close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق
loading...

بیا تو رمان

سرمو  برگردوندم ببینم کیه ؟ بهرام بود . شلوار لی تنگ به همراه  یه تی شرت سبز پوشیده بود . تی شرتی که تنش بود چسبون بود و بدن ورزیدشو  به خوبی نشون میداد و فیت تنش بود. _ سلام بهرام . _ سلام نازنین جونم .  دستشو گرفتم و  به طرف بقیه دوستام بردم .  _  بچه ها این بهرامه .  غزل و چند تا از دوستای دیگه م با دیدن بهرام دهنشون باز مونده بود .  حتی جلوی من هم نتوستند خوشونا کنترل کنند . اه چه نگاهی هم میکنند .  بعد از این که این حرفا رو تو دلم زدم  سعی…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت هفتم )

مهدی جلالی بازدید : 786 پنجشنبه 17 مهر 1393 نظرات ()

سرمو  برگردوندم ببینم کیه ؟ بهرام بود . شلوار لی تنگ به همراه  یه تی شرت سبز پوشیده بود . تی شرتی که تنش بود چسبون بود و بدن ورزیدشو  به خوبی نشون میداد و فیت تنش بود.

_ سلام بهرام .

_ سلام نازنین جونم . 

دستشو گرفتم و  به طرف بقیه دوستام بردم . 

_  بچه ها این بهرامه . 

غزل و چند تا از دوستای دیگه م با دیدن بهرام دهنشون باز مونده بود .  حتی جلوی من هم نتوستند خوشونا کنترل کنند . اه چه نگاهی هم میکنند . 

بعد از این که این حرفا رو تو دلم زدم  سعی کردم خودمو  آروم کنم ، تک تک دوستامو  به بهرام معرفی کردم . 

مریم : خوشبختم آقا بهرام ! 

زیر بازوشو  گرفتم و  بردمش طرف سالن رقص که با هم برقصیم . حین رقص داشتیم با هم حرف میزدیم . 

_  خیلی خوب شد اومدی . حوصلم سر رفت . 

_ چرا دوستات مات و مبهوت به من زل زده بودن ؟

_  اونا رو ولشون کن ؛ تا چشمشون به یه پسر میوفته هوش از سرشون می پره . 

شیرین  دست به دست یه پسر نزدیکمون اومد و گفت : نازنین معرفی نمیکنی؟

با این حرفش به هم ریختم . از تو انتظار نداشتم . خودت میری سر سری با یه پسر دوست میشی و نمیگی کیه بعد میگی معرفی نمی کنی؟

آب دهنمو  قورت دادم و می خواستم جواب بدم که بهرام زود تر از من گفت : بهرام هستم . 

نگاهمو  بردم طرف بهرام . چشم غره ای بهش رفتم و  با حالت تمسخر آمیزی گفتم : شما این آقا پسر را معرفی نمیکنید ؟

_  ایشون آقا رامین هستن . تازه باهاشون آشنا شدم . 

قیافه پسره بد نبود ولی به پای بهرام که نمی رسید . با غرور خاصی رو به رامین گفتم : از آشناییتون خوشبختم . 

_  منم همین طور . 

بهرام و رامین مشغول حرف زدن بودند . منم بازوی بهرامو  محکم گرفته بودم . حسادت تو چشمای شیرین موج میزد ولی به روی خودش نمی آورد و با لبخند بهم نگاه میکرد . منم با غرور به بهرام چسبیده بودم و ولش نمی کردم . چند دقیقه ای تو همین حال و هوا بودم که موبایلم زنگ خورد. 

_ الو سلام مامان جان . 

_ سلام . مهمونی تموم نشد ؟

_ مگه ساعت چنده ؟

_ یک . فردا خواب می مونی ها !!! به پروازت نمی رسی . 

با دست زدم تو پیشونیم و گفتم : باشه باشه ..... الان میام . 

_ منتظرم . 

_ باشه مامان جون . خداحافظ..

