیدی ... گفتم برو تو اتاقت ...می خواستم برم ولی انقدر فشار دستاشو دور بازوم زیاد کرده بود که فرو رفتن ناخن هاش رو توی گوشت تنم حس می کردم ... ناله ای کردم و سعی کردم خودم رو از بین دستاش آزاد کنم ...امید با خشم به طرفمون میاد و قبل از این که بفهمم منو به سمت پله ها هل میده : زود ... می ری تو اتاقت و تا وقتی که نگفتم بیرون نمیای ..._نه امید خان اون هیچ جا نمیره ... نه تا وقتی که تو به من توضیح بدی ...بالای پله ها صدای خشمگین امید رو می شنوم که با فریاد می گه : من نیازی ندارم که به تو توضیح بدم ... این زندگی من و به کسی هم مربوط نیست ... _پس چطور تو حق دخالت تو زندگی من.... 
 

با خشم وسط حرفش می پره :من به کسی تعهد ندارم, ولی تو داشتی ... تو به پدر من تعهد داشتی ... تو ... اصلا چرا دارم این حرفا رو به تو می زنم ... وقتی می دونم هیچ فایده ای نداره ... ما هزار بار تا الان با هم سر این موضوع بحث کردیم ... بهتر از این جا بری ... 
 

_من جایی نمیرم ... اینجا خونه ی من ... 
 

_اوه نه خانم عزیز ... انگار شما یادتون رفته ... ولی باشه مشکلی نیست من می تونم دوباره مفاد وصیت نامه رو براتون بخونم تا یه یادآوری براتون بشه ... 
 

سکوت .... 
 

این بار صدای مادرش به آرامی شنیده می شه : بیا مثل دو تا آدم متمدن صحبت کنیم ... 
 

_ما دیگه هیچ حرفی با هم نداریم 
 

صدای فریاد فرحناز بلند می شه : ولی من دارم ... اینا همه زندگی منه ... من می خوام دوباره بدستشون ببارم 
 

و با صدای آرامی ادامه می ده : اینجا یادآور یه عمر زندگی منه ... یادآور گذشته من ... 
 

_بله یادآور خیانت هات ... خیانت های تو به مردی که تمام زندگیش رو به پات ریخت ... ولی تو ... 
 

_بس کن امید ... تا کی می خوای من رو به خاطر اون اتفاق سرزنش کنی؟ 
 

صدای فریاد امید هم بلند شد : تا همیشه ... تا وقتی که زنده ام ... قبلا" هم بهت گفته بودم و دوباره تکرار می کنم, نمی خوام ببینمت ... دست از سر من و زندگیم بردار ... آمارتو دارم ... انقدرم داری که بتونی از عهده ریخت و پاشات بربیای ... پس پاتواز زندگی من بکش بیرون ... 
 

صدای بغض آلود فرحناز بعد از مدتی شنیده شد : خواهش می کنم امید ... با من این کار رو نکن ... من دوستت دارم ... تا کی می خوای با نفرت بهم نگاه کنی ... من مادرتم ... 
 

این بار سکوت طولانی تر شد ... هر چی گوشام و تیز کردم چیزی جز صدای گریه های فرحناز شنیده نمی شد ... یه جورایی دلم واسش می سوخت ... حقش نبود که امید باهاش اینطوری برخورد کنه ... 
 

صدای امید شنیده شد که به آرامی گفت : بهتر از اینجا بری ... شاید بعدها ... ولی الان ... متاسفم ... 
 

مدتی طول کشید و بعد با صدای در آروم از روی پله ها به داخل سالن نگاه کردم ... امید در حالی که سرشو توی دستاش گرفته بود با حالتی دلشکسته روی صندلی نشسته بود .. همون لحظه سرور خانم رو دیدم که به آرومی کنارش نشست ... از ترس این که امید منو اونجا ببینه با بهت از حرفایی که شنیده بودم به اتاقم رفتم و خودم رو توی تخت انداختم ... 
 


تو اتاقم نشستم و گوش بزنگ اومدن امیدم ... فردا قراره به یک سفر کاری چند روزه بره و منم می خوام قبل از رفتنش در مورد یادگیری زبان باهاش صحبت کنم .... دیگه بطالت گشتن بسه آخرش که چی من که نمی تونم تا آخر عمر تو این چهاردیواری بمونم و با مردم معاشرت نکنم ... و یا وقتایی که با امید بیرون می رم فقط متکی به اون باشم ... حس آدمای بی سوادی رو دارم که وقتی بهش کتاب یا مجله ای رو می دن فقط زل می زنه به عکساش ... 
 

انگار با شنیدن صدای قدم هاش توی راهرو تمام شجاعتی که به زور جمع کرده بودم ته می کشه ... باز و بسته شدن در اتاقش رو می شنوم ... کف دستم عرق کرده و مطمئنم رنگم هم پریده ... 
 

اصلا ترس واسه چی ... من که نمی خوام کار خلافی کنم ... خودش بهم گفت اگه یه زمانی تصمیمی واسه آیندت گرفتی بهم بگو ... خوب منم تصمیم گرفتم که از این چهاردیواری برم بیرون ... 
 

باید عجله کنم ... می خوام قبل از این که سرور خانم اونو واسه شام صدا بزنه باهاش صحبت کنم ... نمی خوام اگه قراره بحثی پیش بیاد جلوی سرور خانم که از ماجرا بی خبره باشه ... نفس عمیقی می کشم و با دستای لرزان در اتاقم و باز می کنم و می رم توی راهرو ... پشت در اتاقش مردد می ایستم ... شاید امشب خسته باشه بهتر نیست بذارم واسه یه شب دیگه ... از این همه ضعف از خودم بدم میاد ... آخرش که چی بالاخره که باید باهاش حرف بزنم ... 
 

سعی می کنم شجاعتم رو جمع کنم و با دستای لرزان چند ضربه به در می زنم و بعد از اجازه وارد می شم ... 
 

هنوز لباس بیرون تنش ... با صدای گرفته سلامی می کنم ... با دیدن من ابروشو بالا میندازه و در حالی که مشغول درآوردن کراواتش می گه :سلام ... پایین ندیدمت ... سرور خانم گفت خسته بودی فکر کردم خوابیدی ... 
 

_میشه...میشه با هم صحبت کنیم ؟ ... 
 

در حالی که چینی بین ابروهاش افتاده با نگاه مشکوکی می گه : چیزی شده؟ 
 

_نه فقط ..... 
 

انگار خودش متوجه دستپاچگی من شده که می گه : چرا نمی شینی ؟ ... 
 

هر دو روی تخت می شینیم ... زیر نگاه خیرش معذبم ... 
 

وقتی انتظار طولانی می شه خودش می گه : خوب منتظرم ... 
 

بدون این که نگاهش کنم با لکنت می گم : یادته شب اولی که توی هتل بودیم بهم گفتی اگه یه زمانی تصمیمی واسه آیندم گرفتم بهت بگم ؟ ... 
 

وقتی سکوت طولانی شد سرم رو بالا گرفتم و متوجه اخم شدیدش شدم ... دستپاچه سرمو دوباره انداختم پایین ... صداشو شنیدم که به سردی گفت : خوب ... 
 

به غلط کردن افتاده بودم ... دوباره صداشو شنیدم که با خشونت گفت : سوگل منتظرم ... 
 

_خب ... خب من می خوام زبان یاد بگیرم ... 
 

در حالی که دستش رو زیر چونه ام میذاره سرم رو بالا میاره و می گه : می تونم بپرسم چرا ؟ ... 
 

با تعجب بهش نگاه می کنم : چرا ؟ ... خب فکر می کنم این کاریه که باید از همون اولین روز ورودم دنبالش می رفتم .... کاری که هر کسی که وارد یک کشور غریب می شه باید انجام بده ... 
 

دوباره می پرسه : خب چرا ؟ ... 
 

از این همه سماجتش تعجب می کنم ... با چشای گرد شده می گم : چرا؟!؟!؟!؟! ... برای این که بتونند با دیگران ارتباط برقرار کنند و بدون این که مشکلی واسشون پیش بیاد گلیم خودشون رو از آب بیرون بکشن ... 
 

در حالی که به چشام خیره می شد گفت : تو تا الان مشکلی داشتی ؟ .. 
 

سردرگم از این همه سوال و جواب, بدون این که متوجه حرفم بشم می گم : مشکل که نه ... چون همیشه تو باهام بودی ... 
 

در حالی که صورتش رو بهم نزدیک می کنه با صدای ترسناکی جمله ام رو ادامه میده و می گه : 
 

و همیشه هم باهات خواهم موند ... این چیزیه که تو نباید هیچ وقت فراموش کنی ... اون روز تو هواپیما بهت گفتم که از این به بعد تا آخر عمرت حق تنهایی جایی رفتن رو نداری ؟ هر جا می خوای بری باید با اجازه من و با من باشه ... گفتم یا نه ؟ ... 
 

انقدر لحنش ترسناک شده بود که با ترس چشام و بستم و سکوت کردم ... فشار دستش رو ی چونه ام بیشتر می شه : 
 

چشاتو باز کن و جواب منو بده ... گفتم یا نه ؟ ... 
 

با بغض سرمو تکون می دم ... 
 

_ پس می بینی که نیازی به یادگیری زبان نداری ... 
 

ماتم برده بود ... یعنی همه ی اون حرفاش دروغ بود ... یعنی این آدم می خواست منو تا آخر عمر تو این خونه زنده به گور کنه ... از این فکر دیوونه شدم و دستشو از چونه ام جدا کردم و در حالیکه از روی تخت بلند می شدم با شجاعتی که ازم بعید بود گفتم : تو حق نداری ... نمی تونی این کار رو باهام بکنی ... 
 

دیگه اشکام از کنترلم خارج شده بودن با گریه ادامه دادم : 
 

نمی خوام تا آخر عمرم توی این خونه بپوسم ... منم آدمم حق زندگی دارم ... 
 

با خونسردی از روی تخت بلند شد و در حالی که به آرامی به طرفم می اومد گفت : 
 

حق ؟ ... واقعا" فکر می کنی نمی تونم این کار رو بکنم ؟ ... دوست داری امتحان کنی ؟ ... 
 

انقدر لحنش ترسناک شده بود که با هر قدمی که اون به طرف من می اومد من یک قدم عقب می رفتم تا جایی که سردی دیوار رو حس کردم ... دستشو روی دیوار بالای سرم گذاشت و در حالی که روم خم می شد گفت: می خوای امتحان کنی ؟ ... 
 

با این که از ترس می لرزیدم با التماس گفتم : تو قول دادی ... 
 

صورتش رو بهم نزدیک کرد و گفت : گفتم بسته به شرایط فکر می کنم ... و الان می بینم توی این شرایط نیازی به این کار نیست ... پس تمومه ... 
 

و بعد با صدای بلندی گفت : دیگه هم نمی خوام در این مورد یک کلمه بشنوم ... روشنه ؟ .. 
 

با لجبازی جوابشو ندادم ... چونه ام رو در دست گرفت و با قاطعیت و آروم گفت : پرسیدم روشنه ؟ 
 

انقدر فشار داد که بالاخره به اجبار گفتم : بله 
 

دستشو برداشت خیره بهم گفت : خوبه ... می تونی بری ... 
 

هق هق گریه ام بلند شد و به طرف اتاقم دویدم پشت در نشستم و با گریه گفتم: 
 

_لعنتی لعنتی...چرا اخه این کارو با من میکنی خسته شدم از دستت... 
 

بلند شدم و در اتاق رو قفل کردم و به سمت تخت رفتم, انقدر گریه کردم که خوابم برد

صبح با صدای سرور خانوم بیدار شدم, سرم به شدت درد میکرد, بلند شدم و بی توجه به سرور خانوم که صدام میکرد رفتم سمت آینه, چشمام قرمز بود و پف کرده بود, از دست سرور خانوم خسته شدم و با صدای گرفتم جواب دادم:


بیدارم, صبحانه هم نمیخورم... 
 

_ یعنی چی نمی خورم ... بیا درو باز کن ببینم ... 
 

_ سرور خانوم گفتم نمیخورم ... 
 

_ ای خدا من از دست این دختره چیکار کنم؟ ... 
 

و همینجور که میرفت صداش کم و کمتر میشد ... 
 

*** 

نمی دونم کجام ... احساس سرگیجه شدید می کنم ... همه جا سیاهه ... نوازش دستی رو روی سرم حس می کنم ولی قدرت اینو که چشامو باز کنم رو ندارم ... چه بلایی سرم اومده ؟ ... سوزشی توی دستم حس می کنم و بعد هیچ ... 
 

احساس ضعف شدید می کنم ... چشام رو به سختی باز می کنم ... همه جا تاره ... چشامو می بندم و دوباره سعی می کنم ...

تصاویر کم کم جلوی چشمم شکل می گیرند ... با کمی دقت متوجه می شم که توی اتاقمم ... چه اتفاقی افتاده ؟ ... 
 

با شنیدن صدای در اتاق به سختی سرم رو می چرخونم ... با دیدن امید ناگهان همه اتفاقات به یادم میاد ... با به یاد اوردن حرفاش چهره ام درهم می ره و چشامو می بندم ... نمی خوام ببینمش ... ازش بدم میاد اما نه با این که خیلی از دستش ناراحتم ولی نمی دونم که چرا بازم نمی تونم نفرینش کنم .... دوستش دارم ... آره با وجود همه آزار و اذیت ها و تحکم هاش دوستش دارم ... 
 

صداشو می شنوم که در حالی که صورتم رو به طرف خودش بر می گردونه می گه : 
 

به من نگاه کن ... 
 

انقدر تحکم توی صداش که ناخودآگاه چشامو باز می کنم و نگاش می کنم ... 
 

با فک منقبض از بین دندان های کلید شده اش می گه : 
 

این اولین و آخرین باری بود که چنین حماقتی کردی فهمیدی ؟ ... با گیجی بهش نگاه می کنم متوجه حرفاش نمی شوم ... از چی حرف می زنه ؟ ... 
 

با عصبانیت می گه : 
 

اگه بخوای یکبار دیگه از این بچه بازی ها دربیاری با دست و پای بسته میندازمت توی یه اتاق و به زور بهت غذا می دم ... مطمئن باش که این کار رو می کنم ... پس دفعه بعد که خواستی این حماقت رو بکنی به عاقبت کارت هم فکر کن ... 
 

انقدر ضعف دارم که مغزم کار نمی کنه ... مگه من چی کار کردم که دوباره داره بهم می توپه ؟ ... با گیجی و ضعف می گم : 
 

من متوجه منظورت نمی شم ... مگه چی شده ؟ ... 
 

مثل باروت منفجر شده فریاد می زنه : 
 

مگه چی شده ؟ ... تو هنوز نمی دونی چه غلطی کردی ... اگه یه کم دیرتر می بردیمت بیمارستان می مردی احمق ... حالا بازم بگو نمی فهمی ... 
 

تازه یادم میاد ... بعد از این که اون شب اون حرف ها رو بهم زد انقدر دیوونه شدم که آرزوی مرگ می کردم ... اگه قرار بود اینطوری زندگی کنم ترجیح میدادم که بمیرم ... در نتیجه نمی دونم یک روز ؟ ... یا دو روز ؟ ... انقدر ضعف دارم که مغزم کار نمی کنه ... نمی دونم چند روز هیچی نخوردم حتی آب ... خودم رو تو اتاقم حبس کردم و به التماسای سرور خانم برای غذا خوردن هم گوش ندادم .... امید رفته بود سفر کاری ... پس اینجا چی کار می کرد؟ ... 
 

با گیجی گفتم : مگه سفر نبودی ؟ ... پس این جا چی کار می کنی ؟ ... 
 

سری تکون می ده و می گه : شانس اوردی ... می دونی چند روز بیهوش بودی ؟ ... خدای من از فکر این دیوونه بازیت می خوام گردنت رو بشکنم ... 
 

با یادآوری حرفای اون شبش با بغض چشامو می بندم و می گم : 
 

همش تقصیر تو بود ... تو زیر قولت زدی ... تو بهم قول داده بودی ... 
 

