close
تبلیغات در اینترنت
رمان قمار زندگی جلد دوم
loading...

بیا تو رمان

بوسه ای روی موهام حس می کنم ولی نای این که چشامو باز کنم رو ندارم ... با رخوت سرمو بیشتر توی بالشم فرو می برم ، هنوز چشام گرم نشده و بین خواب و بیداریم که با صدای باز و بسته شدن در اتاق سرمو بلند می کنم و خواب آلود نگاهی به داخل اتاق میندازم ... ولی کسی نیست, حتما" سرور خانم دیده خوابم دوباره رفته ... دوباره چشامو می بندم ولی با احساس درد شدیدی توی بدنم از جا می پرم و با وحشت به خودم نگاه می کنم ... اوه خدای من ... با شرمندگی پتو رو دور خودم می پیچم و نگاه مضطربم رو دور تا دور اتاق امید می چرخونم…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان قمار زندگی جلد دوم

مهدی جلالی بازدید : 170 یکشنبه 27 فروردين 1396 نظرات ()

بوسه ای روی موهام حس می کنم ولی نای این که چشامو باز کنم رو ندارم ... با رخوت سرمو بیشتر توی بالشم فرو می برم ، هنوز چشام گرم نشده و بین خواب و بیداریم که با صدای باز و بسته شدن در اتاق سرمو بلند می کنم و خواب آلود نگاهی به داخل اتاق میندازم ... ولی کسی نیست, حتما" سرور خانم دیده خوابم دوباره رفته ... دوباره چشامو می بندم ولی با احساس درد شدیدی توی بدنم از جا می پرم و با وحشت به خودم نگاه می کنم ... اوه خدای من ... با شرمندگی پتو رو دور خودم می پیچم و نگاه مضطربم رو دور تا دور اتاق امید می چرخونم ... یعنی رفته ؟ ... با پاهای لرزان همینطور که پتو رو دور خودم محکم گرفتم به سمت لباسام که هر کدوم یک طرفی افتادن می رم و سعی می کنم قبل از این که کسی وارد اتاق بشه خودم رو بپوشونم...


نمی دونم چقدر گذشته که روی تخت نشستم و سردرگم به کپه ملافه های کنار تخت خیره شدم ... دوست ندارم سرور خانم قضیه دیشب رو متوجه بشه ... سرمو توی دستام می گیرم حالا باید چی کار کنم ... نفس عمیقی می کشم و با خودم می گم خب الان وقت دستپاچه شدن نیست اول یه دوش سریع می گیرم و بعد میام و واسه اینام یه فکری می کنم ... با این تصمیم از جام بلند می شم و در رو به آرامی باز می کنم ... کسی توی راهرو نیست ... با آخرین سرعتی که می تونم به طرف اتاقم می رم ... 
 

*** 
 

هنوز پام رو توی راهرو نذاشتم که سرور خانم رو می بینم که داره از اتاق امید میاد بیرون ... با پاهای لرزان به طرفش می رم ... هنوز متوجه من نشده ... قبل از این که چیزی بگم یه لحظه به طرفم برمی گرده و با دیدنم با لبخندی صورتم رو می بوسه و می گه :اینجا چی کار می کنی مادر ... برو تو اتاقت استراحت کن ... 
 

با شرمندگی از در باز اتاق امید یه نگاه به تخت مرتبش می کنم ... می دونم صورتم سرخ شده ... قبل از این که بخوام حرفی بزنم سرور خانم منو به طرف اتاقم می بره و با مهربانی مادرانه ای می گه :اومدم دیدم رفتی حموم ... کار خوبی کردی دخترم ... الان هم برو کمی استراحت کن 
 

از خجالت قدرت حرف زدن نداشتم پس بهترین راه واسه این که زودتر از این شرایط راحت شم اینه که هر چی می گه گوش کنم ... 
 

سرور خانوم با مهربانی بوسه ای به سرم می زنه : واست مسکن اوردم ... بخور و راحت استراحت کن ... آفرین دخترم ... 
 

با دستانی لرزان قرص رو می گیرم و می گم : مرسی سرور خانم ... 
 

لبخند دیگه ای می زنه که از خجالت سرم رو پایین میندازم و بی هیچ حرفی دراز می کشم و چشامو می بندم ... با بسته شدن در اتاقم چشامو باز می کنم ... عجب وضعی ... چقدر خجالت کشیدم ... 
 

ز سر و صدا و همهمه هایی از خواب بیدار می شم ... با گیجی سرم رو کمی از روی بالشت بلند می کنم و به این سر و صداها گوش می دم ... انگار چند نفری توی راهرو در حال رفت و آمدن ... با سستی روی تخت می شینم ... چه خبر شده انگار کسی داره چیزی رو روی زمین می کشه ,هنوز بین رفتن و موندن توی اتاقم بلاتکلیفم که در باز می شه و سرور خانم وارد اتاقم می شه ... 
 

_بیدار شدی ؟حدس می زدم احتمالا" با این سر و صداها بیدار می شی ... ولی بازم حسابی خوابیدیا ... مسکن کار خودشو کرد .. 
 

خواب آلود می گم : ساعت چنده ؟ .. 
 

_ 6 عصر... پاشو یه چیزی بخور ... از کیه چیزی نخوردی پاشو دخترم ... 
 

_سرور خانم بیرون چه خبره ؟ ... 
 

با هیجان می گه : باید خودت ببینی ... اگه بدونی چقدر قشنگ شده ... بیا ... بیا خودت نگاه کن ... 
 

کنجکاو از چیزی که سرور خانم رو انقدر به هیجان اورده همراهش از اتاق خارج میشم ... توی راهرو سرور خانم کنار در باز اتاق امید می ایسته و من با تعجب به اتاق خیره می شم ... باور کردنی نبود خلی زیبا شده بود ... اگر خودم نمی دیدم اصلا" باورم نمی شد که من صبح توی این اتاق بودم و این اتاق امیده ... یک تخت شیک و بزرگ دو نفره به جای تخت قبلی امید بود ... همه وسایل عوض شده بود و اتاق کاملا" مناسب تازه عروس و دامادا بود ... دلم می خواست برم داخل و از نزدیک نگاه کنم ولی هنوز چند کارگر در حال جابه جا کردن وسایل بودن ... 
 

با هیجان به سرور خانم می گم : وای چقدر قشنگ شده ... 
 

_آره مادر خیلی خوب شده ... حالا نمی خواد اینجا وایسی ... تا کاملا" همه چی رو سرجاش بذارن چند ساعتی طول می کشه ... بیا بریم پایین ... 
 

_نه فقط یک کم دیگه می مونم و میام ... شما برین منم زودی میام ... فقط یه نگاه کوچولو ... 
 

با نارضایتی نگاهی به داخل اتاق میندازه و می گه : آخه ... 
 

ولی وقتی نگاه ملتمس منو می بینه دیگه ادامه نمی ده : باشه ولی زودی بیا ... 
 

دوباره نگاه دیگه ای به داخل اتاق و کارگرا میندازه و می ره ... بی توجه به نگاه ناراضی اش به اتاق خیره می شم ... همینطور که محو تماشای وسایل و دکوراسیون داخل اتاقم سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرمو بلند می کنم و متوجه مرد جوانی می شم که از گوشه اتاق با لبخندی بهم خیره شده ... وقتی متوجه نگاه من می شه بدون این که کسی متوجه شه چشمک شیطنت آمیزی بهم می زنه ... بهت زده از این رفتار با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... اونم که انگار از نگام جسورتر شده باشه با لبخند عریضی با بی پروایی سرتاپام رو برانداز میکنه ... شوک زده از این رفتار گستاخانه اش قبل از این که بخوام خودم رو جمع و جور کنم و از تیررس نگاش خارج شم با شنیدن صدایی از پشت سرم از جا می پرم ... 
 

_تو این جا چیکار می کنی ؟ ...با ترس به عقب بر می گردم و امید رو که با اخمای درهم بهم خیره شده رو در چند قدمیم می بینم ... کی اومده بود که من متوجه نشده بودم ... دوباره صدای عصبانیش به گوشم می رسه :مگه من با تو نیستم ؟ ... اینجا چه غلطی می کنی ها ؟ ... برو تو اتاقت ... سریع ... 
 

با اضطراب به صورت برافروخته اش نگاه می کنم که حالا به جای من به اون جوونک خیره شده ... دوباره با عصبانیت می گه : نشنیدی ؟ ... 
 

با وحشت سرم رو تکون می دم و به سرعت به سمت اتاقم می رم ... به در بسته اتاقم تکیه می دم و نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم ... اوه خدای من ... چقدر عصبانی بود ... با یادآوری نگاه غضبناکش با اضطراب شروع به راه رفتن توی اتاقم می کنم ... یعنی متوجه نگاه های اون بهم شده بود ... ولی آخه چطوری ؟ ... یعنی از کی اونجا ایستاده بود ؟ ... 
 

هنوز چند دقیقه ای نگذشته که در اتاقم به طرز وحشتناکی باز می شه ... با دیدن امید با اون ابروهای درهم ناخودآگاه یک قدم به عقب بر می دارم ... در اتاقم رو می بنده و با عصبانیت بهم خیره می شه ... 
 

_بیرون داشتی چه غلطی می کردی هان ؟ ... 
 

با اضطراب بهش نگاه می کنم ... انگار لال شدم ... 
 

با عصبانیت به طرفم خیز بر می داره : مگه من با تو نیستم ؟ ... 
 

جیغی می کشم و همینطور که به اون طرف اتاق می دوم با وحشت می گم : امید تو رو خدا ... نمی دونم درباره ی چی حرف می زنی ... من کاری نکردم ... 
 

با عصبانیت وسط حرفم می پره : کاری نکردی ... یک ساعته جلوی اون مردک عوضی وایسادی و داره سرتاپات رو با اون نگاه هرزه اش برانداز می کنه اون وقت می گی هیچ کاری نکردی ؟ ... اصلا" کی بهت اجازه داد وقتی چند تا کارگر توی خونه می پلکن از اتاقت بیرون بیای ها ؟ ... 
 

با لکنت می گم : با سرور خانم داشتم می رفتم پایین ... فقط چند دقیقه ایستادم تا داخل اتاق رو ببینم ... به خدا راست می گم ... 
 

در حالی که منو به دیوار می چسبونه چونم رو محکم فشار می ده :با سرور خانم داشتی می رفتی پایین ... تو که تنها اونجا ایستاده بودی ... حالا کارت به جایی رسیده که به من دروغ می گی ؟ آره ؟ ... 
 

از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم : راست می گم امید ... برو از سرور خانم بپرس ... فقط چند دقیقه بود ... 
 

همون لحظه در اتاقم باز می شه : سوگل کجا موندی دختر 
 

و با دیدن امید لبخند شیطنت آمیزی بهمون می زنه و می گه :اِ امید تو هم که اینجایی ... داشتیم با سوگل می رفتیم پایین دیدم نیومد نگران شدم ... پس خودت بیارش پایین ... از صبح چیزی نخورده ... 
 

لبخند دیگه ای می زنه و از اتاق می ره بیرون ... سنگینی نگاه امید رو روی خودم حس می کنم ولی بهش توجه ای نمی کنم ... ازش دلگیرم ... اون به چه حقی بهم تهمت می زد ... خودش خوب می دونست چقدر دوستش دارم با این وجود باز هم بهم بی اعتماد بود ... هنوز نگاش بهم بود ... خودم رو ازش جدا می کنم و به طرف در می رم ... ولی قبل از این که از اتاق برم بیرون با صدای گرفته ای می گه :سوگل صبر کن ... با هم می ریم ... 
 

بی هیچ حرفی با بغض کنار در می ایستم ... دستم رو می گیره و از اتاق می ریم بیرون ... وقتی که از کنار در باز اتاقش رد می شیم تا جایی که می تونم سرم رو پایین می گیرم و به زمین خیره می شم ... نمی خوام دوباره بهانه ای دستش بدم

سرور خانم همونطور که با دستمال دستاشو خشک می کنه با کنجکاوی بیرون آشپزخونه رو نگاه می کنه و می گه : انگار دارن می رن ...


نگاه غم زدمو ازش می گیرم و شروع می کنم به کشیدن اشکال خیالی روی میز ... 
 

_بیا سوگل بریم ببینیم چجوری شده ؟ ... دِ دختر منتظر چی هستی ... پاشو دیگه ... 
 

_نه سرور خانم الان حوصله ندارم باشه واسه بعد ... 
 

_وا به حق چیزای نشنیده حوصله ندارم یعنی چی ؟ ... پاشو بیا بریم اتاقتون رو ببینیم ... 
 

وقتی می بینه بی توجه بهش از جام تکون نمی خورم با غرولندی از آشپزخونه بیرون می ره ... صدای امید رو می شنوم که از سرور خانم سراغ منو می گیره ... صدای غرولندهای سرور خانم هنوزم از بیرون شنیده می شه ... 
 

_سوگل ... سوگل ... 
 

از گوشه چشم می بینمش که وارد آشپزخونه می شه : چرا جواب نمیدی؟...این جا نشستی که چی ... پاشو بریم بالا ... 
 

با لجبازی بدون این که سرم رو بالا بگیرم با انگشتم بی هدف به ترسیم اشکال بی شکل روی میز ادامه می دم ... به طرفم میاد و در حالی که یه دستش رو پشت صندلیم میذاره روم خم می شه و با جدیت می گه :نشنیدی چی گفتم ؟ ... 
 

_من الان حوصله ندارم ... باشه بعدا"..... 
 

بی توجه به حرفم کف دستشو به طرفم می گیره و منتظر نگام می کنه ... وقتی می بینه عکس العملی نشون نمی دم با عصبانیت می گه : سوگل ...سعی می کنم از اون طرف بلند شم که چنگی به بازوم می زنه و خیره تو چشام با عصبانیت می گه : این مسخره بازی ها چیه راه انداختی ؟ ... فکر نکن هنوز قضیه چند ساعت پیش رو فراموش کردم ... اگه چیزی نمی گم پس روت رو زیاد نکن ... خودتم می دونی که کارت اشتباه بود ... 
 

با بغض می گم : کار من ؟... 
 

آره تو ... یعنی خودت نباید می فهمیدی که تنها جلوی چند کارگر نباید بری ... 
 

_من فقط چند دقیقه اونجا ایستادم ... ولی تو حتی بهم مهلت توضیح هم ندادی ... 
 

_چه توضیحی ؟ ... توضیح این که انقدر اونجا وایسادی که اون مردک سرتاپات رو دید بزنه آره ؟ ... چی رو می خوای واسم توضیح بدی ... 
 

قبل از این که دهنم رو باز کنم با پرخاش ادامه داد : دیگه نمی خوام چیزی بشنوم ... حالام راه بیفت, زود ... 
 

به ناچار بلند می شم و به دنبالش از پله ها بالا می رم ... با این که خیلی ازش دلخورم ولی بازم نمی تونم هیجانم رو پنهان کنم و نگام دور تا دور اتاق می چرخه خیلی زیبا شده بود ... امید به سمت در دیگه داخل اتاقش می ره و همینطور که دستش رو روی دستگیرش میذاره منتظر نگام می کنه ... تعجب می کنم تا جایی که می دونستم اون در همیشه بسته بود ... وقتی نگاه منتظر و سمجش رو می بینم بالاجبار به طرفش می رم ... در رو باز می کنه و می ره کنار ... انقدر هیجان زده می شم که بی توجه بهش قدم به داخل اتاق میذارم ... یک نشیمن بزرگ که به طرز زیبایی مبله شده .. از گوشه چشم امید رو می بینم که روی مبلی لم می ده و موشکافانه حرکات منو زیر نظر می گیره ... سعی می کنم وجودش رو نادیده بگیرم ... نگام رو با ذوق دور تا دور اتاق می چرخونم ... چقدر جالب بود اتاق فقط دو در داشت ... یکی همین دری که به اتاق امید باز می شد و در دیگه ای که بسته بود ... پس واسه همین بود که از توی راهرو تا حالا متوجه این سالن نشده بودم ... شیشه های قدی اتاق باعث می شه ذوق زده به طرفشون برم و پنجره رو باز کنم ... با این که شب ولی باغ از این جا حتی توی این تاریکی هم به طرز زیبایی دیده می شد ... با تعجب فکر می کنم چرا من هیچ وقت متوجه این پنجره ها از داخل باغ نشده بودم ... نگام دوباره به امید می افته که با خونسردی حرکات منو زیر نظر گرفته ... با لجبازی نگام رو ازش می گیرم و به وسایل صوتی پیشرفته و تلویزیون معطوف می کنم ... دوباره نگام به اون در بسته می افته ... دلم می خواد بدونم که اون در به کجا ختم می شه ... انگار متوجه نگاه آرزومندم می شه چون به سمت اون در می ره و در حالی که کلیدی رو از توی جیبش در میاره می گه :دوست داری بدونی این در به کجا باز می شه ؟ ... 
جوابشو نمی دم ولی نگاه کنجکاوم به اون دره ... کلید رو توی در می چرخونه و کناری می ایسته و بهم اشاره می کنه : اگه دوست داری می تونی نگاه کنی .. 
 

با هیجان به طرف در می رم .. دستگیره رو می چرخونم و با بهت به اون طرف در خیره می شم ... خدای من این که اتاق خودمه ... با چشای گرد شده به امید نگاه می کنم ... لبخند تلخی می زنه و در حالی که نگاش دور اتاق می چرخه می گه :این اتاق قبلا" اتاق بچگی های من بوده واسه همین هم پنجره هاش میله داره 
 

همینطور که به در باز بین دو اتاق تکیه داده با حسرت ادامه می ده :شبایی که می ترسیدم از همین سالن می رفتم تو اتاق پدر و مادرم ... کمی مکث می کنه و بعد با لحن سردی می گه : خب واسه امشب دیگه کافیه ... الان دیگه وقت خوابه ... 
 

سری تکون می دم و میرم طرف تختم ... ولی قبل از این که روتختی رو کنار بزنم بازوم رو می گیره : داری چی کار میکنی ؟ ... 
 

_چی ؟ ... 
 

با جدیت تو چشام نگاه می کنه : از امشب به بعد هر جایی که من باشم تو هم همون جا می خوابی فهمیدی ؟ ... 
 

با خجالت سرم رو پایین میندازم و جوابشو نمی دم ... انگار متوجه خجالتم شده چون دستم رو ول می کنه و در حالی که به طرف اتاقش می ره می گه :اگه این اتاقت رو دوست داری می تونی به همین صورت نگهش داری ولی از فردا با سرور خانم لوازم مورد نیازت رو میاری توی اون اتاق ... 
 

گوشه لبم رو گاز می گیرم و از پشت بهش خیره می شم ... 
 

*** 
 

با اضطراب روی تختم نشستم ... مدتی گذشته ولی جرات اینو که برم توی اون اتاق رو ندارم ... با این که عاشقشم و دوسش دارم ولی هنوز این که شب کنارش بخوابم واسم قابل هضم نیست ... 
 

صدای عصبیش شنیده می شه : سوگل چرا نمیای ؟ ... 
 

با اضطراب بلند می شم و از بین در باز اتاقم بهش نگاه می کنم ... در حالی که یک دستش رو تکیه چهارچوب در اتاقش کرده منتظر نگام می کنه ... 
 

_تشریف نمیارین ؟ ... 
 

وقتی می بینه انتظارش طولانی شده ولی من بی هیچ حرکتی هنوز وایسادم با کلافگی می گه : منتظر چی هستی ؟ ... زود باش دیگه ... 
 

سرم رو تکون می دم و با پاهای لرزان به طرف اتاقش می رم ... خودش رو کمی کنار می کشه و اجازه می ده که وارد بشم ... روی تخت می شینم و به اون که در حال خاموش کردن چراغ هاس زیر چشمی نگاه می کنم ... با خونسردی روی تخت دراز می کشه و در حالی که یکی از چراغ خواب ها رو روشن می کنه بدون این که نگام کنه می گه :می خوای تمام شب رو اون جا بشینی ؟ ... 
 

با هیجان به طرف در می رم .. دستگیره رو می چرخونم و با بهت به اون طرف در خیره می شم ... خدای من این که اتاق خودمه ... با چشای گرد شده به امید نگاه می کنم ... لبخند تلخی می زنه و در حالی که نگاش دور اتاق می چرخه می گه :این اتاق قبلا" اتاق بچگی های من بوده واسه همین هم پنجره هاش میله داره 
 

همینطور که به در باز بین دو اتاق تکیه داده با حسرت ادامه می ده :شبایی که می ترسیدم از همین سالن می رفتم تو اتاق پدر و مادرم ... کمی مکث می کنه و بعد با لحن سردی می گه : خب واسه امشب دیگه کافیه ... الان دیگه وقت خوابه ... 
 

سری تکون می دم و میرم طرف تختم ... ولی قبل از این که روتختی رو کنار بزنم بازوم رو می گیره : داری چی کار میکنی ؟ ... 
 

_چی ؟ ... 
 

با جدیت تو چشام نگاه می کنه : از امشب به بعد هر جایی که من باشم تو هم همون جا می خوابی فهمیدی ؟ ... 
 

با خجالت سرم رو پایین میندازم و جوابشو نمی دم ... انگار متوجه خجالتم شده چون دستم رو ول می کنه و در حالی که به طرف اتاقش می ره می گه :اگه این اتاقت رو دوست داری می تونی به همین صورت نگهش داری ولی از فردا با سرور خانم لوازم مورد نیازت رو میاری توی اون اتاق ... 
 

گوشه لبم رو گاز می گیرم و از پشت بهش خیره می شم ... 
 

*** 
 

با اضطراب روی تختم نشستم ... مدتی گذشته ولی جرات اینو که برم توی اون اتاق رو ندارم ... با این که عاشقشم و دوسش دارم ولی هنوز این که شب کنارش بخوابم واسم قابل هضم نیست ... 
 

صدای عصبیش شنیده می شه : سوگل چرا نمیای ؟ ... 
 

با اضطراب بلند می شم و از بین در باز اتاقم بهش نگاه می کنم ... در حالی که یک دستش رو تکیه چهارچوب در اتاقش کرده منتظر نگام می کنه ... 
 

_تشریف نمیارین ؟ ... 
 

وقتی می بینه انتظارش طولانی شده ولی من بی هیچ حرکتی هنوز وایسادم با کلافگی می گه : منتظر چی هستی ؟ ... زود باش دیگه ... 
 

سرم رو تکون می دم و با پاهای لرزان به طرف اتاقش می رم ... خودش رو کمی کنار می کشه و اجازه می ده که وارد بشم ... روی تخت می شینم و به اون که در حال خاموش کردن چراغ هاس زیر چشمی نگاه می کنم ... با خونسردی روی تخت دراز می کشه و در حالی که یکی از چراغ خواب ها رو روشن می کنه بدون این که نگام کنه می گه :می خوای تمام شب رو اون جا بشینی ؟ ...

با خجالت گوشه پتو رو کنار می زنم و آروم روی تخت دراز می کشم ... قلبم به شدت می زنه ... نگاهی بهم میندازه انگار توی چهره ام ترس رو می بینه که یه لحظه رنگ نگاش عوض می شه ... دستش رو به طرفم دراز می کنه و منو تو آغوشش می کشونه : بیا این جا ببینم کوچولوی ترسو ...


همینطور که تو آغوششم بوسه ای به موهام می زنه و زیر گوشم زمزمه می کنه :حالا راحت بگیر بخواب عزیزم ... 
 

با بدنی لرزان چشام رو می بندم و حس خوب با او بودن رو تجربه می کنم 
 

*** 
 

سردرگم بین وسایل توی اتاقم نشستم که صدای سرور خانم منو به خودم میاره ... 
 

_وا ... از اون موقعی که من رفتم تا الان تو هنوز اینجا نشستی که چی ... چرا این لباسارو نبردی توی اون کمد بچینی ؟ ... 
 

با کلافگی می گم : خب نمی دونم چیا رو ببرم ... اصلا" چه فرقی می کنه اینم اتاق منه دیگه ... اگه هر وقت چیزی خواستم خب میام از این جا می برم ... 
 