موبایلمو قطع کردم ؛ به طرف بهرام و رامین رفتم (شیرین هم اونجا بود) اونا زود با هم جور شدند ( رامین و بهرام ) و  گرم گرفته بودند . 

_ بهرام جان بیا بریم دیگه  . دیر وقته . 

شیرین : بمون کجا میری؟

من : مثل اینکه فردا پرواز دارما . 

شیرین : آهان . اصن پاک فراموش کرده بودم . به سلامت . 

بعد از خداحافظی با شیرین و رامین به همراه بهرام به طرف دوستام رفتیم . می خواستم ازشون خداحافظی کنم و  برای آخرین بار ببینمشون . 

_  خب بچه ها کاری ندارید؟

مریم : داری میری ؟

_  اره . باید فردا زود از خواب بیدارشم . 

دوستامو یکی یکی در حالی که آروم آروم اشک می ریختم بغل کردم . غزل بازم زل زده بود به بهرام . دلم می خواست خفه ش کنم . 

داشتیم میرفتیم که متوجه چشمکی از طرف غزل به بهرام شدم . از این کارش حرصم گرفته بود . در حالی که خشم تو چشمای خیسم معلوم بود با انگشتم صورت بهرام رو  برگردوندم به طرف خودم . زهره دستی برام تکون داد و گفت : مواظب خودت باش . 

_ خداحافظ همگی . 

دست بهرامو گرفتم و  با عصبانیت بردمش طرف ماشین . نشستم . بهرام دنده رو  به جلو آورد و حرکت کرد . 

با حالت عصبانیت گفتم : غزلو دیدی؟ دختره ی پررو . انگار نه انگار من کنار تو ایستادم . داره جلوی خودم به تو چشمک میزنه . 

_ خودتو  برای این چیزا ناراحت نکن . 

_ نه خودت اصلا دوست نداشتی؟ 

_  من می خواستم برای اون عقده نشه . وگر نه من تو رو  با دنیا عوض نمی کنم . 

بعد از این حرفش یکم آروم شدم ولی هنوز آتش وجودم شعله ور بود . سرمو  به پنجره تکیه داد. تا خونه به بیرون نگاه میکردم . 

هفت ، فشت دقیقه ای تو راه بودیم . به خونه که رسیدیم رو به بهرام کردم و  گفتم : خب ، من باید برم دیگه . بدی خوبی دیدی حلال کن .

_  نه عزیزم . قوربونت برم  . فقط مواظب خودت باش . همیشه به یادتم . 

قطرات اشک روی گونه هام خونه کردند . بهرام با انگتش اشکامو  پاک کرد . لبخندی زد و گفت : ناراحت نباش . برای همیشه که اونجا نیستی . برمی گردی دوباره همدیگه رو میبینیم . 

خنده ای که کوله باری از غم و ناراحتی پشتش قایم شده بود کردم و  گفتم : خداحافط ...

بهرام : خداحافظ عزیز دلم . 

از ماشین پیاده شدم ؛ به طرف خونه رفتم و در رو  به آرومی با کیلیدی که همراهم بود باز کردم . به اتاقم رفتم. لباس هامو در آوردم و پریدم رو تختم . از شدت خستگی نفهمیدم کی خوابم برد . 

( صبح ساعت 5:30 ) با نوازش های مامانم  از خواب بیدار شدم .

_ آخ که دیگه این نوازش ها رو رو سرم احساس نمی کنم . 

هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . از روی تختم بلند شدم . با چشمانی نیمه باز به طرف دستشویی رفتم . دست و صورتمو  شستم و  با حوله ای به خوبی خشک کردم . این کار باعث شد خواب کاملا از سرم بپره . 

بیرون اومدم و  به اتاقم پناه بردم . وسایل داخل چمدون رو  چک کردم تا چیزی از قلم نیوفتاده باشه  . مانتوی مشکی تقریبا کوتاهی پوشیدم . دستی به مو های به هم ریخته ام زدم و  شال قهوه ای رنگی به سرم انداختم . با کمی آرایش آماده شدم و به طرف آشپز خونه روانه رفتم.

