close
تبلیغات در اینترنت
سایت بیا تو رمان
loading...

بیا تو رمان

نویسنده : mahtabiii75 کاربر انجمن نودهشتیا   خلاصه داستان : پرستو دختر زیبا و جذابیه که پزشکی میخونه… وضع مالی خیلی خوبی دارن و دو برادر و یک خواهر داره تو یه ویلای دو طبقه تو شمال شهر تهران با خانواده ی دوست و شریک پدرش زندگی میکنن یه روز بر حسب اتفاق تو پارکینگ بیمارستان با یه پسر جوون برخورد میکنه که بعدا متوجه میشه اون پسر جوون استادش توی بیمارستانه و… داستان از یه دعوا شروع میشه و به یه عشق شیرین خلاصه میشه…   دانلود      قسمتی از…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان آسمان سیاه چشمانت

مهدی جلالی بازدید : 86 سه شنبه 23 دي 1393 نظرات ()

Asemane Siyahe Cheshmanat دانلود رمان آسمان سیاه چشمانت | mahtabiii75 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نویسنده : mahtabiii75 کاربر انجمن نودهشتیا

 

خلاصه داستان :

پرستو دختر زیبا و جذابیه که پزشکی میخونه… وضع مالی خیلی خوبی دارن و دو برادر و یک خواهر داره تو یه ویلای دو طبقه تو شمال شهر تهران با خانواده ی دوست و شریک پدرش زندگی میکنن یه روز بر حسب اتفاق تو پارکینگ بیمارستان با یه پسر جوون برخورد میکنه که بعدا متوجه میشه اون پسر جوون استادش توی بیمارستانه و… 
داستان از یه دعوا شروع میشه و به یه عشق شیرین خلاصه میشه…

 

دانلود 

 

 

قسمتی از متن رمان :

طبق معمول تو اتاقم نشسته بودم وداشتم رمان می خوندم به قسمت های حساس داستان رسیده بودم که یهو دراتاق باز شد ومامان بایه اخم بزرگ روی صورتش وارد شد.زود موبایلموگذاشتم زمین و گفتم:اوا…مامانی چی شده؟؟؟؟
یه قدم اومد جلوتروگفت:باز داشتی رمان می خوندی؟؟
ای بابا باز داستان همیشگی…همیشه مامانم بارمان خوندن من مشکل داشت اون موقع که دانش آموز بودم میگفت به درست لطمه میزنه الان هم که دانشجوبودم بازم گیرمیداد البته ازحق نگذریم من آدم متعادلی نبودم یهو ۱۲ساعت پای یه رمان میشستم تا تمومش کنم.
گفتم:مامان خب چی کارکنم حوصله ام سررفته بود
-دخترتوآخربه خاطراین رمان خوندنت چشماتواردست میدی!
دستی به موهام کشیدم وگفتم:مامان جان ازفردادانشگاه وبیمارستان دوباره شروع میشه شمااین چندماه تابستونو برام زیادمیبینی؟؟
-اصلا به من چه انقدر بخون تا کورشی!!!!
به سمت در اتاق حرکت کردوقتی داشت دررو میبست سرشوچرخوند سمت من وگفت:خانوم رمان خون…وقتی مطالعت تموم شدآماده شوبیا بالا خونه ثریا می خوایم بریم فرودگاه دنبال آرش
قلبم از حرکت ایستاد وای خدا آرش؟؟؟؟نه…چرااین پسردست از سرمون برنمیداره خب تو همون کشور کوفتی می مونددیگه واسه چی دوباره داره میاد.مامان باتعجب به قیافه آشفته من نگاه کرد وگفت:چی شد؟نکنه چون از رمان خوندن افتادی این جوری شدی؟؟؟؟
دیگه می خواستمازدست مامان دونه دونه موهامو بکنم.گفتم:نه خیر!مامان خانوم من جایی نمیام خیلی ازاون پسره ایکبیری زردمبو خوشم میادکه الان بیام دیدنش یه حلقه گل هم بندازم گردنش وبگم سلام آرش جونی خوش اومدی بیا مثل همیشه منو مسخره کن اذیتم کن حرصم بده اصلا گلومو محکم بگیر فشار بده تا بمیرم من که اصلا مهم نیستم…
مامان که از دست کارام خنده اش گرفته بود ولی نمی خواست ابهتش پیش من زیر سوال بره به زورجلوی خودشوگرفت وگفت:ثریا ناراحت میشه…
-مامی من خودم با ثری حرف میزنم از دلش درمیارم
با حرص گفت:بشین رمانتو بخون کلی وقت هدر دادی…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 77
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 734
  • بازدید ماه : 1,935
  • بازدید سال : 24,907
  • بازدید کلی : 135,764