close
تبلیغات در اینترنت
هیما
loading...

بیا تو رمان

نویسنده : *noghre کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان : هیما بختیاری! نوه خان بابا! خان یکی از روستا های شمال کشور! دختر شاد و سرزنده ایی که باعث شادی همه میشه اما دلی پر غم و حسرت داره.دختری که یه جورایی زندگی دخترای خون بس رو سامان میده ولی خودش زندگیش از همه نا به سامان تره.هیمای قصه ما کلا کارش با خون بسه.این بار برای برادرش خون بس گرفته میشه و این دختر خانوم سعی میکنه کاری کنه که عروس خون بس توی دل برادرش جا باز کنه.از یه طرف دزدیده شدنش توسط یه نفر که حتی فکرشم نمیکنه باعث میشه یه…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان هیما

مهدی جلالی بازدید : 102 سه شنبه 23 دي 1393 نظرات ()

Hima دانلود رمان هیما | *noghre کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

نویسنده : *noghre کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه داستان :

هیما بختیاری! نوه خان بابا! خان یکی از روستا های شمال کشور! دختر شاد و سرزنده ایی که باعث شادی همه میشه اما دلی پر غم و حسرت داره.
دختری که یه جورایی زندگی دخترای خون بس رو سامان میده ولی خودش زندگیش از همه نا به سامان تره.
هیمای قصه ما کلا کارش با خون بسه.
این بار برای برادرش خون بس گرفته میشه و این دختر خانوم سعی میکنه کاری کنه که عروس خون بس توی دل برادرش جا باز کنه.
از یه طرف دزدیده شدنش توسط یه نفر که حتی فکرشم نمیکنه باعث میشه یه صفحه از زندگیش ورق بخوره. حالا چی میشه نمیدونم! اما زیاد با آرامش نیست این دزدیده شدن. برای هیمای قصه من خیلی سخته. شکنجه شدن براش غیر قابل تحمله! این دزدیده شدن. یه استارته که هیما از همه دور بشه و بره شیراز و توی شیراز هم بخاطر باهوش بودنش وارد یه باند خلافکار میشه.

 


دانلود

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

رو کردم به اوستا .
-میگم اوستا.خیلی ذوق دارم.وای فکرشو بکن این بعد از این همه مدت بالاخره یه عروسی افتادیم.
بابا با خنده گفت:دختر تو چقدر ذوق داری.فکر نکنم اندازه ایی که تو ذوق داشته باشی مهدی و زهرا که عروس و دامادن ذوق داشته باشن.
لب برچیدم.
-وا..بابا عروسی پسر عمومه ها.
مامان- راست میگم بچم.
-مامان!..من بچم؟
همه خندیدن.خیلی لوس اینو پرسیدم.
اوستا-نه عزیزم.شما خیلی هم بزرگی.
نیشم باز شد.
-یه بوس رو لپت داداشی.
اوستا- مرسی خواهری!
بالاخره بابا ماشین رو جلوی عمارت خان بابا که پدر بزرگ و بزرگ ایل باشه نگه داشت.با ذوق از ماشین پریدم.
اوستا- خواهش میکنم.زحمتی نیست.
خندیدم.
-مرسی داداش چمدونم کوچیکیه دیگه.
اوستا سری به تاسف تکون داد.با ذوق زنگ در رو فشردم. سریع یه نفر برداشت.
-شماید هیما خانوم.بفرمایید داخل.
در باز شد.

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 50
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 154
  • بازدید ماه : 2,181
  • بازدید سال : 2,181
  • بازدید کلی : 139,572