بی اختیار یک قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد ... 
 

صدای عصبیشو می شنوم : 
 

فکر نکن همیشه می تونی با این بچه بازی هات به هدفت برسی ... این یه دفعه نادیده می گیرم ولی دفعه بعد بلایی سرت میارم که دیگه از این غلطا نکنی ... در مورد اون موضوع هم وقتی حالت بهتر شد صحبت می کنیم ... 
 

با تعجب چشامو باز می کنم و بهش زل می زنم ... منظورش چیه ؟ ... در مورد کدوم موضوع صحبت می کنه ؟ ... 
 

در حالی که پتو رو روم مرتب می کرد می گه : الان بهتر بخوابی هر وقت بهتر شدی حرف می زنیم ... 
 

با ناباوری دستشو می گیرم : 
 

نه خواهش می کنم منظورت کدوم موضوع ؟ ... 
 

یه نگاه عصبی بهم میندازه و به سردی می گه : توی این سفرم بدون این که خبر داشته باشم تو داری چه غلطی می کنی با یکی از همکارای ایرانیم در مورد یادگیری زبان صحبت کردم اون یه جای مطمئنی می شناسه که برای ایرانی های مقیم این جاس ...

آدرسشو بهم داد ولی خوب ... خودم باید در موردش تحقیق کنم ... بعد نظرمو بهت می گم ...
 

و بعد با خشونت ادامه داد : 
 

فکر نکن همیشه ازاین خبراس ... دفعه بعد بلایی سرت میارم که آرزوی این روزها رو بکنی ؟ ...فهمیدی ؟ ... 
 

با خوشحالی از شنیدن این حرفش سری تکون دادم و لبخندی بهش زدم که در جواب چشم غره ای ترسناک تحویل گرفتم ... 
 

زانوهام رو جمع کردم تو بغلم و تو قاب پنجره نشستم ... انقدر ضعیف شدم که همین یه ذره راه را هم نفس زنان و با کمک دیوار اومدم ... تو این چند روزه با وجود اخم و تخم های امید که دم به دقیقه به خاطر اون کار سرزنشم می کنه ولی از اینکه برخلاف همیشه چند بار تماس می گیره و شبا هم زودتر میاد خونه قند تو دلم آب می شه ... 
 

در باز می شه ... بدون این که سرمو برگردونم هم می تونم نگاه سرزنش آمیز سرور خانم رو روی خودم حس کنم ... صدای گذاشتن سینی روی میز کنار تختم رو می شنوم ولی با لجبازی زانوهام رو بیشتر بغل می کنم و سرمو به شیشه می چسبونم ... نمی دونم از صبح این چندمین باریه که با یک سینی پر از آب پرتقال ، شیر ، سوپ و .. بالا اومده و به زور خواسته به خوردم بده ... می دونم همه این کارا تقصیر امیده که سرور خانم بیچاره رو مجبور کرده این همه پله رو روزی چند بار بیاد و بره ... اصلا چرا من نباید اجازه داشته باشم از اتاقم بیام بیرون ... 
 

_خیلی دلم می خواد بدونم اون بیرون چه خبره که از صبح زل زدی بهش؟ ... 
 

اوه خدای من این که صدای امیده ... انقدر هول می کنم که قبل از این که بتونم بلند شم پام پیچ می خوره و محکم می خورم زمین ... 
 

صدای نگرانش رو می شنوم که می گه : چی شد ؟ ببینم پاتو ... 
 

_چیزی نیست خوبم ... فقط فکر کردم سرور خانم که اومده تو اتاق ... 
 

انقدر نگاش سرزنش آمیز که بدون این که حرفم رو ادامه بدم سرمو میندازم پایین و گوشه لبمو گاز می گیرم ... 
 

آها اگه سرور خانم بود اشکالی نداشت این جا بنشینی ... دستپاچه می گم : نه منظورم این نبود یعنی ... 
 

ولی خوب منظورم چی بود ؟ راست می گه ... پس حرفی نمی زنم ... با سرزنش سری تکون می ده و در حالی که کمکم می کنه برم روی تختم می گه : کی می خوای دست از این کارات برداری ... اون پیرزن بدبخت داره این همه واست زحمت می کشه پس با این بچه بازی هات زحماتش رو هدر نده ... 
 

کنارم روی تخت می شینه ... در حالی که سرم پایین به آرامی می پرسم : تو اینجا چی کار می کنی ؟ 
 

_خودت چی فکر می کنی ؟ 
 

_سرور خانم بهت گفت؟ 
 

در حالی که لیوان آب پرتقالم رو به دستم می ده می گه : پس خودت هم می دونی که چقدر از صبح اذیت کردی ...... 
 

حق به جانب می گم : من ؟ ... من که کاری نکردم همینجوری حدس زدم .... 
 

در حالی که سعی می کرد لبخندش رو مخفی کنه گفت : می دونی خیلی پررویی ؟ ... البته تقصیر خودت نیست من پرروت کردم ... اگه همون بار اول یک گوشمالی درست و حسابی بهت می دادم دیگه جرات این غلطا رو نداشتی ... 
 

با لبخند بهش نگاه می کنم .... 
 

_آره بخند ... منم اگه از صبح دو تا آدم گنده رو معطل خودم می کردم اینطوری می خندیدم ... می دونی چقدر کار تو شرکت سرم ریخته .... 
 

در حالی که به لیوان نیم خورده آب پرتقالم نگاه می کنم می گم : تو خیلی کار می کنی ... ببین من چقدر خوبم که باعث شدم تو کمی به خودت استراحت بدی .... 
 

با دست آروم سرم رو به عقب هل می ده : هوی روت رو زیاد نکن ... هنوز خیلی از دستت عصبانیم ... اگه چیزی هم نمی گم به این خاطره که هنوز خیلی ضعیفی ... 
 


با خنده بین حرفش می پرم و می گم : می خوای پروارم کنی بعد گوشمالیم بدی؟ ... 
 

در حال خنده چشم غره ای نثارم می کنه : 
 

سوگل به خدا راست می گم ... هنوز از دستت کفریم ... رفتارتو درست کن ... انقدرم سرور خانم بیچاره رو اذیت نکن وگرنه من می دونم و تو ... من بیکار نیستم مثل این بچه ها هی دنبالت راه بیفتم و غذا دهنت کنم روشن شد ؟ ... 
 

با دلخوری سرمو تکون می دم و چیزی نمی گم ... کمی که میگذره زیر چشمی نگاش می کنم ... احساس می کنم امروز سرحال تر ... 
 

_امید ؟ 
 

منتظر نگام می کنه ... 
 

_در مورد اون مسئله فکراتو کردی ؟ 
 

نفس عمیقی می کشه و بعد از کمی سکوت می گه : آره ... 
 

با استرس نگاش می کنم ... نگاش هیچی رو نشو نمی ده ... اگه بگه نه ... 
 

_هر وقت حالت بهتر شد دربارش حرف می زنیم ... 
 

_به خدا حالم خوبه .... 
 

_ببین می تونی بری ولی شرط داره ... 
 

و منتظر نگام می کنه ... با تردید می گم : شرط ؟ ... 
 

_آره ... خودت می دونی نمی تونم شرکت رو ول کنم .... از نظر رفت و آمدت .... 
 

وسط حرفش می پرم و با هیجان می گم : 
 

زود یاد می گیرم ... اگه فقط یکبار مسیر رو بهم یاد بدی .... 
 

با عصبانیت سرشو میاره جلو و خیره می شه به چشام : 
 

چرا مزخرف می گی ؟ ... وقتی زبان بلد نیستی و هنوز نمی تونی چهار تا کلمه حرف بزنی ... وقتی تا الان تنهایی بیرون نرفتی ... من با چه اطمینانی بذارم تک و تنها بری و بیای ها ؟ ... 
 

از نگاش می ترسم ... سرمو میندازم پایین و هیچی نمی گم ... 
 

کمی که می گذره صداشو می شنوم : 
 

می تونی بری ولی به شرط این که با راننده بری و برگردی فقط همین ... وقتی نگاه متعجبم رو می بینه ادامه می ده : با راننده شرکت صحبت کردم قرار شده وقتی ساعات کلاست مشخص شد اون رفت و آمدت رو به عهده بگیره ... با حقوق و مزایای جدا ... واسه خودش هم خوبه ... 
 

انقدر ذوق زده می شم که بدون این که بفهمم چی کار می کنم می پرم تو بغلش و صورتش رو می بوسم : مرسی امید .... تو خیلی خوبی ... 
 

می دونم از رفتارم جا خورده ... تعجب رو تو چشاش می بینم ... یکی از ابروهاش رو می ده بالا و با لبخند کجی می گه : شما لطف دارید .... 
 

زیر نگاه خیرش معذب می شم .... احساس می کنم صورتم سرخ شده ... قبل از این که خودم رو بکشم کنار منو محکم تر تو آغوشش نگه می داره ... کمی خودش رو تکون می ده و همونطور که تو بغلشم خودشو بالا می کشه و به بالشت ها تکیه می ده ... چقدر آغوشش گرم و لذت بخشه .... 
 

نمی دونم چقدر گذشته که ناگهان سرم رو از رو سینه اش بلند می کنه و با لحن تهدیدآمیزی می گه : ببین سوگل اگه بفهمم پات رو کج گذاشتی یا این که بخوای دورم بزنی بلایی سرت می یارم که اون سرش ناپیدا باشه .... طوری محدودت می کنم که آرزوی یکبار قدم زدن توی این باغ به دلت بمونه ... می دونی که می تونم ... پس حواست رو جمع کن ... روشنه ؟ ... 
 

متعجب از این رفتار غیرمنتظره و عجیبش سرمو تکون می دم ... 
 

چشاشو می بنده و با خستگی می گه : نذار بعدها از اعتمادی که بهت کردم پشیمون بشم ... 
 

نمی دونم چرا ولی حس می کنم به جای امید همیشگی الان یک مرد دلشکسته و غمگین جلوی رومه که تمام وجودش پر از نگرانی، اندوه و شک ... ولی چرا .... اگه می دونست چقدر دوستش دارم هیچ وقت بهم انقدر بی اعتماد نبود .... در حالی که آهی می کشم خودم رو بیشتر تو آغوشش فرو می برم و می گم : قول می دم .... حرکت نوازشگر دستاش روی موهام حس خوبیه ... کاش زمان متوقف می شد و من می تونستم تا ابد تو آغوشش بمونم 

سرمو میذارم روی میز و بی حوصله به غرولندهای سرور خانم گوش می دم ... بگم خدا چیکارت کنه امید که باعث می شی من واسه هر کاری به غلط کردن بیفتم ... یعنی واسه یک کلاس رفتن ببین تا الان چقدر واسم شرط گذاشته ... من که می دونم تمام کارهاش واسه اینه که من رو از صرافتش بندازه ولی کور خوندی امید خان این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ...


سرم رو با افسردگی بلند می کنم و با التماس به سرور خانم که لیوان بزرگ شیری روی میز میذاره می گم : سرور خانم باور کنید نمی تونم همین یه ساعت پیش سوپ خوردم ... تازه الان وقت شام ... دیگه نمی تونم 
 

 

مادرانه نگام می کنه و می گه : آخه دخترم یه نگاه به خودت بنداز زیر چشت به اندازه یک بند انگشت گود افتاده ... صورتت زرده ... هنوز جون نداری دو قدم راه بری ... تازه مگه از ظهر به این ور به غیر از همون 2 قاشق سوپ چی خوردی ها ؟ ... 
 

دوباره با لجبازی سرم رو میذارم روی میز و هیچی نمی گم ... سرور خانم که دیگه با اخلاقم آشنا شده با حرص بلند می شه و در حالی که از آشپزخونه بیرون می ره می گه : باشه خودت می دونی ولی بعدا" خودت باید جوابگو باشی..من جواب امید رو نمیدم 
 

این یعنی یک تهدید خاموش ... آهی می کشم ... نگاهی به لیوان شیر میندازم حتی از فکر خوردنش احساس تهوع می کنم ... از جا بلند می شم و همونطور که از آشپزخونه بیرون می رم چشم می خوره به سرور خانم که جلوی در سالن در حال صحبت با امید ... با حرص بهش نگاه می کنم ... حتی مهلت نداده که امید بیاد توی خونه همون جلوی در داره زیر آب منو می زنه ... سنگینی نگاه سرزنشگر امید باعث می شه چشم از سرور خانم بردارم ... سرور خانم هم با دیدن من تو یک چشم برهم زدن ناپدید می شه ... و من می مونم و امید که همچین با اخم بهم زل زده که کم مونده همینجا خودم و خیس کنم ... خدا لعنتت کنه سرور خانم.... نه چرا سرور خانم بیچاره همه ی این آتیشا از گور این امید بلند می شه ... تو دلم در حال خط و نشان کشیدن واسه ی امیدم که صدای سرزنشگرش در حالی که از پله ها بالا می ره می شنوم : خوب انگار تو هیچ عجله ای واسه ثبت نام نداری ... باشه بهتر میذارم واسه بعدا" که تو هم حالت بهتر بشه ... 
 

یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم صدای جیغم رو تو خودم خفه کنم .. 
 

*** 
 

سرور خانم تلفن رو سرجاش گذاشت و گفت : امید بود گفت تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالت تا واسه خرید برین بیرون ... گفت حاضر شی تا بیاد ... 
 

می پرم یک بوس محکم ازش می گیرم و با خوشحالی از پله ها می رم بالا ... این یعنی رفتن به کلاس قطعی شده ... آخ جون ... 
جلوی فروشگاه بزرگی ماشین رو نگه میداره ... با کنجکاوی پیاده می شم ... قبلا" اینجا نیومده بودم ... داخل فروشگاه طبق معمول امید با وسواس شروع به انتخاب لباس واسه من می کنه ... ولی من در عوض نگام متوجه فروشنده زیباییه که چشم از امید بر نمی داره ... کنار امید می ایستم و نگاه خیره ام رو می دوزم تا شاید از رو بره ... ولی زهی خیال باطل ... دلم می خواد چشاشو از کاسه درآرم ... دختره پررو ... 
 

انقدر در حال حرص خوردنم که با تکانای امید به خودم میام ... سرمو بالا می گیرم ... با تعجب بهم می گه : حالت خوبه ؟ یه ساعت دارم صدات می کنم ... برو اینا رو بپوش ببینم اندازه ات یا نه ؟ 
 

همینطور که به طرف اتاق پرو می رم نگاهی به لباسا میندازم ... همشون بلوز و شلوارای پوشیده ان ... می دونم که از قصد اینا رو انتخاب کرده تا وقتایی که می خوام برم کلاس اینا رو بپوشم ... گاهی از این همه تعصبش تعجب می کنم ... این همه سال زندگی تو امریکا ... واقعا" عجیبه ... 
 

ضربه ای به در می خوره ... این یعنی در رو باز کن تا من نظر بدم ... آهی می کشم و در رو باز می کنم ... 
 

نگاه دقیقی به سرتاپام میندازه ... با نارضایتی لباشو به هم فشار میده و می گه : 
 

نمی دونم چرا هر چی واست انتخاب می کنم تو تنت انقدر جلوه داره ... خیلی تو چشمی ... نه اینو درآر یکی دیگه واست میارم ... 
 

بدون هیچ حرفی در رو می بندم و با افسوس به لباس توی تنم نگاه می کنم ... خیلی خوش دوخت و شیکه ... دستی به پارچه لطیفش می کشم و با حسرت درش میارم ... 
 

بیرون فروشگاه چشم می افته به مغازه اسباب بازی فروشی ... ناخودآگاه پا شل می کنم ... صدای امید رو که داره بسته های خرید و توی ماشین میذاره از پشت سرم می شنوم : 
 

چرا نمیای ؟... 
 

بی توجه بهش با علاقه به عروسک های پشت ویترین زل می زنم ... انقدر محو تماشاشونم که وقتی سرمو بالا می گیرم تازه متوجه امید می شم که با لبخند زیبایی بهم زل زده ... از خجالت سرمو میندازم پایین و می گم : 
 

متاسفم .. حواسم نبود ... معطل شدی ؟ ... 
 

