close
تبلیغات در اینترنت
دانلود بهترین رمان ها
loading...

بیا تو رمان

نویسنده : mahpary کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان : ترمه دختری شمالی که پدر و مادر خودش را از دست داده و در روستایی نزد مادر خونده خود زندگی میکند از آن طرف محمد سام عاشق دختری به اسم عسل است اما پدرش مجبورش میکند به خواستگاری ترمه برود اما …       دانلود      قسمتی از متن رمان : همین که گفتم محمد سام یا باید با ترمه ازدواج کنی یا از ارث محرومت میکنم-ولی پدر خودت که میدونی من هیچ نقطه مشترکی با اون دختره دهاتی ندارم بعدشم من یکی دیگه رو دوست دارماقای…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان جدا افتاده

مهدی جلالی بازدید : 544 سه شنبه 13 آبان 1393 نظرات ()

Joda Oftadeh دانلود رمان جدا افتاده | mahpary کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نویسنده : mahpary کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه داستان :

ترمه دختری شمالی که پدر و مادر خودش را از دست داده و در روستایی نزد مادر خونده خود زندگی میکند از آن طرف محمد سام عاشق دختری به اسم عسل است اما پدرش مجبورش میکند به خواستگاری ترمه برود اما …

 

 

 

دانلود 

 

 

قسمتی از متن رمان :

همین که گفتم محمد سام یا باید با ترمه ازدواج کنی یا از ارث محرومت میکنم
-ولی پدر خودت که میدونی من هیچ نقطه مشترکی با اون دختره دهاتی ندارم بعدشم من یکی دیگه رو دوست دارم
اقای راد از جاش بلند شدو با فریادگفت :منظورت همون دختره ولگرد… لا ال.. پسر نزار دهنم وا بشه خودت خوب میدونی اون دختری که انتخاب کردی به دردت نیخوره فقط دوست داشتن کافی نیست
نرگس مادر محمد سام دخالت کردو گفت:اروم باش جلال برای قلبت خوب نیست
محمد سام بدون توجه به حرف مادرش صدایش را بالا برد :خب گوش کنین پدر اجازه نمیدم به عسلم توهین کنی درسته تو گذشتش ادم خوبی نبوده اما اون بخاطر من عوض شده
اقای راد نمیتونست غرور پسرش را بشکندو بگوید او با گرفتن یک چک حاضر به ندیدنت شده اما بجایش گفت
-برا اخر هفته اماده باش میریم شمال و همونجا هم عقد تو ترمه برگزار میشه در ضمن دلم نمیخواد به اون دختر بگی دوسش نداری و نمیتونی با هاش رابطه ای داشته باشی حواست باشه
محمد سام اما با ناباوری به پدرش خیره شد و در اخر بدون حرفی از خانه خارج و سوار ماشینش شدو به سمت مطبش براه افتاد …از یه طرف عاشق عسل بود و از انطرف نمیتوانست از ان همه ثروت پدرش که تنها وارثش بود دست بکشد و از همه مهمتر درک نمیکرد که چراپدرش برای او ترمه را در نظر گرفته در حالی که او را ۱۰ سال میشد ندیده بود فقط میدانست او دختر خوانده عمه اش هست و بس، همین… با عصبانیت مشتش را به فرمان کوبید و پایش را روی پدال گاز فشار داد راهی را که هر روز از خانه تا مطب در ۳۰ دقیقه طی میشد را در ۱۰ دقیقه تمام کرد به سرعت وارد مطب شد 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 82
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 739
  • بازدید ماه : 1,940
  • بازدید سال : 24,912
  • بازدید کلی : 135,769