وسط حرفم می پره :وا چه حرفا ... پاشو این جا رو جمع و جور کن ببینم ... تو رو خدا ببین این چه وضعیه ... اینجا رو کردی بازار شام ... دختر فقط لباسا رو جمع کن ... بقیه چیزات رو بذار این جا بمونه ... 
 

از سرور خانم که داره تر و فرز اتاق رو مرتب می کنه می پرسم :سرور خانم قبلا" این اتاقم اتاق امید بوده ؟ ... 
 

همینطور که داره لباسام رو از کمد بیرون میاره سری تکون می ده و می گه : آره ... 
 

نگاش رو دور اتاق می چرخونه و با حسرت می گه : یادش بخیر ... بچه خیلی شیطونی بود از دیوار راست بالا می رفت ... به پنجره اشاره می کنه : قبلا" یک درخت کنار این پنجره بود ... یک بار باغبون امید رو می بینه که از شاخه اون درخت در حال پایین رفتن ... از اون به بعد آقا از ترس افتادن امید دستور داد پشت پنجره های این اتاق رو میله بزنن ... 
 

وسط حرفش می پرم : پس این ساختمون باید خیلی قدیمی باشه ؟ ... 
 

سری تکون می ده : آره ... ولی چند سال پیش امید اینجا رو یه بازسازی دوباره کرد ... 
 

آه پر حسرتی می کشه و می گه : چقدر عمر زود می گذره ... انگار همین دیروز بود ... اینجا رو الان اینطوری نبین که چه سوت و کور شده ... تا وقتی خانم اینجا زندگی می کرد اینجا پر از خدمه بود ... هر شب جشن و مهمونی ... یه بر و بیایی بود که نگو ... ولی بعد از اون ماجرا و رفتن خانم ، امید همه خدمتکارا رو مرخص کرد و فقط من موندم ... 
 

با افسوس سری تکون می ده و دوباره شروع می کنه به جمع کردن لباسای من ... و منم با کنجکاوری نگاهی به اتاق میندازم ...

انگار که اولین باره این اتاق رو می بینم ... واسم جالبه ... با لبخند زیر لب زمزمه می کنم اتاق بچگی های امید ... 
 

*** 
 

صدای شر شر آب از حموم به گوشم می خوره ... سرمو بیشتر زیر پتوم فرو می برم ... همونطور که بین خواب و بیداریم با بوسه ای روی موهام خواب آلود چشامو باز می کنم ... 
 

_متاسفم بیدارت کردم ؟ ... 
 

بدون این که جوابشو بدم نگاهی به ساعت کنار تخت میندازم ... 6.5 صبح بود ... با تعجب می گم : داری می ری شرکت ؟... 
 

موهای پریشونم رو از تو صورتم کنار می زنه و می گه : آره ... امروز خیلی کار دارم ... یک جلسه مهم هم صبح دارم ... باید ... 
 

وسط حرفش می پرم : یعنی شب دیر میای خونه ؟ ... 
 

با مهربانی لبخندی بهم می زنه طوری که از خجالت سرم رو میندازم پایین ... صورتش رو نزدیک صورتم میاره و در حالی که بوسه ای زیر گوشم می زنه زمزمه وار می گه : مواظب خودت باش ... سعی می کنم شب زود بیام خونه ... 
 

سرم و تکون می دم و به اون که داره از اتاق خارج می شه نگاه می کنم ... سرم رو دوباره زیر پتو می برم ... دختره خنگ ... این چه حرفی بود که زدی حالا پیش خودش چه فکری می کنه ... اصلا" چه اشکالی داره شوهرم دوستش دارم ... با ذوق چند بار دیگه زیر لب کلمه شوهرم رو تکرار می کنم ... چه حس خوب و لذت بخشیه ... نفس عمیقی می کشم و پتو رو کنار می زنم ... خب دیگه با این همه هیجان دیگه خواب از سرم پرید ... 
 

تازه متوجه بوی خوبش توی فضای اتاق می شم ... پشت سر هم چند نفس عمیق می کشم و تمام سینه ام رو از بوی خوشش پر می کنم ... خودمم از کارم خندم می گیره ... یه نگاه دیگه به ساعت میندازم ... خب حالا که خواب از سرم پریده چیکار کنم ... همینطور که تو فکرم از تخت میام پایین و به طرف پنجره می رم ... یه نگاه به باغ کافیه تا از ذوق پر در بیارم ... آخ جون تمام باغ یک دست سفیده یعنی تمام دیشب برف باریده ... چطور متوجه نشدم ... سریع از پله ها می رم پایین سرور خانم تو آشپزخونه نیست ... شالشو که روی صندلی افتاده بودو روی دوشم میندازم و با هیجان در سمت باغ رو باز می کنم ... سوز سرد اول صبح لرز شدیدی به جونم میندازه ... ولی بی توجه به سردی هوا با لذت رو برف های دست نخورده شروع می کنم به راه رفتن..... 
 

سرم رو بالا می گیرم و به دونه های برف که دوباره شروع کرده به باریدن نگاه می کنم ... وای خدا از کیه من اینجوری با لذت زیر برف راه نرفتم ... دستام رو باز می کنم و با خوشحالی تو برفا می چرخم و میذارم برف روی صورتم بشینه ..._خدا منو مرگ بده آخه دختر این چه کاریه داری می کنی ... ا ... ا ... ببین تو رو خدا ... 
 

با هیجان سر جام می ایستم و واسه سرور خانم دست تکون می دم : وای سرور خانم شمام بیاین اگه بدونین چه کیفی می ده ... 
_دختر مگه دیوونه شدی ؟ ... تو این سرما با یک پیراهن خواب نازک رفتی وسط برف ها که چی ؟ ... 
 

وقتی می بینه به حرفاش توجهی نمی کنم با عصبانیت فریاد می زنه:سوگل شب امید برگشت خونه همه چی رو واسش تعریف می کنم ... اون وقت تو می دونی و امید ... اون موقع از من گله نکن ... 
 

با وجود تمام تلاشم واسه نادیده گرفتن این تهدید ، وقتی چشم می افته به صورت اخمو و مصمم سرور خانم همینطور که به طرفش بر می رم با التماس می گم : سرور خانم فقط یه خرده دیگه ... 
 

وقتی می بینم بی توجه به من به طرف آشپزخونه برمی گرده با حرص با صدای نسبتا" بلندی می گم : اصلا" چه ربطی به امید داره ؟ ... من که نمی تونم واسه هر کاری از اون اجازه بگیرم ... 
 

سرور خانم دست به کمر با اخم های درهم به طرفم بر می گرده و بهم خیره می شه ... از ترس این که بخواد این حرفام رو به گوش امید برسونه دهنم رو می بندم و با حرص از کنارش رد می شم ... با بداخلاقی شال خیس رو از روی دوشم می کشه و با عصبانیت می گه : برو یه دوش آب گرم بگیر وگرنه سرما می خوری ... 
 

با لجبازی می گم : نمی خوام کنار شومینه بشینم گرم می شم ... 
 

_لجبازی نکن تمام لباست خیسه ... برو لباسات رو عوض کن ... 
 

بی توجه بهش کنار شومینه می شینم و تازه اون موقع سرمایی که تا مغز استخونم نفوذ کرده رو احساس می کنم ... یه نگاه به پاهای سرخم میندازم ... می دونم چقدر کارم بچگانه بوده ... همینطور که پاهام رو ماساژ می دم تا کمی گرم شه به سرور خانم که با اخم های درهم لیوان شیر داغی واسم میاره نگاهی میندازم ... چقدر دوستش دارم ... حق داره از دستم دلخور باشه همیشه مثل یه مادر دلسوز نگران و مراقبمه ... بلند می شم و در حالی که در آغوشش می گیرم می گم :ببخشید سرور خانم حق با شماست کارم اشتباه بود ... ولی وقتی صبح دیدم تمام باغ پر از برف خیلی ذوق زده شدم ... 
 

یه بوسه به صورتش می زنم : چشم الان می رم یه دوش می گیرم و لباسام رو عوض می کنم ... خوبه ؟ ... 
 

سرور خانوم یه اخم همراه با لبخند میکنه ومیگه: دختر من فقط واسه خودت میگم ... می فهمی ... اگه بلایی سرت بیاد من جواب امید رو چی بدم؟ ... 
 

گونه اش رو محکم می بوسم و به سمت اتاق میرم که دوش بگیرم ...

ا سردی دستی روی پیشونیم چشامو باز می کنم .... نگام به چهره درهم امید می افته


_سلام ... 
 

خودم هم از صدام جا می خورم ... گلوم به شدت می سوزه و صدام به سختی شنیده می شه ... امید یه نگاه عصبی بهم میندازه و در حالی که دسته ای از موهای خیسم رو بلند می کنه با عصبانیت می گه :من باید با تو چیکار کنم ها ؟ ... یعنی خودت نباید بدونی که بعد از حموم با موهای خیس نباید رفت وسط برف ها. .. 
 

و تهدید کنان ادامه می ده : سوگل به خدا کاری می کنی که مجبور شم روزها که می خوام برم بیرون در ویلا رو قفل کنم تا جلوی این بی فکری هات رو بگیرم ... 
 

با دلخوری بدون این که جوابشو بدم بهش نگاه می کنم ... دهنشو باز می کنه تا یه چیزی بهم بگه که همون لحظه در باز می شه و سرور خانم سینی به دست میاد داخل : بیدار شدی مادر و در حالی که سینی رو روی میز میذاره ظرف سوپ رو به طرف امید می گیره : بیا پسرم این سوپ رو بهش بده بخوره ... حالشو بهتر می کنه ... خب من یه خرده پایین کار دارم ... 
 

و با این حرف ما رو تنها میذاره ... می دونم که این حرفش بهونه ای بیش نیست ... آهی می کشم و به صورت درهم امید نگاه می کنم ... با صدایی گرفته می گم : خودم می تونم بخورم ... 
 

امید بی توجه به حرفم قاشقی سوپ به طرف می گیره ... احساس گناه می کنم می دونم حق داره از دستم عصبانی باشه ... خودمم می دونم کارم اشتباه بوده ولی خب چند دقیقه که بیشتر نبود زود برگشتم داخل ... اصلا" یه سرماخوردگی که این همه اخم و تخم نداره ... سعی می کنم از دلش دربیارم پس لبخندی بهش می زنم و تا میام حرفی بزنم با چشم غره ای می گه : 
 

سوگل از دستت خیلی عصبانیم پس فکر نکن با این کارات ماجرا تموم می شه و می ره پی کارش ... اگه فقط یک بار دیگه ... فقط یک بار دیگه ببینم همچین بچه بازی هایی رو راه میندازی من می دونم و تو ... 
 

با صدایی گرفته می گم : خب مگه چی شده فقط یه سرماخوردگی ساده ست اونم تو این فصل سال ... 
 

با عصبانیت بهم می توپه : یه سرماخوردگی ساده ست ... چند ساعت تمام داشتی توی تب می سوختی ... مجبور شدم دکتر بالای سرت بیارم ... اون وقت می گی یه سرماخوردگی ساده ... سوگل به خدا گاهی اوقات از دست این خودسری هات دلم می خواد یه کتک مفصلی بهت بزنم تا شاید کمی آدم بشی و دست از این کارات برداری ... 
 

بغض می کنم و ظرف رو کنار می زنم و می رم زیر پتو ... صدای کوبیده شدن ظرف روی میز شنیده می شه ... می دونم حق با اونه ولی چرا با این همه عتاب ... چی می شد با مهربانی و محبت باهام رفتار کنه ... صدای باز شدن در اتاقو می شنوم ... 
 

_خوابید ؟ ... ا سوپشو که نخورد ... 
 

کمی سکوت ... نمی دونم چی بینشون گذشته که ناگهان پتو از روم کنار می ره : وا مادر این کارا چیه می کنی ؟ ... مگه بچه ای که تا یکی یه چیزی بهت می گه قهر می کنی ؟ ... والله امید حق داره هر چی بهت بگه 
 


حالا پاشو این همه واست زحمت کشیدم سوپ درست کردم ... پاشو ببینم... 
 

سریع اشکام رو از تو صورتم پاک می کنم و بلند میشم به سختی با صدای خفه ای می گم : نمی خورم سرور خانم مرسی , میل ندارم ... 
 

از گوشه چشم امید رو می بینم که از کنار پنجره به طرفم میاد ... ظرف سوپ رو از سرور خانم که بلاتکلیف کنار تختم وایساده می گیره و می گه : بدین به من خودم بهش می دم ... 
 

سرور خانم غرولندکنان می گه : وا مگه بچه است ... فردا که بچه اش به دنیا اومد هم می خواد از این کارا بکنه ... 
 

شوک زده از این حرف سرور خانم سرمو بالا میارم و ناخودآگاه چشم می افته به امید ... وقتی متوجه نگام می شه یکی از ابروهاش رو موذیانه می ده بالا و بهم زل می زنه ... حس می کنم صورتم سرخ شده سرمو میارم پایین و گوشه لبمو گاز می گیرم ... 
 

امید کنارم روی تخت می شینه و به سرور خانم می گه :هنوز واسه این حرفا زوده ... تازه سوگل هنوز بچه اس ... هنوز نیاز داره یکی مراقبش باشه ... 
 

با حرص نگاش می کنم خوب زهرش رو بهم ریخت ... یعنی من بچه ام و هیچی نمی فهمم ... صدای غرولندهای سرور خانم که داره از اتاق خارج می شه باعث می شه نگاه عصبیمو ازش بگیرم ... 
 

_وا چه حرفا دیگه 19 سالشه ... من سن این بودم دو تا بچه داشتم ... بچه اس یعنی چه ... 
 

با صورت سرخ سرم دوباره پایین می گیرم ... با بسته شدن در اتاق صدای شیطنت آمیز امید رو زیر گوشم می شنوم :نظر خودت چیه ها ؟ ... 
 

کمی مکث می کنه و موذیانه می گه : ولی می دونی واسم سخته که بخوام دو تا بچه رو با هم بزرگ کنم ... 
 

با این که از خجالت تمام تنم داغ شده ولی با حرص مشتی به بازوش می زنم و می گم : امید ... 
 

با قهقهه ای منو تو آغوشش می کشونه : نترس خانم کوچولو من حالا حالا ها واسه بزرگ کردن تو خودم رو تو هچل انداختم دیگه نمی خوام با اومدن یه بچه دیگه خودم رو بیشتر توی دردسر بندازم ... 
 


*** 
 

_سوگل ... پاشو عزیزم ... 
 

چشامو به سختی باز می کنم و با صدای گرفته ای بهش سلام می کنم ... با لبخندی جواب سلامم رو می ده و در حالی که کمکم می کنه روی تخت بشینم لیوان آب و قرصام رو به طرفم می گیره :بخور وقته قرصاته ... 
 

خواب آلود قرصام رو می خورم ... هنوزم گلوم به شدت می سوزه ... دستشو روی پیشونیم می ذاره و می گه :هنوزم تب داری ... دیشب توی خواب خیلی ناله می کردی ... کم مونده بود که بیدارت کنم و ببرمت دکتر .... حالا حالت بهتره ؟ ... 
 

سرم رو تکون می دم و با صدای خفه ای می گم : آره ... 
 

با مهربانی دستی به موهام می کشه و در حالی که کمکم می کنه دوباره دراز بکشم می گه : خب حالا راحت بگیر بخواب ... 
 

خواب آلود نگاهی به تاریکی بیرون میندازم : ساعت چنده ؟ 
 

_5صبح 
 

همینطور که دراز می کشه چراغ خواب رو خاموش می کنه و میگه: بخواب هنوز واسه بیدار شدن زوده ... 
 

سرمو تکون می دم و خیلی نمی گذره که به خواب عمیقی فرو می رم ...

 

من حالم خوبه ... 
 

_سوگل !!!!! 
 

با لجبازی از تخت پایین میام و می رم طرف در اتاق ...خسته شدم از بس توی این اتاق موندم ... می خوام بیام پایین با شما صبحانه بخورم ... 
 

سوگل مگه من با تو نیستم ... بیا اینجا ببینم ... 
 

بالاجبار می رم طرفش ، در حالی که از کمد لباسام ژاکت کلفتی بیرون میاره با عصبانیت می گه : بپوش زود ... 
 

و همینطور که دکمه های ژاکتم رو تا بالا می بنده با نارضایتی تو چشام نگاه می کنه : 
 

سوگل اگه حالت بدتر بشه من می دونم و تو فهمیدی ... روی پاهام بلند می شم و در حالی که بوسه ای به صورتش می زنم سرمو تکون می دم ... 
 


همونطور که با لیوان شیر جلوی روم بازی می کنم سعی می کنم کم تر از حرف های سرور خانم که یکریز و پشت سرهم در حال غرولند کردن سرخ شم ... 
 

_آخه این کارا چیه ... مگه تو بچه ای خب این پسر راست می گه تو که دیشب تب و لرز داشتی واسه چی پا شدی اومدی پایین ... آخه خودت نمی دونی اول صبح آشپزخونه چقدر سرده ... این همه قرص و آمپول اگه استراحت نباشه چه فایده ای داره ... مگه این بیچاره چه گناهی کرده ؟ الان باید به جای تو با بچه هاش سر و کله بزنه ... 
 

از زیر چشم به امید نگاه می کنم که با لبخند موذیانه ای به حرف های سرور خانم گوش می ده ... با حرص سرمو پایین میگیرم ... عجب صبحانه محشری شده بود ... امید در حالی که بلند می شد بوسه ای زیر گوشم می زنه و با مهربانی می گه :مواظب خودت باش ... 
 

سرمو تکون می دم و با لیوان شیرم بازی می کنم ... سرور خانم همچنان در حال غر زدن ... قبل از این که سرور خانم متوجه شه لیوان شیرم رو برمی دارم و از آشپزخونه می زنم بیرون ... 
 

صدای امید از اون اتاق شنیده می شه ... به تلویزیون چشم می دوزم و به این فکر می کنم الان چند ماهه که کلاس زبان نرفتم ... دقیقا" بعد از بستری شدن فرحناز تو بیمارستان ... انقدر درگیر فرحناز شده بودم که خودم به امید پیشنهاد دادم نرم تا فرصت بیشتری برای سر زدن بهش داشته باشم ... ولی الان دوباره از این که تو خونه بمونم و در و دیوار رو نگاه کنم خسته شدم ... از جام بلند می شم و به سمت اتاق خوابمون می رم ... امید همینطور که روی تخت نشسته و یکسری اسناد جلوش ریخته در حال صحبت با تلفن ... می رم روی تخت و خودم رو بهش نزدیک می کنم ... با وجود این که غرق صحبت ولی با مهربانی منو می کشه تو آغوشش ... سرمو تو سینه اش فرو می برم و عطر تنش رو با لذت تو سینم پر می کنم ... کمی که می گذره گوشی رو قطع می کنه ... بوسه ای به موهام می زنه و می گه :خب حال خانم کوچولوی من چطوره ها ؟ ... 
 

با صدای خش داری می گم : خوبم ... 
 

با لبخند نوک بینیم رو می گیره : تو که هنوزم صدات گرفته س ... قرصات رو مرتب می خوری ؟ ... 
 

سرم رو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و همینطور که من تو آغوششم دراز می کشه ... سرم رو از رو سینه اش بلند می کنم و به چهره ی خسته اش نگاه می کنم ... 
 

_امید ... 
 

_هوم ... 
 

_من تو خونه روزا حوصلم سر می ره ... 
 

چشاشو باز می کنه و بهم زل می زنه ... زیر نگاه خیرش دستپاچه می گم :الان چند ماهه کلاس زبانم رو نصفه ول کردم ... خب ... خب منظورم اینه که برم ؟ ... 
 

بی هیچ حرفی دوباره چشاشو می بنده ... کمی صبر می کنم وقتی می بینم حرفی نمی زنه دوباره با اضطراب می گم : امید ... 
 

نفس عمیقی می کشه : باشه می پرسم زمان کلاس های جدیدشون کیه بهت خبرشو می دم ... 
 

با خوشحالی صورتش رو می بوسم : مرسی امید ... 
 

لبخند محوی می زنه و می گه : همین ؟! ... اینطوری تشکر می کنن ؟ ... 
 

با خجالت نگاش می کنم ... چشاشو باز می کنه و با ابروهای بالا رفته نگام می کنه ... سرم رو توی گودی گردنش فرو می برم و با صدای خفه ای می گم :امید ... تازه تو که هنوز کاری نکردی ... 
 

منو از خودش جدا می کنه و روم خم می شه : خیلی پررویی ولی من عادت دارم مزدم رو جلو جلو بگیرم ... با شیطنت یه نگاه به چشام میندازه : اونم همین حالا ... و بعد صورتش رو به صورتم نزدیک می کنه ...

به بسته های خرید توی دست امید نگاه می کنم ...


_خب چند تاش رو بده به من ... دست من که خالیه ... 
 

با تمسخر یکی از ابروهاش رو می ده بالا : تو مواظب خودت باشی واسه هفت پشت من بسه ... کم بود از پله های پاساژ بیفتی پایین ... اگه نگرفته بودمت ... 
 

با دلخوری میون حرفش می پرم: خب حواسم یه لحظه پرت شد ... تازه اگه نمی گرفتیم هم زمین نمی خوردم ... 
 

با لبخند سری تکون می ده : خیلی پررویی می دونی ... 
 

ولی قبل از این که اجازه بدم حرفش رو تموم کنه با هیجان وسط حرفش می پرم : وای امید اون جا رو ببین .. همون چیزیه که دنبالش بودم ... 
 

نگاه سرسری به لباس پشت ویترین میندازه : نه بدردت نمی خوره ... 
 

آخه چرا خیلی خوشگله ... به شلواریم که تازه خریدم میاد می تونم دو تاییشون رو با هم ست کنم و بپوشم باشه ؟ ... 
 

با اخم یه نگاه دیگه به لباس میندازه : تو واقعا" فکر می کنی من اجازه می دم همچین لباسی رو بیرون بپوشی ؟ ... 
 

_مگه چشه خیلی قشنگه که ... امید ؟ ... 
 

_سوگل واقعا" نمی فهمی یا خودت رو به نفهمی می زنی ... یعنی تو متوجه یقه باز بلوز نشدی ؟ ... اگه من هم اجازه بدم خودت از پوشیدن چنین لباسی خجالت نمی کشی ... 
 

با حسرت یه نگاه دیگه به بلوز میندازم : فقط یه ذره یقه اش بازه ... 
 

با تمسخر می گه : آره فقط یه ذره یقه ش بازه و یه ذره هم اصلا" آستین نداره همین ... راه بیفت تا اون روی سگم رو بالا نیوردی ... 
نگاه حسرت بارم رو از لباس می گیرم و زیر لب غرولندکنان می گم : تو خیلی زورگویی ... 
 

همین طور که دستم رو توی دستش گرفته با لبخند محوی می گه : همین که هست ... راه بیفت و کم غر بزن ... 
 

پشت ویترین مغازه ای می ایسته : سوگل ببین اون قشنگ نیست ؟ ... 
 

بدون این که نگاهی بندازم با اخم می گم : نه قشنگ نیست..... 
 

با صدایی که رگه های خنده توشه در حالی که به آرومی منو داخل مغازه هل می ده می گه : خب واست متاسفم چون در هر حال همین رو می خریم ... برو تو ببینم ... 
 

توی مغازه زیر گوشم زمزمه می کنه : سوگل بهتره یه نگاهی بهش بندازی وگرنه هر رنگی دلم بخواد واست می خرما ... 
 

با لجبازی شانه هام رو بالا میندازم و سعی می کنم بر حس کنجکاویم واسه زیر چشمی نگاه کردن به اون لباس غلبه کنم ... اونم با خونسردی حرص در بیاری شروع می کنه به انتخاب لباس واسه من ... با حرص بهش نگاه می کنم ... دلم می خواد خفش کنم حیف که زورم بهش نمی رسه ... 
 

_راه بیفت کوچولو ... انقدرم حرص نخور واست خوب نیست ... 
 

با لجبازی می گم : من اون لباس رو نمی پوشم ... 
 