بی هیچ حرفی دستم رو می گیره و داخل مغازه می کشونه ... تعجب می کنم ... قبل از این که بخوام اعتراضی کنم امید به فروشنده که با لبخند جلو اومده عروسکی نشون می ده و ازش می خواد که واسمون بیاره ... شاخ درمیارم همون عروسکیه که پشت ویترین چشم خودم رو گرفته بود ... اون چطوری فهمید ؟ ... با تعجب بهش نگاه می کنم ... هنوز اون لبخند زیبا گوشه لبشه ...

عروسک رو حساب می کنه و میده دستم ... هنوز بهت زده نگام بهش ... با شیطنت زیر گوشم زمزمه می کنه : 
 

اگه عروسک دیگه ای هم می خوای بگو تا واسه خانم کوچولوم بخرم ... 
 

خجالت می کشم عروسک رو با لذت بغل می کنم ضربه آرامی به بازوش می زنم و می گم : امید .... 
 

ماشین رو کنار خیابون پارک می کنه و می گه : همین جا بشین تا من کارم رو انجام بدم و بیام ... سری تکون می دم و با کنجکاوی نگاهی به اطراف میندازم ... بیشتر ساختمان های اطراف آپارتمان های مسکونی اند ... امید رو می بینم که به اون طرف خیابون می ره و زنگ یکی از آپارتمان ها رو می زنه ... 
 

نگاش می کنم چقدر خوش قیافه و خوش تیپه ... همون لحظه در آپارتمان باز می شه و دختری بلوند و بسیار زیبا از در بیرون میاد و با لبخند با امید دست می ده ... جایی که من هستم توی تاریکی فرو رفته ولی امید و اون دختر بلوند کاملا" در روشنایی قرار دارند ... انگار یکی به دلم چنگ می زنه ... چقدر به هم میان ... نمی دونم امید چی گفت که دختر خنده ای مستانه می کنه صدای خندش باعث می شه بغض کنم ... چقدر احمق بودم که فکر می کردم شاید امید دوسم داره ... سرم رو مثل کبک کرده بودم زیر برف ... معلوم بود که با این همه دخترای لوند و زیبا دور و بر امید اون هیچ وقت حتی گوشه چشمی هم منو نگاه نمی کنه ... ولی آخه دلیل این کارای امید چیه ؟ اگه منو نمی خواد چرا منو با خودش اورده اینجا ؟ اون که سرش به کارای خودش گرمه دیگه چه نیازی به من داره ؟ ... پس بگو علت این که آقا هیچ وقت سرشب خونه نیست چیه ؟ ... معلومه سرش جای دیگه گرمه ... اشک تو چشام جمع می شه ... کاش واسم روشن می کرد که چرا باهام این رفتار رو می کنه ... 
 

انقدر در حال خودخوریم که با صدای باز و بسته شدن در ماشین به خودم میام ... خدا رو شکر که انقدر تاریکه که امید متوجه چشای سرخم نمی شه ... چند پرونده رو روی صندلی های عقب می ذاره و می گه : متاسفم معطل شدی ... فکر نمی کردم انقدر طول بکشه ... 
 

بدون این که جوابشو بدم توی دلم می گم : معلومه که فکر نمی کردی انقدر گرم صحبت و بگو و بخند با اون دختره بودی که مطمئنم اصلا" وجود منو تو ماشین فراموش کرده بودی ... 
 

همونطور که که داره ماشین رو روشن می کنه با کنجکاوی نگام می کنه و می گه : چیزی شده ؟ ... 
 

سرمو تکون می دم : نه فقط خسته ام همین ... 
 

در حالی که مطمئنم باور نکرده سری تکون می ده و با نگاه مشکوکی می گه : باشه الان می ریم خونه ... 
 

تا رسیدن به خونه هر دو سکوت کردیم ... من به فکر ساده لوحی و حماقت خودمم ولی اون چی ؟ ... زیر چشمی نگاش می کنم با اخمای درهم در سکوت به جاده زل زده ... یعنی ممکنه تو فکر اون دختر بلوند زیبا باشه ؟ ... 
 

دارم به سرور خانم تو چیدن میز کمک می کنم که صداشو می شنوم ... 
 

سوگل بیا کارت دارم ... 
 

بدون این که جوابشو بدم سرمو از تو آشپزخونه بیرون میارم و نگاش می کنم ... یه اخم می کنه و می گه : 
 

چرا جواب نمی دی ؟ ... اونجا وایسادی که چی ؟ ... بیا اینجا کارت دارم ... 
 

دلم می خواد کلشو بکنم ... هنوزم ازش دلگیرم ... بی هیچ حرفی کنارش روی مبل میشینم و سرمو میندازم پایین ... 
 

خم می شه و در حالی که تو چشام نگاه می کنه می گه : چیزی شده ؟ یکی دو روزه خیلی پکری ؟ ... 
 

سرمو تکون می دم ولی بازم حرفی نمی زنم ... 
 

دستشو میذاره زیر چونه ام و با اخم می گه : 
 

هنوز نفهمیدی از این که سوالی بپرسم و جوابی نشنوم چقدر متنفرم ... 
 

سعی می کنم دستشو از چونه ام جدا کنم ولی محکمتر می گیره : 
 

این کارا معنی ش چیه ؟ ... 
 

_منظورتو نمی فهمم؟! 
 

با تمسخر لبخندی می زنه و می گه : 
 

خوب خدا رو شکر زبونت سالمه سرشب که جواب سلامم رو ندادی کمی نگرانت شده بودم ...
 

لبمو گاز می گیرم و با صدای آرومی می گم : 
 

من سلام کردم حتما" متوجه نشدی ؟ ... 
 

_جدی ؟ ... باشه قبول ... حالا دیگه مطمئن شدم از دست من ناراحتی ... کاری کردم ، حرفی زدم که خودم خبر ندارم آره ؟ ... 
 

سرمو تکون می دم و چیزی نمی گم ... اصلا" چیزی ندارم که بگم ... بگم چی ... بگم چون تو منو دوست نداری و با دخترای خوشگل در ارتباطی من دارم از حسادت و ناراحتی دق می کنم ... بگم اگه تا الان فرار نکردم و تمام امر و نهی هات رو به جون خریدم فقط به خاطر علاقه ای که بهت دارم ... بگم انقدر عاشقتم و دوستت دارم که از نگاه دخترا بهت آرزوی مرگ می کنم ... چی بگم که نگفتنم بهتره ... 
 

آهی می کشم و تازه متوجه امید می شم که موشکافانه منو زیر نظر گرفته ... هول می شم و سریع از جام بلند می شم .... 
 

عصبی می گه : کجا ؟ ... 
 

_می خوام برم به سرور خانم کمک کنم ؟ ... 
 

_لازم نکرده یعنی تا وقتی که جواب سوال منو ندادی هیچ جا نمیری ... 
 

به ناچار می شینم و می گم : چه سوالی ؟ ... 
 

_ازت پرسیدم از دست من دلخوری یا نه ؟... 
 

خودم رو متعجب نشون می دم و می گم : معلومه که نه ... اصلا" چرا چنین فکری کردی ؟ ... 
 

با تمسخر می گه : از اون جایی که مثل دختر بچه های لوس باهام قهر کردی و حرف نمی زنی 
 

عصبی زل می زنه تو چشام و ادامه می ده : ببین سوگل خودت می دونی که چقدر از این کارا متنفرم ... پس یا علت ناراحتیتو بهم بگو یا همین جا این مسخره بازی ها رو تمومش کن ... 
 

همیشه همینه ... حرف حرف خودشه ... اون دستور می ده و من مجبورم اطاعت کنم ... به یاد اون روز و صدای خنده های مستانه اون دختر می افتم ... همه خوش اخلاقی ها و بگو بخندش با دیگرانه ولی تمام اخم و تخم و تحکم هاش واسه من بدبخت که واسه هر کاری باید قبلش ازش اجازه بگیرم و کلی التماس کنم ... معلومه که من واسش ارزشی ندارم اگه ارزشی داشتم رفتارش با من غیر از این بود ... بغض می کنم و چشام پر آب می شه .... نه نباید گریه کنم ... نمی خوام دلش واسم بسوزه ... سعی می کنم بغضم رو فرو ببرم ولی قبل از این که موفق بشم سرمو دوباره بالا میگیره و عصبی می گه : الان این اشکا واسه چیه ؟ .... 
 

چی می تونستم بگم ... بالاجبار سرم رو تکون می دم و با صدای لرزانی می گم : فقط دلم گرفته همین 
 

و قبل از این که بتونم جلوی خودم رو بگیرم قطره اشکی از گوشه چشمم پایین می افته

رنگ نگاش عوض می شه ... با تاسف دستشو جلو میاره و اشک رو از روی صورتم پاک می کنه ولی انگار تماس دستاش باعث می شه قطرات بیشتری اشک راه خودشون و باز کنن و پایین بیان و هنوز لحظه ای نمی گذره که تمام صورتم خیس خیس می شه ... 
 

لبخند غمگینی می زنه و در حالی که منو تو آغوشش می کشه زیر گوشم زمزمه می کنه : حالا من باید با این دختر کوچولوی لوس که مثل ابر بهار داره گریه می کنه چی کار کنم ها ؟ 
 

همینطور که چونه ش روی سرم و پشتم رو نوازش می کنه و می گه : می خوای بریم بیرون کمی دور بزنیم تا حالت بهتر شه آره می خوای ؟ ... 
 

سرمو تکون می دم ... کاش می تونستم بهش بگم که من فقط تو رو می خوام اون هم فقط فقط واسه خودم ... ولی حیف ... 
 

صدای سرور خانم از آشپزخونه بلند شد که واسه شام صدامون می زد ... تکونی می خورم و از آغوشش بیرون میام و شروع به پاک کردن اشکام می کنم ... با چهره ی درهم از روی میز کنارش دستمالی بر می داره و در حالی که صورتمو به طرف خودش برمی گردونه آروم آروم شروع به پاک کردن اشکام می کنه ... آهی می کشم و سعی می کنم قبل از این که رسوا شم از کنارش بلند شم .... 
 

_صبر کن ... 
 

جعبه کوچکی از روی میز بر می داره و با مهربانی می گه : با این که نمی دونم چرا ناراحتی 
 

_ اما من که گفتم.... 
 

میون حرفم می پره و می گه : آره می دونم دلت تنگ شده ... در هر صورت این رو واسه آشتی کنون واست خریدم 
 

و در حالی که دوباره منو روی مبل می نشوند گفت : بازش کن ببین خوشت میاد یا نه ... 
 

متعجب از رفتار عجیبش جعبه رو با دستای لرزان می گیرم و درشو باز می کنم ... با چشای گرد شده به امید نگاه می کنم ... امشب چش شده بود اگه قبلا" بود قند توی دلم آب می شد و با خودم چه رویاهایی نمی بافتم ولی الان ... واقعا" منظورش از این رفتارای دوگانه چی بود ؟ ... یعنی من واسش چی بودم یک حیوون خونگی که گاهی اوقات از سر ترحم دست نوازشی به سرش می کشید ... 
 

_خوشت نیومد ؟ ... 
 

دوباره نگام رو به گردنبند برلیان ظریف داخل جعبه می دوزم ... خیلی زیبا بود خیلی ... و بدون شک خیلی هم گرون ... 
 

_چرا خیلی قشنگه .... 
 

خودم هم از صدام که بدون احساسی این جمله رو ادا کرد جا خوردم ... امید لحظه ای سکوت کرد ولی بعد گردنبند رو از جعبه دراورد و در حالی که موهای پریشونم رو از روی گردنم کنار می زد خودش اونو به گردنم بست ... زیر گوشم زمزمه کرد : آشتی ؟ ... 
سرم رو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و در حالی که منو به طرف خودش برمی گردونه پیشونیم رو می بوسه و می گه : مرسی 

_چقدر جذابه, معلومه از اون مایه داراس ... عجب ماشینی ... یعنی منتظر کیه ؟ ..

 
آروم از در بیرون میام و نگاهی به جایی که ادوارد،راننده شرکت همیشه می ایسته میندازم .... عجیبه برخلاف همیشه که قبل از تعطیلی کلاسم اینجا منتظرم بود الان نیومده ... آهی می کشم و بی حوصله به دیوار تکیه می دم و به جلوی پام خیره می شم ... صدای شهره و نازنین هنوزم شنیده می شه ... ازشون خوشم نمیاد یه جورین وقتی کنارشون می شینی حرفی جز مد ، لباس و پسر نمیزنن ...تو کلاس بینشون هستم اما حرفاشون رو گوش نمیدم چون حالم رو با حرفاشون بهم میزنن.. صدای بوق ماشینی شنیده می شه ... انقدر با هیجان دارن در موردش حرف می زنن که با کنجکاوی سرم رو بالا می گیرم و با تعجب امید رو منتظر تو ماشین اون طرف خیابون می بینم که بهم اشاره می کنه ... در مقابل چشای حیرت زده اون دخترا به طرف ماشین می رم ... خودم هم دست کمی از اونا ندارم ... تا حالا پیش نیومده دنبالم بیاد... 
 

با تعجب سوار می شم و سلام می کنم ... با خوشرویی نگام می کنه و با لبخند جواب سلامم رو می ده ... 
 

_این جا چی کار می کنی ؟ .... 
 

در حالی که ماشین رو روشن می کنه نگام می کنه و می گه : ناراحتی برگردم ؟ .... 
 

_نه فقط تعجب کردم همین ، آخه قبلا" از این کارا نمی کردی ... 
 

با اخم بامزه ای نگام می کنه و می گه : 
 

اگه قبلا نمی اومدم واسه اینه که هزار تا کار تو شرکت سرم ریخته ... 
 

با شیطنت وسط حرفش می پرم و می گم : پس الان چرا اومدی ؟ 
 

طوری که انگار داره واسه یه بچه توضیح میده می گه : 
 

چون ادوارد یه کاری واسش پیش اومد مرخصی گرفت و رفت ... در نتیجه من خودم اومدم دنبالت ... 
 

با دلخوری از این که باهام مثل بچه ها برخورد می کنه می گم : 
 

خوب خودم می رفتم ... مگه چی می شد ؟ ... 
 

آنچنان با جذبه نگام می کنه که بقیه حرفم رو قورت می دم و از شیشه ماشین به بیرون زل می زنم ... 
 

یه خورده که می گذره صداشو می شنوم : 
 

تو همیشه انقدر سر به زیر گوشه ای می ایستی ؟ ... 
 

_چی ؟ ... 
 

_آخه خیلی بامزه و مظلوم یه گوشه ایستاده بودی ؟ 
 

و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه می گه : اون دخترایی که کنارت ایستاده بودن همکلاسیات بودن ؟ 
 

با کنجکاوی سرم روتکون می دم ... 
 

_واقعا" ؟ این چه سر و ریختی بود که واسه خودشون درست کرده بودن ؟ 
 

با این که خودم هم ازشون اصلا" خوشم نمیاد ولی با یادآوری اون دختر اون شبی با اون سر و وضع افتضاحش با لجبازی می گم : 
چرا سر و وضعشون مگه چه جوری بود ؟ از خیلی های دیگه که بهتر بودن ؟ ... 
 

عصبی نگام می کنه : یعنی خودت متوجه نشدی ؟ اون لباس بود که اونا پوشیده بودن ؟ نصف بدنشون که معلوم بود ... از وقتی هم که بیرون اومدن فقط یکریز در حال خنده و جلف بازی بودن ... 
 

همونطور که در حال حرف زدن توی دلم می گم : تو که خودت عاشق اینجور دخترایی چرا از این حرفا می زنی ؟ ... 
 

با حرص وسط حرفش می پرم : 
 

دخترای خوبین ازشون خوشم میاد ... 
 

مدتی سنگینی نگاه عصبیشو روی خودم حس می کنم ولی ناگهان با صدایی که رگه هایی از خنده توش معلومه می گه : اصلا" دروغگوی خوبی نیستی ... اگه انقدر ازشون خوشت می اومد چرا وقتی اومدی بیرون رفتی یه گوشه کز کردی و با هیچ کدومشون حرفی نزدی؟ ها ؟... 
 

