close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق
loading...

بیا تو رمان

      به نظرم اومد بهرام باشه ولی گوشی ندادما دوباره به راه افتادم  . احساس کردم ماشین داره تعقیبم میکنه.سرم را برگردوندم .به طرف ماشین رفتم ؛ صورتما به پنجره نزدیک کردم و گفتم : چیه ؟ آقا برو مزاحم نشو . برو ..... یکم دقتما بیشتر کردم . فهمیدم بهرامه . گفتم : اِ اِ  ..... بهرام تویی؟ دیونه این کارا چیه می کنی؟ بهرام: دیگه ما رو نمیشناسی؟  من : ببخشید فکر کردم مزاحمه. بهرام : کجا می خواستی بری؟ من: خونه !  بهرام : سوارشو می رسونمت . من:نه دیگه برو مزاحمت نمی شم…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت دوم )

مهدی جلالی بازدید : 878 چهارشنبه 12 شهريور 1393 نظرات ()

 

 

 

به نظرم اومد بهرام باشه ولی گوشی ندادما دوباره به راه افتادم  . احساس کردم ماشین داره تعقیبم میکنه.سرم را برگردوندم .به طرف ماشین رفتم ؛ صورتما به پنجره نزدیک کردم و گفتم : چیه ؟ آقا برو مزاحم نشو . برو .....

یکم دقتما بیشتر کردم . فهمیدم بهرامه . گفتم : اِ اِ  ..... بهرام تویی؟ دیونه این کارا چیه می کنی؟

بهرام: دیگه ما رو نمیشناسی؟ 

من : ببخشید فکر کردم مزاحمه.

بهرام : کجا می خواستی بری؟

من: خونه ! 

بهرام : سوارشو می رسونمت .

من:نه دیگه برو مزاحمت نمی شم . برو به کارات برس.

بهرام: بیا بالا لوس نکن خودتا.

وقتی دیدم داره اصرار میکنه با اشتیاق سوار شدم . صندلی جلوی ماشین نشستم.آینه بالای سرم را آوردم پایین ؛ به صورتم نگاهی کردم ؛ یکم  مو هاو آریش هامو مرتب کردم.

به خودم گفتم : الان وقتشه همه چیز را بهش بگم . صدایما صاف کردما گفتم : بهرااااااام می خواستم یه چیزی بهت بگم !

بهرام : بگو عزیزم.

من : اِ اِ اِ .... اگه یه روزی تنهات بذارم یا اصن یه اتفاقی برام بیفته که نتونیم کنار هم باشیم چیکار مکنی؟

بعد از این حرفم بهرام ماشین را زد کنار و گفت : مگه قراره برات اتفاقی بیفته؟ نکنه بیماری سختی گرفتی؟

من : نه نه اصلا قضیه یه چیز دیگه س !

بهرام : خب بگو ببینم چی شده .

من : حرکت کن تا تو راه بهت بگم.

بعد از چند دقیقه بهرام گفت می گی آخرش چی شده یا نه ؟

من : اهان... اووووووووم نمی دونم چطوری بهت بگم !!!

بهرام : بگووو داره قلبم میاد تو دهنم .

من : قراره تا چند روز دیگه برای تحصیل از کشور خارج بشم . 

بهرام بعد از شنیدن حرفم پاشا  روی ترمز گذاشت. صدای ترمز و بوق ماشین های دیگه به علت ترمز کردن ناگهانی او ، اوضاع را بدتر کرد.

من : مگه عقلتا از دست دادی؟ داشتی هر دومونا به کشتن میدادی که .

بهرام : این حرفیا که زدی واقعیت داره؟

من: اره !!!

بهرام : یعنی می خوای تنهام بذاری؟

من : مجبورم .

بهرام یکم صدایشابالا برد و گفت : چرا مجبوری؟ مگه منا دوست نداری؟ آخه چرا ؟ هااااان؟؟؟

من : چرا دوستت دارم! ولی مجبورم می فهمی ؟ صدات را هم برای من بلند نکن.

بهرام : باشه .... باشه .... هر جور میلته ! ببخشید صداما بلند کردم.

من: نگه دار پیاده میشم .

بهرام : بذار می رسونمت.