با لبخند نیم نگاهی بهم میندازه : چرا عزیزم می پوشی ... 
 

با حرص می گم : نمی پوشم ... 
 

_هر جور راحتی خانمی ولی حواست باشه که کاری نکنی که قید کلاس رفتنت رو بزنم ... حالا خودت می دونی ... می تونی به این رفتارات ادامه بدی ... 
 

با حرص بهش که با لبخند به رو به رو خیره شده نگاه می کنم ... تو دلم شروع می کنم به بد و بیراه فرستادن به اون ... آهی می کشم حالا که زورم بهش نمی رسه این تنها راه برای خالی کردن حرصمه ... 
 

به بسته های خرید توی دست امید نگاه می کنم ... 
 

_خب چند تاش رو بده به من ... دست من که خالیه ... 
 

با تمسخر یکی از ابروهاش رو می ده بالا : تو مواظب خودت باشی واسه هفت پشت من بسه ... کم بود از پله های پاساژ بیفتی پایین ... اگه نگرفته بودمت ... 
 

با دلخوری میون حرفش می پرم: خب حواسم یه لحظه پرت شد ... تازه اگه نمی گرفتیم هم زمین نمی خوردم ... 
 

با لبخند سری تکون می ده : خیلی پررویی می دونی ... 
 

ولی قبل از این که اجازه بدم حرفش رو تموم کنه با هیجان وسط حرفش می پرم : وای امید اون جا رو ببین .. همون چیزیه که دنبالش بودم ... 
 

نگاه سرسری به لباس پشت ویترین میندازه : نه بدردت نمی خوره ... 
 

آخه چرا خیلی خوشگله ... به شلواریم که تازه خریدم میاد می تونم دو تاییشون رو با هم ست کنم و بپوشم باشه ؟ ... 
 

با اخم یه نگاه دیگه به لباس میندازه : تو واقعا" فکر می کنی من اجازه می دم همچین لباسی رو بیرون بپوشی ؟ ... 
 

_مگه چشه خیلی قشنگه که ... امید ؟ ... 
 

_سوگل واقعا" نمی فهمی یا خودت رو به نفهمی می زنی ... یعنی تو متوجه یقه باز بلوز نشدی ؟ ... اگه من هم اجازه بدم خودت از پوشیدن چنین لباسی خجالت نمی کشی ... 
 

با حسرت یه نگاه دیگه به بلوز میندازم : فقط یه ذره یقه اش بازه ... 
 

با تمسخر می گه : آره فقط یه ذره یقه ش بازه و یه ذره هم اصلا" آستین نداره همین ... راه بیفت تا اون روی سگم رو بالا نیوردی ... 
نگاه حسرت بارم رو از لباس می گیرم و زیر لب غرولندکنان می گم : تو خیلی زورگویی ... 
 

همین طور که دستم رو توی دستش گرفته با لبخند محوی می گه : همین که هست ... راه بیفت و کم غر بزن ... 
 

پشت ویترین مغازه ای می ایسته : سوگل ببین اون قشنگ نیست ؟ ... 
 

بدون این که نگاهی بندازم با اخم می گم : نه قشنگ نیست..... 
 

با صدایی که رگه های خنده توشه در حالی که به آرومی منو داخل مغازه هل می ده می گه : خب واست متاسفم چون در هر حال همین رو می خریم ... برو تو ببینم ... 
 

توی مغازه زیر گوشم زمزمه می کنه : سوگل بهتره یه نگاهی بهش بندازی وگرنه هر رنگی دلم بخواد واست می خرما ... 
 

با لجبازی شانه هام رو بالا میندازم و سعی می کنم بر حس کنجکاویم واسه زیر چشمی نگاه کردن به اون لباس غلبه کنم ... اونم با خونسردی حرص در بیاری شروع می کنه به انتخاب لباس واسه من ... با حرص بهش نگاه می کنم ... دلم می خواد خفش کنم حیف که زورم بهش نمی رسه ... 
 

_راه بیفت کوچولو ... انقدرم حرص نخور واست خوب نیست ... 
 

با لجبازی می گم : من اون لباس رو نمی پوشم ... 
 

با لبخند نیم نگاهی بهم میندازه : چرا عزیزم می پوشی ... 
 

با حرص می گم : نمی پوشم ... 
 

_هر جور راحتی خانمی ولی حواست باشه که کاری نکنی که قید کلاس رفتنت رو بزنم ... حالا خودت می دونی ... می تونی به این رفتارات ادامه بدی ... 
 

با حرص بهش که با لبخند به رو به رو خیره شده نگاه می کنم ... تو دلم شروع می کنم به بد و بیراه فرستادن به اون ... آهی می کشم حالا که زورم بهش نمی رسه این تنها راه برای خالی کردن حرصمه ...

سرمو از سینه اش بلند می کنم : آخه چرا ؟ ... 
 

همینطور که دراز کشیده بی توجه به من مجله اش رو ورق می زنه ... با سماجت مجله رو از دستش می گیرم و خودم رو کمی بالا می کشم : امید!!!! خواهش میکنم!!! 
 

با خونسردی دستاش رو زیر سرش قلاب می کنه و بهم نگاه می کنه ... با حرص می گم : فرحناز راست می گفت تو خیلی زورگویی ... همش حرف حرف خودته ... 
 

با لبخند حرص دربیاری ابروشو بالا میندازه و می گه : خودم می دونم ... 
 

کلافه می گم : من راننده نمی خوام ... می خوام خودم برم و بیام ... 
 

با خونسردی می گه : باشه ... ولی الان که دیر وقته فردا صبح به ادوارد زنگ می زنم ... 
 

بهت زده از قبولش با ناباوری می گم : واقعا" ؟ ... 
 

_آره فردا به ادوارد می گم کلاس رفتنت کنسل شده و دیگه نیازی بهش نیست .. 
 

_چیییییییییییییییی؟ 
 

از روی سینه اش بلند می شم ... ولی قبل از این که به اون طرف تخت برم روم خم می شه و با لحن جدی تو چشام خیره می شه :سوگل خودت می دونی تنهایی حق جایی رفتن رو نداری ... پس بهتره این بحث رو همین جا تمومش کنی ... خودت واقعا" از این بحث تکراری خسته نشدی ؟ 
 

با بغض چشامو می بندم و جوابشو نمی دم ... 
 

_سوگل ... 
 

بالاجبار چشامو باز می کنم و قطره اشکی از گوشه چشم سرازیر می شه ... با تاسف می گه : یعنی واقعا" انقدر برات مهمه ؟ ... 
با بغض می گم : تو بهم اعتماد نداری ... واسه همینه که اجازه نمی دی تنهایی جایی برم ....
 

کمی مکث می کنه ولی بعد با صدای گرفته ای می گه : سوگل خواهش می کنم این بحث رو تمومش کن .. اینطور نیست که بهت اعتماد نداشته باشم ... ولی تو باید بهم حق بدی ... واسم سخته ... تو که علتش رو می دونی پس نخواه باعث عذابم بشی ... 
 

اشکام راشونو باز می کنند ... دوباره تکرار می کنم : تو بهم اعتماد نداری ... 
 

کلافه از روم بلند می شه : 
 

بس کن لعنتی من بهت اعتماد دارم ولی مگه ماجرای پارسال رو فراموش کردی ؟ ... نمی خوام دوباره اتفاقی واست بیفته ... اینو بفهم ... نمی خوام دوباره اون لحظه های عذاب آور رو تحمل کنم ... می فهمی ؟ ... 
 

یه لحظه با دیدن عذابش ، این که چطوری غمگین و ناراحت سرش رو توی دستاش گرفته باعث می شه از خودم بدم بیاد ... به طرفش می رم و در حالی که دستم رو از پشت دور گردنش میندازم با ناراحتی میگم: ببخشید امید ... نمی خواستم اذیتت کنم ... باشه هر چی تو بگی ... فردا با ادوارد می رم ... 
 

نفس عمیقی می کشه و دستش رو روی دستام که هنوز دور گردنش میذاره ... می چرخه و در حالی که منو تو آغوشش می گیره با صدای غمگینی می گه :من بهت اعتماد دارم سوگل ... باور کن ... می دونم اذیتت می کنم ... همه چی رو می دونم ... ولی دست خودم نیست ... دوستت دارم و نمی خوام هیچ اتفاقی واست بیفته ... 
 

با خودم می گم چه اهمیتی داره ... مهم اینه که ما هر دو همدیگه رو دوست داریم ... وقتی تمام کارهای اون همیشه واسه راحتی و آسایش من بوده پس چرا من با این کارام دارم اذیتش می کنم ... سرمو توی سینه اش فرو می برم و با صدای لرزانی می گم : منم دوستت دارم امید ... خیلی دوست دارم ... 
 

صدای خندهای بلندشون باعث می شه که ناخودآگاه با لبخند بهش نگاه کنم ... چقدر وقتی اینطوری می خنده و گوشه چشاش چین می افته دوست داشتنی می شه ... 
 

_خیلی دوسش داری ؟ ... 
 

با خجالت سرم رو بر می گردونم و به نازنین نگاه می کنم ... می دونم صورتم سرخ شده ...با شیطنت خنده ای می کنه و آروم می گه : نمی خواد بگی هر کی شما دو تا رو ببینه متوجه علاقه شدید بینتون می شه ... 
 

لبخندی می زنم و سرم رو میندازم پایین ... همون لحظه صدای گریه آرش باعث میشه با علاقه بهش نگاه کنم ... با مهربانی می گه :دوست داری بغلش کنی ؟ ... 
 

ذوق زده می گم : می تونم ؟ ... 
 

_البته عزیزم ... بیا ... آره همینطوری خوبه ... و با شیطنت ادامه می ده : چقدر بهت میاد بچه داشته باشی ... 
 

لبخندی می زنم و دوباره خودم رو با آرش کوچولو سرگرم می کنم ... از نازنین خوشم اومده دختر شاد و مهربونیه ... وقتی امید گفت که قراره به این مهمونی بریم خیلی هول کردم و همش از این که باید تنهایی اینجا چیکار کنم وحشت داشتم ... چند بار هم زد به سرم که بهش بگم خودش تنهایی بره ولی الان از اومدنم خوشحالم ... 
 

_راستی شما چند وقته ازدواج کردین ؟ ... 
 

با لبخند می گم : چند ماهه.... 
 

_جدی ؟ ... پس این امید بدجنس تا الان تو رو کجا قایم کرده بود که به ما نشون نمی داد ؟ ... 
 

با کنجکاوی می گم : شما خیلی وقته امید رو می شناسین ؟ ... 
 

_اوه آره ... سیاوش و امید دوستای چندین ساله ان ... خیلی با هم جورن ... سیاوش تو شرکت امید کار می کنه وقتی سیاوش گفت امشب خانم امیدم قراره بیاد خیلی تعجب کردم ...می دونی من زیاد تو این مهمونی هایی که سالانه که شرکت برپا می کنه شرکت نمی کنم ولی وقتی سیاوش این حرف رو زد دیگه نتونستم از این مهمونی بگذرم فقط تعجبم از اینه که چطوری سیاوش از ماجرای ازدواج امید خبر نداشت ؟ 
 

و با کمی مکث با لحن مشکوکی ادامه می ده : یا نکنه این سیاوش بدجنس ماجرا رو از من مخفی کرده بود ... همونطور که با غیظ به سیاوش نگاه می کرد گفت : اگه دستم بهت نرسه سیاوش خان ... 
 

خندم می گیره و دوباره خودم رو با آرش کوچولو سرگرم می کنم .. 
 

مشغول بازی با آرشم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کنم ... سرم رو بالا می گیرم و امید رو می بینم که با لبخند زیبایی بهم نگاه می کنه ... با صدای نازنین چشم از امید بر می دارم ... 
 

_بدش من عزیزم ... خسته ات کرده ... 
 

همینطور که نگام پی آرشه می گم : نه اصلا" اینطور نیست بچه خیلی دوست داشتنیه و آرومیه ... چند وقتشه ؟ ...

 
8 ماه ... ولی به آرومی الانش نگاه نکن وقتایی که لج بکنه هیچ کس حریفش نمی شه ... راستی شما چی به فکر یه کوچولو نیستید ؟ ... 
 

لبخند خجلی می زنم : امید می گه هنوز واسم زوده ... 
 

با مهربانی نگام می کنه : شاید حق با امید باشه آخه تو خیلی ظریفی ... شاید بهتر باشه که یه مدت دیگه هم صبر کنید ... 
 

_صبر واسه چی ؟ ... 
 

با شنیدن صدای ناگهانی امید از جا می پرم و به عقب برمی گردم ... 
 

نازنین بی توجه به سوال امید با اخم بامزه ای می گه : هنوز شما آقایون یاد نگرفتید که یهو نپرین وسط حرفای زنونه ؟ ... راستی آقا امید فکر نکن دوباره می تونی سوگل جونو ازمون مخفی کنی ... من حالا حالاها باهاش کار دارم ... 
 

امید با ابروهای بالا رفته نگاهی بهش میندازه : جدا" ؟ 
 

نازنینم با سرتقی خاص خودش می گه : دقیقا" ... 
 

سیاوش با خنده وسط حرفش می پره : بس کن نازنین تو که خودت می دونی هیچ وقت حریف امید نمی شی ... پس بهتره دوباره کل کل کردن با همدیگه رو شروع نکنین ... 
 

نازنین بی توجه به این حرف سیاوش می گه : چی شد ؟ ... بالاخره رضایت می دید بریم ... این بچه هلاک شد ... 
 

_آره عزیزم تقصیر ما نبود مدیر عامل اون شرکت ول کن قضیه نبود و هی ما رو به حرف می کشید ... الان دیگه می ریم ... 
 

نازنین با لبخند بوسه ای به صورتم می زنه : خیلی خوشحال شدم از آشناییت ... میام بهت سر می زنم ... و همینطور که از داخل کیفش کاغذ و قلمی در می اورد شماره ای رو روش یاداشت کرد و گفت : اینم شماره تلفن خونه ما ... حتما" بهم زنگ بزن ... اگه به این آقایون باشه که دوست دارن ما رو توی این کشور غریب توی خونه زندونی کنن ... 
 

با لبخند سری تکون می دم و متوجه امید می شم که با اخم بامزه ای بهش نگاه می کنه ... سیاوش همینطور که دستش رو می گرفت با مهربانی می گه : عزیزم من کی تو رو توی خونه حبس کردم ؟ ... تو که هر جا دوست داشته باشی میری ... 
 

نازنین پشت چشمی نازک می کنه : در کل گفتم ... 
 

همینطور که به سمت ماشین ها می رفتیم نازنین دوباره با تاکید می گه: پس من منتظر تماست می مونم عزیزم ...منو از خودت بی خبر نذار ...در حالی که موهام رو شونه می کنم از آیینه به امید که روی تخت دراز کشیده نگاهی میندازم ...


_امید ... 
 

_هوم ... 
 

_خیلی وقته سیاوش رو می شناسی ؟ ... 
 

خودش رو بالا می کشه و به بالشت ها تکیه می ده و با لحن مشکوکی می گه : واسه چی می پرسی ؟ ... 
 

بلند می شم و همینطور که به طرف تخت می رم دستپاچه می گم : خب ... خب نازنین می گفت خیلی وقته با هم دوستین ... 
 

سری تکون می ده و مشکوک نگام می کنه ... 
 

_منظورم اینه که اگه انقدر روشون شناخت داری پس اشکالی نداره که من با نازنین در ارتباط باشم ها ؟ ... 
 

با اخم در سکوت بهم خیره می شه ... کنارش روی تخت دو زانو می شینم:امید اگه انقدر خوب میشناسیشون پس من می تونم گاهی نازنین رو ببینم؟ 
 

با لحن محکمی می گه :نه ... 
 

_آخه چرا ؟ !؟! 
 

با عصبانیت روی تخت می شینه : واسه این که خوشم نمیاد که بخوای توی این خونه بساط مهمونی و شب نشینی و کوفت و زهرمار رو راه بندازی ... 
 

با التماس می گم : امید مهمونی چیه ؟ ... فقط گاهی دعوتش کنم بیاد اینجا ... 
 

پرخاش کنان می گه : یا این که تو بری اون جا و بعد دیگه کم کم هر روز از این خونه به اون خونه بری آره ؟ ... 
 

با گریه می گم : بس کن امید مگه تو منو نمی شناسی ؟ ... چرا همش منو با زندگی گذشته مادرت مقایسه می کنی ؟ ... تقصیر من چیه که مادرت یک گناهی کرده من که نباید چوب اشتباهات اونو بخورم ... 
 

با عصبانیت چونم رو محکم می گیره و به طرف خودش می کشونه : خفه شو سوگل بهت اجازه نمی دم که بخوای زندگیمونو نابود کنی فهمیدی ؟ ... 
 

جوابشو نمی دم .. 
 

فریاد می زنه : پرسیدم فهمیدی ؟ ... 
 

سرم رو تکون می دم و هق هق گریم فضای اتاق رو پر می کنه ... از جاش بلند می شه و با عصبانیت توی اتاق شروع می کنه به راه رفتن ... صدای نفس های بلندش رو می شنوم ... از پشت پرده اشک می بینمش که روی مبل می شینه و همینطور که با کلافگی سرش رو توی دستاش می گیره با صدای گرفته ای می گه :گریه نکن سوگل ... 
 

انگار با این حرفش اشکای بیشتری راه خودشونو باز می کنند ... دوباره با کلافگی می گه : نشنیدی سوگل ... می گم تمومش کن ... 
 

بی توجه بهش بلند می شم و به طرف اتاق سابقم به راه می افتم ... وسط اتاق بازوم رو می گیره ... سعی می کنم خودم رو ازش جدا کنم انگار مقاومتم عصبانی ترش می کنه بازوم رو می کشه و پرتم می کنه روی تخت ... در حالی که روم خم می شه با عصبانیت تو چشام زل می زنه و با لحن ترسناکی می گه : 
 

هدفت از این کارا چیه ها ؟ ...چی از جونم می خوای ؟ ... 
 

با ترس سرمو میندازم پایین ... چونم رو محکم می گیره و مجبورم می کنه سرمو بالا بگیرم : جوابم رو بده؟ 
 

با فریادی بلند می گه : نشنیدی چی گفتم ؟ 
 

سعی می کنم شجاعتم رو جمع کنم : امید من تو رو دوست دارم ... انقدر دوستت دارم و به خودم اعتماد دارم که بدونم هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم ... پس... 
 

بغضی رو که دوباره تو گلوم بالا اومده رو به زور فرو می دم و با صدای لرزانی ادامه می دم : انتظار زیادی نیست که ازت بخوام تو هم بهم اعتماد داشته باشی ... امید به خدا به هر کسی که دوست داری قسم می خورم که دوستت دارم و هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم ... امید خواهش می کنم بهم اعتماد داشته باش ... بذار منم از زندگیم لذت ببرم ... نخواه که واسه هر کاری انقدر بهت التماس کنم ... امید تو رو خدا ... 
 

و با هق هق ادامه می دم : باور کن من دوستت دارم ... 
 

آروم کنارم روی تخت می شینه وقتی به خودم میام که محکم منو تو آغوشش می گیره و موهام رو غرق بوسه می کنه ... با صدای گرفته و غم زده ای می گه : 
 

هیییسس ... متاسفم عزیزم ... آروم باش ... نمی تونم اینطوری ببینمت ... می دونم ... می دونم تو پاک تر از این حرفایی ولی چیکار کنم دست خودم نیست ... 
 

با شنیدن این حرفش دوباره صدای هق هق گریم بلندتر می شه ... کلافه منو از خودش جدا می کنه : سوگل گفتم تمومش کن ... و با صدای نسبتا" بلندی می گه : باشه ... باشه ... می تونی ببینیش و یا بهش تلفن بزنی ... ولی فقط به این شرطی که اون بیاد اینجا ... فقط همین ... تو اجازه نداری بری دیدنش یا بیرون باهاش قرار بذاری فهمیدی ؟ ... 
 

با بهت از این حرفش بهش خیره می شم و ذوق زده سرمو تکون می دم ... تهدید کنان تو چشام خیره می شه : 
 

ولی وای به حالت سوگل که بفهمم یا بشنوم غیر از این عمل کردی اون وقت من می دونم و تو ... بلایی به سرت میارم که به غلط کردن بیفتی ... پس کاری نکن که از اعتمادی که بهت کردم پشیمون بشم وگرنه اونوقت ... 
 

با نگاه ترسناکی تو چشام خیره می شه و حرفش رو ادامه نمی ده ... 
 

با خوشحالی می گم : واقعا" ؟ می ذاری ؟ ... 
 

سری تکون می ده و با خستگی خودش رو روی تخت میندازه و با چشای بسته دراز می کشه ... می دونم چقدر واسش سخت بود که چنین تصمیمی بگیره ... یه لحظه از خودم بدم میاد که باعث شدم انقدر اذیت شه ... کنارش روی تخت دراز می کشم و در حالی که سرم رو روی سینه اش میذارم با صدایی که از زور گریه بالا نمیاد می گم : 
 

مرسی امید ... قسم می خورم هیچ وقت از کار امروزت پشیمون نشی ... امید قسم می خورم که همیشه بهت وفادار بمونم ... 
 

حلقه دستاش دورم محکم تر می شه ... دستام رو دور گردنش حلقه می کنم و همینطور که سرم رو توی گودی گردنش میذارم زمزمه وار بهش می گم : امید دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ... 
 

آهی می کشه و با صدای گرفته ای می گه : منم دوستت دارم عزیزم ... 
 

حلقه دستاش دور کمرم محکم تر می شه ... نزدیک کریسمس و بازار بیش از حد شلوغه ... هیچ وقت منو اینجور جاها نمی اورد ولی این سری انقدر اصرار و التماس کردم که بالاخره راضی شد ... نگاهی به قیافه کلافش می کنم ... می دونم که چقدر از اینجور جاهای شلوغ متنفره ، ولی من برخلافش با ذوق کنار هر مغازه ای می ایستم و به اجناسش خیره می شم ... طوری حواسش بهم هست و مواظب که کسی بهم تنه نزنه که خندم می گیره ... مطمئنا" چیزی از زیبایی های بازار رو نمی بینه ... شانه ای بالا میندازم و دوباره محو تماشای اجناس و همهمه های اطرافم می شم ... 
 

_تموم نشد ؟ ... 
 

_چی ؟ ... 
 

عصبی می گه : خسته نشدی ؟ ... تو که اصلا" چیزی نمی خری پس چیه این همه وقت منو دنبال خودت از این مغازه به اون مغازه می کشونی ها ؟ 
 

نگاهی به صورت کلافه اش میندازم و یه لحظه دلم واسش می سوزه ولی دوباره با بدجنسی می گم :خب هنوز چیزی چشمم رو نگرفت ... وای اینو ببین چه خوشگله امید ... بیا یه لحظه بریم توی مغازه ... بیا دیگه ... 
 

نفس عمیقی می کشه و عصبی دنبالم وارد مغازه می شه ... ناخودآگاه نگام می ره سمت تزئینات و زرق و برق های درخت کریسمس گوشه مغازه ... 
 

صدای عصبانیشو می شنوم : این همه اصرار داشتی که بیای داخل مغازه که درخت کریسمش و ببینی ؟ .. 
 

خندم می گیره راست می گفت ... با دیدن لبخند شیطانیم که سعی در مخفی کردنش داشتم با حرص دستم رو می گیره و از مغازه می بره بیرون ... همینطور که منو به طرف ماشینش که پایین خیابون پارک کرده می کشونه با عصبانیت می گه :این اولین و آخرین باری بود که دلت هوس اینجور جاها رو کرد ... اصلا" من نمی فهمم این همه شلوغی چه ذوق کردنی داره که با هیجان هی از این مغازه به اون مغازه می ری ؟ ... 
 

خندم می گیره راست می گفت ... چقدر اذیتش کردم ولی خب من دوست دارم ... از این شلوغی و ازدحام و هیجان واسه خرید لذت می برم ... سعی می کنم خندم رو فرو بخورم ... ولی همون لحظه سرش رو بر می گردونه و با دیدن صورت خندانم چشاشو تنگ می کنه : 
 

بخند خانمی ... بخند ... امشب منم بهت می خندم ... حالا ببین ... 
 