راست می گفت ... لعنتی مثل همیشه باهوش و تیز بود ... شانه هایم را بالا میندازم و حرفی نمی زنم ... کمی که می گذره متوجه میشم که مسیر خونه رو نمی ره ... با تعجب به طرفش برمی گردم : خونه نمی ری ؟ 
 

در حالی که تو یه خیابون می پیچید گفت : نه تو شرکت یه کار کوچولو دارم انجامش که دادم می رسونمت خونه ... پیاده شو ... 
 

با کنجکاوی پیاده می شم و به ساختمون شیک چند طبقه رو به روم خیره می شم ... همینطور که دستش رو روی پشتم میذاره آروم به جلو هدایتم می کنه و می گه : خوب اینم از محل کار من ... بیا از این طرف ... 
 

سنگینی نگاه کارمنداش رو کاملا" روی خودم حس می کنم ولی امید با خونسردی در حالی که دستم رو با مهربانی گرفته بی توجه به نگاه های اونا توضیحاتی در مورد شرکت و کارش بهم می ده ... 
 

در اتاقی رو باز می کنه و من با تعجب همون دختر اون شبی رو می بینم که پشت میزی نشسته و در حال صحبت با تلفن که با دیدن امید سریع قطعش می کنه و بلند می شه و لبخند زورکی هم به من می زنه ... با تعجب حس می کنم که به همان اندازه که من از اون خوشم نمیاد انگار اونم چنین حسی به من داره ... ولی آخه چرا ... اون که تا الان منو ندیده ...
 

امید همینطور که در حال دادن یکسری دستورات به اونه دستمو می گیره و به سمت اتاقش می بره ... ناخودآگاه قبل از ورود به اتاق سرم رو به عقب برمی گردونم و متوجه نگاه خشمگین و عصبی دختر به خودم می شم ... سردرگم از این برخورد عجیبش وارد اتاق مجلل امید می شم ... همون موقع تلفن اتاق به صدا در میاد و امید با عجله گوشی رو بر میداره و شروع به صحبت می کنه ... 
 

با کنجکاوی شروع به نگاه کردن وسایل و دکوراسیون اتاق می کنم ... یه لحظه از گوشه چشم متوجه امید شدم که قاب عکس روی میزش رو برداشت و توی کشو گذاشت ... سعی کردم خودم رو بی توجه نشون بدم ولی چطوری اونم با این لرزشی که به جونم افتاده ... روی مبلی میشینم و همونطور که در ظاهر خودم را با مجله روی میز سرگرم می کنم سعی می کنم به خودم مسلط بشم ... یعنی عکس کی بود ؟ ... هنوز در حال صحبت با تلفنه ... یعنی ممکن عکس اون دختره باشه که الان دیگه می دونم اسمش کریستیناس ... یعنی تا این حد روابطشون پیشرفت کرده که عکس اونو روی میزش میذاره ... اصلا" شاید به خاطره همینه که اون دختر با اون نگاه خشمگین بهم نگاه می کرد ... ولی چرا اگه امید اونو دوست داره دیگه نگرانی اون دختر از بابت چیه ؟ ... از من ؟ ... از یک دختر بی کس و کار که هیچ قدرتی برای مقابله با اون و نداره ... حس حقارت تموم وجودم رو می گیره ... اگه امید بخواد باهاش ازدواج کنه ... پس سرنوشت من این وسط چی می شه ؟ ... اگه این اتفاق بیفته یه لحظه هم صبر نمی کنم و از پیشش می رم .... آره نمی تونم اونو با هیچ دختری ببینم نه با کریستینا و نه با هر دختر دیگه ای...اما کجا برم؟....صدای امید باعث میشه از فکر بیرون بیام و بهش نگاه کنم 
 

من الان یک جلسه دارم زیاد طول نمی کشه .... متاسفم می دونم خسته ای ولی اگه می خواستم قبل از این که دنبالت بیام جلسه رو برگزار کنم می ترسیدم دیر بشه و نرسم بیام دنبالت ولی الان ... یه لحظه بیا ... 
 

به طرف در دیگری توی اتاقش می ره و بازش می کنه ... با تعجب متوجه یک اتاق کوچک تر ولی زیبا می شم که احساس می کنم یه جور استراحتگاه باشه ... کاناپه راحتی گوشه اتاق قرار داره ... در کمدی بازه و من متوجه لباس ها و کفش های امید می شم ... 
امید منو به داخل اتاق هل می ده و می گه : قول می دم خیلی طول نکشه ... اینجا بمون ... اصلا" روی این کاناپه دراز بکش و بخواب ... هر وقت کارم تموم شد بیدارت می کنم باشه ؟ ... 
 

سرم رو تکون می دم ... همون لحظه کریستینا با یک سینی قهوه و کیک وارد اتاق می شه و بعد از گذاشتن اون ها روی میز بی هیچ حرفی بیرون می ره ... 
 

امید فنجون قهوه رو به دستم می ده و با مهربانی خم می شه و در حالی که تو چشام خیره می شه می گه : تا خانم کوچولوم کمی استراحت کنه منم برگشتم باشه ؟ ... 
 

سرمو تکون می دم و به امید که داره از اتاق بیرون می ره با حسرت نگاه می کنم..با خروجش از در اصلی روی پام بلند میشم و به سمت میزش میرم...میخوام اون عکس رو ببینم...با چند تا حس متفاوت...حسادت کنجکاوی...عشق...ترس... 
 

به میز رسیدم و با ترس و لرز دستم رو به سمت کشو میبرم اما نه...لعنتی چرا قفله؟ اه کی قفلش کرد من نفهمیدم؟...سرخورده به سمت همون اتاق میرم و آروم روی کاناپه دراز میکشم
 

****** 
 

یک ساعت گذشته که صدای همهمه و خداحافظی نشان از تموم شدن جلسه میده ... آروم در رو باز می کنم و به اتاق خالی نگاهی میندازم ... امید نیست 
 

همون لحظه با شنیدن صدای امید که در حال صحبت با کریستینا س...میدونم لابد عکس اون بوده که گذاشته اون تو روی صندلی میشینم و سرم رو بین دستام میگیرم, نمیدونم چی کار کنم؟ خدا کمکم کن.... 
 

****** 
 

زیر چشمی به امید نگاه میکنم که در حال رانندگیه, خدایا یعنی اون عکس کی بود؟...چقدر تو ساده ای!!! خوب معلومه عکس کریستیناست خدایا چه قدر من بدنشانسم 
 


کنارش روی مبل می شینم ... 
 

_امید خواهش می کنم ... فقط یک هفته است ... 
 

_گفتم نه ... پس تمومش کن ... 
 

_آخه چرا ؟ ... تو مگه بهم اعتماد نداری ؟ ... قول می دم مواظب باشم ... خواهش می کنم ... خودت چند روز پیش گفتی زبانم خیلی پیشرفت کرده ... انقدرم با ماشین این مسیر رو رفتم و اومدم که چشم بسته هم می تونم برم ... 
 

با عصبانیت مجله توی دستش رو به گوشه ای پرت می کنه و با خشم می گه : 
 

سوگل مگه نمی گم تمومش کن ... این یک هفته ای که راننده رفته مرخصی یک فکری واست می کنم ... اصلا" شاید خودم ببرم و بیارمت ولی تنها فکرشم نکن ... 
 

و بعد چشاشو ریز می کنه و می گه : 
 

اصلا" وایسا ببینم مگه قراره تو مسیر چه غلطی بکنی که انقدر اصرار داری که خودت تنهایی بری و بیای ها ؟ ... 
 

از این که بعد از این همه مدت هنوز هم بهم بی اعتماده بغض می کنم و بدون حرفی بلند می شم و با چشای پر اشک به طرف پله ها می رم ... 
 

صدای عصبانیشو پشت سرم می شنوم : 
 

کجا ؟ ... مگه من با تو نیستم ؟ ... برگرد بیا اینجا ... 
 

بدون توجه بهش از پله ها بالا می رم ... 
 

_سوگل به خداوندی خدا اگه بیام بگیرمت بلایی سرت میارم که به غلط کردن بیفتی پس با زبون خوش برگرد بیا پایین ... 
 

انقدر می شناسمش که بدونم همیشه به حرفی که می زنه عمل می کنه ... به خصوص وقتی که تا این حد عصبانیه .. با ترس و لرز بر می گردم پایین ... پایین پله ها بازوم رو می گیره و می چسبونتم به دیوار ... 
 

_به من نگاه کن ... 
 

جرات نگاه کردن به صورت برافروخته و عصبانیش رو ندارم ... وقتی فشار دستش روی بازوم بیشتر می شه سرمو بلند می کنم ... با عصبانیت زل می زنه تو چشام و می گه : 
 

مگه من تا الان صد بار نگفتم که نخواه با قهر و بچه بازی به هدفت برسی ؟ ...مگه من صد بار نگفتم که از این حرکات متنفرم ؟ ... پس واسه چی مثل این دختر بچه های لوس تا تقی به توق می خوره برای رسیدن به چیزایی که باب میلت گریه سر می دی ها ؟

... 
 

با ناراحتی بدون این که نگاش کنم می گم : 
 

امید ؟ ... 
 

_امید و زهرمار ... این آخرین بار بود ... دفعه بعد من می دونم و تو ... 
 

اشکام رو آروم پاک می کنم و می گم : 
 

الان می تونم برم ... 
 

در حالی که دوباره خیره می شه بهم می گه : 
 

نه نمی تونی الان دیگه وقت شام ... 
 

_من سیرم ... 
 

با حرص می گه : سوگل اون روی سگ من و بالا نیارا ... کاری نکن که اصلا" قید کلاس رفتنت رو تو این یک هفته بزنم و مجبورت کنم بنشینی کنج خونه ... حالا خودت می دونی ... 
 

با ناراحتی بدون این که حرفی بزنم نگاش می کنم در حالی که بازوم رو ول می کنه روی اولین مبل می شینه : فکر نکن می تونی با این مظلوم نمایی ها راضیم کنی ... وقتی گفتم نه یعنی نه ...


بدون هیچ حرفی می رم و کنارش روی مبل می شینم و در سکوت بهش نگاه می کنم ... 
 

در حال ورق زدن مجله بدون این که بهم نگاه کنه می گه : سوگل بس کن 
 

متعجب می گم : چی رو ؟ ... 
 

با لبخند روم خم می شه : خودتی ... 
 

انگار دوباره با این لبخندش شیر می شم 
 

_امید تو رو خدا ... 
 

با چشم غره روش رو ازم بر می گردونه : تا بهت یک لبخند می زنم دوباره روت رو زیاد می کنی ... اصلا" جنبه نداری ... 
 

دیگه انقدر با اخلاقش آشنا شدم که بدونم اوج عصبانیتش تموم شده و الان راحت تر می شه راضیش کرد ... 
 

اصلا" بذار یه روز امتحان کنم اگه دیدی دیر کردم و یا اتفاقی افتاد دیگه واسه روزای دیگه نذار تنهایی برم باشه ... 
 

با تمسخر نگام می کنه و می گه : بچه گول می زنی ؟ ... خب وقتی اتفاقی افتاد که افتاده من دیگه اون وقت چی کار می تونم بکنم ؟ ... 
 

دو زانو روی مبل میشینم : امید تو رو خدا منو نگاه کن ... من لای پر قو بزرگ نشدم ... همه کارام رو خودم انجام می دادم ... توی ایران توی اون قمارخونه تونستم خودم رو حفظ کنم و مواظب خودم باشم پس الانم می تونم ... 
 

وقتی دیدم هیچ عکس العملی نشون نمی ده با حرص گفتم : من بچه نیستم که همش احتیاج داشته باشم یکی مراقبم باشه ... 
 

یکی از ابروهاشو می ده بالا و با تفریح نگاهی به موهام که صبح سرور خانم واسم از دو طرف بافت و با روبان قرمز بست میندازه ... به خودم لعنت می فرستم خوب معلوم با این قیافه و این بلوز و دامن قرمز مثل دختر بچه ها پنج ساله به نظرش می رسم .... آهی می کشم و نگاش می کنم که هنوز داشت از سر تفریح و لذت بهم نگاه می کرد ... 
 

با التماس می گم : امید ... 
 

یکی از بافته های مو ام رو می کشه : باشه ببینم چی مشه ... در موردش فکر می کنم ولی قول نمی دم ... 
 

متوجه نگاه دلخورم میشه منو می کشه تو بغلش و با مهربانی زیر گوشم زمزمه می کنه : تو هنوزم از نظر من یک دختر کوچولویی که احتیاج به مراقبت داری ... حالام دیگه تمومش کن ... 
 


*** 
 


از ساختمان میام بیرون و با خوشحالی نگاهی به اطراف میندازم ... می رم توی پیاده رو و مسیر خونه رو در پیش می گیرم ... چقدر هیجان دارم .. می خوام به امید ثابت کنم که انقدر بزرگ شدم که بتونم کارهام رو خودم انجام بدم و احتیاج به مراقبت کسی نداشته باشم...امروز دومین روزیه که دارم خودم برمیگردم یه حس خوبی دارم..حس آزادی و استقلال...شب که امید برگشت خونه بهش می گم که اگه این یک هفته هم صحیح و سالم رفتم و برگشتم اصلا دیگه احتیاجی به راننده ندارم ... یعنی اجازه می ده ... 
 

با صدای ترمز ماشینی کنارم از جا می پرم ... قبل از این که بتونم اعتراضی کنم دستای قوی جلوی صورتم میاد و بوی تندی باعث می شه که دیگه چیزی نفهمم ... 
 

چند بار پلک می زنم سرم به شدت درد می کنه ... روی تختی به پهلو افتادم ... نگام دور اتاق می چرخه ... اینجا دیگه کجاست ؟ ... به سختی از جام بلند می شم ... تازه متوجه می شم که دستام از پشت بسته اس و روی دهانم هم پارچه ای قرار داره .... با پاهای لرزان خودمو تا وسط اتاق می کشونم ... خدایا چی شده ؟ من کجام ؟ ... هنوز سردرگم و گیج وسط اتاق ایستادم که ناگهان در باز می شه و با بهت کریستینا رو می بینم که با یک لبخند شیطانی وارد اتاق می شه ... نمی دونم چرا از دیدنش وحشت کردم و یک قدم به عقب رفتم ... قبل از این که بتونم قدم بعدی رو بردارم به طرفم میاد و موهام رو می کشه و پرتم می کنه روی زمین ... روم خم می شه ... هنوز موهام تو دستشه ... سعی می کنم خودم رو از دستش آزاد کنم ولی چطوری دستام از پشت بسته اس و با این پارچه جلوی دهنم صدام به جایی نمی رسه ... صورتم رو به طرف خودش بر می گردونه و با پوزخند می گه : 
 

بالاخره به هم رسیدیم ... دیگه داشت خیلی طولانی می شد و حوصله ام سر می رفت ... با این حال خیلی شانس اوردیم که راننده رفت مرخصی و امید احمق هم راضی شد خودت تنهایی برگردی ... 
 

سعی می کنم ازش فاصله بگیرم ... انگار حال عادی نداره ... یه جورایی ترسناک شده ... صورتم رو با خشم میگیره تو دستاش و زل می زنه توی صورتم و همینطور که نگاش روی صورتم می چرخه به آرامی انگار با خودش حرف می زنه می گه : 
 

مگه تو چی داشتی که انقدر تو رو می خواست .... خوشگلی ؟ ... خب منم خوشگلم حتی از تو بیشتر ... پس چرا هیچ وقت منو ندید ؟ ... این همه سال واسش کار کردم ولی هیچ وقت اون طوری که به تو بها می داد به من توجهی نداشت ... اون روزی که اومدی شرکت یادته ؟ ... همه کارمندا از دیدن امید با یک دختر تعجب کردن ... 
 

صورتشو میاره جلوتر و با لحن ترسناکی می گه : 
 

می دونی چرا ؟ ... چون امید اهل این کارا نبود ... هیچ کس اونو حتی با یه دختر ندیده بود ... اون وقت دست تو رو می گیره و طوری باهات رفتار می کنه که انگار ملکه اونجایی ... 
 

