close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان غم نبودت
loading...

بیا تو رمان

نویسنده : سحر بانو 69 کاربر نودهشتیا  خلاصه : غزل دختری بسیار مهربون و احساساتیه که عشق امیر علی رو تو دلش داره… هردوشون به هم علاقه دارن و این محبت نه به زبون بلکه با دل و نگاهشونه…یک روز قبل از اینکه امیر علی و غزل به هم از علاقشون بگن توکا از غزل می خواد که …   دانلود      قسمتی از متن رمان : تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارکبیا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی..ارین_ای بابا فوت کن دیگه اوا..بیست دفعه اینو خوندیم واست..اوای خوشگلم تو…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان غم نبودت

مهدی جلالی بازدید : 174 چهارشنبه 16 مهر 1393 نظرات ()

Ghame Nabodat دانلود رمان غم نبودت | سحربانو69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نویسنده : سحر بانو 69 کاربر نودهشتیا 

خلاصه :

غزل دختری بسیار مهربون و احساساتیه که عشق امیر علی رو تو دلش داره… هردوشون به هم علاقه دارن و این محبت نه به زبون بلکه با دل و نگاهشونه…
یک روز قبل از اینکه امیر علی و غزل به هم از علاقشون بگن توکا از غزل می خواد که …

 

دانلود 

 

 

قسمتی از متن رمان :

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی..
ارین_ای بابا فوت کن دیگه اوا..بیست دفعه اینو خوندیم واست..
اوای خوشگلم تو اون لباس بلند زرد با شکوفه های رنگ خودش لپاشو باد کرد و ۸ تا شمع روی کیک باربی شکلش و فوت کرد و بعد صدای جیغ و هورا و سوت زدنای پرهام و پروا جمع و شلوغ تر از اینی که بود کرد..
ابجی ترانه کیک و برداشت و برد تو اشپزخونه واسه تقسیم.دخترا و پسرا هم ریختن وسط و پرهام هم صدای ضبط و زیاد کرد و همه ریختن قرای مونده تو کمرشونو..
نشسته بودم و با لذت به اوای خوشگلم نگاه میکردم که صدای افسون از بغل گوشم اومد..
افسون_بابا یه توجهی به این عاشق دلخسته بنداز..چشماش بابا قوری شد بسکه زل زد به تو.
_خفه افسون..یکی میشنوه.
افسون_خب بشنوه..اصلا تو چرا پا نمیشی یکم قر بدی؟
_حسش نیست.
افسون_کوفت و حسش نیست..پاشو دیگه.
_بی تربیت مثلا خالتم..درست حرف بزن.
افسون_بشین بینیم باو..بیا بریم وسط امیر علی هم خودش خود به خود پیداش میشه..پاشو بچه گناه داره.
خودم که از خدام بود ولی خب یکم خجالت میکشیدم..
_میگی برم؟
افسون یه جوری نگام کرد که معنیش میشد بلند شو تا نزدم تو سرت.
یه نگاه به لباسام انداختم..
_خوبم؟
افسون کلافه گفت_خوبی..

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 84
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 188
  • بازدید ماه : 2,215
  • بازدید سال : 2,215
  • بازدید کلی : 139,606