دستپاچه سریع حرفش رو قطع می کنم : ا امید چرا اذیت می کنی ... من که کاری نکردم ... مگه چی شده حالا ؟! ... 
 

کنار ماشین با چشای تنگ شده چند لحظه نگام می کنه و بعد در حالی که در ماشین رو واسم باز می کنه کناری می ایسته و می گه : باشه عزیزم ... امشب در موردش صحبت می کنیم ... 
 

با التماس می گم : امید اذیت نکن دیگه ... 
 

بی توجه بهم سوار ماشین می شه ... عجب غلطی کردم ... اصلا" با این نمی شه شوخی کرد ... نگاهی به نیم رخش توی تاریکی میندازم : امید ... 
 

بی توجه بهم ماشین رو روشن می کنه و به راه میافته ... آهی می کشم ... خدا امشب رو بهم رحم کنه ... تا من باشم نخوام سر به سر اون بذارم .سوگل اذیت نکن دیگه ... به خدا اگه نیای ناراحت می شم ...


_آخه نمی تونم ... 
 

_برای چی ؟ ... به خاطر امید می گی ؟ خب بهش بگو مهمونی فقط زنونه ست کسی نیست که ... 
 

_باشه یه وقت دیگه ..._سوگل هر بار همین رو می گی ... اصلا" گوشی رو بده به امید خودم بهش می گم ... 
 

سنگینی نگاه امید رو, روی خودم حس می کنم ... دستپاچه می گم : نه لازم نیست ... خودم یه خرده کار دارم نمی تونم ... 
 

نفس عمیقی می کشه : باشه عزیزم نمی خوام تو معذوریت قرارت بدم ... هر جور راحتی در هر صورت اگه می اومدی خیلی خوشحال می شدم ... کاری نداری ؟ ... 
 

_نه مرسی ... 
 

_خداحافظ عزیزم ... 
 

زیر لب خداحافظی می کنم و تلفن رو سرجاش میذارم ... نگاه امید هنوز رومه ... برای فرار از زیر نگاه خیرش بلند می شم ... 
 

_کجا ؟ ... 
 

می خوام برم به سرور خانم واسه شام کمک کنم ... 
 

بدون این که حرفی بزنه سری تکون می ده ... هنوز چند قدمی نرفتم که دوباره صدام می زنه : سوگل ... 
 

به طرفش برمی گردم همینطور که نگاش به تلویزیون با لحن سردی می گه : قولت رو که فراموش نکردی ؟ ... 
 

سری تکون می دم و در حالی که سعی می کنم بغضم رو فرو بخورم می گم : نه ... 
 

*** 
 

از روی پله ها خم می شم : بله سرور خانم ؟ ... 
 

سوگل جان مادر امید الان زنگ زد و گفت حاضر شی داره میاد دنبالت برین بیرون ... 
 

با تعجب چند پله ی دیگه می رم پایین : نگفت کجا ؟ ... 
 

_نه ... گفت تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالت ... 
 

با گیجی سرم و تکون می دم و می گم : باشه سرور خانم ... مرسی ... 
 

یعنی کجا میخوایم بریم؟...میرم تو اتاق یکی از لباس هایی که امید خیلی دوست داره رو انتخاب می کنم و می پوشم ... موهام رو هم ساده بالای سرم جمع می کنم و دم اسبی می بندم ... جلوی آیینه یه نگاه به چشای سرخم میندازم ... مطمئنم با یه نگاه به صورتم متوجه می شه که گریه کردم ... آهی می کشم و از پله ها می رم پایین ... 
 

_سرور خانم من توی باغ منتظر امید می شم ... 
 

_باشه مادر ولی بیرون هنوز سوز داره ... دوباره سرما می خوریا ... 
 

_نه هوا خوبه ... کاری با من ندارین ؟ چیزی از بیرون نمی خواین واستون بخریم ؟ ... 
 

_نه دخترم برو به سلامت ... خوش بگذره ... مواظب خودتم باش ... 
 

لبخندی می زنم و از ساختمون میام بیرون ... دستام رو زیر بغلم جمع می کنم و آروم توی باغ شروع می کنم به راه رفتن ... نگام رو به آسمون سرخ بالای سرم می دوزم ... یعنی چی شده ؟ ... می دونم که این روزا سرش تو شرکت خیلی شلوغه ... پس حتما" کار مهمی داره که هنوز غروب نشده داره میاد خونه .... با صدای باز شدن در از فکر بیرون میام و به سمت امید که منتظر نگام می کنه به راه می افتم ... 
 

با لذت سرم رو به پشتی صندلی تکیه می دم ... چقدر خوش گذشت ... نگام رو به نیم رخ جذابش می دوزم ... چقدر با این ته ریش جذاب تر به نظر می رسه ... انگار متوجه نگاه خیرم شده چون بدون این که سرش رو برگردونه با مهربونی می گه :به چی خیره شدی خانم کوچولو ؟ ... 
 

لبخندی می زنم : نمی خوای بگی این کارا واسه چی بود ؟ ... 
 

با شیطنت اخم می کنه : چه کارایی ؟ ... 
 

_امید اذیت نکن دیگه می دونم این روزا سرت شلوغه ... پس خواهش می کنم خودت بهم بگو دلیل این گردش و رستوران امروز چی بود ؟ ... 
 

ماشین رو کناری پارک می کنه و در حالی که به طرفم بر می گرده نگاه مهربانش رو بهم می دوزه : خودت چی فکر می کنی ؟ ... 
 

شانه هام رو بالا میندازم : نمی دونم این چند ساعت همش به این موضوع فکر کردم ولی چیزی به ذهنم نرسید ... 
 

در حالی که یه دستش رو پشت صندلیم میذاشت روم خم میشه : باشه من علتش رو بهت می گم به شرطی که تو اول دلیل چشای سرخ و گریه های امروزت رو بهم بگی ... 
 

نگام رو به بیرون می دوزم : من که گریه نکردم ... 
 

_واقعا " ؟ ... 
 

صورتم رو به طرف خودش برمی گردونه : می خوای من بهت بگم ؟ ... 
 

_چی ؟ 
 

دستپاچه می گم : تو داری اشتباه می کنی دلیل خاصی نداشت ... فقط یه کم سرم درد می کرد همین ... 
 

با تمسخر می گه : می خوای بگی که دلیل این گریه هات به خاطر نرفتن امروزت به مهمونی نازنین نبود ؟ ... 
 

با بهت به طرفش برمی گردم و با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... ولی اون از کجا فهمید ؟ ... با این که تمام بعدازظهر به خودم می قبولوندم که دلیل تمام گریه ها و ناراحتی هام فقط اینه که دلم گرفته ولی تمام مدت می دونستم که دارم به خودم دروغ می گم ... حقیقتش دوست داشتم توی اون مهمونی شرکت کنم ... دوست داشتم با آدمای تازه آشنا شم ولی در عوض مجبور بودم توی اتاقم بنشینم و به در و دیوارش زل بزنم و یا فوقش از پشت میله های پنجره به باغ چشم بدوزم ... 
 

نگام رو ازش می گیرم و با صدای لرزانی می گم : داری اشتباه می کنی ... اصلا" ... 
 

وسط حرفم می پره و می گه : سوگل اگه بتونی هر کی رو گول بزنی مطمئن باش من رو نمی تونی ... از همون بغضی که اون شب توی صدات بود فهمیدم که چقدر دوست داشتی به اون مهمونی بری ... 
 

بدون این که اجازه صحبت بهم بده ادامه می ده :شاید خودخواهی منو برسونه که با این که این موضوع رو می دونستم بازم مانع رفتنت به اون جا شدم ... ولی ترجیح دادم به جای بودن با اون آدما با من باشی ... آره اگه این خودخواهی منو می رسونه باشه واسم مهم نیست بهم بگو خودخواه ... از هزار تا کارم زدم و اومدم تا این چند ساعت را با هم باشیم ... منتی هم سرت نیست خودم خواستم ... ولی با وجود همه ی خودخواهی هام بازم دوست نداشتم این ساعات رو توی اون اتاق بشینی و تو تنهایی گریه کنی... 
حرفش رو قطع می کنه و با لبخند تلخی دستش رو دراز می کنه و قطره اشکی رو از روی صورتم پاک می کنه ... دستی به صورتم می کشم و با تعجب متوجه می شم که صورتم خیسه خیسه ... اصلا" متوجه نشدم دارم گریه می کنم ... منو به طرف خودش می کشونه و در حالی که پشتم رو نوازش می کنه با صدای غمگینی می گه : 
 

سوگل می دونم خیلی بدم ... می دونم خیلی اذیتت می کنم ... ولی باور کن با وجود تمام بدی هام با تمام وجودم عاشقانه دوستتت دارم ... 
 

سرم رو توی بغلش فرو می برم و در حالی که به اعترافات عاشقانه اش گوش می دم سعی می کنم جلوی ریزش سیل اشکام رو بگیرم در می زنم و وارد اتاقش می شم ... با دیدنم لبخندی می زنه و در حالی که یه نگاه به ساعت میندازه دوباره مشغول نوشتن چیزایی روی برگه های جلوی روش می شه : اومدی عزیزم ... الان تموم می شه ... این چند صفحه رو هم امضاء کنم می ریم ... 
 

سرمو تکون می دم و بی هیچ حرفی بهش نگاه می کنم ... همینطور که سرش پایینه می گه : با ادوارد اومدی دیگه ؟ ... 
 

_آره ... 
 

بلند می شه و با عجله یکسری برگه ها رو از روی میزش بر می داره و به طرفم میاد ... بوسه ای ازم می گیره و با مهربونی می گه : اینا رو تحویل منشی بدم می ریم ... زیاد طول نمی کشه ... بشین تا بیام ... 
 

با لبخند بهش که داره از اتاق خارج می شه نگاه می کنم ... نفس عمیقی می کشم و نگاه کنجکاوم رو دور تا دور اتاقش می چرخونم ... همه چی مثل سابق ... مثل بار اولی که به این جا اومدم ...با این تفاوت که جای کریستینا رو یه خانم میانسال زیبا گرفته ... نگام می افته به قاب عکس روی میز ... سریع به اون طرف میز می رم ، لبخندی می زنم و در حالی که خودم رو روی صندلی بزرگش پرت می کنم با لذت به عکس خودم روی میز نگاه می کنم ... 
 

 

چقدر با این عینک جذاب می شه ، دلم یه لحظه واسش ضعف می ره ... خم شده روی یه سری برگه هایی و سخت مشغوله ...

آروم کنارش روی مبل می شینم و سرم رو روی شونه هاش میذارم ... بوسه ای به موهام می زنه و دوباره مشغول می شه ... 
 

_تو خیلی کار می کنی امید ... هر شب با کلی پرونده میای خونه... 
 

با صدایی که رگه هایی از خنده توشه می گه : 
 

غر نزن سوگل ... خودت می دونی که به خاطر تو کلی از کارام می زنم و شب زود میام خونه ... پس حق اعتراض نداری اگه بخوام هر شب فقط یه ساعت به کارام برسم ... 
 

با لجبازی می گم : نخیرم 1 ساعت نیست ... بعد از اون تمام مدت پای تلفنی و همش به این و اون زنگ می زنی ... 
 

کمی مکث می کنه ولی بعد در حالی که عینکش رو از چشمش بر می داره سرم رو بلند می کنه و می گه : خودت می دونی که همه ی اون تلفنا کارین ... درسته ؟ ... 
 

با سماجت می گم : من همش تو خونه تنهام ... حوصلم سر می ره ... ولی تو به جای این که ... 
 

وسط حرفم می پره و در حالی که دستش رو روی پشتی مبل میذاره روم خم می شه و با لحن جدی ای می گه : سوگل برو سر اصل مطلب ... 
 

دستپاچه سرم رو پایین میارم : چی ؟ ...منظورت رو نمی فهمم ... 
 

دستش رو میذاره زیر چونم و تو چشام خیره می شه : واقعا " ؟ می دونم که از سرشب می خوای چیزی بهم بگی ... خب گوش می دم ... 
 

هول می شم فکر نمی کردم که انقدر تیز باشه که بفهمه ... می خوام انکار کنم ولی جدیت تو چشاش مانع می شه ... همینطور که سرم پایینه با لکنت می گم :می دونی که کلاس زبانم تموم شده ... 
 

یه نگاهی به چشام میندازه : خب ؟ ... 
 

_خب ... خب تو اون کلاس یکی از بچه ها عموش گالری نقاشی داشت ... اون گفت که عموش کلاس هایی واسه آموزش نقاشی هم داره ... من ... خب من ... 
 

سرم رو دوباره بالا می گیره و بهم نگاه می کنه : خب تو چی ؟ ... 
 

شجاعتم رو جمع می کنم : امید میذاری برم خواهش می کنم ... من از همون بچگی عاشق نقاشی بودم ... اینطوری سرم گرم می شه و حوصله ام دیگه توی خونه سر نمی ره ... تو رو خدا ... 
 

چشم غره ای نثارم می کنه و در حالی که دوباره عینکش رو به چشم می زنه می گه : نه ... 
 

_آخه چرا ؟ ... 
 

_همین که گفتم حالام برو ... می خوام به کارام برسم ... 
 

بدون این که تکون بخورم بهش نگاه می کنم .. بی توجه به نگاه خیره ام دوباره خودش رو با پرونده جلوی روش مشغول می کنه ... از جام بلند می شم و می رم تو اتاق خواب و روی تخت دراز می کشم ... از این که دوباره بغض کردم به خودم لعنت می فرستم ... دیگه باید بعد از این همه مدت این رفتاراش برام عادی شده باشه ... اما ... گریه ام می گیره سرم رو می برم زیر پتو ...چقدر خوش خیال بودم که فکر می کردم اجازه می ده ... چقدر واسه رفتن به کلاس نقشه کشیده بودم ... ولی حالا ... 
 

صدای قدم هایی رو می شنوم که وارد اتاق می شه ... زیر پتو بی حرکت می مونم حوصلشو ندارم نمی خوام ببینمش ... سعی می کنم انقدر آروم باشم که به خیال این که خوابم از اتاق بره بیرون ... از حرکت تخت متوجه می شم که کنارم نشسته ... نفسمو تو سینه ام حبس می کنم ... ناگهان پتو رو از روم کنار می زنه و با اخم به صورت خیس از اشکم نگاه می کنه ... سری تکون می ده و در حالی که دستاش رو دو طرف بدنم میذاره روم خم می شه و با لحن جدی ای می گه : 
 

_یه سوال می پرسم و می خوام جواب درستی هم بشنوم فهمیدی ؟ ... 
 

با ترس سرم رو تکون می دم ... 
 

_الان این گریه ها واسه چیه ؟ ... واسه اینه که نذاشتم بری کلاس عموی دوستت یا واسه نرفتن به کلاس نقاشیته ؟ ... 
 

با سردرگمی می گم : چی ؟ ... 
 

با لحن سردی دوباره می گه : ازت پرسیدم مشکل تو فقط کلاس نقاشی رفتنت ؟ آره ؟ ... یا این که دوست داری حتما" کلاس اون مرتیکه رو بری؟ 
 

با وحشت از این همه عصبانیتش با لکنت می گم : واسم فرقی نمی کنه اون یا کس دیگه ای .. من فقط می خواستم نقاشی یاد بگیرم همین ... 
 

مدتی با چشای تنگ شده تو چشام زل می زنه و بعد بی هیچ حرفی بلند می شه و می ره بیرون ... نفس حبس شده ام رو آزاد می کنم ... خدایا هنوزم بعد از این همه مدت نتونستم تو این لحظه ها ترس و وحشتم رو کنترل کنم ... دوباره می رم زیر پتو و با گیجی به رفتار عجیبش فکر می کنم با وحشت از خواب می پرم و به تاریکی زل می زنم ... هنوزم قلبم تند تند می زنه ... صدای زوزه باد بین درخت های باغ به طرز وحشتناکی شنیده می شه ... غلتی می زنم و خودم رو به امید نزدیک تر می کنم ... ولی با وحشت متوجه می شم روی تختم تنهام ... سعی می کنم به یاد بیارم...سرشب بعد از جرو بحثمون دیگه امید رو ندیدم ... یعنی کجاست ؟ ... با پاهای لرزان از تخت میام پایین و در نشیمن رو باز می کنم ... توی تاریکی روی مبل دراز کشیده و همینطور که سیگار می کشه به تلویزیون خیره شده ... با باز شدن در سرش و می چرخونه و نگاهی بهم میندازه ... نمی دونم تو چهره ام چی دیده که با نگرانی نیم خیز می شه و در حالی که سیگارش رو خاموش می کنه می گه : سوگل چی شده ؟ ...


با بغض می گم : همش تو اتاق صدا میاد ... می ... می تونم اینجا پیشت بمونم ؟ ... 
 

لبخند محوی می زنه و در حالی که نفس عمیقی می کشه ، دستش رو به طرفم دراز می کنه ... سریع به طرفش می رم و با وحشت سرم رو تو آغوشش مخفی می کنم ... همینطور که موهام رو نوازش می کنه با صدای گرفته ای می گه :چقدر عرق کردی ... ببینمت ... خواب بدی دیدی آره ؟ ... 
 

سرمو تکون می دم و دوباره خودمو تو آغوشش فرو می برم ... همینطور که تو آغوششم آهی می کشه و دوباره روی مبل دراز می کشه ... بوسه ای به موهام می زنه و در حالی که حلقه بازوانش رو دورم محکم تر می کنه زیر گوشم زمزمه می کنه :بخواب کوچولو ... من اینجام و تا وقتی من اینجام هیچ چیزی واسه ترسیدن وجود نداره ... 
 

با این که بین خواب و بیداریم ولی بازم بوسه های گاه و بی گاهش رو روی موهام احساس می کنم ... چه حس خوبیه ... حس داشتن یه مامن خوب و قابل اعتماد ... حس دوست داشتن ... حس خوب با محبوب بودن ... 

خب بریم تو پذیرایی بشینیم ... 
 

سینی رو از دستم می گیره و روی میز آشپزخونه میذاره : نه بابا منظره به این قشنگی کجا پاشیم بریم ... بشین از این جا خوشم میاد ... 
 

با لبخند می شینم و می گم : آره من خودم عاشق این جام و با خنده ادامه می دم : یه جورایی پاتوق من و سرور خانم ... 
 

_راستی سرور خانم کجاست ؟ یکی دو ساعتی هست ندیدمش ... 
 

_سرش درد می کرد بهش گفتم بره استراحت کنه ... طفلکی خسته شده بود ... 
 

_حق هم داره با این سن و سالش ... راستی چطوری از عهده نظافت خونه به این بزرگی برمیاد ؟ ... 
 

_هفته ای دو بار یه خانم میاد خونه رو تمیز می کنه ... امید بارها بهش گفته که نیازی نیست تو این خونه کار کنه ... می دونی امید سرور خانم رو مثل مادرش می دونه و واقعا" هم بهش احترام میذاره ... ولی خودش قبول نمی کنه ... می گه اگه کار نکنم و بخوام از صبح تا شب یه گوشه بشینم حوصلم سر می ره و اینطوری زودتر مریض می شم ... حتی گاهی اوقات که من تو آشپزخونه کمکش می کنم عصبی می شه و می گه: اینجوری با این کارا اعصابشو بیشتر خرد می کنم ... با لبخند ادامه می دم : می دونی یه جورایی اونجا قلمرو فرماندهیش و اجازه دخالت به کسی رو نمی ده ... 
 

نازنین با لبخند سری تکون می ده و در حالی که قهوه اش رو می خوره بی هیچ حرفی به باغ خیره می شه ...کمی که می گذره می گه : می دونی ممکن ما تا یه ماه دیگه یه سری بریم ایران ... 
 

شوک زده از این حرفش می گم : واقعا" ؟ ... 
 

سری تکون می ده و بهم نگاه می کنه : عروسیه یکی از اقوام ... 
 

سعی می کنم ناراحتیمو پنهان کنم : خب خوش بگذره ... چند روزه می رین ؟ ... 
 

شانه هاش رو بالا میندازه : فکر نکنم بیشتر از 2 ، 3 هفته طول بکشه ... می دونی که چقدر سیاوش خودش رو درگیر اون شرکت کرده ... نمی دونم اون دو تا از جون اون شرکت چی می خوان ... 
 

آه حسرت باری می کشم و در تایید حرفاش سرمو تکون می دم : اگه بری دلم واست تنگ می شه ... 
 

دستش رو روی دستم میذاره و با مهربونی می گه : خب شما هم با ما بیاین ... اینطوری هوایی هم عوض می کنین ... تازه خود تو خیلی وقته که ایران نرفتی نه ؟ نظرت چیه ؟ ... به خدا با همدیگه خیلی خوش می گذره ... 
 

لبخند تلخی می زنم : خودت می دونی که نه من و نه امید هیچ کس رو تو ایران نداریم ... تازه وقتی که آقا سیاوش نباشه سر امید تو شرکت خیلی شلوغ تر می شه ... 
 

آهی می کشم و سرمو روی میز میذارم و به باغ خیره می شم ... کمی که می گذره با شیطنت می گه : خب اینا رو ولش کن ... به این فکر کن که دوست داری چی از ایران واست بیارم ... 
 

با لبخند نگاش می کنم اصلا" نمی تونست بیشتر از چند دقیقه ناراحت بمونه ، سریع می زد تو فاز شوخی و خنده و جو رو عوض می کرد ... 
 

_جدی می گم به جای خندیدن بشین یه لیست بنویس از چیزایی که هوس کردی ... 
 

با خنده می گم : یعنی من هر چی لیست کنم واسم میاری؟؟؟؟ ... 
 

دست راستش رو با حالت بامزه ای بالا میاره و می گه : قسم می خورم ... 
 

همینطوری که چشام رو تنگ می کنم می گم : قول دادیا...هر چی خواستم باید واسم بیاری ... 
 

پشت چشمی واسم نازک می کنه : حالا روت رو زیاد نکن ... به فکر شوهر بیچاره ی منم باش ... همه که مثل شوهر شما رئیس شرکت نیستن که برو بیایی داشته باشن ... یکی هم مثل شوهر بیچاره من که همش در حال سگ دو زدن و محتاج نون شب ... 
 

آروم توی سرش می زنم : آره هیچ کسم نه آقا سیاوش با اون پریستیژ و کلاس کاریش ... 
 

همینطور که تو سر و کله هم می زدیم با شنیدن صدایی از پشت سرمون هر دو از جا می پریم ... 
 

_این جا چه خبره ؟ ... 
 

به عقب بر می گردم و با تعجب امید و سیاوش رو می بینم که تو چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بودن و با چشای گرد شده به ما نگاه می کردن ... همینطور که سلام می کنم چشم به امید می افته که نگاه سرزنش بارش به من ... سرمو میندازم پایین و سعی می کنم خودم رو جمع و جور کنم ... 
 

سیاوش با تعجب می گه : شما داشتین چی کار می کردین ؟ ... 
 

نازنین چشم غره ای بهش می ره : شما اینجا چی کار می کنین ؟ ... 
 

هیچی امروز کارای شرکت زود تموم شد ما هم دیدیم کاری نداریم برگشتیم خونه ... و با خنده ادامه می ده : منم می دونستم که تو طبق معمول باید اینجا باشی اومدم دنبالت ... 
 

از جام بلند می شم و بی توجه به صحبتای اونا ظرف میوه و شیرینی رو روی میز میذارم ... 
 

_سوگل خانم زحمت نکشین ما دیگه داریم می ریم ... نازنین جان 
 


قبل از این که چیزی بگم نازنین در حالی که بلند می شد صورتم رو می بوسه و می گه : آره دیگه سوگل جون خیلی زحمت دادم ... آقا امید با اجازتون ...

 

درحالی که به طرف در ورودی می رفتم در سکوت به تعارفات رد و بدل شده هم گوش می دادم که با صدای سیاوش به خودم میام : سوگل خانم این درست نیستا که همیشه نازنین میاد اینجا ... یه روز هم شما تشریف بیارین منزل ما ... 
 