سیلی محکمی به صورتم می زنه چند بار پشت سر هم ... به حدی که سرم به دوران می افته ... خیسی خون رو که از دماغم جاریه رو حس می کنم ... انگار دیوانه شده ... همش فریاد می زنه به حدی عصبانیه و حرفا رو سریع می گه که بعضی از جملاتش رو متوجه نمی شم ... ناگهان دستاش رو دور گلوم حلقه می کنه و زل می زنه تو چشام و با لحن دلهره آوری می گه : 
 

اگه تو نباشی اون وقت من می تونم نقشه بعدیم رو اجرا کنم و امید رو مال خودم کنم ...خوبه نه ... 
 

فشار دستاش دور گردنم شدیدتر می شه ... شروع می کنم به تقلا ولی بی فایده است ... قدرتش خیلی زیاده انگار دیوونه شده ...

نفسم بالا نمیاد و چشام داره سیاهی می ره که یه لحظه دستاش از دور گردنم باز می شه و کسی اونو ازم دور می کنه ... 
 

روی زمین خم شدم ... گلوم می سوزه ... به شدت سرفه می کنم ... سرمو بالا می گیرم و با بهت به کیارش نگاه می کنم که در حالی که داره اونو ازم دور می کنه فریاد می زنه : 
 

تو اجازه نداری بهش صدمه بزنی لعنتی ... قرارمون این نبود ... 
 

_ولم کن ... می خوام اون چشای خوشگلشو از کاسه درآرم ... می خوام با همین ناخونام خوشگلی شو ازش بگیرم اون وقت ببینم بازم امید اونو می خواد یا نه .... ولم کن ... 
 

کیارش اونو هل میده بیرون و سپس در رو قفل می کنه ... صدای فریاداش هنوز از بیرون اتاق میاد ... با وحشت به کیارش نگاه می کنم ... به طرفم میاد و روی دو پا کنارم می شینه و با لذت نگام می کنه : 
 

خب ... خب ... خب ... فکر نمی کردی دوباره همدیگه رو ببینیم نه ؟ ... 
 

دستشو دراز می کنه که بازوم رو تو دستاش بگیره ولی من با وحشت خودم رو می کشم کنار ... پوزخندی می زنه و در حالی که بلند می شه شروع به باز کردن کراواتش می کنه ... وقتی نگاه وحشت زدم رو روی خودش می بینه با لبخند شیطانی می گه : 
 

نترس عزیزم کارت ندارم فقط من و تو یه کار ناتموم داریم که حالا بهترین فرصت برای انجامش ... تو این طوری فکر نمی کنی ؟ 
 

و شروع می کنه به باز کردن دکمه های پیراهنش ... 
 

خدای من اون می خواد چی کار کنه ؟ ... تمام صورتم پر از اشک شده ... متوجه نگاه وحشت زدم می شه ... به طرفم میاد و با تمسخر می گه : 
 

چی شده عزیزم ؟ ... دوست نداری ؟ ... 
 

و در حالی که با خشم چنگی به موهام می زنه صورتم رو به خودش نزدیک می کنه و می گه : 
 

خودت این بازی رو شروع کردی ... کریستینا راست می گه مگه تو چی داری که امید اون رفتار رو باهام کرد ... حالا تو باید تاوان کاری که امید باهام کرد رو پس بدی ... اون وقت شاید دوباره پس بفرستمت واسه پسر خاله عزیزم چطوره ؟ ... ولی الان ... 
 

پارچه رو از روی صورتم باز می کنه و پرتم می کنه روی تخت ... صدای هق هق گریم همه ی اتاق رو پر کرده ... به سختی با صدایی که از زور گریه بالا نمیاد می گم : 
 

خواهش می کنم کیارش ... این کار رو باهام نکن ... 
 

پیراهنش رو گوشه ای پرت می کنه و با عصبانیت فریاد می زنه : 
 

خفه شو هرزه عوضی ... تو هم مثل خیلی های دیگه ای ... همینطور که با امید بودی پس می تونی با منم باشی ... پس خفه شو وگرنه دوباره میدمت دست کریستینا تا هر بلایی که خواست سرت بیاره ... 
 

از روی تخت بلند می شم و سعی می کنم ازش فاصله بگیرم ... با حرص به طرفم خیز برمی داره و می گه : 
 

گمشو برگرد همونجا ... 
 

جیغی می کشم و به سمت در فرار می کنم ... ولی ناگهان با کشیده شدن موهام به سمت عقب ، با اون دستای بسته ، تعادلم رو از دست می دم و به زمین می خورم ... صدای برخورد سرم با زمین به طرز وحشتناکی توی سرم می پیچه و دیگه هیچی نمی فهمم

چرا هیچ کدومشون واسه شکستن این سکوت کاری نمی کنن ... هنوزم سردی بینشون رو می شه حس کرد ... البته تقصیر امیده وگرنه خودم شاهد بودم که فرحناز چقدر برای بهتر شدن روابطشون تلاش می کنه آخ دلم میخواد یه چیزی به این امید بگم دلم واسه فرحناز میسوزه.همونطور که دراز کشیدم نگامو می دوزم به فرحناز ... چقدر نسبت به چند ماه پیش که دیدمش عوض شده بود ... یه جورایی احساس می کنم شکسته تر شده ... چقدر تو بیمارستان کمکم کرد واقعا" بهش مدیون بودم با این که هنوزم دلیل کمک هاش رو نمی تونم درک کنم ...


ماشین متوقف شد ... آروم بلند می شم ... هنوزم وقتی میشینم سرم گیج می ره ... امید در سمت منو باز می کنه و قبل از این که بخوام اعتراضی کنم منو در آغوش می گیره ... خجالت می کشم ... به خصوص در مقابل لبخندهای عجیب و شیطنت آمیز فرحناز ... تا جایی که می تونم سرم رو توی سینه ی امید مخفی می کنم ... از روی پله ها صدای نگران و بغض آلود سرور خانم شنیده می شه که در حالی که به طرفمون میاد باعث و بانی این ماجرا رو نفرین می کنه و ظرف اسفند رو دور سرم میچرخونه ... با اشاره امید ، فرحناز به سمت سرور خانم می ره و در حالی که اونو به داخل خونه می کشونه واسش توضیح می ده که حالم خوبه ولی طبق توصیه دکتر بهتره دورم خلوت باشه ... دیگه بقیه صحبتاشون رو نمی شنوم ... 
 

امید در حالی که منو روی تختم میذاره شروع به مرتب کردن پتو و بالشت های زیر سرم می کنه ... وقتی از راحتی من مطمئن می شه کنارم روی تخت می شینه ... 
 

_راحتی ؟ 
 

سرمو تکون می دم 
 

_می گم قرصات رو بیارن بعد از این که خوردی استراحت کنی باشه ؟ ... 
 

_می خوای بری شرکت ؟ 
 

با لبخند نگام می کنه : آره ولی قول می دم شب زود بیام خونه ... 
 

ضربه ای به در اتاق می خوره و فرحناز با سینی داروهام میاد داخل ... امید با دیدنش بی هیچ حرفی از جا بلند می شه و در حالی که خداحافظی سردی می کنه از در می ره بیرون, نگاه فرحناز سینی به دست به در بسته اتاقمه 
 

صدای شکسته شدن قلب فرحناز رو شنیدم ... دلم واسش سوخت ... وقتی متوجه نگاه من روی خودش می شه با لبخند تلخی سینی رو روی میز میذاره و کنارم رو تخت می شینه و داروهام رو بهم می ده ... دستم رو روی دستش میذارم و می گم :ناراحت نباشین اون به فرصت احتیاج داره 
 

میون حرفم می پره : فکر نکنم ... اون مدت ها فرصت واسه بخشیدن من داشت ... البته می دونم حق داره که نخواد منو ببخشه من کاری با اون و شوهرم کردم که هیچ زنی نمیکنه...کاش اون لحظه ها به جای لجبازی یه کم فکر میکردم.... 
 


وقتی نگاه کنجکاو منو می بینه با لبخند می گه :چیه انگار خیلی دلت میخواد بدونی چی شده؟ ... 
 

با خجالت می گم : نمی خوام ناراحتتون کنم ... ولی می تونم یه سوالی بپرسم ؟ ... خب ... خیلی دوست دارم بدونم چرا کمکم کردین ... 
 

با لبخند مدتی نگام می کنه : نه ناراحت نمی شم ... اتفاقا" می خوام واست تعریف کنم تا دلیل رفتارای امید رو بدونی ... خب در حقیقت مربوط می شه به سال ها پیش ... حوصلشو داری واست تعریف کنم ... 
 

وقتی نگاه مشتاقم رو می بینه شروع می کنه : 
 

وقتی ازدواج کردم 15 سال بیشتر نداشتم ... خانواده شوهرم زیاد با ازدواج ما موافق نبودند ... می دونی شوهرم محمدرضا توی یک خانواده متدین بزرگ شده بود ... پدرش حاجی بازاری بود و از یک خانواده مومن و استخوان دار ولی خانواده من درست نقطه مقابل اونها بود ... پدرم اخلاق های خاص خودش رو داشت ... 
 

پوزخندی می زنه : 
 

زیادی ادعای تجددش می شد ... تا جایی هم که می تونست واسه خودش توی دربار جا باز کرده بود و برو بیایی داشت ... حالا در نظر بگیر این دو تا خانواده که هیچ جوری از نظر اجتماعی و دینی و اخلاقی با هم وجه اشتراکی ندارند بخوان با هم وصلت کنن ... 
 

مکثی می کنه و ادامه می ده : 
 

هنوزم که هنوزه نمی دونم چرا باهاش ازدواج کردم ... عشقی در کار نبود ... در حقیقت منم مثل هر دختری توی اون زمان چشمم به دهن پدرم بود که واسم تصمیم بگیره ... خلاصه ازدواج کردیم ... بعد از ازدواج متوجه شدم که اون بیشتر از دو برابر سن منو داره و یک بار هم ازدواج کرده که همسرش سر زایمان بچه شون, فوت می کنه ... البته پدرم همه ی این ها رو می دونست ولی چشمش دنبال پول و مال و منال اون ها بود و واسش این ها مهم نبود ... ولی واسه من مهم بود ... خب در نظر بگیر یک دختر توی سن من دنیا رو از چشم خودش چطوری می بینه ... هر روز یک ساز جدید می زدم و اذیتش می کردم ولی بیچاره محمدرضا هر بار با مهربانی و گذشت از اشتباهاتم می گذشت ... تا این که همون سال های اول ازدواجم خواهرم که این جا زندگی می کرد منو تشویق کرد که برای زندگی بیام امریکا ... اینم شد شروع یک بحث جدید ... انقدر رفتم و اومدم و عرصه رو بهش تنگ کردم که بیچاره با این قضیه هم موافقت کرد ... اون موقع امید یک سالش بود ... با اومدن به این جا و رفت و آمد با خواهرم دیگه امید و محمدرضا و زندگیم رو فراموش کردم ... هر روز مهمانی و شب نشینی و مسافرت با دوستام ... خلاصه هیچ وقت خونه نبودم ... هر بار که محمدرضا اعتراضی می کرد طوری زندگی رو واسش جهنم می کردم که بیچاره دیگه پی اش رو نمی گرفت ... این وسط تنها کسی که زجر می کشید و ما متوجه اش نبودیم امید بود ... محمدرضا عاشقم بود و همه چیز رو تحمل می کرد ولی امید هنوز بچه بود ولی با همون سن کمش همه چیز رو درک می کرد 
 

آهی می کشه : 
 

الان که فکر می کنم می بینم هیچ وقت براش مادری نکردم ... حق داره واسه اون روزا منو نبخشه ... تو همون مهمانی ها و شب نشینی ها بود که باهاش آشنا شدم ... مرد جذابی بود ... اسمش کامبیز بود... اوایل فقط همدیگه رو تو مهمانی ها می دیدیم ولی کم کم این روابط بیشتر شد و با هم بیرون قرار میذاشتیم ... وقتی با اون بودم همه چی رو فراموشم میشد ... نه به یاد داشتم شوهری به اسم محمد رضا دارم و نه بچه ای به اسم امید ... همه چی فقط و فقط تو یه نفر ... تو یه اسم خلاصه میشد ... کامبیز ... 
 

تمام زندگیم شده بود اون ... شده بود بتم ... یه بت زنده ... من محمد رضا رو با تمام خوبیهاش گذاشتم و رفتم سراغ کسی که پولو می شناخت نه منو ... خوب خودت دیگه می دونی ... حماقت کردم الان می فهمم ... اون موقع اسمش رو گذاشته بودم عشق ولی الان می فهمم که همش هوس بود ... من به خودم به زندگیم به محمدرضا به امید به همه خیانت کردم ... من با ندونم کاری هام زندگی همه رو نابود کردم ... 
 

با گریه ادامه میده : 
 

تا این که اون شب اون اتفاق افتاد ... محمدرضا همراه امید به یک سفر کاری رفته بود ... امید اون موقع 20 سالش بود یه جورایی انگار دست راست محمدرضا شده بود خیلی زرنگ بود خیلی ... قرار بود چند روز دیگه برگردن ولی انگار کارشون زودتر تموم می شه ... اونا میان و من و اونو با هم می بینن ... 
 

با هق هق می گه : محمدرضا سکته می کنه ... هیچ وقت یادم نمی ره که امید چطور با نفرت فریاد می زد و عقده تمام اون سال ها رو روی سرم آوار می کرد ... همون جا بهم گفت که دیگه مادری به نام من نداره و دیگه هیچ وقت نمی خواد من رو ببینه ... حتی تو بیمارستان و بعد هم توی خونه نذاشت محمدرضا رو ببینم ... منم همون شب مثل دزدها از خونه زدم بیرون ... خودم الان می فهمم چه حماقتی کردم ... حماقتی که تا الان دارم تاوانشو پس می دم ... بعدها شنیدم محمدرضا توی اون سکته قسمت چپ بدنش فلج شده و قدرت تکلمش رو از دست داده و تا سال نشده فوت می کنه..... 
 


هم من و هم امید هر دو می دونیم که اون دق کرد ... از دست کارها و خیانت های من ... طبق وصیت نامه جدیدش که توسط وکیلش مطلع شدم منو از ارثش محروم کرده بود ... واسم مهم نبود ... من خودم از خانواده ی پولداری بودم ... انقدر داشتم که بتونم خودم را اداره کنم ... اون موقع ها هنوز سرم باد داشت و از کارم پشیمون نشده بودم ...یک مدت که گذشت اون هم منو ول کرد ... تازه اون وقت بود که فهمیدم بی محمدرضا, بی تکیه گاه بودن یعنی چی!... مثل سگ پشیمون شده بودم ولی چه فایده امید دیگه نمی خواست منو ببینه ... منم خودم رو توی مهمانی ها و خوشگذرونی ها غرق کردم ... امید فکر می کنه که هنوز از زندگی این جوری راضیم ... ولی به خدا نه ... پشیمونم ولی چی کار می تونم بکنم ... 
 

نفس عمیقی می کشه : پارسال متوجه یکسری علائم بیماری توی خودم شدم پس از معاینه فهمیدم سرطان دارم اونم از نوع پیشرفته ... کاری نمی شه واسش کرد ... دلم نمی خواد امید بفهمه ولی می خوام حداقل قبل از مرگم منو ببخشه ... من تاوان بدی هام رو دارم پس می دم ... 
 

صدای هق هقش تو ی اتاق می پیچه ... متوجه نشده بودم ولی منم پا به پای اون داشتم گریه می کردم ... صورتم خیس از اشک شده بود ... 
 

_واسه همین به من کمک کردین ؟ ... 
 

لبخندی می زنه و می گه : آره ... نمی تونستم بذارم آسیبی ببینی ... تو تنها کسی بودی که تونستی امید رو به زندگی برگردونی ... امید خیلی دوست داره خیلی ... در حقیقت عاشقت ... 
 

وسط حرفش می پرم و در حالی که با انگشتای دستم بازی می کنم می گم : نه اینطور نیست ... امید هیچ وقت بهم نگفته دوستم داره ... 
 

