close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان امتحان عشق
loading...

بیا تو رمان

  نویسنده : zahra.sh.ir. کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان : مثل تمام داستان های دنیا ، یه دختر و یه پسر ، اما یه فرق کوچولو داره. یلدا و کارن قصه ی من ۴ سال با هم دوستن ، ۴ سال خاطرات خوب و قشنگشونو با هم دارن. ۶ ماه هم به عنوان نامزد کنار همدیگه میمونن تا اینکه یه نفر این وسط مخالفت میکنه… یلدا و کارن توی هر لحظه کنار من بودن و باهاشون زندگی کردم.       دانلود         قسمتی از متن رمان : آروم از کنار دیوار کله مو بردم جلو…لعنتی هنوز…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان امتحان عشق

مهدی جلالی بازدید : 298 سه شنبه 23 دي 1393 نظرات ()

Emtehane Eshgh دانلود رمان امتحان عشق | zahra.sh.ir. کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

 

نویسنده : zahra.sh.ir. کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه داستان :

مثل تمام داستان های دنیا ، یه دختر و یه پسر ، اما یه فرق کوچولو داره. یلدا و کارن قصه ی من ۴ سال با هم دوستن ، ۴ سال خاطرات خوب و قشنگشونو با هم دارن. ۶ ماه هم به عنوان نامزد کنار همدیگه میمونن تا اینکه یه نفر این وسط مخالفت میکنه… یلدا و کارن توی هر لحظه کنار من بودن و باهاشون زندگی کردم.

 

 

 

دانلود

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

آروم از کنار دیوار کله مو بردم جلو…
لعنتی هنوز همونجا وایساده… سفت و سخت… حتی یه میلی مترم تکون نخورده…! باید همینجا تمومش کنم… باید الان بکشمش… اگه نکشمش بعدا برام شر میشه… خدایا منو ببخش… بهم جرئتشو بده که اینکارو بکنم…
دستام داشت میلرزید… کف دستام عرق کرده بود… آب دهنمو قورت دادم و یه نفس عمیق کشیدم… دمپایی که پام بود رو در آوردم و محکم توی دستم فشارش دادم… دوباره کله کشیدم… هنوز سر جاش بود… نفسمو فوت کردم و پریدم از پشت دیوار بیرون و بدو بدو رفتم سمتش… همینجوری با اون قیافه ی زشتش زل زده بود به من! تا نزدیکش شدم فرار کرد… حالا اون بدو من بدو…یه جا یهو وایساد… دور زد و برگشت رو به من وایساد… سعی کردم ذهن پلیدش رو بخونم! یه قدم بهم نزدیک شد… گفتم:
-جلو نیایا…
دوباره یه قدم اومد جلو…
من: به جون مادرم بیای جلو میزنم…
یهو دوید دنبالم! جیغ زدم:
-مامــــــــــــــان!!!
و دویدم… اون میدوید من میدویدم! آخرش از روش پریدم و پشت سرش قرار گرفتم! اون اوسگول هنوز داشت میدوید! یه جیغ بلند زدم و دمپایی مو کوبیدم تو اون کله ش!!!! بعدشم شروع کردم به جیغ جیغ کردن:
-کشتمــــــش بالاخره کشتمـــــــش… مرسی خدا چاکرتــــــــــــم!!!
مامانم با هول از اتاق اومد بیرون و گفت:
-یلدااا؟؟؟؟ چی شده؟ چرا جیغ میزنی؟ کیو کشدی ذلیل مرده؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 87
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 744
  • بازدید ماه : 1,945
  • بازدید سال : 24,917
  • بازدید کلی : 135,774