زیر نگاه سنگین امید لبخند محتاطانه ای می زنم و می گم : حتما" مزاحم می شم ... 
 

حلقه دستای امید دور کمرم محکم تر می شه ... آروم سرمو پایین میندازم و در حالی که خودم رو با آرش کوچولو سرگرم می کنم دیگه حرفم رو ادامه نمی دم ... 
 

با بسته شدن در حیاط زیر چشمی به چهره امید نگاهی میندازم ... اثری از عصبانیت توی چهره اش نیست ... نفس راحتی می کشم و آروم کنارش مسیر ویلا رو در پیش می گیرم ... 
 

_خب تعریف کن امروز چیکارا کردی ؟ ... 
 

_هیچ کار مثل همیشه ... 
 

زیر چشمی یه نگاه دیگه به چهره آرام امید میندازم و با تردید می گم : امید می دونی نازنین اینا می خوان یه سفر برن ایران ؟ ... 
 

سری تکون می ده و در حالی که منو به خودش نزدیک تر می کنه بوسه ای به موهام می زنه و می گه : واسه همین ناراحتی آره ؟ ... 
 

بدون این که جوابشو بدم سرمو به شونه اش تکیه می دم ... اون چه می فهمه محدود بودن تو این خونه و نداشتن ارتباط با محیط بیرون چه معنی می ده ... اون که خودش تمام روزش رو بیرون از خونه سر می کنه چطوری می تونه حال منو درک کنه ... در نتیجه زیر نگاه خیرش سکوت می کنم و به رو به رو خیره می شم .ماشین رو کنار خیابون پارک می کنه ... از ماشین پیاده می شم و با کنجکاوی اطرافم رو نگاه می کنم ... به طرفم میاد و در حالی که دستم رو می گیره به طرف ساختمونی به راه می افته ... فرصت نمی شه تابلوی ورودش رو ببینم ... قبل از وارد شدن به ساختمان چند دختر جوون از کنارمون رد می شن و از ساختمان میان بیرون ... با تعجب به امید نگاه می کنم ... اینجا دیگه کجاست ؟ ... اگه واسه کار خودش اومده دیگه چه نیازی به من بود که اینجا بیارتم ... با بی حوصلگی دنبالش وارد ساختمان می شم ... اصلا" کارهای امروزش عجیبه ... وسط روز اومده خونه و مجبورم کرده دنبالش راه بیفتم که بیارتم اینجا ؟ ... انقدر در فکرم که اصلا" نفهمیدم چجوری وارد شدم و اطرافم چه خبره ... وقتی به خودم میام که امید رو در حال صحبت با یک خانم مسن که پشت میزی نشسته می بینم ... با کنجکاوی نگاهی به اطرافم میندازم ... در یه اتاق بازه و تعدادی دختر و پسر رو می بینم که بوم های رنگی جلوشون و مربی خانمی در حال آموزش به اوناس ... یعنی ... ذوق زده از چیزی که حدس زدم به سمت امید بر می گردم و اونو در حال مطالعه یکسری برگه جلوی روش می بینم ... با هیجان می گم : امید ؟ ...


همینطور که اون کاغذها رو مطالعه می کنه نیم نگاهی هم به من میندازه و می گه : هوم ؟ ... 
 

اینجا کجاست ؟ یعنی منظورم اینه که ... 
 

با بی خیالی وسط حرفم می پره و به آرامی می گه : 
 

آره ولی الان نه ، تو ماشین با هم صحبت می کنیم و بعد بلند می شه و به سمت اون خانم می ره و شروع به صحبت با اون می کنه ... انقدر ذوق دارم که می خوام جیغ بزنم ... خدا جون مرسی ... 
 


*** 

_خوب حالا بگو؟ 
 

_ چی بگم شیطونک من؟ از اینکه وقتی ناراحتیت رو می بینم ناراحت می شم ... از اینکه حس می کنم جای اینکه خوشحالت کنم دارم ناراحتت می کنم و خودم زجر می کشم ... سوگل من دلم نمیخواد اذیتت کنم ... اسمتم اینجا نوشتم که بهت بگم چقدر دوست دارم ... که بگم هرچی که تو دوست داری منم دوست دارم ... که بگم دلم نمی خواد روز تا به شب تو اون خونه غصه بخوری... 
 

نفس عمیقی می کشه و در حالی که بوسه ای به موهام می زنه و می گه: الانم با خانوم گلم میریم خونه و بعدا میریم وسایل مورد نیازت رو می خریم ... خوب؟ 
 

_ امید هر چه قدر بهت بگم دوست دارم کمه ..

با باز شدن در سالن به عقب بر می گردم ... 
 

_سوگل بیا اینا رو از دستم بگیر ... 
 

به طرفش می رم و در حالی که بسته بزرگ توی دستش رو ازش می گیرم با ذوق می گم : مال منه ؟ ... 
 

همینطور که در حال صحبت با سرور خانم سری تکون می ده و از پله ها شروع می کنه به بالا رفتن ... پشت سرش راه می افتم و می گم : 
 

مگه قرار نبود با هم بریم خرید ؟ ... 
 

_چرا ولی امروز تو اون مسیر کاری واسم پیش اومد دیگه خریداتم کردم چون این روزها با نبود سیاوش سرم تو شرکت خیلی شلوغه شاید دیگه فرصت نمی شد ببرمت وسایلتو بخری ... 
 


روی تخت دراز می کشه و در حالی که چشاشو می بنده با خستگی می گه: 
 

یه نگاه بهشون بنداز ببین همه چی رو گذاشت ... انقدر عجله داشتم که فقط لیست رو دادم دستش دیگه فرصت نکردم چکشون کنم ... 
 

با خوشحالی کنارش می شینم و همه وسایل رو با ذوق روی تخت خالی می کنم ... نگام روی رنگ ها و قلم موهام می چرخه ... چقدر هیجان دارم ... همینطور که دارم با لیست چکشون می کنم نگام به چهره ی خسته اش می افته ... موهای لختش روی پیشونیش ریخته و چهره مردانه اش رو جذاب تر کرده ... ناخودآگاه خم می شم و در حالی که صورتش رو می بوسم می گم : مرسی امید ... تو خیلی خوبی ... 
 

بدون این که حرفی بزنه چشاشو باز می کنه و با لبخند بهم خیره می شه... 
 

بوسه ای به صورت آرش می زنم و آروم اونو روی تخت کوچکش میذارم ... رو به نازنین می گم : این مدتی که ندیدمش چقدر بزرگ شده ... 
 

با لبخند به چهره آرش تو خواب نگاه می کنه و با عشق مادرانه ای می گه :آره ... راستی ... 
 

بسته ی بزرگی رو میاره به سمتم و بهم می گه : اینم سوغاتیت ... 
 

با ناباوری نگاش می کنم : یعنی ... 
 

لبخندی می زنه و می گه : آره قول دادم دیگه ... 
 

و خندان ادامه می ده : اگه بدونی چه بلایی سر سیاوش بیچاره اوردم تا تونستم همه رو واست گیر بیارم ... آه راستی یه چیزایی هم از سفرمون به اصفهان واست اوردم البته ناقابله چیز زیادی نیست ... 
 

ذوق زده بغلش می کنم : دستت درد نکنه اگه بدونی چقدر هوس کرده بودم ... 
 

وسط حرفم می پره و همینطور که دستم رو می کشید و از اتاق بیرون می برد می گه : حالا اینا رو ولش کن اگه بدونی چه ناهار ایرونی امروز واستون درست کردم ... 
 

لبخند زنان پشت سرش از اتاق خارج می شم و به بازار گرمیش در مورد ناهاری که درست کرده بود گوش می دم ... 
 


*** 
 


به سرعت از اون طرف تخت پایین می رم و لبخند شیطنت آمیزی بهش می زنم ... 
 

_سوگل ... 
 

بی توجه بهش لواشک بزرگی که توی دستمه رو سریع تو دهنم میذارم و با ولع قورتش می دم ... با دیدن این صحنه چهره اش رو از انزجار جمع می کنه و با حالت عصبی در حالی که دستش رو به طرفم دراز می کنه می گه : 
 

سوگل زود می ری تمام اون آت و آشغالایی رو که نازنین واست اورده رو میاری می دی به من ... بسه هر چی تا الان خوردی ... دیگه داری حالم رو بهم می زنی ... 
 

با دست به سوهان و گز و بقیه چیزایی که نازنین واسم سوغات اورده بود اشاره می کنم و می گم : همش همینا س ... بقیه رو خوردم ... 
 

بهت زده می گه : خوردی ؟!! ... یعنی تو تمام اون لواشک ها و تمر هندی ها و آت و آشغالای که نازنین واست اورده بود رو تو این چند ساعت خوردی ؟ ... 
 

_آره همینا بود ... همین یکی هم که دستم بود آخریش بود ... 
 

با چشای تنگ شده کمی نگام می کنه ولی بعد در حالی که مشغول زیر و رو کردن کمد و کشوهام می شه با عصبانیت می گه :سوگل دیگه داری اون روی سگ منو بالا میاری ... زود باش خودت با زبون خوش برو بیارشون وگرنه من می دونم و تو ... 
 

مظلومانه نگاش می کنم : همینا بود باور کن ... 
 

با غیض در کمدم رو بهم می کوبه و با چشای تنگ شده تهدید کنان می گه: سوگل وای به حالت که امشب حالت بد بشه چون اون وقت من می دونم و تو ... 
 

به اون که با عصبانیت از اتاق خارج می شه نگاهی می کنم و با خودم می گم چه خوب شد که بقیه رو دور از چشم امید قایم کردم ... از این فکر در حالی که غرق لذت می شم لبخند شیطانی می زنم و خودم رو روی تخت پرت می کنم ... 
 


با دل درد شدیدی از خواب می پرم ... وای ... به سرعت به سمت دستشویی می رم و هر چی تو معدمه بالا میارم ... وای خدا دارم می میرم ... میام بیرون و به چهره امید که خوابه نگاه می کنم ، اگه بیدار بشه می کشتم ... هنوز چند دقیقه ای نگذشته که دوباره حالم بد می شه و دل دردم شدت می گیره 
با روشن شدن چراغ خواب نرسیده به تخت از جا می پرم و امید رو می بینم که دست به سینه به بالشت ها تکیه داده و خیره خیره نگام می کنه ... دستپاچه سعی می کنم دستم رو از روی شکمم بردارم و کمی صاف بشم ... قبل از این که اجازه حرف زدن بهم بده با عصبانیت تو چشام زل می زنه :


این چندمین باریه که داری می ری دستشویی ... فکر نکن نفهمیدم ... بهت گفتم اگه حالت بد شه ... 
 

ولی با دیدن رنگ و روم حرفش رو ادامه نمی ده و می گه : حالا حالت چطوره ؟ ... اگه خیلی بده لباس بپوش بریم دکتر ... 
 

سرمو تکون می دم ولی قبل از این که حرفی بزنم دوباره به سمت دستشویی می دوم و محتویات معدم رو خالی می کنم ... سست و بی حال همینطور که دستمو روی چهارچوب در میذارم امید رو می بینم که لباس پوشیده با حالت عصبی در حال راه رفتن توی اتاق ... قبل از این که بتونم قدم از قدم بردارم با احساس سرگیجه شدید روی زمین می شینم ... با دیدنم توی این وضع سریع به طرفم میاد و در حالی که بغلم می کنه با اخمای درهم و با عصبانیت می گه : 
 

سوگل بذار بریم دکتر حالت خوب شه اون وقت یه بلایی سرت میارم که دیگه هوس ... 
 

ولی با دیدن وضع خرابم با نگرانی بوسه ای به موهام می زنه و در حالی که کمکم می کنه تا لباسام رو عوض کنم می گه : 
 

نترس عزیزم الان می ریم دکتر ... 
 

از بین چشای نیمه بازم بهش نگاه می کنم ولی انقدر سرگیجه ام شدیده که بی حال سرمو روی سینه اش میذارم و چشامو می بندم ... 
 


*** 

با احساس سوزشی چشمام رو باز می کنم و با بی حالی به پرستار که داره سرم رو به دستم وصل می کنه نگاه می کنم ...معدم می سوزه و نالم رو بلند می کنه... 
 

چشمم به امید می افته که با صدای ناله هام به سمتم میاد و نگران دستم رو تو دستش می گیره و کنارم می شینه ... در حالی که نگاه نگرانش رومه با مهربانی می گه: 
 

یه خرده دیگه تحمل کن خوب می شی ... باشه عزیزم... 
 

با بی حالی سرمو تکون می دم ... نفس عمیقی می کشه و در حالی که بوسه ای به موهام می زنه با خستگی به قطرات سرمم خیره می شه ... 
 


*** 
 

آروم منو میذاره روی تخت و پتو رو روم می کشه : حالا راحت بگیر بخواب ... اگه چیزی هم خواستی صدام بزن ... باشه ... 
 

با سستی سرمو تکون می دم و به چشای خسته اش نگاه می کنم چقدر اذیت شد .... همینطور که نگام به چشای مهربونش کم کم تحت تاثیر داروها به خواب فرو می رم ... 
 

زیر چشمی نگاش می کنم که همینطور که که با حلقه های موهام بازی می کنه تمام حواسش به برنامه تلویزیون ... آروم می گم :می دونی امروز نازنین چی می گفت ؟ ... 
 

سرشو تکون می ده ولی نگاش هنوز متوجه برنامه مورد علاقشه ... سعی می کنم تا جایی که می تونم لحنم رو بی طرف کنم :می گفت رانندگی خیلی هم سخت نیست و اگه کسی علاقه داشته باشه خیلی زود یاد می گیره ... 
 

با بی حواسی در تائید حرفم سرشو تکون می ده و می گه : آره ... 
 

با هیجان بهش نگاه می کنم : پس منم می تونم زود یاد بگیرم ؟ ... نازنین می گفت خودش خیلی زود یاد گرفته ... 
 

با چشای گرد شده به طرفم برمی گرده و با صدای نسبتا" بلندی میگه:چییییییی ؟ ... 
 

خودم رو کمی عقب می کشم و می گم : خودت همین الان گفتی زیاد سخت نیست و می شه زود یاد گرفت ... 
 

با چشای تنگ شده زل می زنه تو چشام : کی این فکر احمقانه رو توی سرت انداخته ها ؟ ... سوگل دوباره شروع نکن که اصلا" حوصله ندارم ... 
 

با سماجت می گم : مگه چیه ؟ ... چه اشکالی داره ... تو این دوره و زمونه دیگه همه زنا رانندگی بلدن ... چی می شه که منم بلد باشم ... 
 

با حرص وسط حرفم می پره : ازت پرسیدم کی این فکر مسخره رو توی کلت انداخته ها ؟ ... 
 

نگاهی به چهره برافروخته اش می کنم و می گم : هیچ کس ... 
 

_مگه من با تو نیستم ؟ ... 
 

زیر لب آروم می گم : نازنین می گفت که ... 
 

وسط حرفم می پره و با عصبانیت می گه : نازنین غلط کرده با تو ... باید می دونستم همه این آتیشا از گور این نازنین خانم بلند می شه ... اگه دستم به این سیاوش برسه با این زن داریش ... پسره بی عرضه ... 
 

و با نگاهی به چشای ترسیده من حرفش رو قطع می کنه و می گه : مگه من از همون اول باهات اتمام حجت نکردم که اگه بخوای از این بازی ها دربیاری دیگه اجازه نمی دم که باهاش در ارتباط باشی ... گفتم یا نه ؟ ... 
 

با ترس سرم رو تکون می دم ... 
 

_خب پس این چه بساطیه دوباره راه انداختی ؟ ... سوگل به خدا کاری می کنی که الان زنگ بزنم به سیاوش و هر چی از دهنم در میاد به نازنین بگم ... 
 

با وحشت از این که نکنه این کار رو بکنه وسط حرفش می پرم : امید ... تقصیر نازنین نیست ... تو که خودت نازنین رو می شناسی می دونی چجور آدمیه ... اصلا" اهل این که بخواد بهم خط بده و یا زندگیم رو بهم بزنه نیست ... خودم دوست دارم ... به خدا راست می گم ... 
 

به چشای تنگ شده اش نگاهی میندازم و ادامه می دم :امید تو که خودت نازنین رو می شناسی ... داشت از این که یک روز با ماشین رانندگی می کرد و ماشینش پنچر شده بود صحبت می کرد خب منم ... 
 

_بفرما خودت داری می گی ... فکر می کنی اگه یه روز تو خیابون ماشینت پنچر شه می خوای چیکار کنی ها ؟ ... فکر کردی رانندگی به همین راحتی هاست ... 
 

همین طور که حرف می زد تو دلم به خودم لعنت فرستادم با این حرف زدنم ... دختره خنگ الان چه وقت این حرفا بود ... کار رو خراب کردی دیگه عمرا" بذاره رانندگی یاد یگیری ... با التماس بهش نگاه می کنم :آخه اشکالش چیه ؟ ... 
 

تو چشام براق می شه : تو واقعا" فکر می کنی که من میذارم تنها پشت ماشین بشینی و بری تو خیابون ؟ ... یعنی تو بعد از این همه مدت هنوز منو نشناختی که این مزخرفات رو تحویل من می دی ؟ ... آخه من از دست تو باید چیکار کنم ... 
 

_خب باشه اصلا" نذار پشت ماشین بشینم ... یاد گرفتنش که دیگه اشکال نداره ... فقط بذار یاد بگیرم باشه ... 
 

وقتی می بینم جوابم رو نمی ده با التماس می گم : امید ... 
 

_امید و زهرمار ... پاشو برو اون ور که اصلا" حوصلتو ندارم ... 
 

گوشه مبل کز می کنم و به نیم رخش که با عصبانیت به تلویزیون خیره شده نگاه می کنم ... زیر لب زمزمه می کنم :اصلا" خودت بهم یاد بده ... این که دیگه اشکالی نداره ... 
 

بدون این که جوابم رو بده در حالی که از جاش بلند می شه چشم غره ای نثارم می کنه و به طرف اتاق خوابمون می ره ، منم آروم بلند می شم و پشت سرش راه می افتم ... سرمو به چهارچوب در تکیه می دم و به او که سیگاری واسه خودش روشن می کنه و روی مبل کنار پنجره می شینه نگاه می کنم ... 
 

_سوگل حوصله ندارم برو بیرون ... 
 

از همون جایی که ایستادم آروم می گم : خب چه اشکالی داره اگه خودت بهم یاد بدی ... 
 

_نشنیدی چی گفتم ؟ ... 
 

_امید قول می دم بعدا" نخوام تنهایی رانندگی کنم ... اصلا" فقط جاهایی که با تو باشم باشه ؟... 
 

خندش می گیره ... سری تکون می ده و می گه : خیلی پررویی سوگل ... من با اصل قضیه مخالفم اون وقت تو شرایطش رو هم واسم تعیین می کنی ... برو بیرون که واقعا" امشب داری حوصلم رو سر می بری ... زود ... 
 

انگار با این خنده اش شیر می شم ... چند قدم می رم داخل اتاق : باشه امید ... قول می دم هیچ جایی تنهایی نرم ... قسم می خورم ... 
 

همینطور که حرف می زنم پوزخندی می زنه ، سرش رو تکون می ده و دوباره به دودهای سیگارش خیره می شه نازنین نگاهی به تابلوهایی که گوشه دیوار روی هم تلمبار شده میندازه و در همون حال که زیر و روشون می کنه می گه :


با این همه تابلو می خوای چی کار کنی ؟ ... چقدر هم خوشگلن ... چرا یه نمایشگاه از کارات رو نمی زنی ؟ ... مطمئنم اون وقت تابلوهات فروش خیلی خوبی پیدا می کنن ... 
 

با لبخند بهش نگاه می کنم : واقعا" اینطور فکر می کنی ؟ ... به نظر خودم که هنوز واسه این کار زوده ... 
 

_نه من جدی می گم ... تو که خودت اخلاق منو می دونی ... الکی از چیزی تعریف نمی کنم ... اگه من بودم ... 
 

یکی از تابلوها رو بر می داره و می گه : اینو حتما" می خریدم ... خیلی خوشگله ... ازش خوشم میاد ... 
 

نگاهی به تابلوی توی دستش میندازم : اگه دوست داری برش دار مال خودت ... 
 

با تعجب نگام می کنه : واقعا" ؟ ... یعنی جدی جدی میدیش به من ؟ ... 
 

با بی خیالی شانه هام رو بالا میندازم : 
 

آره مال خودت ... خودت که می بینی اتاق پر از تابلو شده ... چند روز پیش سرور خانم داشت به امید کلی غر می زد ... می گفت باید اینا رو ببرم توی انباری ... می گفت اتاق جای این چیزا نیست ... 
 

_واقعا" این حرفو زد ؟ ... چطوری دلش اومد اینا که خیلی قشنگن ...مطمئنا" گوشه انباری خاک می خورن و خراب می شن ... امید چی قبول کرد ؟ ... 
 

_نمی دونم چیزی که نگفت ولی دیدم خیلی وقت ها میاد اینجا و تابلوهام رو نگاه می کنه ... 
 

وسط حرفم می پره : 
 

دیدی من که می گم تابلوهات خیلی قشنگن ... اگه از من می شنوی به فکر یه نمایشگاه از کارات باش ... اصلا" این خودش واست می شه یه منبع درآمد ... 
 

_امید نمیذاره ... چند بار سربسته حرفش رو پیش کشیدم ولی عصبانی شد و گفت اگه به این خاطر می خوام نقاشی رو ادامه بدم همون بهتر که دیگه قید نقاشی کشیدن رو بزنم ... 
 

نازنین با نارضایتی نگام می کنه : سوگل بدت نیادا ولی امید بعضی وقتا خیلی بی منطق و زورگو می شه ... خب این کارای توئه حق داری که بخوای واسشون نظر بدی ... 
 

بدون این که جوابشو بدم لبخندی می زنم و دوباره مشغول کارم می شم ... 
 

_آها اصلا" یه کاری تو که به قول خودت می خوای اینا رو بذاری گوشه انباری ... خب یه نمایشگاه بزن و درآمدش رو بده به یه موسسه خیریه ... 
 

نگاش می کنم : هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم ... آخه ... آخه نمی دونم اصلا" نمایشگام بگیره یا نه ... 
 

_سوگل قسم می خورم که می گیره ... روش فکر کن ... اون وقت امید هم نمی تونه مخالفت کنه ... 
 

می رم تو فکر ... فکر بدی نیست ... نگام دور تا دور اتاقم می چرخه ... تمام گوشه و کنار اتاق پر از تابلو بود ... اگه موافقت می کرد ... 
 

باشه در موردش با امید صحبت می کنم ... 
 


سرم رو روی سینه اش میذارم و آروم می گم : امید دیدی اتاقم پر از تابلو شده ؟ ... 
 

حرکت نوازشگر دستاش روی موهام متوقف می شه و با بی حوصلگی می گه : منظور ؟ ... 
 

با دستپاچگی سریع می گم : هیچی ... 
 

سوگل خودت می دونی چقدر از این که حرفت رو نصفه و نیمه ول کنی متنفرم ... پس برو سر اصل مطلب ... 
 

شجاعتم رو جمع می کنم و می گم : خب اگه ... اگه موافق باشی یه نمایشگاه بزنم ... 
 

با عصبانیت وسط حرفم می پره : صد بار تا الان این موضوع رو پیش کشیدی و منم گفتم نه ... پس دوباره شروع نکن ... 
 

سریع می گم : نه اونطور که تو فکر می کنی نه ... تمام درآمدش رو می دیم به یه موسسه خیریه ... 
 

پوزخندی می زنه و با بدجنسی می گه : موسسه خیریه ؟ ... اصلا" از کجا انقدر مطمئنی که نمایشگات بگیره ... 
 

بی توجه به نیش کلماش می گم : خب امتحانش که ضرر نداره ... حداقل اینطوری شناختی روی کارام پیدا می کنم ... اصلا" این واسم می شه یه تجربه ... 
 

با لحن محکمی می گه : نه ... 
 

