close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان
loading...

بیا تو رمان

نویسنده : خورشیدک کاربر انجمن نود هشتیا  خلاصه داستان :  رمان همونطور که از اسمش پیداست ، روایت کننده ی زندگی دختری به اسم “پروانه” است. پروانه ی من، برگرفته شده از سرگذشت های واقعی و زندگی های تلخ و شیرینی که توی جامعه ی ما ، همیشه در جریانه!     دانلود    قسمتی از متن رمان : نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!آهی می کشم.جمله ی بی معنایی بود.حداقل برای من بی معنا بود.امشب،درست برعکس این جمله برایم اتفاق افتاده بود.نفسم گرفته بود…اره نفسم…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان پروانه ی من

مهدی جلالی بازدید : 206 جمعه 09 آبان 1393 نظرات ()

Pavaneye Man دانلود رمان پروانه ی من | خورشیدک کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نویسنده : خورشیدک کاربر انجمن نود هشتیا 

خلاصه داستان : 

رمان همونطور که از اسمش پیداست ، روایت کننده ی زندگی دختری به اسم “پروانه” است. 
پروانه ی من، برگرفته شده از سرگذشت های واقعی و زندگی های تلخ و شیرینی که توی جامعه ی ما ، همیشه در جریانه!

 

 

دانلود 

 

قسمتی از متن رمان :

نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!
آهی می کشم.جمله ی بی معنایی بود.حداقل برای من بی معنا بود.امشب،درست برعکس این جمله برایم اتفاق افتاده بود.نفسم گرفته بود…اره نفسم سخت هم گرفته بود!
از اینکه بعد از گذشت یک سال و۲۳ روز و ۱۱ ساعت و ۲۰ دقیقه والبته، ثانیه هایی که سریع تر از هر چیزی می گذشتند ،باز هم باهاش روبرو شده بودم،نفسم گرفته بود.
فکرش را هم نمی کردم که امشب،در این میهمانی برخوردی با کسی که به تازگی از ذهن و دلم پاک شده بود ،داشته باشم.
اره…من جای اون نفسم گرفته بود که، در کمال ارامش و اعتماد به نفس، چشم تو چشم من،دست انداخته بود دور دست های نامزد جدیدش و لبخند ژکوند تحویل من و پدرم می داد و ککش هم نمی گزید که روزی …
چشمهایم را از زور اندوهی که دوباره به قلبم هجوم آورده می بندم.
یادم نمیرفت روزهایی که با هم گذرونده بودیم.یادم نمیرفت تمام ۴ سالی که توی دانشکده قدم به قدمم راه می اومد و برام از حافظ و سعدی می گفت و من ِ ساده،فکر می کردم که یه پسر چطور می تونه اینقدر به حافظ و سعدی علاقه داشته باشه.که اینقدر رفتار ملایمت امیز با یک زن رو بلد باشه!ولی افسوس…
با صدای مردانه و ملایمی نگاهم را از آسمان ابری شهرم جدا می کنم.
-خانوم رستگار؟چرا تنها ایستادید؟!
از فضولیه بی جای مرد جوانی که با فاصله ی اندکی از من ایستاده بود،کمی کفری میشم.ولی به زعم اینکه اون هم تقریبا ،امشب میزبان ما محسوب میشه،لبخندی تصنعی به لب میارم.
-داشتم از منظره ی برفیه حیاط ویلا لذت میبردم.جدا که ویلای زیبایی دارید جناب صدر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 59
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 716
  • بازدید ماه : 1,917
  • بازدید سال : 24,889
  • بازدید کلی : 135,746