منم حرفی نزدما به بیرون نگاه کردم.بعد از حدود 10 دقیقه به خونه  رسیدم.داشتم پیاده می شدم  که یه فعه بهرام گفت: نازنین جون بهت خوش بگذره .سعی کن اونجا فقط درستا بخونی . شب بخیر خدانگهدار

منم با صدایی لطیف و آروم ولی در حالتی ناراحت گفتم : شب توهم بخیر خداحافظ

به طرف خونه  رفتم.در را به آرامی باز کردم. مامان و بابام  خواب بودند.وقتی در اتاقماباز کردم مامانم  از صدای در بیدار شد.از اتاقش بیرون آومد  و گفت : سلام. دخترم شام خوردی؟

من : سلام . میلی ندارم . 

مامانم که فهمیده بود حال و حوصله ندارم گفت : چیزی شده عزیزم؟

من: نه مامان جان برو بخواب.هیچی نیست .شب بخیر.

مامان : شب بخیر ..

بعد به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم.فکر و خیال از سرم بیرون نمی رفت. آونقدر  اعصابم خورد بود که نفهمیدم کِی خوابم برد.

فردا صبح حدودا ساعت 11:30 مامانم اومد بالا سرم و گفت : پاشو دختر... لنگه ظهره. کلی کار داری. بلند شووووو...... یکی دو روز دیگه باید بری.

منم با شلوغ کردن و حرفای مامانم از خواب بیدار شدم . با چشمان نیمه باز و صدایی خراشیده گفتم : مگه امروز چند شنبه س ؟

مامان : سه شنبه .

بعد از این که هوش و حواهسم سر جاش اومد و فهمیدم امروز چند شنبه س بلند شدم و از تخت افتادم پایین . مامانم خندید و از اتاق رفت بیرون .

کنار تختم نشستم ؛ دستاما روی سرم گذاشتم.انگشت هاما  داخل موهام کردم ؛ سرماپایین آوردم و به فکر فرو رفتم.به فکر بهرام بودم . دیشب خیلی ناراحت شد.نمی دونستم باید چیکار کنم .

چند لحظه ای تو خودم بودم؛ تصممیم گرفتم بهش زنگ بزنم . ولی ....

موبایلش خاموش بود.با این کارش دلشوره و استرس را به دردهام اضافه کرد .از جام بلند شدم.آبی به دست و صورتم زدم. یه لیوان چایی ریختم و به جای صبحونه خوردم.

مامانم تا دید به جای خوردن صبحونه  دارم فقط یه لیوان چایی می خورم گفت : چرا صبحونه نمی خوری؟

من : نمی تونم بخورم . میل ندارم .

مامان : میل ندارم یعنی چی ؟ دیشبم که شام نخوردی !!!

من : گرسنه ام نیست .

مامان : این طوری ضعیف میشی ها !

من : نمی شم نگران نباش.

بعد از حرفای مامانم و خوردن چاییم به اتاقم رفتم که وسایلماجمع کنم.

چمدونی که زیر تختم گذاشته بودما  بیرون آوردم.سرتا پا پر از خاک بود. دستی بهش زدم ؛ خاک ها از چمدون بلند شدند و روی هوا معلق ماندند .به سرفه افتادم . گرد و خاک ها رو با دستام پس میزدم تا از بین برن.

 

دستمالی نم ناک کردم و به چمدون کشیدم.انگار مثل روز اولش شده بود. بعد از تمیز کردن چمدون سراغ کمد لباس هام رفتم . لباس هایی که مناسب بودند را بیرون آوردم ؛ با حوصله و آروم آروم اونا را  مرتب کردم و داخل چمدون گذاشتم.در حین کارم به این فکر می کردم که چرا بهرام موبایلش خاموشه ؟ !!!......

 

 

 بقیه در قسمت سوم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط محمود نیکبخت نصرابادی در تاریخ 1393/12/17 و 1:17 دقیقه ارسال شده است

با سلام، دو سه قسمت از رمانت رو خوندم.خیلی روان و ساده می نویسی و این خودش یه مزیت و حسنه. یکی د تا عیب کوچولو به نظرم رسید:یکی این که نباید از زبان محاوره استفاده می کردی البته فقط د نقل قول ها میتونی این کار رو انجام بدی، دوم این که برای نشان دادن گفتگوی شخصیت ها لازم نیست هر بار اسم ها رو تکرار کنی ؛گذاشتن یه خط تیره کافیه. موفق باشید!

این نظر توسط آناهیتا در تاریخ 1393/7/13 و 13:59 دقیقه ارسال شده است

خیلی جالبه ممنون از رمان قشنگی که داری مینویسی.
پاسخ : خواهش میکنم . ممنون که دنبال میکنید .


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 90
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 747
  • بازدید ماه : 1,948
  • بازدید سال : 24,920
  • بازدید کلی : 135,777