با دلخوری زمزمه می کنم : حداقلش حتی اگه نمایشگام هم نگیره بهتر از اینه که تابلوهام توی انباری خاک بخورن ... 
 

عصبی منو از خودش جدا می کنه و روم خم می شه : منظورت از این حرف چی بود ؟ ... 
 

بی توجه بهش بدون این که جوابش رو بدم چشامو می بندم ... 
 

چونم رو فشار می ده : سوگل ... 
 

با ناراحتی بهش نگاه می کنم : شنیدم چند روز پیش سرور خانم بهت گفت که اونا رو بذاری توی انباری ... 
 

با اخم می گه : تو که فال گوش وایمیستی نشنیدی که من چی گفتم ؟ ..... 
 

جوابشو نمی دم ... 
 

مگه با تو نیستم ؟ ... 
 

با ناراحتی می گم : نشنیدم چیزی بگی ... 
 

با حرص می گه :پس یعنی جواب سرور خانم رو ندادم چون احترام بزرگتریش رو توی این خونه نگه داشتم ... فکر کردی اگه می خواستم بذارمشون توی انبار تا الان فرصت این کار رو نداشتم ها ؟ ... 
 

با ناراحتی در سکوت بهش نگاه می کنم ... انگار ناراحتی رو توی چشام می بینه که رنگ نگاش عوض می شه ... در حالی که دستی به موهام می کشه توی چشام نگاه می کنه و به آرومی می گه : 
 

دوست ندارم فکر کنی بهت اهمیت نمی دم یا این که کارات واسم ارزش ندارن ... هم خودت و هم کارات واسم ارزش داره ... پس دوست ندارم پیش خودت فکرای بی خودی بکنی ... اگه فکر می کنی نمایشگات می گیره باشه حرفی ندارم می تونی با استادت صحبت کنی ... تا جایی که بتونم کمکت می کنم ولی بازم می گم... 
 

نگاه هشدار دهنده ای بهم میندازه : فقط به همون شرط ... 
 

با خوشحالی سرمو تکون می دم : قول می دم ... 
 

نفس عمیقی می کشه و در حالی که منو دوباره به سمت خودش می کشه دوباره روی تخت دراز می کشه ... 
 


کجا می خواین برین ؟ ... 
 

بدون این که متوجه لحن حسرت بارم بشه با بی خیالی می گه : چه می دونم جای خاصی نمی ریم ... یه خرده با ماشین دور شهر می چرخیم و بعدم یه چیزی می خوریم و برمی گردیم خونه ... اصلا" شایدم رفتیم سینما نمی دونم معلوم نیست ... 
 

اون وقت آرش رو چیکار می کنی ؟ ... 
 

میذارم پیش مامان سیاوش ... 
 

همونطور که گوشی توی دستم و به حرفاش گوش می دم نگامو دورادور خونه می چرخونم ... 
 

سرور خانم رفته دیدن بچه هاش ، در نتیجه دوباره من توی خونه تنهام ، به غیر از روزهایی که می رم کلاس نقاشی همش توی خونه ام و جایی نمی رم ... یه لحظه وسوسه می شم که به نازنین بگم منم امروز باهاشون میام ولی از ترس امید دوباره پشیمون می شم ... 
 

پس حسابی بهتون خوش می گذره ... 
 

آره بد نیست ... اما یک دفعه حرفش رو قطع می کنه و می گه : صبر کن ببینم ... سوگل چیزی شده ؟ ... صدات گرفته است حالت خوبه ؟ ... 
 

آهی می کشم و می گم : نه طوریم نیست ... 
 

ا سوگل صدای گریه آرش بلند شده من باید برم کاری نداری عزیزم ؟ ... 
 

نه آرومی می گم و با خداحافظی کوتاهی تلفن را قطع می کنم ... پاهامو تو بغلم جمع می کنم و با افسردگی به تلویزیون خاموش خیره می شم ... چقدر دلم می خواست منم باهاشون می رفتم ، ولی چطوری اگه امید بفهمه خیلی عصبانی می شه ... بلند می شم و به طرف اتاقم می رم ... تمام تابلوهام دور تا دور اتاق رو پر کردن ، به طرف بوم نیمه کارم می رم و بهش نگاه می کنم ، با این که تا نمایشگام چیزی نمونده و هنوز کلی کار نیمه تموم دارم ولی حس اینو که تمومش کنم رو ندارم ... با بی حوصلگی نگام رو به پنجره می دوزم ولی انگار میله های پنجره هم بهم دهن کجی می کنن ، حرصم می گیره کاش منم می تونستم مثل نازنین از یک روزم آزادانه و اونطوری که دلم می خواد لذت ببرم ... اگه می تونستم امروز رو با اونا باشم چقدر خوب می شد از این فکر یه لحظه غرق لذت می شم ... ولی اگه امید می فهمید حتی فکر بهش هم باعث می شه موهای تنم سیخ شه ...سرمو تو دستام می گیرم از این ترس و ضعفم بدم اومد اصلا" امید از کجا می خواد بفهمه ... فقط یک بار ... اصلا" اشکالش چیه ؟ ... به طرف تلفن می رم و با تردید بهش خیره می شم ... چند بار دستم به طرفش می ره ولی باز از تصور این که امید بعدا" چه بلایی مکن سرم بیاره با ترس از کنارش بلند می شم ... شروع می کنم به راه رفتن توی اتاق ... نه ممکن نیست متوجه شه حالا که سرور خانم هم نیست شاید این تنها فرصت من برای رفتن با اونا باشم ... دوباره به تلفن نگاه می کنم ... با پاهای لرزان به طرفش می رم و گوشی رو بر می دارم ... سعی می کنم ضربان قلبم و دستای عرق کردمو که گوشی رو گرفتن نادیده بگیرم ... صدای بوق توی گوشم می پیچه ، یه لحظه تردید می کنم اما قبل از این گوشی رو بذارم صدای نازنین نفس زنان توی گوشی می پیچه ... صدام در نمیاد دوباره صدای نازنین شنیده می شه ... جراتم رو جمع می کنم و با صدای لرزانی می گم : نازی منم ... 
 

مکثی می کنه ولی بعد با تعجب می گه : سوگل تویی ؟ ... چیزی شده چرا انقدر صدات می لرزه ؟ ... و با نگرانی ادامه می ده : اتفاقی افتاده که دوباره زنگ زدی ؟ ... 
 

نه ... نه ... می خواستم بگم ... نفس عمیقی می کشم: می خواستم بگم امروز چه ساعتی می رین ؟ ... 
 

چی ؟ سوگل حالت خوبه ؟ ... تو اصلا" معلومه امروز چته ؟ ... 
 

چیزی نیست ، فقط می خواستم بدونم چه ساعتی می رین چون ... چون منم باهاتون میام ... 
 

یه لحظه سکوت می کنه ولی بعد با خوشحالی می گه : وای سوگل راست می گی ... باورم نمی شه امید بهت اجازه داد ؟ ... چطوری تونستی راضیش کنی ؟ ... 
 

و قبل از این که بهم مهلت حرف زدن بده ذوق زده می گه : من خودم ساعت 4 میام دنبالت ... سوگل ... 
 

اما دوباره با صدای گریه های آرش که توی گوشی می پیچه غرولندکنان می گه : اگه این بچه گذاشت ما دو کلوم با هم حرف بزنیم ... 
 

و بعد با عجله می گه : سوگل من باید برم ... پس ساعت 4 منتظرم باش میام دنبالت باشه ؟ خداحافظ ... 
 

با بهت تلفن رو سرجاش میذارم و بهش خیره می شم .. شروع می کنم به جویدن ناخن هام ... خدایا من چیکار کردم ؟ ... با اضطراب بلند می شم و تو اتاق شروع می کنم به راه رفتن ... اگه امید بفهمه ... حتی از فکر به اون موی تنم سیخ می شه و ضربان قلبم شدت می گیره ... اصلا" یه روز بیرون رفتن ارزش دروغ گفتن به امید رو داره ... 
 

یه لحظه تصمیم می گیرم دوباره به نازنین زنگ بزنم و بگم پشیمون شدم ولی اون وقت پیش خودش در مورد من چی فکر می کنه ... یا اگه متوجه بشه که به امید نگفتم ممکن به سیاوش بگه و اون وقت به گوش امید هم برسه و یا برعکس شاید یک روز از دهنش دربیاد و اون وقت که بدتره ... انقدر در حال خودخوریم که با صدای تلفن از جام می پرم و جیغی می کشم ، خودمم از کارم خندم می گیره ... 
 

تلفن رو قطع می کنم و در حالی که بالا و پایین می پرم از خوشحالی جیغ می کشم ... حالا که امید گفته شب دیرتر میاد پس من می تونم با خیال راحت با نازنین اینا بیرون برم ، یک روز تفریح و گردش اونطوری که دوست دارم ... با هیجان به طرف کمد لباسم می رم ، دلم می خواد امروز به دور از چشم امید و به دور از سخت گیری ها و تعصباتش اون طوری که دلم می خواد لباس بپوشم و بیرون برم ... لباسام رو روی تخت می ریزم و با ذوق شروع می کنم به انتخاب کردن یه لباس شیک واسه امروزمبه خودم توی آیینه نگاه می کنم چند دقیقه دیگه نازنین میاد دنبالم ... ولی نمی دونم چرا حالا که دیگه وقت رفتن رسیده تمام خوشحالیم دود شده و رفته هوا و جاش رو ترس ، دلهره و پشیمونی گرفته ... حس کسی رو دارم که انگار می خواد به عشقش خیانت کنه ... آره من دارم به امید خیانت می کنم دارم به عشق و محبت و اعتماد اون خیانت می کنم ... نگاهی به پیراهن شیک توی تنم میندازم ... چقدر بهم میاد و اندامم رو کشیده تر و زیباتر کرده ... می دونم اگه بخوام اینطوری بیرون برم چشای زیادی رو دنبال خودم می کشونم ... دستی به لباس توی تنم می کشم و به یاد اون روزی می افتم که با امید واسه خرید این لباس رفته بودیم ، اون روز با چه محبت و عشقی این لباس رو واسم خریده بود ... و وقتی که واسه اولین بار اونو توی تنم دید با صدای گرفته ای زمزمه کرد که هیچ وقت دوست نداره کسی زیبایی های منو اونطوری که خودش دوست داره تو این لباس ببینه ... یه لحظه احساس گناه همه وجودم رو گرفت ... ناخودآگاه به طرف کمد لباسام رفتم و بلوز و شلوار ساده ای رو از توش درمیارم ، حتی از زمان هایی که کلاس می رفتم هم پوشیده تر و ساده تره ... لباسم رو عوض می کنم و به خودم نگاه دوباره ای توی آیینه میندازم شاید می خوام با این کارم عذاب وجدان شدیدم رو کم کنم ..



*** 

کنار در پارک می کنه و در سکوت بهم خیره می شه ولی من در عوض نگام به در خونه اس . بالاخره سکوت رو می شکنه : 
 

سوگل تو امروز چت بود ؟ ... اون از رفتارت پای تلفن ، اونم از امروز پیش بچه ها ... حالت خوبه ؟ چیزی شده ؟ ... و با تردید به آرومی می گه : با امید مشکلی پیدا کردی ؟ ... 
 

با شنیدن اسم امید دوباره حس گناه همه وجودم رو می گیره ... می دونم امروز تفریح نازنین رو بهش زهر کردم ، از بس تو خودم بودم ولی با این وجود نگاه نگران نازنین رو تمام مدت روی خودم حس می کردم ... بیچاره فکر می کرد مشکل بزرگی پیش اومده که من انقدر پریشونم ... اون چه می دونست مشکل بزرگ در راه بود ... 
 

سوگل ؟ ... 
 

سرم رو به طرفش برمی گردونم : نه نازی چیزی نیست یه خرده سرم درد می کنه فقط همین ... در هر صورت خیلی خوش گذشت ... بازم ممنوم ... 
 

نگاهی به صورتم می کنه و با تردید می گه : خواهش می کنم ، به منم همین طور ... بچه ها خیلی ازت خوششون اومده بود ، خودت که دیدی ازم قول گرفتم واسه دفعه بعدی هم تو رو با خودم ببرم ... میای که ؟ ... 
 

نگاه غم زدمو بهش می دوزم و با لبخند تلخی می گم : فکر نکنم ... 
 

نمی دونم از نگام چه استدلالی کرد که با نگرانی گفت : سوگل داری منو می ترسونی ، چیزی شده ؟ .... اگه با امید مشکل پیدا کردی من یا حتی سیاوش می تونیم کمکت کنیم ؟ ... 
 

لبخند تلخی می زنم و در حالی که صورتش رو می بوسم می گم : مرسی خیلی خوش گذشت بهتره بری دنبال آرش ، دیرت می شه ... 
 

سوگل ؟ ... 
 

چیزی نیست نازی باور کن یه خرده سرم درد می کنه فقط همین ... خداحافظ ... 
 

به دور شدن ماشین نگاه می کنم و با پاهای لرزان به طرف خونه به راه می افتم ... من چم شده ؟ چرا بهم اصلا" خوش نگذشت ... چرا تمام اون ساعات لحظه به لحظه به فکر امید بودم ... ترس نبود در حقیقت بیشتر عذاب وجدان بود ... آره من تمام اون لحظات رو با عذاب وجدان به سر می بردم ، عذاب وجدان خیانت به اعتماد امید ... 
 

نمی دونم چقدر گذشته که جلوی میز توالتم نشستم و به خودم تو آیینه نگاه می کنم ... نمی دونم شاید توی اون چهره رنگ پریده به دنبال چیزی می گردم ... به این فکر می کنم که ارزششو داشت ؟ ... نه نداشت ... ارزش یک عمر بدبینی امید به من رو نداشت ... ارزش خیانت به اعتماد امید رو نداشت ، امیدی که که تمام مدتی که باهاش زندگی کردم تمام حواسش پی راحتی و آسایش من بود ... امیدی که هر شب به عشق من به خونه می اومد ... نه ارزششو نداشت ... سرمو توی دستام می گیرم ، من چیکار کردم ... تصمیمم رو می گیرم ... نمی تونم با این عذاب وجدان کنار بیام ... 
 

*** 

صدای در حموم میاد ، طبق عادت همیشه اش قبل از خواب دوش گرفته و بوی خوشش تو فضای اتاق می پیچه ... نمی تونم بهش نگاه کنم و همینطور که سرم پایینه با گوشه رو تختی بازی می کنم ، از کنارم رد می شه و بوسه ای به موهام می زنه ... از زیر چشم نگاش می کنم که در حالی که موهاش رو با حوله خشک می کنه به طرف آیینه می ره ... حالا زمان این که همه چی رو بهش بگم رسیده ... حتی تصور این که چه واکنشی نشون بده باعث می شه خون تو رگام منجمد بشه ولی واسم مهم نیست ... با این که هیچ کار بدی نکردیم و دوستای نازنین هم مثل خودش آدمای خونگرم و مهربونی بودن ولی باز احساس گناه همه وجودم رو گرفته ... 
 

سنگینی نگاش رو روی خودم حس می کنم می دونم چیزی حس کرده ، انقدر زرنگ هست که از رفتار و حالات من پی به همه چی ببره ... ناخودآگاه سرمو بالا می گیرم و بهش نگاه می کنم ... از توی آیینه نگاهی بهم می کنه و می گه : 
 

امروز خیلی ساکتی ... چیزی شده ؟ ... 
 

بدون این که چیزی بگم سرمو پایین میارم ... با اضطراب فکر می کنم شاید هیچ وقت متوجه این موضوع نشه چه لزومی به گفتنشه ... ولی خودم چی ؟ ... می تونم وقتی می دونم چقدر روی اینجور مسائل حساسه مسئله به این بزرگی رو ازش مخفی کنم ... 
 

سوگل ؟ ... 
 

تصمیمم رو می گیرم ، نفس عمیقی می کشم و سرمو تکون می دم ... 
 

نگاهی مشکوک از توی آیینه بهم میندازه و می گه : چی ؟ ... 
 

آب دهنم رو قورت می دم و در حالی که بی اراده از جام بلند می شم بدون این که نگاش کنم با صدای لرزانی می گم : اگه بهت بگم قول می دی عصبانی نشی ؟ ... 
 

در حالی که به طرفم برمی گرده به میز توالت تکیه می ده و با خونسردی می گه : خب پس درست حدس زدم ... چی کار کردی ؟

... 
 

امید من یک کاری کردم که الان پشیمونم ... قول می دم ... 
 

حرفمو قطع می کنه و با لحن سردی می گه : پرسیدم چی کار کردی ؟ ... 
 

سرمو پایین میارم و می گم : من ... من امروز با نازنین و دوستاش رفتم بیرون ... 
 

سنگینی نگاش رو خودم حس می کنم ولی جرات اینو که سرمو بلند کنم رو ندارم ، کمی که می گذره با خونسردی ترسناکی می گه : که اینطور ... ولی با اجازه کی ؟ ... 
 

ناخودآگاه بهش نگاه می کنم هنوزم با خونسردی تکیه اش رو به میز داده ولی چهره اش انقدر سرد و خشن که یه لحظه حس می کنم نفسم بالا نمیاد ... 
 

دوباره با لحن سردی به آرامی می گه : نشنیدم ؟ ... 
 

به خدا امید جای خاصی نرفتیم فقط یه خرده با ماشین نازنین توی شهر دور زدیم و بعدشم یه چیزی خوردیم و برگشتیم ... همین ... 
 

تکیه اش رو از میز می گیره و در حالی که به طرفم میاد با همون لحن سردش می گه : سوگل ازت پرسیدم با اجازه کی ؟ ... 
 

دیگه پاهام تاب تحمل بدنم رو ندارن گوشه تخت می شینم : امید ... 
 

ولی قبل از این که حرفی بزنم بازوهامو توی دستاش می گیره و همونطور که بلندم می کنه به دیوار می چسبونتم ... دستشو روی چونه ام میذاره و در حالی که با انگشت شستش روی چونه ام رو نوازش می کنه به سردی می گه : حالا من سوال می پرسم و تو هم جواب می دی ... فهمیدی ؟ ... 
 

سرمو با ترس تکون می دم ...حرکت نوازشگرش روی چونه ام متوقف می شه و فشاری بهش می ده و می گه : این بار چندمت بود سوگل ؟ ... 
 


بار اول ... 
 

با تمسخر ابرویی بالا می ده : جدی ؟ یعنی من الان باید باور کنم ؟ ... 
 

راست می گم ... 
 

مثل یک بازپرس بیرحم بی هیچ احساسی توی چشام خیره می شه : فکر می کنی می تونی بهم دروغ بگی ؟ ... می دونی که چقدر از زن خیانتکار بدم میاد ... می دونی که اگه بفهمم بهم دروغ گفتی اون وقت چیکارت می کنم ... می دونی درسته ؟ ... 
 

امید به خدا راست می گم بار اولم بود ... نمی دونم چی شد ... من فقط می خواستم یک بار بودن با اونا رو امتحان کنم ... فقط یک بار آزادی برای انجام کارایی که اونا انجام می دن رو حس کنم فقط همین ... 
 

در حالی که سرشو به گوشم نزدیک می کنه با تمسخر می گه : ولی با این کارت خیلی از امتیازای دیگه ات رو از دست دادی کوچولو ... 
 

یه لحظه ترس همه وجودم رو می گیره منظورش چی بود ؟ ... سرشو بلند می کنه و با پوزخندی نگام می کنه و می گه : 
 

حالا حالا ها فرصت زیادی واسه فکر کردن به این روز و لذت بردن از گردش امروزت داری ... 
 

بی توجه به نگاه گیج و سردرگمم بازوم رو ول می کنه و به طرف در می ره ، به حرفاش فکر می کنم از چی حرف می زد ؟بلند می شم و کلافه به تاریکی اتاق خیره می شم ... شب از نیمه هم گذشته ولی بازم مثل شب قبل از امید خبری نیست ... در رو باز می کنم ، چراغ راهرو خاموشه و خونه تو تاریکی فرو رفته ... دستام رو به دیوار می گیرم و کورمال و کورمال به طرف پله ها می رم ، پرده ها کنار رفته و نور مهتاب سالن رو روشن کرده ... از روی پله ها امید رو می بینم که همینطور که روی مبلی نشسته و سیگار می کشه به باغ خیره شده ... بی سرو صدا و آروم روی پله ها می شینم و بهش خیره می شم ، به پک های محکمی که به سیگارش می زنه به موهای ژولیده و قیافه ی پریشونش ... چقدر دلم واسه آغوش گرمش تنگ شده ... می دونم وقتایی که عصبی و ناراحت اینطور پشت سر هم سیگار می کشه ، می دونم همش تقصیر خودمه ... سرمو به نرده تکیه می دم و به این فکر می کنم که واقعا" ارزششو داشت ؟ ، ارزش این دوری ؟ ... نه نداشت ، من همه چی رو خراب کرده بودم من دوباره باعث شدم که اون بهم بی اعتماد بشه ، من باعث شدم که دوباره تخم شک و بدبینی تو دلش جوونه بزنه ، که دوباره بشه همون امید قبلی ، امیدی که به تمام زنا بدبین بود ...


به یاد صبح می افتم ، وقتی که داشت می رفت بهم گفت که نیازی نیست واسه آماده کردن اون تابلوی نیمه کارم عجله به خرج بدم و وقتی نگاه متعجب منو به خودش دید با پوزخندی ادامه داد : دیگه قرار به برپایی هیچ نمایشگاهی نیست ... 
 

قطره اشکی که از گوشه چشمم پایین اومد رو پاک می کنم ... شاید به خیال خودش این تنبیه سختی واسه کارم باشه ولی شاید هیچ وقت نتونه بفهمه که بدترین تنبیه واسه من نبودنش و ندیدنش باشه ... 2 شبه که حتی بهم نگاه هم نکرده ، 2 شبه که منو از آغوش گرمش محروم کرده ... چقدر دلم می خواد که می تونستم به طرفش برم و در حالی که موهای پریشونش رو از رو صورتش کنار می زدم با تمام وجودم خودمو تو آغوشش می انداختم و عطر تنش رو تو سینه ام پر می کردم ... ولی ... آهی می کشم و نگاه حسرت بارم رو بهش می دوزم ... 
 


*** 

با تکانی چشامو باز می کنم و خواب آلود بهش نگاه می کنم ... بی توجه به چشای بازم منو توی تخت میذاره و همینطور که خم شده پتو رو روم می کشه ... دستم رو دراز می کنم و قبل از این که بره بازوش رو چنگ می زنم و نگاه ملتمسم رو بهش می دوزم ... نگاه سردی به دستم می کنه ولی قبل از این که منو از خودش جدا کنه خودم رو توی آغوشش میندازم و با بغض می گم : 
 

امید نرو ... من دوستت دارم ... قول می دم دیگه این کار رو نکنم ... 
 

بی هیچ عکس العملی نشسته ، می تونم انقباض بدنش رو احساس کنم ، سرمو تو آغوشش فرو می برم و با گریه می گم : امید تو رو خدا باهام این کار رو نکن ... 
 

همینطور که گریه می کنم حلقه دستاش رو دور بدنم حس می کنم ، با ناباوری سرمو بالا میارم و بهش نگاه می کنم ، هنوزم صورتش سرد و جدیه ... از پشت پرده اشک می گم : امید به خدا بار اولم بود ... 
 

به سردی می گه : می دونم ... 
 

وقتی نگاه ناباور منو به خودش می بینه با پوزخندی ادامه می ده : سیاوش بهم گفت که چقدر نازنین دیروز تعجب کرده تو برای اولین بار باهاشون بیرون رفتی و این که به خیال خودش چقدر نگران شده بود که نکنه مشکلی بین ما به وجود اومده و از سیاوش خواسته بود که اگه مشکلی هست برای حلش بهمون کمک کنه ... 
 

سرمو پایین میارم : من دیروز کل تفریح نازنین رو بهش زهر کردم چون تمام مدت احساس گناه و عذاب وجدان داشتم ... 
 

سرمو تو آغوشش فرو می برم و می گم : اما اینو مطمئنم که دیگه هیچ وقت دوست ندارم باهاشون بیرون برم ... 
 

