close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان هویدا
loading...

بیا تو رمان

نویسنده : Nelson کاربر انجمن نود هشتیا  خلاصه داستان : انوشه زندگیِ آرامی داشت. اما کابوسی که از چهار سال پیش او را آزار می داد ناگهان بُعدی حقیقی پیدا می کند و زندگی انوشه را تحت تاثیر قرار می دهد.   دانلود      قسمتی از متن رمان : آدم خسته باشه، دیوونه می شه. دیوونه باشه، فکر و خیالای احمقانه، اذیتش می کنن.پس آدم خسته باشه، فکر و خیالای احمقانه اذیتش می کنه.ولی من خسته نبودم ولی فکر و خیالای احمقانه اذیتم می کرد.انصاف دنیا ستودنی بود.تکیه ام رو از چارچوب پنجره گرفتم و…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان هویدا

مهدی جلالی بازدید : 102 جمعه 09 آبان 1393 نظرات ()

Hoveyda دانلود رمان هویدا | Nelson کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نویسنده : Nelson کاربر انجمن نود هشتیا 

خلاصه داستان :

انوشه زندگیِ آرامی داشت. اما کابوسی که از چهار سال پیش او را آزار می داد ناگهان بُعدی حقیقی پیدا می کند و زندگی انوشه را تحت تاثیر قرار می دهد.

 

دانلود 

 

 

قسمتی از متن رمان :

آدم خسته باشه، دیوونه می شه. دیوونه باشه، فکر و خیالای احمقانه، اذیتش می کنن.
پس آدم خسته باشه، فکر و خیالای احمقانه اذیتش می کنه.
ولی من خسته نبودم ولی فکر و خیالای احمقانه اذیتم می کرد.
انصاف دنیا ستودنی بود.
تکیه ام رو از چارچوب پنجره گرفتم و به جلو خم شدم. چرتی که زده بودم، به جای این که سرحالم بیاره، حالم رو بدتر کرده بود. دم غروب بود و هوا سرد؛ پنجره هم باز. تمام صورتم یخ کرده، دهنم خشک شده و گردنم هم درد می کرد.
با دو دستم پیشونیم رو ماساژ دادم. خوابی که دیده بودم؛ آشفتم کرده بود. سری تکون دادم و بدنم رو صاف کردم و صدای استخوان هامو به جون خریدم. تک سرفه ای زدم. پاهامو تو بغلم جمع کردم. خمیازه ای کشیدم و سرم رو به قاب فلزی پنجره تکیه دادم. بعد هم، به سیگاری زل زدم که لب پنجره نیمه سوخته افتاده بود.
باد سردی اومد و بیشتر تو خودم جمع شدم. لبه ی سویی شرت الیاس رو به هم نزدیک کردم. ذهنم از صبح بی خودی مشغول بود. چشم بسته، بدون تقویم هم می دونستم امروز چه روزیه. فلاکت چیزی بود که تو زندگی من به راحتی می شد پیداش کرد. زندگی احمقانه ای که یهویی به هم ریخت. همه چیزش تو خالی و پوچ شد.
با انگشت اشاره ام، روی خاک های سطح بیرونی پنجره، آروم خط کشیدم. انگشتم رو برداشتم و آروم یه خط دیگه هم کنارش کشیدم. یازده. کاش یازده ساله بودم. دنیام کوچک بود و خوشحالیام بیشتر. یازده سالگیم رو به یاد نمیارم؛ روزهای سختی بودن؛ پر از در به دری و بحث و دعوا. پر از قسط و چک های وصول نشده. یازده سالگیم رو به یاد نمیارم چون خاطره ای نه از یازده سالگیم دارم، از نه هیچ سال دیگه ای؛ خوشی هام زودگذر و تنها بودن. حتی کوچک ترین عضو خانواده هم، پنج سال از من بزرگ تر بود. هیچ هم صحبتی نداشتم. تمام هیجان های من به نظر اون ها لوس و تکراری بود.
دو بار آروم سرم رو به چارچوب فلزی پنجره ی بی حفاظ کوبیدم. کش و قوسی به بدنم دادم و از لبه ی پنجره پایین پریدم و سیگار رو با همکاری انگشت اشاره و شستِ دستِ راستم، پرت کردم پایین. پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم و مرتب کردم. هوا رو به تاریکی رفته و اتاق حسابی تاریک شده، مخصوصا وقتی که پرده رو کشیدم، تاریک تر شد. ولی حوصله ی چراغ روشن کردن رو نداشتم. 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 37
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 141
  • بازدید ماه : 2,168
  • بازدید سال : 2,168
  • بازدید کلی : 139,559