خنده ای می کنه : شاید حالا حالاها هم بهت نگه ... 
 

وقتی نگاه متعجب منو می بینه با تاسف ادامه می ده : من باعث شدم که امید نسبت به همه زنا بدبین بشه ... اون تا قبل از تو به هیچ دختری روی خوش نشون نداده بود, بود و نبود اونا در اطرافش واسش مهم نبود ... اگه بخوام درست تر بگم اون از جنس زن متنفر شده بود ... و بعد با لبخند شیطنت آمیزی در حالی که سر تا پام رو برانداز می کرد گفت :حالا نمی دونم تو وجود تو چی دیده که اینطور عاشق و شیدات شده ...باور کن ... لازم نیست انقدر با تعجب بهم نگاه کنی ... وقتی رفتار قبل از ورود تو به زندگی امید رو با رفتار الانش مقایسه می کنم می فهمم که چقدر امید تغییر کرده ... نشاط و زندگی رو می شه تو چشاش دید ... ولی به تو هشدار می دم زندگی با امید خیلی هم ساده نیست ... اون دقیقا" تمام رفتارهایی که پدرش با من داشت ، تمام آزادی ها ، اعتماد و قربون صدقه ها رو به یاد داره و دیده که اون آزادی ها سرانجامش به کجا رسیده پس پیش خودش این جور رفتار پدرش را اشتباه محض می دونه ... بارها بهم گفته که اگه پدرش جلوی سبکسری های منو می گرفته زندگیمون به این جا ختم نمی شه ... البته حق هم داره ولی خوب احتمالا" تو زندگی با تو از این چیزا خبری نیست 
 

با لبخند ادامه میده : ولی نترس ... اگه بتونی همین طوری پیش بری خیلی طول نمی کشه که اونو مثل موم تو دستت بگیری ... 
 

با حسرت می گم : شما دارید اشتباه می کنید ... فکر نکنم واسه امید خیلی مهم باشم ... تا حالا همیشه حرف,حرف خودش بوده ... تو هیچ کاری نظر منو نمی خواد .. 
 

با مهربانی می گه : نگران نباش عزیزم ... مطمئنم طولی نمی کشه که ازت می خواد باهاش ازدواج کنی ... اینو مطمئنم ... انقدر پسرم رو می شناسم که حاضرم روی این قضیه شرط ببندم ... ولی همانطور که گفتم باید باهاش کنار بیای ... ولی یه نصیحتی بهت می کنم ... امید مثل پدربزرگش, پدر محمدرضا, تعصبی و غد و یکدنده است همیشه تو این جور مسائل حسایت زیادی به خرج می ده ... پس هیچ وقت سعی نکن از این راه بخوای اونو اذیت کنی .... امید برخلاف محمدرضا توی این جور مسائل هیچ سازش و گذشتی نداره ... پس واسه حفظ زندگیت تلاش کن ... مطمئنم موفق می شی 
 

و با آه سوزناکی ادامه می ده : زندگی منو ببین و عبرت بگیر ... 
 

در حالی که سعی می کرد اشک هاش رو پاک کنه با مهربانی می گه : خوب بهتر استراحت کنی تو هنوز ضعیفی ... اگه امید بفهمه که تا الان نذاشتم استراحت کنی از گناهم نمی گذره ... در حالی که پتو رو روم مرتب می کرد بوسه ای به صورتم می زنه و از اتاق خارج می شه ... تازه اون موقع بود که به اوج ضعف و خستگی خودم پی بردم و نفهمیدم که کی خوابم برداز خواب که بیدار میشم هوا تاریک شده, آخ خدایا خیلی خوابیدم اما عوضش خستگیم رفع شده, داشتم خواب میدیدم, انگار من وامید بودیم, عروسی کرده بودیم...داشتم باهاش حرف میزدم که صدای یه بچه بلند شد, امید از جاش پرید و گفت: وای سوگل پسرمون تو رو میخواد .


همینجا بود که از خواب بلند شدم و فهمیدم همه چیز توی رویا اتفاق افتاده, چند ضربه به در اتاقم زده میشه و سرور خانوم میاد تو با همون نگاه مادرانش, خدا خیلی دوسم داره که یکی مثل سرور خانومو بهم داده...بغلم میکنه و میگه: خوبی عزیزم؟ 
 

جوابشو با یه لبخند میدم و میگم: مگه میشه شما کنارم باشی و خوب نباشم 
 

چشماش پر اشک میشه و میگه: وقتی دیر کردی انقدر ترسیدم که حد نداشت به خدا تا امید تماس بگیره هزار بار مردم و زنده شدم 
و بعد محکم منو تو آغوشش میکشه و میگه: اون روزی که بیمارستان بودی دلم واسه همین شیرین زبونیات تنگ شده بود...نمیدونی چقدر... 
 

صدای در اتاق میاد و اینبار امید میاد تو, و وقتی ما رو تو آغوش هم میبینه میگه: ای بابا سرور خانوم من شما رو فرستادم تا این شازده خانوم رو بیدار کنی, خودت کنارش نشستی 
 

سرور خانوم در حالی که دسپاچه اشکاش رو پاک میکنه میگه: ای وای خاک به سرم دیدی چی شد؟ پاک یادم رفت 
 

هر دو از این کار سرور خانوم خندمون میگیره و با صدای بلند میخندیم 
 

صدای خندمون فرحناز رو هم میکشونه داخل اتاق, با تعجب به ما نگاه میکنه, خنده ی امید قطع میشه و بهش نگاه میکنه, میخواد بره بیرون که فرحناز با بغض میگه: امید صبر کن 
 

چشماش قرمزه, فهمیدم گریه کرده اما امید یه چند لحظه صبر میکنه و بعد میره بیرون, فرحناز کنارم رو تخت میشینه و سرش رو تو دستاش میگیره و میگه: اون منو نمیبخشه 
 

آروم رفتم کنارش و دستم رو روی شونش گذاشتم, برگشت سمتم و گفت: من پشیمونم چرا اینو نمیفهمه 
 

بغلش کردم و گذاشتم تا ر چقدر دلش میخواد خالی بشه... 
 

****** 
 

همینطور که سرم پایینه متوجه نگاه های گاه و بی گاهش به در آشپزخونه می شم ... پوزخندی می زنم و مجله توی دستم رو ورق می زنم ... من نمی دونم چرا مردا انقدر بچه ان ... چرا همش دوست دارن واسه هر کاری بیان منتشون رو بکشن ... خب اگه دوست داری ببخشیش و باهاش آشتی کنی خب زودتر ... زیر چشمی نگاش می کنم در ظاهر داره تلویزیون تماشا می کنه ولی من که می دونم چقدر کلافه و عصبیه ... دوباره نگاهی به آشپزخونه می کنه ... 
 

_رفت.... 
 

دستپاچه به طرفم برمی گرده : چی ؟ .... 
 

با خونسردی شانه هام رو بالا میندازم : فرحناز چند ساعتی میشه که رفته 
 

دوباره نگاش رو به تلویزیون می دوزه : خب که چی؟ ... از کی تا حالا آمد و رفت و دیگران رو به من گزارش می دی؟ .... 
 

حرصم می گیره .... دلم می خواد خفش کنم ... من که یک لحظه ناراحتی رو از شنیدن رفتنش تو چشات دیدم پس واسه چی سعی می کنی خودتو بی تفاوت نشون بدی ... حرفی نمی زنم و دوباره شروع به ورق زدن مجله ام می کنم ... امید هم کلافه شروع به عوض کردن کانال ها می کنه ... 
 

_ا چرا عوض کردی داشتم سریال می دیدم!؟ 
 

عصبی به طرفم بر می گرده : تو که از اول که این جا نشستی یا داری مجله ورق می زنی یا روی اعصاب من راه می ری ... کی وقت کردی این سریال مزخرف رو هم نگاه کنی ؟ ... 
 

خودم رو متعجب نشون می دم و می گم : وا من که اصلا" به تو کاری نداشتم .... ساکت این جا نشستم و سریالم رو تماشا می کنم ... 
 

با حرص می گه : پاشو برو ببین سرور خانم کارت نداره ؟ ... 
 

با بی خیالی شانه هام رو بالا میندازم : نه فرحناز رفته از کیک و دسرهاش هم خبری نیست ... 
 

با عصبانیت بهم می توپه : سوگل گفتم پاشو برو کمک سرور خانم ... 
 

لعنت به من که انقدر ازش حساب می برم ... همینطور که دارم می رم به عقب برمی گردم و می گم : راستی می دونی فرحناز نزدیک یک ساله تو همون ویلای حومه شهر زندگی می کنه ... بهم گفته می خواد یک مدت دیگه هم تو این شهر بمونه ... تازه از منم دعوت کرده یک روز برم دیدنش ... 
 

با عصبانیت به طرفم برمی گرده : با اجازه کی ؟ ... 
 

با تعجب چشامو گرد می کنم : وا اون مادرت دیگه واسه دیدن اون که اجازه نمی خوام 
 

و لبخندی به صورت بهت زدش می زنم و به طرف آشپزخونه می رم .... آخیش زهرم رو بهش ریختم ... پسره پررو ... تا این باشه انقدر فرحناز بیچاره رو اذیت نکنه تو این سه روز چقدر خون به جگرش کرد ... الهی چقدر دم رفتنی از این که امید اونو نبخشیده بود ناراحت بود و با چشای گریون از در خونه بیرون رفته بود ... خدا بگم چکارت کنه امید ... یعنی الان فرحناز تنها توی اون خونه داره چیکار می کنه؟ 
 

_ا دختر حواست کجاست ؟ تمام آب رو ریختی روی میز ... اصلا" لازم نکرده کمکم کنی ... پاشو برو امید رو صدا کن بیاد شام بخوریم .. 
 

زیرچشمی نگاهی به امید میندازم که با غذاش داره بازی می کنه ... حالا واسه من عذاب وجدان گرفته که چی؟ ... کم تو این سه روز چپ رفت راست رفت از همه چیز اشکال گرفت و بداخلاقی کرد ... باید واسه یک شام خوردن دور هم هی التماسش می کردیم ... حالا آقا اینجا نشسته با غذا نخوردن می خواد چی رو ثابت کنه ... حقشه که الان حالشو بگیرم ... خودم رو مظلوم می کنم و بدون این که سرم رو بالا بگیرم با آه سوزناکی می گم : چقدر جای فرحناز خالیه نه ؟ ... 
 

سنگینی نگاه امید رو روی خودم حس می کنم ولی اصلا" به روی خودم نمیارم ... صدای عصبیش رو می شنوم :اگه غذات رو خوردی پاشو برو تو اتاقت ... 
 

سری تکون می دم و همینطور که دارم بلند می شم می گم :سرور خانم از اون کیکای فرحناز بازم توی یخچال هست ؟ ... 
 

امید نیم خیز می شه و می گه : سوگل میری یا بیام ؟ 
 

سریع از آشپزخونه بیرون می رم ولی قبل از این که امید سرجاش بشینه سرمو داخل میارم و می گم : راستی سرور خانم بهتون گفتم فرحناز ازم دع .... 
 

قبل از این که جملمو تموم کنم با دیدن امید که به طرفم خیز برداشت جیغی می کشم و به طرف پله ها فرار می کنم و در همون حال سعی می کنم خنده شیطانیم رو تو خودم خفه کنم ... بالای پله ها خم می شم و امید رو می بینم که در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کرد بدون توجه به غرولندهای سرور خانم که از آشپزخونه شنیده می شد روی صندلی ای نشست و در سکوت به دودهای سیگارش خیره شدنمی دونم چرا انقدر نسبت به فرحناز احساس نزدیکی می کنم ... شاید چون مادر امیده و اصلا" با اون چیزی که تو برخورد اول دیدمش فرق می کنه ... باهام خیلی مهربون و خون گرمه ...


از عصری که از مستخدم منزلش شنیدم حالش بدتر شده و تو بیمارستان بستریه اصلا" یک لحظه هم آروم و قرار ندارم ... چقدر دلم می خواد برم ببینمش ولی چه جوری ... اگه به فرحناز قول نداده بودم و منو قسم نداده بود حتما" به امید می گفتم ... ولی چه فایده بازم مطمئنم انقدر لجباز و یکدنده است که بهم اجازه نمی ده که برم ببینمش ... ولی خوب شاید بتونم از سرور خانم بخوام بهم کمک کنه ... اگه بتونم راضیش .... 
 

-چیزی شده ؟ ... 
 

با شنیدن صدای امید از جا می پرم ... دستمو روی قلبم که به سرعت می زنه میذارم 
 

_وای خدا ترسیدم ... تو اینجا چی کار می کنی ؟... 
 

مشکوک نگام می کنه : 
 

تو به چی فکر می کردی که انقدر ترسیدی ؟ ... 
 

حرصم می گیره خوبه والله دیگه واسه فکر کردن هم باید ازش اجازه بگیرم ... با حرص بلند می شم و بی هیچ حرفی در مقابل چشمان متعجبش می رم طرف آشپزخونه ... اگه بتونم روی سرور خانم کار کنم ... 

_وای دختر ببین منو به چه دردسرهایی میندازی؟! ... حالا می خوای چی جوابشو بدی هان ؟ ... 
 

در حالی که سعی می کنم اضطرابم رو پنهون کنم می گم : خب...خب....شاید هنوز نیومده باشه ... 
 

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می کنه : ماشین به این گندگی رو جلوی در نمی بینی ؟ ... خدایا این بچه است من چرا عقلم رو دادم دست این بعد بهم می توپه : حالا اینجا وایسادی که چی ؟ ... می خوای عصبانی ترش کنی .... راه بیفت بریم تو ... 
 

احساس می کنم قلبم داره از جاش کنده می شه ... با قدم های لرزان پشت سر سرور خانم راه می افتم ... اصلا" فکرش و نمی کردم ... هیچ وقت این ساعت روز خونه نمی اومد ... خدا یا خواهش می کنم کاری کن نیومده باشه خواهش می کنم ... 
 

با دیدن چراغ های خاموش ویلا نفس راحتی می کشم : وای سرور خانم منو کشتی می بینی که نیومده ... تمام چراغ های ویلا خاموشه ... 
 

قبل از این که سرور خانم حرفی بزنه با باز شدن در سالن رنگ از روم می پره ... نگاه عصبانی امید روم...انگار لال شدم ... 
 

سرور خانم زودتر از من خودش رو جمع و جور می کنه : امید تو اینجا چی کار می کنی ؟ چی شد این وقت روز خونه ای ؟ ... 
 

امید بدون این که جوابی بده هنوز نگاه خیرش روی منه ... سعی می کنم به میل زیادم برای فرار کردن و رفتن توی اتاقم غلبه کنم ... دوباره صدای سرور خانم شنیده می شه :بیرون یه خورده خرید داشتم ... سوگل هم حوصلش سر رفته بود بردمش یک کم دلش باز شه ... تازه رفته بودیم ... 
 

بالاخره صدای امید شنیده می شه که با لحن سردی بدون این که نگاش رو ازم برداره می گه : چند ساعت پشت سر هم دارم با خونه تماس می گیرم کسی گوشی رو بر نمی داره ... دو ساعت تمام اینجا نشستم تا شماها تشریف بیارین ... اون وقت می گین تازه رفته بودین بیرون و بعد در حالی که با دست بهم اشاره می کنه به طرفش برم بدون این که اجازه حرف دیگه ای به سرور خانم بده می گه : شما دخالت نکنید به اندازه کافی شنیدم 
 

و بعد با عصبانیت بهم می توپه : منتظر چی هستی ؟ ... زود بیا این جا ... 
 

انگار پاهام به زمین چسبیده ... نمی خوام به طرفش برم ... خودشم فهمیده چون با عصبانیت به طرفم میاد و در حالی که بازوم رو می گیره منو به سمت پله ها هل می ده ... همونطور که دارم از پله ها بالا می رم بر می گردم به عقب و با التماس به سرور خانم نگاه می کنم که بلاتکلیف پایین پله ها ایستاده و ما رو نگاه می کنه ... 
 