در حالی که دستاش رو توی موهام فرو می بره سرم بالا میاره و می گه : چرا ؟ ... 
 

چون تمام مدت حس می کردم به اعتماد تو خیانت کردم ... 
 

با صدای آرومی می گه : نکردی ؟ ... 
 

با شنیدن این حرفش با بغض می گم : امید ... 
 

تو چشام خیره می شه : فکر می کنی با این کارت اعتماد منو از خودت سلب نکردی ؟ ... و با دیدن نگاه غصه دارم ادامه می ده : تنها دلیل این که الان می بخشمت اینه که قبل از این که من متوجه شم خودت بهم گفتی و این که بار اولت بود وگرنه ... سکوت می کنه و بهم نگاه می کنه : سیاوش در مورد دوره های نازنین با دوستاش باهام صحبت کرده ... بیشتر اونا خانمای آشنایان و همکارای شرکتن ... تا حدودی روشون شناخت دارم ... خب ... 
 

با بهت بهش نگاه می کنم و سعی می کنم مفهوم حرفاش رو درک کنم ... با دیدن قیافه بهت زده ی من لبخند تلخی می زنه : تا اون جایی که به من مربوطه می تونی تو بعضی از دوره های زنانه نازنین شرکت کنی ولی اونم به شرطی که من در جریان باشم نه این که مثل دیروز یواشکی و سرخود خودت راه بیفتی و این ور اون ور بری ... 
 

هنوزم از شوک حرفایی که شنیده بودم با بهت بهش خیره بودم ... لبخندی می زنه و در حالی که دوباره منو تو آغوشش می گیره می گه : سوگل بهم قول بده که دیگه این کار رو باهام نمی کنی ... دیگه از اعتمادم سواستفاده نمی کنی ... 
 

خودمو تو آغوشش فرو می برم و با بغض می گم : قول می دم ... 
 

نفس عمیقی می کشه و در حالی که موهام رو غرق بوسه می کرد با صدای گرفته ای می گه : دلم واست تنگ شده بودم عزیزم ... خیلی ... دیگه هیچ وقت این کار رو باهام نکن ... 
 

*** 

با خوشحالی تلفن رو قطع می کنم ولی یه لحظه با دیدن امید که دست به سینه روی دسته مبل نشسته و در سکوت موشکافانه منو زیر نظر گرفته از جا می پرم : 
 

ا ... امید ترسیدم ... چرا اینجا نشستی ؟ ... 
 

یک ساعته با کی داری حرف می زنی که انقدر خوشحالی ؟ ... 
 

با لوکاس ... وای امید اگه بدونی چه پسر باحالیه تمام کارهای نمایشگام رو خودش به عهده گرفته ، تازه امروزم بدون این که چیزی بهم بگه تمام تابلوهام رو خودش نصب کرده ... همینطور که با ذوق در حال حرف زدن بودم یه لحظه نگام به چهره عصبانیش می افته ... با تعجب حرفم رو قطع می کنم و می گم : 
 

چیزی شده ؟ ... 
 

از جاش بلند می شه و با حرص می گه : نمی دونم خودت چی فکر می کنی ؟ ... 
 

سردرگم بهش که داره از اتاق خارج می شه نگاه می کنم ... چش شد یک دفعه ؟ ... سرشب که حالش خوب بود و کلی سر به سرم میذاشت و می خندید پس چرا الان اینطوری کرد ؟ ... 
 

منو که روی مبل کنارش می شینم رو تو آغوشش می کشه و با محبت می گه : خب چه خبرا ؟ ... امروز خوب بود ؟ ... 
 

با خنده سرمو بالا میارم و می گم : وای امید اگه بدونی امروز چقدر خندیدیم ... لوکاس یه دلقک به تمام معناست واسه هر چیزی یه حرف واسه خندوندن ما داره ... آخر سر هم استاد اومد و وقتی دید هیچ کاری نکردیم عصبانی شد و سرمون غر زد ... 
 

با تمسخر نگام می کنه و می گه : پس باید آدم جالبی باشه ... حالا چند سالشه ؟ ... 
 

فکر کنم 25 سال ... 7 سال از تو کوچیک تره ولی اگه ببینیش اصلا" باورت نمی شه از بس که مثل پسربچه ها شیطونی می کنه و همه رو می خندونه ... 
 

منو با غیظ از خودش جدا می کنه و می گه : آره فهمیدم اختلاف سنی تونم کمه و از بودن با هم لذت می برید ... 
 

با تعجب بهش نگاه می کنم : چی ؟ ... 
 

منظورش از این حرف چی بود ؟ ... بلند می شم و می رم تو اتاق ، کنار پنجره ایستاده و پک های محکمی به سیگارش می زنه ، به طرفش می رم ولی قبل از این که حرفی بزنم با شنیدن صدای زنگ تلفن بی توجه بهم از کنارم رد می شه و گوشی رو برمی داره ... بلاتکلیف گوشه ای می ایستم و منتظر می مونم تا تلفنش تموم شه ... اصلا" معلوم نیست چش شده ، چند روز بود که بداخلاق و بهانه گیر شده بود و واسه هر کاری غر می زد اما آخه واسه چی ؟ ... 
 

یه لحظه به خودم میام و امید رو می بینم که با حالت عصبی در حالی که بهم خیره شده بود تلفن رو به طرفم می گیره : بیا تلفن با تو کار داره ... 
 

با تعجب از این همه عصبانیت به طرفش می رم و با تردید گوشی رو برمی دارم ... لوکاس بود زنگ زده بود که بگه واسه فردا باید زودتر به گالری بریم ... همینطور که در حال حرف زدن با اون بودم سنگینی نگاه عصبی امید رو روی خودم حس می کردم ، لوکاس در حال حرف زدن بود ولی من در عوض تمام هوش و حواسم پی امید بود که چطوری با حرص از جاش بلند شد و از اتاق بیرون زد ...

دیگه حوصله روده درازی های لوکاس رو نداشتم وسط حرفش می پرم و می گم : 
 

باشه من فردا زودتر میام ، الان یه کاری دارم باید برم ممنونم که تماس گرفتی ... 
 

از اتاق بیرون می رم و امید رو می بینم که بی توجه به من روی تخت دراز کشیده و با چشای باز به سقف خیره شده ... می رم روی تخت و کنارش می شینم ولی قبل از این که حرفی بزنم ازم فاصله می گیره و در حالی که پشتشو بهم می کنه با خشم می گه : سوگل حوصلتو ندارم برو اون ور .... 
 

بهت زده از این رفتارش دو زانو کنارش خشکم می زنه و به او که برای اولین بار بود که اینطوری پسم زده بود خیره می شمصدای خنده هاشون خیابون رو پر کرده ولی من بی حوصله در حالی که پشتم به خیابونه کنارشون ایستادم و منتظر ادواردم ... رفتارای چند روزه امید ، بی توجهی هاش ، اون نگاه های مشکوک و سکوت سردش که بینمون حاکم بود همه باعث شده بود که اعصابم پاک بهم بریزه ... هر بار که سعی کردم بهش نزدیک شم و ازش دلیل رفتاراش رو بپرسم منو از خودش رونده بود و در مقابل سوالاتم فقط با سکوت سردی بهم خیره شده بود ...


با تکون دستای لوکاس به خودم میام ... نگاهی بهم می کنه و می گه : حواست کجاست ... اومدن دنبالت نمی خوای بری ؟ ... 
 

روم رو به طرف خیابون بر می گردونم و به امید که اون طرف خیابون کنار ماشین ایستاده بود نگاه می کنم ... انقدر ذوق زده می شم که با عجله ازشون خداحافظی می کنم و به طرف امید می رم ، این یعنی دوباره همه چیز مثل سابق شده ... 
 

سوار ماشین می شم و با خوشحالی نگاش می کنم ولی با دیدن صورت عصبانیش لبخند روی لبام خشک می شه ... 
 

چیزی شده ؟ ... 
 

با حرص پوزخندی می زنه و می گه : نمی دونم صدای خنده هاتون کل خیابون رو گرفته بود ... به من نگفته بودی به جای کارهای نمایشگاه روزا وقتت رو اینطوری کنار خیابون می گذرونی ... 
 

با بهت می گم : چی ؟ داری اشتباه می کنی امید ... از چی حرف می زنی ، چند دقیقه نیست که بیرون اومدیم ... امروز کارمون زودتر تموم شد ، منم به ادوارد زنگ زدم بیاد دنبالم همین ... خیلی وقت نبود که بیرون اومده بودیم ... 
 

بی هیچ حرفی با عصبانیت ماشین رو روشن می کنه و به راه می افته ... انقدر سرعتش زیاده که از ترس چشامو می بندم و خودم رو به صندلی می چسبونم ... با شناختی که از اخلاقش دارم می دونم که الان هر حرفی بزنم قبلو نمی کنه مگه این که بذارم کمی بگذره تا عصبانیتش فروکش کنه ... 
 

با ترمز محکمی ماشین رو کنار خونه پارک می کنه و با عصبانیت می گه : پیاده شو ... 
 

با بهت از این همه عصبانیت بهش نگاه می کنم که از ماشین پیاده می شه و در حالی که در سمت منو باز می کنه بازوم رو می گیره منو دنبال خودش می کشونه ... 
 

امید چی شده ؟ تقصیر من چیه که اونا داشتن می خندیدن ... ولم کن بذار واست توضیح بدم ... 
 

با حرص برمی گرده طرفم : توضیح بدی ؟ ... چی رو ؟ ... سوگل این پنبه رو از تو گوشت بیرون بیار که من بذارم دست لوکاس بهت برسه ... نه لوکاس و نه هیچ تازه وارد دیگه ای نمی تونه تو رو از من بگیره ... فهمیدی ؟ ... 
 

با شوک از این حرفش بهش خیره می شم ... یعنی ؟ ... اوه خدای من یعنی امید به لوکاس حسادت می کنه .... پس دلیل تمام رفتارای این چند روزش حسادت به لوکاس بود ... 
 

به لوکاس ؟!!! 

حتی از فکر به این موضوع مضحک خندم می گیره آخه لوکاس به غیر از یک پسر بچه شیطون که همیشه زندگی رو به شوخی و مسخره می گیره مگه کیه ... همینطور که از پله ها بالا می ریم به این فکر می کنم که زندگی با امید و عشق به اون باعث شده بود که هیچ وقت مردا و پسرای اطرافم به چشم نیان دیگه لوکاس که جای خود داشت ... 
 

در اتاق رو باز می کنه و منو روی تخت پرت می کنه و با حرص توی اتاق شروع می کنه به راه رفتن ... سرمو بالا میارم و همینطور که گردنم رو کج می کنم با لذت بهش نگاه می کنم چقدر واسم جالب بود که امید رو تو این حالت ببینم ... یه لحظه به طرفم بر می گرده و با دیدن صورت خندانم به طرفم خیز بر می داره ، جیغی می کشم و در حالی که اون طرف تخت می رم با هیجان می گم : 
 

امید داری اشتباه می کنی بذار واست توضیح بدم ... 
 

با حرص فریاد می زنه : لعنتی از چی انقدر خوشحالی و ذوق می کنی ها ؟ ... نکنه از این که مشتت پیش من باز شده و دیگه نیازی به حفظ ظاهر نیست اینطور لبخند می زنی آره ؟ ... از این که تمام این مدت منو احمق فرض کرده بودی ... 
 

سعی می کنم لبخندم رو جمع کنم ولی چطوری انقدر ذوق دارم که دلم می خواد برم جلو و صورتش رو غرق بوسه کنم ... 
 

دوباره صدای فریادش بلند می شه : 
 

سوگل به خدا هم تو رو می کشم و هم اونو ، ولی مطمئن باش نمیذارم دستش به تو برسه اینو تو اون کله پوکت فرو کن تو همیشه تا آخر عمرت مال منی فهمیدی ... 
 

با این که از فریادش لرزه ای به تنم می افته ولی نمی دونم چرا نمی تونم این لبخند گل و گشاد روی صورتم رو بپوشونم ... وقتی می بینه همچنان لبخند به لب نگاش می کنم با عصبانیت به طرفم میاد ، جیغی می کشم و قبل از این که دستش به من برسه از روی تخت به اون سمت اتاق می رم ... 
 

امید امید تو رو خدا ... تو الان عصبانی هستی ... بذار برات توضیح بدم آخه داری اشتباه می کنی ... آخه لوکاس ... 
 

دوباره با به یاد آوردن لوکاس خنده ای می کنم : آخه تو به چیه لوکاس حسودیت شده ؟ ... 
 

با حرص از اون طرف تخت دوباره به طرفم هجوم میاره ... دستام رو جلوی بدنم میذارم و سریع می گم : 
 

امید ... امید به هر کسی بخوای قسم می خورم داری اشتباه می کنی ... دوباره با لبخند می گم : آخه لوکاس ... ولی با دیدن صورت کبودش خودم رو جمع و جور می کنم : بهت ثابت می کنم که اشتباه می کنی اصلا" روز نمایشگاه نامزد لوکاس رو بهت نشون می دم ... خودت وقتی ببینیشون خودت متوجه می شی که اونا چقدر عاشق هم هستن ... 
 

دست به کمر با حرص بهم خیره می شه :نمایشگاه ؟ ... نه عزیزم دیگه از نمایشگاه خبری نیست ... از این به بعد توی این خونه می مونی و حق بیرون رفتن رو نداری ... دیگه نمیذارم از جلوی چشام دور شی ... از این به بعد فقط پیش خودم می مونی ... 
 

بی توجه به لحن تهدید آمیزش در مقابل چشای بهت زدش به طرفش می رم و در حالی که خودم رو تو آغوشش فرو می برم با لبخند می گم :امید داری اشتباه می کنی من دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی ...با حرص منو از خودش جدا می کنه و تو چشام خیره می شه : من خودم دیدم که چطوری صدای خنده هاتون توی خیابون پیچیده بود ...آهی می کشم و می گم : امید فقط که من نبودم همه ی بچه ها بودن ... تازه من که روم به طرف خیابون نبود پس تو چطوری مطمئنی که منم باهاشون در حال خنده بودم ...بی توجه به نگاه خیرش دوباره می رم تو آغوشش ، با غیظ می گه : پس چرا تمام مدت لبخند می زنی و از این موضوع خوشحالی ها ؟ ...در حالی که سعی می کنم لبخندم رو فرو بخورم می گم : آخه تا حالا ندیده بودم که به کسی حسادت کنی و از همه مضحک تر هم این بود که اون یه نفر لوکاس باشه ... اوه خدای من امید لوکاس خیلی بچه اس خیلی ... هیچ وقت به فکرم هم خطور نمی کنه که اون بتونه یک زندگی رو اداره کنه ...سرمو بالا میارم و به صورتش که حالا کمی آرام تر شده نگاه می کنم و لبخند می زنم ... روی پاهام بلند می شم و در حالی که دستام رو دور گردنش حلقه می کنم بوسه ای به گردنش می زنم و با لذت زیر گوشش زمزمه می کنم :

امید وقتی حسودی می کنی خیلی دوست داشتنی می شی ...زیر لب غرولندی می کنه و در حالی که دستاش رو دورم حلقه می کنه بلندم می کنه و همینطور که روی تخت دراز می کشه بهم می گه : حالا من باید حرفت رو قبول کنم ؟ ...آهی می کشم : خودت چی فکر می کنی ؟ فکر می کنی من می تونم بهت دروغ بگم بدون این که تو متوجه بشی ...نگاه خیرش رو تو چشام می دوزه کمی که میگذره لبخند موذیانه ای می گه : نه ولی به خاطر تمام این چند روز که اذیتم کردی و حرصم دادی باید حالا جبران کنی ...با لبخند بهش نگاه می کنم ... قبل از این که حرفی بزنم سرشو پایین میاره و بوسه ای نرم ، شیرین و طولانی ازم می گیره دوباره نگاهی به در ورودی میندازم ولی بازم ازش خبری نیست ... یک ساعت از زمان افتتاحیه نمایشگاه گذشته ولی امید هنوز نیومده ... یعنی ممکن نیاد ؟ ولی خودش گفت حتما" خودش رو می رسونه ... نگاهی به جمعیت میندازم با وجود این که روز اول ولی با این حال استقبال خوبی ازش شده بود ... شایدم به این خاطر بود که چند تا از تابلوهای استادم هم توی نمایشگاه گذاشته بودیم .... به زوج جوانی که کنار یکی از تابلوهام ایستاده بودن با حسرت نگاهی می کنم ... فکر می کردم امروز بهترین روز زندگیم می شه ولی الان دیگه هیچ کدوم از اینا به چشمم نمیاد ، وقتی خودش رو واسه افتتاحیه نرسونده بود یعنی بهم ثابت می کرد که کارام واسش مهم نیست ... آهی می کشم و به اطراف نگاهی میندازم حتی نازنین و بچه ها هم خودشون رو رسونده بودن ولی امید .... همینطور که توی فکرم دسته گل بزرگی رو جلوی صورتم می بینم و صدای نوازشگرش که زیر گوشم به آرامی زمزمه می کنه :خانم کوچولوی من به چی فکر می کنه که این طور آه می کشه ها ؟ ...ذوق زده به طرفش بر می گردم و می گم : امید ... و خودم رو تو آغوشش میندازم : فکر کردم دیگه نمیای ...با مهربانی بوسه ای به موهام می زنه : شده تا الان من قولی بهت بدم و زیر قولم بزنم آره ؟ ...


با لبخند بهش نگاه می کنم ... آروم منو از خودش جدا می کنه و می گه : حالا بهتره آروم باشی ... سیاوشم باهام اومده ...اون وقت بود که تازه متوجه سیاوش که کمی اون طرفتر ایستاده بود و با لبخند به ما نگاه می کرد می شم ... با خجالت خودم رو از امید جدا می کنم و به طرف سیاوش می ریم ... سیاوش با احترام بهم تبریک می گه و بعد از کمی صحبت به طرف نازنین که کنار یکی از تابلوها بود می ره ...چرا انقدر دیر کردی ؟ ... گفتی موقع افتتاحیه خودت رو می رسونی ؟ ...با لبخند نگام می کنه و در حالی که دسته ای از موهام که جلوی صورتم رو گرفته بودن رو با مهربانی کنار می زنه می گه : فکر نمی کردم جلسه ام انقدر طول بکشه در هر صورت حالا که اینجام پس غر نزن کوچولو ...و بعد در حالی که با غرور به اطراف نگاه می کرد گفت : چه جمعیتی ... فکر نمی کردم انقدر شلوغ شه ...و با دیدن نگاه دلخور من لبخند پوزش خواهانه ای می زنه و می گه : آه متاسفم منظورم این نبود که ... و با خنده ادامه می ده : بس کن سوگل خودتم می دونی منظورم چیه ... واسه بار اول واقعا" جمعیت چشمگیری اومده ... وقتی می بیینه هنوز با دلخوری نگاش می کنم به آرامی می گه : باشه خانمی حاضرم جبران کنم ... قول می دم ...با ناز رومو برمی گردونم همینطور که به جمعیت نگاه می کنم می گم : باشه در موردش فکر می کنم ...دوباره با خنده بوسه ای به موهام می زنه و زیر گوشم زمزمه می کنه : مرسی عزیزم ... 


خانمی پا نمیشی ... دیر میشه ها ... 
 

خودم رو بیشتر تو آغوشش فرو می برم و خواب آلود می گم : فقط یه ذره دیگه ... 
 

پاشو عزیزم الان دوباره سرور خانم میاد و اگه ببینه هنوز خوابی عصبانی می شه ... 
 

بالاجبار روی تخت می شینم و با گیجی به موهای خیس و ظاهر مرتبش نگاه می کنم .. 
 

_رفتی حموم ؟ ... 
 

با لبخند در حالی که منو از تخت پایین می کشه سری تکون می ده و به سمت حموم هل می ده : آره بدو یه دوش بگیر و زود حاضر شو بریم پایین ... آفرین دختر خوب ... 
 

پایین پله ها چشم به سرور خانم می افته که جلوی تلویزیون در حال خوندن قرآن ... خواب آلود سلامی می کنم و کنار امید روی مبل می شینم ... سرور خانم از پشت عینکش نگاهی بهم میندازه و می گه : وا این چه قیافه ای ؟ ... پاشو خودت رو جمع و جور کن درست نیست اول سال با این قیافه سر سفره بشینی ... 
 

بی توجه به غرولندهای سرور خانم سرم رو تو آغوش امید فرو می برم و چشامو می بندم ... امید در حالی که بوسه ای به موهام می زنه شروع به صحبت با سرور خانم می کنه ، انقدر گیج خوابم که متوجه صحبتاشون نمی شم ... 
 

_سوگل عزیزم پاشو ... الان دیگه سال تحویل می شه ... 
 

صدای غرولندهای سرور خانم رو می شنوم : وا یعنی چی این دختر خوابشو برداشته اورده پایین ... پاشو ببینم ... 
 

خواب آلود و با چشای پف کرده سرمو بلند می کنم و به امید که با لبخند بهم نگاه می کنه سلام می کنم ... خنده ای می کنه و در حالی که بوسه ای به موهام می زنه و می گه : پاشو داره سال تحویل می شه ... برو صورتت رو آب بزن و بیا ... 
 

سرور خانم با شماتت نگام می کنه : نمی خواد دیگه نمی رسه بره ... تا بره و برگرده سال تحویل شده ... 
 

شانه هام رو با بی خیالی تکون می دم و در حالی که سرمو به شونه امید تکیه می دم خواب آلود به تلویزیون که ساعات پایانی سال رو اعلام می کنه خیره می شم ... 
 

با تحویل سال امید مثل سال های پیش اول به طرف سرور خانم میره و در حالی که کادوی بزرگی رو از روی میز بر می داره سال نو رو بهش تبریک می گه ... نگاهی به سرور خانم می کنم که با چه عشق و علاقه ای امید رو در آغوش می گیره و می بوسه ... واسم جالبه که ترجیح می ده به جای بودن با بچه هاش سال تحویل هاش رو توی این خونه بگذرونه ... سرور خانم با لبخند به طرفم میاد و در حالی که منو تو آغوشش می کشه با محبت زیر گوشم زمزمه می کنه : دعا کردم امسال خدا یه عضو جدید بهمون اضافه کنه تا خوشبختیمون کامل شه ... 
 

با خجالت سرم رو پایین میارم : سرور خانم ... 
 

با لبخند بوسه ای ازم می گیره و به طرف تلفن می ره ... می دونم که می خواد به بچه هاش زنگ بزنه و سال نو رو بهشون تبریک بگه ... حلقه دستای امید رو دورم حس می کنم ... در حالی که بوسه ای طولانی ازم می گیره با مهربانی می گه : سال نو خانم کوچولوم هم مبارک ... 
 

در همون حال جعبه کوچکی از توی جیبش درمیاره و بهم میده : قابل خانم خوشگلم رو نداره ... 
 

با خوشحالی بازش می کنم و با دیدن دستبند ظریف داخل اون دستام رو دور گردن امید حلقه می کنم با ذوق می گم : مرسی امید خیلی خوشگله ... 
 

می پیچم داخل کوچه و کنار در پارک می کنم ... امید همینطور که از ماشین پیاده می شه با لحن جدی ای می گه : خب بود ولی سر پیچ ها خیلی معطل می کنی ... 
 

آهی می کشم و بهش نگاه می کنم ... الان یه مدتی می شه که شبا بهم رانندگی یاد می ده ... خودم که راضیم ولی اون انقدر تو این کار سختگیری می کنه که گاهی اوقات می خوام اصلا" قید یاد گرفتنش رو بزنم... و بذارمش کنار ... هیچوقت اون روزی که بهم اجازه داد و یادم نمی ره .... انقدر خوشحال شدم که حد نداشت ... خودشم فهمیده بود و زودی گفته بود: البته فقط با خودم ....با اشاره امید ماشین رو می برم داخل خونه و نرسیده به ساختمون پارک می کنم و خواب آلود پیاده می شم و به سمت ویلا به راه می افتم ... هنوز چند قدمی نرفتم که با لحن جدی ای می گه :کجا ؟ ... 
 