_ سلام مامان جان . صبحت بخیر . 

_ سلام دختر گلم . صبح تو هم بخیر . 

_ بابا هنوز بیدار نشده ؟

_ نه هنوز خوابه . تو صبحونتو  بخور تا من صداش کنم . 

پشت میز نشستم ؛ شروع کردم به صبحونه خوردن . چند دقیقه ای تو حال و هوای خودم بودم . غرق در افکارم بودم که بابام یه دفعه پشت سرم گفت : سلام دخترم . 

سرمو  برگردوندم طرف بابام و با حالت ترس گفتم : سلام بابایی. بیا بشین پیشم صبحونه بخوریم . 

بابام تا اومد صندلی رو  به طرف خودش بکشه و بشینه مامانم اومد تو آشپزخونه . دیگه جمعمون جمع بود . دور هم یه صبحونه دلچسب خوردیم .

_ همه وسیله هاتو جمع کردی عزیزم؟ چیزی که یادت نرفته ؟

_ نه . همه چیزا خوب چک کردم . 

_ می خوام وقتی به ایران اومدی یه وکیل خوب شده باشی ها . 

بعد از خوردن صبخونه هر سه از سر میز بلند شدیم . دوباره به اتاقم رفتم . 

موبایلمو  گذاشتم تو جیبیم . روبه روی آینده ایستادم و حرف هایی را با خودم زمزمه کردم :

_ نازنین ..... دیگه وقت رفتنه . از همه چیز خداحافطی کن . از اتاقت ، از پنجره ای که وقتی دلت می گرفت می نشستی کنارش و به بیرون نگاه میکردی ، از تختت که بهترین جا برای رها کردن خودت بود ، از کمدت ، از .....

تو حس و حال خاصی بودم که یهو بابام با زدن چند ضربه به در اومد تو اتاق و گفت : آماده ای دخترم ؟ چمدونتا برداشتی؟

من : آ ..... آره ...

بابا چمدونو برداشت و برد تو ماشین و من و مامان هم چند دقیقه بعد از خونه خارج شدیم . نیم ساعتی گذشت که به فرودگاه رسیدیم . خودم به تنهایی رفتم که آخرین کار های رفتنمو  انجام بدم . بعد از تمام کار هام رفتم پیش مامان و بابام . خاله رویا و خاله فریبا به همراه دایی و دختر خاله هام و از قضا فرزین هم کنار اونا بودند . 

من : چند دقیقه ای بیش تر تا وقت پروازم نمونده . 

در حالی که قطرات اشک گونه هام را خیس کرده بود با همه دست و روبوسی کردم . 

خاله رویا به فرزین که به دیوار تکیه داده بود و با نگاهی غرور آمیز نگام میکرد گفت : تو نمی خوای بیای از دختر خالت خداحافظی کنی؟

فرزین با حالت تکبر از دیوار فاصله گرفت و به طرفم اومد . دستشو  دراز کرد و گفت : خداحافظ ...مواظب خودت باش ....

با دیدن دستش تعجب کردم ولی نمی خواستم این دم رفتن دلشو  بشکونم . بهش دست دادم

درحالی که اشک هامو با گوشه دستم پاک می کردم گفتم : خداحافظ همگی . 

چمدون به دست به طرف هواپیما حرکت کردم ........... 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط N.H در تاریخ 1393/8/6 و 16:08 دقیقه ارسال شده است

رمانت عالیه . ولی دیر به دیر قسمت هاشو میذاری . خیلی مشتاقم قسمت های دیگه شو بخونم . لطفا سریع قسمت بعد را بذارید .
پاسخ : ممنون . چشم سعی میکنم زود به زود قسمت های بعدیش را بذارم . حداکثر زمان گذاشتن قسمت ها یک یا دو هفته است .


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 60
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 717
  • بازدید ماه : 1,918
  • بازدید سال : 24,890
  • بازدید کلی : 135,747