حالا چیکار کنم ؟ ... نگاهی به امید میندازم که چند پله عقبتر از من به دنبالم داره بالا میاد ... تو یه لحظه تصمیم می گیرم و به سرعت به سمت اتاقم می دوم .. قبل از این که بخوام در اتاقم رو باز کنم دستای امید رو روی بازوم حس می کنم ... جیغی می کشم و سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم ... بی هیچ حرفی منو تو اتاق هل می ده و در حالی که در رو می بنده با خونسردی دلهره آوری به در بسته اتاقم تکیه می ده و بهم خیره می شه ... 
 

سعی می کنم به سرعت یه دلیل قانع کننه واسش پیدا کنم ولی چطوری اونم وقتی که مثل موشی که تو تله افتاده زیر نگاش راه به جایی ندارم ... انگار صبرش تموم شده چون ناگهان با حالت عصبی تکیه اش رو از در می گیره و قدمی به طرفم برمی داره ... 

دستام رو جلوی خودم می گیرم و به سرعت می گم : توضیح می دم امید ... قسم می خورم تمام مدت با سرور خانم بودم ... باور کن ... 
 

دستی به صورتش می کشه : کجا ؟ ... 
 

فرصتی واسه فکر کردن ندارم پس به ناچار همون حرف سرور خانم رو تکرار می کنم : رفتیم خرید ... 
 

ولی قبل از این که فرصت ادامه داشته باشم میون حرفم می پره : خوب انگار خودت دوست نداری با زبون خوش باهات رفتار کنم ... باشه من روش های دیگه هم واسه به حرف دراوردن تو بلدم ... 
 

قبل از این که قدمی به طرفم برداره از ترس با صدایی که به فریاد بی شباهت نیست می گم : رفتیم ملاقات فرحناز بیمارستان ... 
با چشای گرد شده انگار خشکش می زنه ... ولی بعد پوزخندی می زنه : باشه باور کردم ... 
 

لعنتی ... قبل از این که بخواد دوباره به طرفم بیاد به سرعت می گم : می تونی به خونه اش زنگ بزنی و از مستخدمش بپرسی ... اصلا" خودم می برمت بیمارستان تا با چشای خودت ببینیش ... 
 

بهش نگاه می کنم ... انگار حرفام رو باور کرده ولی باز با یکدندگی و لجبازی همیشگی می گه : خب که چی ؟ ... این وسط تو چیکاره بودی که پاشدی رفتی اونجا ها ؟ ... 
 

با حرص می گم : من به فرحناز مدیونم ... توی اون ماجرا اون خیلی واسم زحمت کشید چه تو بیمارستان و چه اون چند روز توی خونه ... نمی تونستم وقتی انقدر مریضه یک احوالپرسی ساده هم ازش نکنم ... 
 

با فریادی که باعث شد رنگ از روم بپره می گه : با اجازه کی ؟ ... 
 

به طرفم میاد و در حالی که منو به دیوار می چسبونه دوباره با تحکم می گه : کی بهت اجازه داد یواشکی و سرخود بری دیدنش ؟ ... مگه تو نمی دونستی من ازش خوشم نمیاد ... من چند بار بهت گفتم دوست ندارم رابطه صمیمی باهاش برقرار کنی, گفتم یا نه ؟ ... چرا هر بار باعث می شی که من از دادن آزادی به تو پشیمون بشم هان ؟ ... جواب منو بده ... 
 

در حالی که جرات نگاه کردن به صورت عصبانی اش رو ندارم می گم : ولی اون مادرته ... الان بهت نیاز داره ... 
 

با فریاد حرفم رو قطع می کنه : نشنیدی چی گفتم ؟ این آخرین باری بود که بهت تذکر دادم دفعه بعد مطمئن باش کاری می کنم که از کرده ی خودت پشیمون بشی ... دیگه هم اجازه نداری بهش تلفن کنی یا ببینیش ... 
 

و در حالی که روم خم می شد با لحن ترسناکی ادامه داد : سوگل باور کن تو این مسئله اصلا" شوخی ندارم ... پس به نفعته حرف گوش کنی و خودت رو به دردسر نندازی 
 

و بعد در حالی که انگشتش به نشانه ی تهدید تکون میداد..... 
 

بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده رهام می کنه و از اتاق می ره بیرون و در رو محکم بهم می کوبه ... از این همه بی منطقی ، ناباور به در بسته اتاقم خیره می شم ... ولی با یادآوری نگاه غم زده و افسرده فرحناز که با چه حسرتی با دیدن ما منتظر اومدن امید بود بدون این که خودم هم متوجه بشم به سرعت از اتاق می زنم بیرون و در اتاقش رو به شدت باز می کنم ...
 

متعجب از این رفتار من لحظاتی متعجب کنار پنجره بهت زده به من خیره می شه ولی کمی بعد با اخم ترسناکی بر سرم فریاد می زنه : فکر کردی داری چه غلطی می کنی ؟ ... برو بیرون و در رو پشت سرت ببند ... 
 

_نمی رم نه تا وقتی که به حرفام گوش بدی ... امید اون مریضه .. سرطان پیشرفته داره ... دکترها ازش قطع امید کردن ... 
 

دیگه نمی تونستم اشکام رو کنترل کنم 
 

_خواهش می کنم امید اون خیلی تنهاست تنها آرزوش اینه که تو ببخشیش.. 
 

بهت زده به من خیره شده بود ... می دونستم که از شنیدن حرفام شوکه شده ... کمی که گذشت در حالی که سعی می کرد خونسردی اش رو حداقل جلوی من حفظ کنه پشت به من کنار پنجره ایستاد :خیلی زود حرفایی که بهت زده بودم رو فراموش کردی ... گفتم دیگه نمی خوام حرفی ازش توی این خونه بشنوم ... پس قبل از این که پشیمون بشی برو بیرون ... 
 

ناباور از این همه بی احساسی با گریه فریاد زدم : تو بی رحم ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم ... ازت متنفرم امید ... ازت متنفرم ... 
 

با شنیدن حرفام با صورتی کبود از خشم به طرفم برگشت ولی قبل از این که دستش بهم برسه جیغی می کشم و از اتاق بیرون می زنم و به سرعت پشت سرور خانم که سراسیمه از فریادهای ما بالا اومده بود مخفی می شم ... امید با صورت کبود در حالی که نگاه ترسناکش رو به من دوخته جلوی در اتاقش ظاهر می شه :سرور خانم شما دخالت و در حالی که به طرفم قدم بر می داشت اضافه کرد : می خوام امشب بی رحمی رو بهش نشون بدم تا کاملا" ازم متنفر بشه ... بیا اینجا زود ... قبل از این که اون روی سگم بالا بیاد ... مگه نشنیدی چی گفتم ؟ ... 
 

سرور خانم گیج و سردرگم از حرفای ما فریاد زد : بس کنید ... خجالت نمی کشید مثل سگ و گربه به جون هم افتادید ... این کارا چیه که می کنید 
 

و در حالی که دست امید رو گرفته بود و اونو به زور به طرف اتاقش می کشید به من هم اشاره می کرد خودم رو یه جایی گم و گور کنم ... امید با چشای از حدقه دراومده و سرخ از خشم نگاه ترسناکی بهم انداخت و به طرف اتاقش به راه افتاد ... با بسته شدن در اتاقش من هم روی زمین وسط راهرو نشستم و اجازه دادم اشکام صورت خیس ام رو خیس تر کنند ... صدای هق هقم به حدی بلند بود که مطمئنا" به گوش امید هم می رسید ولی تو این وضعیت اصلا" واسم مهم نبود ... فقط نیاز داشتم این بغض سنگین توی گلوم رو که از زمانی که فرحناز رو توی بیمارستان توی اون وضعیت رقت انگیز دیده بودم و مثل غده ای راه نفس کشیدنم رو گرفته بود رو یه جایی خالی کنم ... پس تا جایی که تونستم زار زدم و گذاشتم صدای هق هق گریه هام فضای سرد و غمبار خونه رو پر کنه

بلند می شم و سرم رو بین دستام می گیرم ... سردرد بدی گرفتم که تا وقتی که قرص نخورم تمام تلاشم واسه خواب بی فایده است ... نگاهی به ساعت می کنم 3 صبحه ... آهی می کشم و پاورچین در اتاق رو باز می کنم و نگاهی به راهرو میندازم ... چراغ راهرو خاموش ... کورمال کورمال به سمت پله ها میرم و سعی می کنم بی سر و صدا برم پایین ...


حالا که قرص خوردم می فهمم چقدر گرسنمه ... همینطور که ظرف بزرگ کیک رو از یخچال بیرون میارم با خودم فکر می کنم از کی چیزی نخوردم ... از ناهار دیروز ... تازه اونم از بس استرس رفتن و ترس از این که نکنه امید از ماجرا بویی ببره رو داشتم که به غیر از چند قاشق چیزی نخوردم ... کیک رو روی میز میذارم ... انقدر گرسنمه که بدور از چشم سرور خانم تو همون ظرف می افتم به جون کیک ... همینطور که تو فکرم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرمو بالا می گیرم و با دیدن امید که به چهارچوب در تکیه داده و بهم نگاه می کنه طوری از جا می پرم که چنگال از دستم می افته و با صدا به زمین می خوره ... با خونسردی بدون توجه به من که گوشه ای از ترس خودم رو جمع کردم در حالی که به طرف قهوه ساز می ره می گه : 
 

تو هم می خوای واست درست کنم ؟ ... 
 

با چشایی گرد شده بهش زل می زنم ... رفتارش عجیبه به خصوص بعد از دعوای شدید سرشبمون ... قهوه ساز رو روشن می کنه و روی صندلی لم می ده و در حالی که سیگاری واسه خودش روشن می کنه بی تفاوت به حضور من از پنجره به باغ خیره می شه ... 
 

با گیجی بهش نگاه می کنم ... چش شده رفتارش طوریه که انگار هیچ بحثی بینمون پیش نیومده ... با تعجب متوجه می شم هنوزم لباسای بیرون تنشه و فقط کراواتش رو دراورده پس معلومه که هیچ تلاشی واسه خوابیدن نکرده ... یعنی ممکن حرفام روش تاثیر گذاشته باشه ... 
 

نمی دونم چقدر بهش زل زده بودم که صداش منو به خودم اورد : 
 

یا بشین یا برو تو اتاقت ... خوشم نمیاد مثل طلبکارا بالای سرم بایستی ... 
 

خوب پس هنوزم سر جنگ داره ... آهی می کشم و خودم رو جمع و جور می کنم ... می رم سمت قهوه جوش و دو فنجون قهوه می ریزم و روی میز میذارم و در حالی که سعی می کنم خونسردیم رو حفظ کنم روی صندلی می شینم ... 
 

زیر چشمی نگاش می کنم کمی به جلو خم شده و با فنجون قهوه اش بازی می کنه ... همینطور که تو فکرم با گیجی بلند می شم و بشقابی کیک جلوش روی میز می ذارم ... پوزخندی می زنه و بدون این که نگام کنه می گه : 
 

دیگه ازم متنفر نیستی ؟ ... 
 

خجالت می کشم و در حالی که گوشه ی لبمو گاز می گیرم دوباره روی صندلیم می شینم و مثل گناهکارا سرم رو پایین میندازم ... 
 

_حالش خوبه ؟ ... 
 

با گیجی بهش نگاه می کنم ... نگاش هنوز به فنجون توی دستش ... می خوام بپرسم کی ولی مسخره است مشخصه که در مورد کی صحبت می کنه ... 
 

_نه زیاد ... 
 

با بی قراری نگاش رو به باغ می دوزه ... می دونم واسش چقدر سخته سوال بپرسه ... تا جایی که می تونم چیزایی رو که می دونستم و حرفای دکترش رو به طور خلاصه واسش تعریف می کنم ... تمام مدتی که حرف می زنم نگاش خیره به باغ ولی حرکت ناآرام مردمک چشماش می تونست اوج بی قراری و ناآرامیش رو نشون بده ... 
 

_امید در حقیقت دکترش گفت اگه با شیمی درمانی موافقت می کرد شاید می شد کاری واسش کرد ولی خودش نخواست و حالا هم فقط سعی می کنند با مسکن و آرام بخش ها دردهاش رو تسکین بدن تا کم تر درد بکشه ... 
 

عصبی دستش رو توی موهاش فرو می کنه و با صدای گرفته ای می گه : چرا موافقت نکرد ؟ ... 
 

سرم و میندازم پایین ... نمی دونم می تونم حرف های فرحناز رو که باهام درد و دل کرده بود رو واسه امید تعریف کنم یا نه ؟ ...

ولی با یادآوری نگاه آرزومندش تو بیمارستان احساس می کنم اگه بتونم امید رو راضی به دیدنش کنم کارم درسته ... 
 

_امید اون بهم گفت که می دونه داره تاوان کاراش رو پس می ده ... و هیچ آرزویی تو زندگیش نداره جز این که تو اونو واسه کاراش ببخشی ... 
 

با التماس ادامه می دم : 
 

امید اون فقط برای دیدن دوباره تو که داره با بیماریش مبارزه می کنه ... دکترا همه ازش قطع امید کردن ... خواهش می کنم امید ... اگه نگاه حسرت بارش رو دیروز وقتی که واسه ملاقاتش رفته بودیم دیده بودی ... اون همش چشمش به در بود که تا تو به دیدنش بری ... اون فقط می خواد که تو ببخشیش ... خواهش می کنم امید فقط یک بار به دیدنش برو ... 
 

در سکوت بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت ... از پشت نگاش کردم ... شونه های خمیده اش نشون از غم سنگینی بود که روی قلبش ... نگام به فنجون قهوه دست نخوردش خیره می مونه ... 
 

با دلهره به جلو خم می شم و با دیدن سینه اش که به آرامی بالا و پایین می ره نفس راحتی می کشم و دوباره به صندلی تکیه می دم ... چقدر رنجور و ضعیف شده ... از اون شب که با امید صحبت کردم چند هفته گذشته ... تو این مدت بعضی روزها که دکترش اجازه می داد ساعت ها کنارش می نشستم و به درد و دل هاش گوش می دادم ... ولی حالا ... با افسوس نگاش می کنم ... انگار بهم الهام شده که این روزها آخرین روزهای با هم بودنمون و نگاه دکتر هم مهر تاییدی به افکار من ... 
 

با صدای باز شدن در اتاق به عقب برمی گردم ... با صدایی گرفته می گه : حالش چطوره ؟ ... 
 

سرم رو با تاسف تکون می دم ... با شنیدن صدای امید چشای فرحناز باز می شه و به امید نگاه می کنه ... سعی می کنه دستش رو تکون بده و به سختی می گه : می خوام باهات صحبت کنم بیا نزدیک تر ... سوگل می شه ... 
 

سری تکون می دم و همینطور که بلند می شم صورتش رو می بوسم : من بیرون منتظر می مونم ... 
 

لبخند بی رمقی می زنه : ممنونم ... 
 

وقتی می خوام از در برم بیرون امید رو می بینم که به آرامی و با محبت کنارش روی تخت می شینه و دستاش رو توی دست خودش می گیره ... لبخندی از سر آسودگی می زنم و از اتاق خارج می شم ... 
 

*** 
 

سرور خانم با صدای سوزناکی در حال خواندن قرآن ... ولی نگاه من به انگشتر توی دستمه ... یک هفته گذشته ... هنوزم باورش واسم سخته ... اون روز که از اتاق بیرون رفتم هیچ فکرشو نمی کردم که فرحناز می خواد در این مورد با امید صحبت کنه ... همون شب امید به اتاقم اومد و آخرین خواهش فرحناز رو باهام در میون گذاشت و خیلی سرد و جدی در سکوت منتظر جوابم شد ... چقدر دلم می خواست تو چشاش نگاه کنم و بگم ای کاش این خواهش تو بود نه فرحناز ... ای کاش تو به خاطر اجبار نمی خواستی باهام ازدواج کنی ... ای کاش تو عاشقم بودی و این حرف دل خودت بود ولی ... جوابی ندادم ... در هر صورت چه اهمیتی داشت ... امید بارها و بارها بهم گفته بود که اختیار زندگیم دست اونه ... بارها روی این موضوع تاکید کرده بود ...اگر من مخالف این ازدواج اجباری می شدم اون به نظر من احترامی می گذاشت ... نه ... پس چه بهتر که خودم رو بیشتر به حقارت نمی کشوندم و سرنوشت به قمار باخته خودم رو همینطور که بود پذیرا می شدم ... پس سکوت کردم ... 
 