با تعجب به عقب برمی گردم : چی ؟ ... خب دارم می رم تو دیگه ... 
 

_ماشین رو به امون خدا ول کردی و داری می ری .... ببرش توی پارکینگ بعد برو ... 
 

با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم ... منظورش چیه ... همیشه خودش ماشین رو می برد توی پارکینگ ... یه نگاه به پارکینگ می ندازم و بعد با تردید می گم :من ببرم ؟ ... آخه ... 
 

حرفمو قطع می کنم و یه نگاه دیگه به پارکینگ و 2 ماشین درون اون می کنم ... فضا در حد پارک کردن یه ماشین دیگه هست ... دوست دارم ببرم ولی اگه یهو نتونم درست پارک کنم و یا بزنم به یکی از اونا چی ... انگار متوجه تردیدم می شه چون با بی حوصلگی می گه :می خوای تا کی منتظر بمونی ؟ ... زود باش صبح شد خوب؟ ... 
 

_امید نمی شه ... 
 

با اخم وسط حرفم می پره : سوگل فردا پس فردا توی خیابون می خوای منتظر من بمونی که پاشم بیام واست ماشینتو پارک کنم ... زود باش ... 
 

با بهت از این حرفش بهش نگاه می کنم : یعنی ؟ ... 
 

_سوگل بدو انقدر صدام رو بلند نکن ... الان سرور خانم بیدار می شه ... زود باش ببینم ... 
 

با خوشحالی از این حرفش دوباره سوار ماشین می شم و سعی می کنم به بهترین وجه ماشین رو پارک کنم ... البته خودم متوجه لرزش دستام روی فرمون می شم ... پیاده می شم و یه نگاه به ماشین میندازم و بعد یه نگاه به امید که دست به سینه کمی اونطرف تر ایستاده ... به طرفش می رم و با خوشحالی می گم :خوب پارک کردم ؟ ... 
 

با بی تفاوتی به طرف ویلا به راه می افته و می گه : بدک نبود ... 
 

دنبالش می رم : امید منظورت از اون حرف چی بود ؟ ... منظورت اینه که میذاری خودم تنهایی سوار ماشین شم آره ؟ ... 
 

به طرفم بر می گرده و با اخم می گه : هییییسسس چه خبرته نصف شبی الان سرور خانم رو بیدار می کنی ... برو تو ببینم ... 
 

بازوش رو می گیرم و با التماس می گم : امید تو رو خدا منظورت همین بود آره ؟ ... میذاری خودم تنهایی سوار ماشین شم ؟ ... 
 

چشم غره ای نثارم می کنه و در حالی که سرم رو آروم به طرف عقب هل می ده می گه : نه که خیلی رانندگیت خوبه حتما" هم باید بذارم تنهایی هر جا دلت خواست بری ... برو تو ... 
 

با دلخوری از این حرفش نگاش می کنم : به نظر خودم که خیلی هم رانندگیم خوبه ... 
 

در حالی که سعی می کنه خنده اش رو فرو بخوره سری تکون میده:خیلی پررویی ... حالا حالاها مونده که یه راننده درست و حسابی بشی ... ولی خب ... 
 

وقتی نگاه ملتمسم رو روی خودش می بینه بوسه ای به موهام می زنه و با مهربانی می گه : ولی عجله نکن هر وقت زمانش برسه و ببینم انقدر رانندگیت خوب شده آره میذارم ... 
 

جیغی از خوشحالی می کشم بی توجه به امید که که با خنده سعی می کنه جلوی فریاد های منو بگیره و مدام تکرار می کنه : هیییسسس سوگل ... هیییسسسس 
 

دستام رو دور گردنش حلقه می کنم ، صورتش رو می بوسم و با هیجان می گم :مرسی امید ... تو خیلی خوبی ... مرسی ... 
 

_چه خوشگل شده ؟ ... ولی چه حوصله ای داری روی این همه ریزه کاری دقت می کنی ... برعکس من که اصلا" حوصله این چیزا رو ندارمحرفش رو قطع می کنه و می گه : ا آقا امیدتون هم که تشریف اوردن ... ولی چه باحاله این اتاقتون سوگل از این جا می شه همه ی باغ رو دید زد ...


بی توجه به حرفش با تعجب از پشت پنجره به امید نگاه می کنم که در حال پیاده شدن از ماشین ... اون اینجا چی کار می کنه ... با عجله در رو باز می کنم و می رم توی راهرو ، از پایین پله ها صداش رو می شنوم که از سرور خانم سراغم رو می گرفت ... روی پله ها می ایستم و منتظر نگاش می کنم ، همینطور که از پله ها بالا میاد با لبخند بهم نگاه می کنه ... 
 

انگشتش رو روی صورتم می کشه و می گه : داشتی چیکار می کردی خوشگل خانم ؟ ... و انگشت رنگیشو بهم نشون می ده ... 
 

_ا رنگی شده بذار برم پاکش کنم ؟ ... 
 

دستمو می کشه و می گه : نه فعلا" ولش کن شنیدم این نازنین باز دوباره پا شده اومده اینجا ... من نمی دونم این خودش خونه زندگی نداره 24 ساعته این جاست ؟ ...این سیاوشم ... 
 

در حالی که دستم رو جلوی دهنش می گیرم لبمو گاز می گیرم و میگم:امید تو رو خدا یواشتر ممکن صدات رو بشنوه ... اون وقت ناراحت می شه ... 
 

دستم رو از جلوی صورتش کنار می زنه و همینطور که پشت سرمو نگاه می کنه با لبخند موذیانه ای می گه : مگه نازنین ناراحت شدن هم بلده ؟ ... 
 

با صدای نازنین از جام می پرم و با خجالت به عقب بر می گردم ... 
 

_نه واسه دو روز دنیا که نمی تونم دم به دقیقه غصه بخورم و ناراحت بشم ... 
 

دست به سینه به چهارچوب در تکیه می ده و می گه : نگفتین چرا الان تشریف اوردین خونه ؟ ... 
 

امید موذیانه نگاهش می کنه : به همون علتی که سیاوش خان تشریف بردن خونتون ... 
 

نازنین با نگرانی یه قدم به جلو برمی داره و می گه : اتفاقی افتاده آره ؟ ... 
 

و قبل از این که امید جوابشو بده رو به من می کنه : سوگل جان با اجازت من یه زنگ به سیاوش بزنم ببینم چی شده ؟ ... 
 

و با عجله به طرف اتاق برمی گرده ... با تعجب از رفتار عجیبش به او نگاه می کنم ... 
 

امید منو به طرف خودش برمی گردونه و با تمسخر می گه : این همونی بود که چند دقیقه پیش می گفت دنیا دو روزه ... 
 

مضطرب می گم : امید طوری شده آره ؟ ... چرا این موقع روز اومدی خونه ؟ ... 
 

بی توجه به حرفم صورتم رو توی قاب دستاش می گیره و بوسه ای طولانی ازم می گیره ... وقتی ولم می کنه نفس زنان و با حرص می گم:امید ... 
 

خنده ای می کنه و دوباره صورتش رو بهم نزدیک می کنه ... ولی همون لحظه نازنین با عجله از اتاق بیرون میاد و در حالی که آرش کوچولو تو بغلش بوسه ای به صورتم می زنه و می گه :سوگل جون من الان برم که کارا رو برسم ... قول می دم زود بیام ... خداحافظ ... 
 

و با عجله از پله ها پایین می ره ... متعجب از رفتارش به امید که به طرف اتاق می ره نگاهی می کنم : یکی به من بگه این جا چه خبره ؟ ... امید ؟ ... 
 

امید همینطور که دکمه های پیراهنش رو باز می کنه به طرفم برمی گرده و می گه : هیچی عزیزم یه سفر کاری چند روزه پیش اومد ... منم و سیاوش ... 
 

ولی با دیدن قیافه ماتم زده ی من حرفش رو قطع می کنه و به طرفم میاد : متاسفم عزیزم خیلی سعی کردم یکی دیگه رو جای خودم بفرستم ولی این سفر خیلی مهمه ... مجبور شدم ... قول می دم زود برگردم باشه ... 
 

با بهت می گم : چند روز ... می خوای به یه سفر چند روزه بری ؟ ... 
 

_آره .. سوگل تا من دوش می گیرم ساکم رو آماده می کنی؟ ... باید تا دو ساعت دیگه فرودگاه باشم ... 
 

با بسته شدن در حموم با بغض روی تخت می شینم ... چند روز ؟ ... این اولین بار بعد از ازدواجمون بود که به اینجور سفرها می رفت ... به در بسته حموم خیره می شم ... حالا من بی اون این چند روز رو چطوری سر کنم ؟ ... صدا ی شرشر آب از حموم شنیده می شه ... منم در حالی که ساکش رو واسش آماده می کردم به اشکام اجازه پیشروی دادم ... 
 

با باز شدن در حموم سرم رو بلند می کنم و از پشت پرده اشک بهش نگاه می کنم ... به طرفم میاد و در حالی که سرمو تو آغوشش می گیره زیر گوشم زمزمه می کنه : 
 

بس کن سوگل ... فقط چند روزه ... چرا با این کارات قبل رفتن اعصابم رو خرد می کنی ؟ ... فکر می کنی واسه من راحته این جا بذارمت و برم ها ؟ ... 
 

بوسه ای روی موهام می زنه : آفرین دختر خوب ... قرار شده این چند روز نازنین هم که تنهاست بیاد اینجا .... اینطوری خیال ما هم راحت تره ... ولی بعد با لحن جدی تو چشام نگاه می کنه و می گه : 
 

ولی سوگل قول بده این چند روزی که نیستم دختر خوبی باشی ... اگه بفهم کار احمقانه ای کردی و یا بی اجازه با نازنین جایی رفتی اون وقت ... 
 

حرفش رو ادامه نمی ده ولی با لحن تهدید آمیزی در حالی که بلند می شد می گه : خودت که می دونی ... پس نذار وقتی برگشتم به دردسر بیفتی ... 
 

اون حرف می زد ولی من بی توجه به حرفاش در سکوت با چهره ی ماتم زده بهش خیره شده بودم ... 
 


با ضربات آرومی روی صورتم از خواب بیدار می شم و با لبخند آرش رو توی بغلم میکشم ... 
 

_خوبه والله مثلا" مهمون دعوت کردی ... تو همیشه تا این ساعت روز می خوابی ... 
 

با چشای پف کرده به اون که در حال کنار زدن پرده است نگاهی میندازم : مگه ساعت چنده ؟ ... 
 

روی لبه پنجره می شینه : 11 خانم خوش خواب ... 
 

با خنده می گم : به قول امید پرخوابی هام به این خاطره که موقع سال تحویل تو بغلش چرت می زدم ... 
 

نازنین ابروهاش رو بالا میده : نه بابا امید از این شوخی هام هم بلد بود و ما خبر نداشتیم ... 
 

خنده ای می کنم و با یادآوری امید سرم رو روی بالشت میذارم و آه پرحسرتی می کشم ... دو روزه که رفته ، دو روزه کشدار و طولانی, نازنین با دیدن این وضعیت با بی حوصلگی می گه :پاشو تو رو خدا سوگل ... حوصلم سر رفت ... تو که همش خوابی ... از بس سر به سر سرور خانم گذاشتم منو از آشپزخونه انداخت بیرون ... 
 

سری تکون می دم و از تخت پایین میام ولی قبل از این که روی پاهام وایسم یه لحظه حس می کنم دلم داره زیر و رو می شه ... به سرعت به سمت دستشویی می دوم و محتویات معدم رو خالی می کنم ... صدای نگران نازنین از پشت در شنیده می شه ... در رو باز می کنم و می گم:چیزی نیست فکر کنم دوباره مسموم شدم ... قبلا" هم اینطوری شدم ... 
 

نازنین با حالت مشکوکی نگام می کنه ولی قبل از این که حرفی بزنه دهنش رو دوباره می بنده و بی هیچ حرفی کمکم می کنه برم توی تخت ... 
 

_به سرور خانم می گم یه چیزی بده بیارم همین جا بخوری ... 
 

با بی حالی می گم : نه نیازی نیست ... الان چیزی میل ندارم ... 
 

بی توجه به حرفم در حالی که آرش رو کنارم روی تخت میذاره به طرف در می ره ... 
 

با بوی شیر و تخم مرغ دوباره سریع از روی تخت پایین میام و همینطور که جلوی دهنم رو می گیرم به طرف دستشویی می رم ... 
 

خدایا الان چه وقت مسموم شدن بود ... به خودم توی آیینه نگاهی می کنم و مشتی آب به صورتم می پاشم ... در حالی که با بی حالی به طرف تخت میرم متوجه چهره های مشکوک نازنین و سرور خانم می شم که با لبخند موذیانه ای بهم خیره شدن ... متعجب از این رفتارشون روی تخت دراز می کشم و می گم :چیزی شده ؟ ... چرا اینطوری نگام می کنین ؟ ... 
 

سرور خانم به طرفم میاد و در حالی که بغلم می کنه با چشایی که پر از اشک شده می گه : مرسی عزیزم تو منو به آرزوم رسوندی ... 
 

با چشای گرد شده بهش نگاه می کنم : چی ؟ ... 
 

نگاهی به نازنین میندازم و می گم : من متوجه نمی شم ... از چی حرف می زنین ؟ ... 
 

نازنین با محبت صورتم رو می بوسه و می گه : مادر شدنت رو بهت تبریک می گم عزیزم ... 
 

با شوک از این حرف بهشون خیره می شم ... مادر شدن ؟ ... من ؟ ... یعنی من دارم مادر می شم ؟ ... دستی روی شکمم میذارم ... مادر ؟ ... مادر بچه امید ... از ذوق شنیدن این حرف چشای پر اشکم رو به سرور خانم می دوزم و خودم رو توی آغوش پر مهرش میندازم ...سوگل مطمئنی نمیای ؟ ...


_آره ... می دونی دقیقا" کی می رسن ؟ ... 
 

_سیاوش دیشب که تماس گرفت گفت 11 صبح فرودگاه باشم ... خب من دیگه بهتره برم می ترسم به موقع نرسم ... راستی من وسایلم رو هم جمع کردم و از همون طرف با سیاوش می رم خونه خودمون ... 
 

بوسه ای به صورتم می زنه : از مهمون نوازی این چند روزت هم ممنونم ... خیلی خوش گذشت .... راستی مواظب خودتم باش ... کاری نداری عزیزم ... 
 

با گیجی سرمو تکون می دم و به رفتنش نگاه می کنم ... همونطور که سرمو توی دستام میگیرم با درماندگی روی مبلی می شینم و به این فکر می کنم که چرا امید به من زنگی نزد و نگفت که کی می رسه ؟ ... اون که هر شب باهام تماس می گرفت و حالم رو می پرسید پس چرا دو روز بود که هیچ تماسی با من نگرفته بود ؟ ... 
 

وسط اتاق می ایستم و با هیجان به صدای قدم های محکمش توی راهرو گوش می دم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... چقدر برای این لحظه ها ثانیه شماری کرده بودم ... با باز شدن در نگاه مشتاقم رو بهش می دوزم ، در رو می بنده و بهش تکیه می ده ... ناخودآگاه از ترس قدمی به عقب برمی دارم حسی بهم می گه یه چیزی این وسط درست نیست ... نگاه خیرش روم دوخته شده و ناگهان با بهت متوجه خشم مهار نشده زیر چهره سردش می شم ... قبل از این که به طرفم بیاد پشت مبل مخفی می شم و با وحشت بهش نگاه می کنم ... با صدایی که از خشم می لرزه می گه : 
 

بیا اینجا سوگل ... می دونی که نمی تونی از دستم فرار کنی ... پس خودت با زبون خوش بیا اینجا ... 
 

_چی شده امید ؟ ... چرا اینجوری می کنی ؟ ... 
 

از بین دندان های کلید شده اش می گه : چرا اینجوری می کنم ؟ ... یعنی تو نمی دونی ؟ ... مگه من بهت اخطار نداده بودم ... فکر کردی چون نیستم می تونی هر غلطی که دلت خواست بکنی ؟ ... 
 

و با فریاد ادامه می ده : فکر کردی دیگه نمی تونم مثل قبل محدودت کنم ؟ ... 
 

با صدای لرزانی می گم : امید از چی حرف می زنی ؟ ... من که کاری نکردم ... 
 

با لحن ترسناکی به آرامی می گه : کاری نکردی ؟ مگه من به تو نگفتم که این چند روزی که نیستم اجازه نداری با نازنین جایی بری ... گفتم یا نه ؟ ... 
 

با ترس سرمو تکون می دم ... 
 

با فریاد می گه :پس چرا دو روز پیش هر چی زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشت ها ؟ ... 
 

با بهت زیر لب می گم دو روز پیش ... ولی قبل از این که حرفی بزنم در باز می شه و سرور خانم با سینی غذا وارد اتاق می شه و با خوشحالی می گه : دیدم خسته ای گفتم یه خرده غذا واست بیارم ... 
 

ولی با دیدن چهره ی خشمگین امید حرفش رو قطع می کنه و سراسیمه می گه : چی شده ؟ ... اینجا چه خبره ؟ ... 
 

بوی غذا مشامم رو آزار می ده ، حس می کنم دیگه نمی تونم تحمل کنم ، بی توجه به نگاه خشمگین امید از کنارش می گذرم و به سرعت به طرف دستشویی می رم ... دوباره اون یه ذره غذایی رو که هم خوردم بالا میارم ... بی رمق سرمو بلند می کنم و از توی آئینه چشمم به امید می افته که با عصبانیت دستش رو به چهارچوب در تکیه داده و با حرص بهم نگاه می کنه ... وقتی متوجه نگاه من به خودش می شه پوزخندی می زنه : 
 

می بینم حسابی هم از خودتون پذیرائی کردین ... 
 

و با غیظ ادامه می ده : باز چه آت و آشغالی خوردی که اینطوری شدی ها ؟ ... 
 

با بی حالی بهش نگاه می کنم ، حالا که فهمیدم دلیل عصبانیتش چیه انقدر ازش دلگیرم که اصلا" حوصله جر و بحث کردن باهاش رو ندارم ... سعی می کنم از کنارش رد شم که با خشونت بازوم رو می گیره و منو یه دیوار می چسبونه : 
 

مگه من با تو نیستم ... گفتم کدوم گوری رفته بودی ؟ ... 
 

سرور خانم که تا این لحظه در سکوت با بهت شاهد جر و بحث ما بود به طرفم میاد و با عصبانیت امید رو کنار می زنه و میگه: ولش کن!!!! ... 
 

انقدر رفتار سرور خانم واسه امید عجیب بود که ناخودآگاه دستم رو ول می کنه و یه قدم به عقب برمی داره و با تعجب به سرور خانم نگاه می کنه ... 
 

_اگه حرفی داری به من بزن ... چته از وقتی که رسیدی یک ریز سرش فریاد می زنی ... نمی بینی حالش خوب نیست ... 
 

امید با غیظ منو نگاه می کنه و می گه : خواهش می کنم شما ازش دفاع نکنید ... حال الانشم تقصیر خودسری های خودشه ... تا چشم منو دور دید معلوم نیست که چه غلطی کرد که به این روز افتاد ؟ ... 
 

سرور خانم با گیجی می گه : اصلا" معلوم هست چته ؟ ... نیومده باز از چی عصبانی هستی که سر این طفل معصوم داری خالی می کنی ؟ ... 
 

خنده ی تمسخر آمیزی می کنه و می گه : طفل معصوم ؟ ... و با عصبانیت فریاد می زنه : باشه می گم از چی عصبانیم ... ازش بپرسین که دو روز پیش کدوم گوری بوده که هر چی زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشته ؟ ... ازش بپرسین ... 
 

سرور خانم با تعجب می گه : همین ؟ ... از همین عصبانی هستی که نرسیده تمام گوشت تن بچه رو از ترس آب کردی ؟ ... 
 

و با غیظ ادامه می ده : از خودم می پرسیدی بهت می گفتم ... دکتر بود راضی شدی ؟ ... 
 

امید که اصلا" انتظار این جواب رو نداشت نگاه نگرانش رو بهم می دوزه و با ترس می گه : 
 

دکتر بود ... واسه چی ... اصلا" اگه دکتر رفته پس چرا هنوز حالش خوب نشده ... 
 

بی توجه به نگاه نگرانش ازش رو بر می دارم و با بی حالی به طرف اتاق خواب به راه می افتم ... صدای سرور خانم رو که انگار دلش نمی اومد امید رو بیشتر از این تو نگرانی نگه داره رو از پشت سرم می شنوم که با مهربانی می گه : 
 

نگران نباش چیزی نیست ... 
 

روی تخت دراز می کشم و چشامو می بندم ... صدای زمزمه های سرور خانم هنوزم از اون اتاق شنیده می شه ... آهی می کشم و با خودم فکر می کنم هر زمان که حس می کنم زندگی می خواد روی خوشش رو بهم نشون بده و من چقدر خوشبختم دوباره با یه اتفاق به پوچی این خیالات واهی پی می برم ... صدای باز و بسته شدن در اتاق شنیده می شه و مدتی نمی گذره که از تکون تخت متوجه حضور امید در کنارم می شم ، نگاه خیرش رو روی خودم حس می کنم ولی با لجبازی چشامو بسته نگه می دارم ... دیگه از جونم چی می خواد ... هر چی که دلش خواست بهم گفت و منو متهم به هر چی که تو خیالش بود کرد ... حالا دیگه چرا دست از سرم بر نمی داشت ... 
 

زیر گوشم زمزمه می کنه : خانمی نمی خوای منو ببینی ؟ ... 
 

بی هیچ حرفی سکوت می کنم و سعی می کنم در مقابل صدای نوازشگر و عطر خوش بدنش تا جایی که می تونم مقاومت کنم ... 
آهی می کشه و با مهربانی می گه : متاسفم سوگل منو ببخش ... وقتی هر چی زنگ زدم و کسی گوشی رو برنداشت دیوونه شدم ... باور کن اگه مجبور نبودم همون لحظه بلیط می گرفتم و بر می گشتم ... سوگل می دونم بد کردم ولی باور کن دست خودم نبود ... تو باید بهم حق بدی ... 
 

با بغض وسط حرفش می پرم و از پشت پرده اشک می گم : نه بهت حق نمی دم ... تو دوباره مثل همیشه منو متهم کردی ... 
 

و با گریه ادامه می دم :تو خیلی بدی امید کلی واسه گفتن این خبر بهت نقشه کشیده بودم ولی تو همش رو خراب کردی ... 
 

در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش رو بگیره با وجود مقاومتم منو تو آغوشش می کشه و در حالی که سر و صورتم رو غرق بوسه می کنه با مهربانی می گه : 
 

اگه قول بدم جبران کنم چی بازم نمی بخشیم ؟ ... قسم می خورم سوگل جبران می کنم ... حالا که تو بهترین هدیه دنیا رو بهم دادی منم کاری می کنم که خوشبختی رو با تمام وجودت حس کنی ... سوگل قسم می خورم این کار رو می کنم فقط به شرطی که تو هم منو ببخشی ... نمی خوام بعدها از یادآوری این روز حس بدی پیدا کنی ... خواهش می کنم سوگل ... 
 

سرم رو بالا می گیرم و بهش نگاه می کنم ... با وجود صداقت تو صداش می دونم بعدها بازم شاهد این رفتارها از او می شم ... ولی این چند رو بهم ثابت کرد که زندگیی بدون اون واسم معنایی نداره ... پس هر چقدر هم می خواستم بازم نمی تونستم نبخشمش ... پس سرمو تکون می دم و بهش خیره می شم ... با عشق تو چشام نگاه می کنه و می گه : 
 

مرسی سوگل ... کاری می کنم که هیچ وقت از کار امشبت پشیمون نشی ... بهت قول می دم ... 
 

و در همون حال سرش رو پایین میاره و بوسه ای شیرین و طولانی ازم می گیره

پایان

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 64
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 721
  • بازدید ماه : 1,922
  • بازدید سال : 24,894
  • بازدید کلی : 135,751