امید کلافه از سکوت من صورتم رو به طرف خودش برگردوند : می دونم واست سخته ولی می گی چی کار کنم ؟ ... تمام این سال ها فکر می کردم که ازش متنفرم ... تمام این سال ها سعی کردم فراموش کنم که مادری دارم ... ولی نشد ... سوگل متاسفم ... ولی من چاره دیگه ای ندارم ... نمی خوام این دم آخری دلشو دوباره بشکونم ... تمام این سال ها زجرش دادم ولی الان ... دیگه نمی تونم ... 
 

میون حرفش پریدم و با بغضی که سعی به فرو خوردنش داشتم گفتم : امید نمی خوام چیزی بشنوم ... هر طور که خودت صلاح می دونی ... در هر صورت من که حق مخالفت ندارم ... 
 

نگاه رنجیده اش رو ازم گرفت و با لحن سردی در حالی که به طرف در می رفت گفت : فردا صبح آماده باش وقت گرفتم واسه عقد ... 
 

پوزخندی زدم که از چشمش دور نموند و در رو محکم به هم کوبوند و از اتاق بیرون رفت ... 
 

هه وقت گرفتم واسه عقد ... آهی می کشم و در حالی که قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شده بود با خودم می گم : پس درست فکر کرده بودم ... نظر من هیچ وقت واسش مهم نبود ... اون حتی قبل از این که باهام صحبت کنه وقت هم گرفته بود ... پس این نمایش مسخره رو واسه چی راه انداخته بود ... به گریه می افتم ... کاش واقعا" دوسم داشت ... کاش ... 
 

سرور خانم قرآن رو می بوسه و در حالی که فاتحه ای می خونه آهی می کشه و به طرف آشپزخونه می ره ... زانوهام رو تو بغلم جمع می کنم و با غصه سرمو رو زانوهام میذارم ... اصلا" باور کردنی نیست دقیقا" همون روز عقدمون ... وقتی با امید بعد از عقد به بیمارستان میریم چشمای فرحناز از خوشحالی برق می زد ... منو در آغوش گرفت و با صدای ضعیفی بهم گفت: می دونم خوشبخت می شی ... مطمئنم ...ساعتی از اومدنمون از بیمارستان نمی گذشت که تماس گرفتن و گفتن فوت کرده ... توی این یک هفته امید تمام وقت دنبال کارهای مربوط به فرحناز بود ... طبق وصیتش تمام هزینه های مراسم و قسمت اعظم ثروتش به چند موسسه خیریه داده شد ... امید رو خیلی کم می دیدم و شب ها فقط از باز و بسته شدن در اتاقش متوجه اومدنش می شدم ... آهی می کشم و با افسردگی بلند می شم و به سمت اتاقم می رم ...


با نوازش دستی روی موهام خواب آلود چشام و باز می کنم ... اون اینجا چیکار می کنه ؟ ... آروم بلند می شم و با گیجی می گم : 
چیزی شده ؟... 
 

لبخند خسته ای می زنه و می گه : 
 

نه ... ولی دیگه خواب بسه ... شنیدم از ظهر خوابیدی ... بهتره بلند شی ... 
 

بی حوصله سری تکون می دم و منتظر نگاش می کنم تا از اتاق بیرون بره ... انگار اونم متوجه نگام می شه ولی با نیشخندی خودشو روی تخت میندازه و با شیطنت دستاشو به طرفم دراز می کنه ... حرصم می گیره با خودش چی فکر کرده ... وقتی منو نمی خواد انتظار داره هر وقت که اراده کرد مثل عروسکی خودم و تو آغوشش بندازم ... بی توجه بهش به اون طرف تخت می رم تا بلند شم ... 
 

_کجا خانم خانما ؟ ... 
 

سعی می کنم دستاش رو از دور کمرم باز کنم : 
 

ولم کن امید ... دیوونه شدی ؟ ... 
 

بی توجه به تقلام منو تو آغوشش می کشه و همانطور که دراز کشیده سرم رو روی سینه اش می ذاره ... شروع می کنم به دست و پا زدن و سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم ... انگار مقاومتم عصبانیش کرده ... می چرخه و در حالی که روم دراز می کشه دستام رو بالای سرم نگه می داره و با غضب تو چشام براق می شه : 
 

چته ؟ ... این کارا یعنی چی ؟ ... 
 

منم با عصبانیت تو چشاش زل می زنم : 
 

ولم کن ... اصلا" منظور خودت از این کارا چیه ؟ ... 
 

پوزخندی می زنه و با لبخند حرص درآوری می گه : 
 

این کارام کاملا" واضحه ... یعنی من شوهرتم ... اگه بعد از یک هفته هنوز نفهمیدی دیگه اونش تقصیر من نیست ... 
 

با لجبازی حرفشو قطع می کنم : 
 

اصلا" هم از این خبرا نیست ... این ازدواج فقط به خاطر فرحناز بود همین ... تو که ... 
 

صورتش رو با عصبانیت نزدیک صورتم میاره و با لحن ترسناکی در حالی که تو چشام خیره شده می گه : 
 

خوب اگه قصدت عصبانی کردن من بود تبریک می گم خانم کوچولو چون کاملا" موفق شدی ولی واست گرون تموم می شه ... 
 

قبل از این که بخوام عکس العملی نشون بدم داغی لباش رو روی لبام حس می کنم ... 
 


وقتی که بالاخره رهام می کنه با خشمی که هنوز مهار نشده شروع می کنه به باز کردن پیراهنش : 
 

حالا درسی بهت می دم که واسه همیشه یادت بمونه که من شوهرتم و تو حق اعتراض نداری ... 
 

با وحشت بهش نگاه می کنم که در حال درآوردن پیراهنش ... با بدنی لرزان ازش فاصله می گیرم ... امید با دیدن این صحنه به طرفم خیز برمی داره ... جیغی می کشم و گوشه دیوار کز می کنم ... دستش رو به طرفم دراز می کنه و با آرامش دلهره آوری می گه : 
 

زود بیا این جا سوگل ... باور کن هر چی عصبانی ترم کنی به ضرر خودته ... 
 

بی توجه بهش تکونی به خودم می دم و با ترس سعی می کنم تخت رو دور بزنم ... انگار این بی محلیم واسش گرون تموم می شه توی یه چشم برهم زدن به طرفم میاد و از پشت می گیرتم ... 
 

با لکنت به التماس می افتم : 
 

امید تو رو خدا خواهش می کنم این کار رو باهام نکن ... 
 

_خفه شو سوگل خفه شو ... نمی خوام صداتو بشنوم ... 
 

هق هقم فضای اتاق رو پر می کنه : 
 

تو رو خدا امید اذیتم نکن ... تو که منو نمی خوای ... خواهش می کنم ... 
 

_چی ؟ 
 

منو به دیوار می چسبونه : 
 

به من نگاه کن سوگل ... مگه با تو نیستم ... 
 

از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم ... در حالی که روم خم شده می گه : 
 

از چی حرف می زنی هان ؟ ... 
 

با ترس نگاش می کنم ... 
 

با بی صبری تکونم می ده : جوابمو بده کی گفته من تو رو نمی خوام ها ؟ ... 
 

با چشایی گرد شده بهش نگاه می کنم ... خودش از چی حرف می زد ... 
 

نمی دونم تو چهره ام چی دید که سری تکون می ده و در حالی که آهی می کشه منو به طرف تخت می بره ... با دیدن این وضعیت دوباره از ترس اشکام شروع می کنند به باریدن ... 
 

_نه ... نه ... امید خواهش می کنم ... 
 

_هییسسس ... بس کن سوگل ... مگه با تو نیستم ... بشین ... گفتم بشین ... 
 

با وحشت می شینم و گوشه تخت کز می کنم ... سعی می کنم به بالا تنه لختش نگاه نکنم ... انگار خودش هم متوجه شده ... به طرف لباسش می ره و شروع می کنه به پوشیدنش ... سرم همچنان پایینه ... وقتی دوباره به طرفم برمی گرده با وحشت خودم رو بالا می کشم و سعی می کنم خودم رو از دسترسش دور کنم ... جلوی پام کنار تخت زانو می زنه و به آرامی می گه : 
 

_کاریت ندارم سوگل ... قسم می خورم فقط می خوام باهات حرف بزنم ... باشه ... حالا بیا نزدیک تر ... سوگل نشنیدی چی گفتم ؟

... آفرین دختر خوب ... حالا بهم بگو چرا فکر می کنی من نمی خوامت ها ؟ ... 
 

با چشای از حدقه دراومده بهش نگاه می کنم ... از این رفتاراش گیج شدم ... نمی دونم منظورش از این کارا چیه ... دستش رو جلو میاره نفسم و حبس می کنم و با وحشت خودم رو عقب می کشم ... آهی می کشه و می گه : 
 

سوگل تا حالا شده من زیر قولم بزنم ... آره ؟ ... 
 

جوابشو نمی دم ... ولی وقتی با سماجت بهم خیره می شه به ناچار سرمو تکون می دم ... 
 

_خب حالا من قول می دم که کاریت نداشته باشم ... به شرطی که مثل یه دختر خوب جوابمو بدی ... چرا فکر می کنی نمی خوامت ؟ ... 
 

با بغض و صدایی که به زور شنیده می شد بدون این که نگاش کنم بالاجبار می گم : 
 

تو منو دوست نداری ... من واست هیچ اهمیتی ندارم ... تو هیچ وقت به نظر من ... 
 

ولی قبل از این که بتونم حرفم رو ادامه بدم خودم رو تو آغوشش می بینم که در حالی که بوسه ای به سرم می زنه با خنده می گه : 
 

خدای من توی اون کله کوچولوت چی میگذره ؟ ... فکر می کنی اگه دوست نداشتم چرا سفرم رو توی ایران این همه مدت عقب انداختم ... چرا تمام اون مدت توی اون قمارخونه شهناز رو تحمل کردم و پا به پای اون توی نقشه ی کثیفی که واسم کشیده بود همراهیش کردم ... چرا تمام مدتی که توی این خونه بودی خودم رو توی کار غرق کردم تا به قولی که به تو دادم عمل کنم ... واقعا فکر می کنی اینا دلیل واسه دوست داشتن تو نیست ... 
 


با گیجی همینطور که سرم توی آغوشش می پرسم : قول ؟ ... 
 

سرمو بالا می گیره و با لبخند می گه : 
 

آره قول ؟ یادت نیست ؟ ... همون شب اول توی هتل ... با اون چشای اشکی بهم گفتی که می خوای واسه آیندت خودت تصمیم بگیری ... ازم قول گرفتی که بذارم اون طوری که دوست داری زندگی کنی ؟ ... درسته که من یه خرده تو این جور مسائل سختگیرم ... 
 

و با دیدن طرز نگاهم با خنده ادامه می ده : 
 

باور کن سوگل در مورد تو من خیلی نرمش نشون دادم ... می تونم قسم بخورم که هر کس دیگه ای بود این همه ملایمت از خودم نشون نمی دادم ... 
 

آهی می کشه و با مهربانی دوباره منو تو آغوشش می گیره و زمزمه وار می گه : 
 

همه چی از اون روز بارونی شروع شد …. وقتی بلند شدی و به طرف ماشین نگاه کردی یه لحظه با دیدنت با اون سر و وضع و موهای پریشون و خیس که روی شونه هات ریخته شده بود انگار مسخ شدم ... یه حس عجیبی تمام وجودم رو گرفت یه حسی که تا مدت ها واسم ناشناخته بود و سعی می کردم ازش فرار کنم ... یه حسی که هرگز قبلا" تجربش نکرده بودم ... 
 

با بهت از حرفایی که ازش می شنیدم تو آغوشش ماتم برده بود ... کمی گذشت تا دوباره صدای گرفته اش رو شنیدم : 
 

خودمم نفهمیدم چی شد که وقتی به خودم اومدم متوجه شدم پشت در اون قمارخونه ام ... ساعت ها زیر بارون توی ماشین نشستم و با کلافگی سعی کردم با اون حس تازه ای که داشت تمام وجودم رو می گرفت مبارزه کنم ... بعد از کلی کلنجار رفتن به خودم گفتم فقط یه بار ... فقط یه بار می رم تو و عطش کنجکاویم رو فروکش می کنم ... ولی نشد ... 
 

ساعت ها اون جا می نشستم و با خشم نگاه های هیز و کثیفی که مدام اندام تو رو می کاویدند رو زیر نظر می گرفتم و به سختی با این میل که بلند شم و اون جا رو به آتیش بکشونم مبارزه می کردم ... کم کم با زیر نظر گرفتن میز قمار و رفتارهای شهناز متوجه شدم که اون چه آدم کثیف و حقه بازیه و چه نقشه ای توی سرش داره ... اون جا بود که فهمیدم شاید تنها راه به دست اوردن تو همین باشه ... پس با اون شهناز کثافت وارد بازی شدم ... 
 

خودم رو ازش جدا می کنم و نگاه بهت زدمو بهش می دوزم ... نیشخندی به چهره ام می زنه و با لذت ادامه می ده : 
 

می دیدم به خاطر پولایی که وسط می ذارم چشاش برق می زنه ... همه رو می دیدم و لذت می بردم ... لذت از اینکه دارم به هدفم نزدیک تر می شم ... وقتی که تمام اموالش رو باخت اونجا بود که اون پیشنهاد رو بهش دادم ... 
 

با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... 
 

آروم با دستش سرم رو به عقب هل می ده و در حالی که چشم غره ای نثارم می کنه می گه : 
 

پس می بینی که واسم اهمیت داشتی که با وجود این که واسه برگشت خیلی عجله داشتم و فقط واسه فروش بعضی از املاک پدریم اومده بودم ایران سفرم رو عقب انداختم و موندم تا تو رو مال خودم کنم ... 
 

با ناباوری گفتم : 
 

_پس چرا اون شب در مورد ازدواجمون گفتی مجبور شدی ؟ ... 
 

با مهربانی بوسه ای به موهام زد و گفت : 
 

می تونم قسم بخورم که درخواست فرحناز آرزوی قلبیم بود ... ولی می خواستم زمانی باشه که تو هم بهم علاقمند شده باشی ... اگه به خاطر فرحناز نبود هر چقدر طول می کشید صبر می کردم تا تو رو عاشق خودم کنم ... ولی تو اون شرایط چاره ای دیگه ای نداشتم... و با شیطنت ادامه داد: 
 

می خواستم صبر کنم تا عاشقم بشی و بعد باهات عروسی کنم ولی حالا که تو خانم کوچولوی خودم شدی دیگه نمی تونم منتظر بمونم تا عاشقم بشی ... 
 

با دیدن صورت سرخم خنده ای می کنه و با مهربانی و عشق زیر گوشم زمزمه کرد : 
 

سوگل کاری می کنم که به زودی عاشقم بشی ... بهت قول می دم ... 
 

در حالی که از ذوق این اعتراف نمی دونم چی کار کنم با خنده ی شیطنت آمیز می گم : 
 

ولی من عاشقت هستم امید ... 
 

خنده ای می کنه و در حالی که من هنوز تو آغوششم روی تخت دراز می کشه و در حالی که روم خم می شه با شیطنت می گه : 
خوب پس نیازی به صبر ندارم درسته سوگل ؟

پایان 

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط لجباز در تاریخ 1395/5/27 و 22:52 دقیقه ارسال شده است

سلام
ای من فدای اون چشات نشم
لطف میکنی به زبون عامیانه بنویسی
کتابی ننویس لطفا...ادم زود خسته میشه
پاسخ : این رمان من نیست


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 81
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 738
  • بازدید ماه : 1,939
  • بازدید سال : 24,911
  • بازدید کلی : 135,768