close
تبلیغات در اینترنت
سایت بیا تو رمان
loading...

بیا تو رمان

 نویسنده : سارا میر کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان : آرنیکا دختری مثل تموم دخترای دیگه که وضع مالی متوسطی دارن ، همراه مادرش و خواهر و شوهر و خواهر بچه خواهرش طبقه ی بالاشون زندگی می کنن…پدر خدا بیامرز آرنیکا یک مغازه داشته که نصفیش مال شریک پدرش بوده… که فعلا آمریکاست…مادر آرنیکا برای تهیه ی جهزیه ی آرنیکا برای آینده اش و علاقه ی زیادی که به دوخت و دوز داشته توی یک مزون کار می کرده…آرنیکا هم لیسانس زبان داشته و بعد از گرفتن لیسانسش رفته توی کار های…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان تا ابد

مهدی جلالی بازدید : 62 چهارشنبه 24 دي 1393 نظرات ()

Ta abad دانلود رمان تا ابد | سارا میر کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

 نویسنده : سارا میر کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه داستان :

آرنیکا دختری مثل تموم دخترای دیگه که وضع مالی متوسطی دارن ، همراه مادرش و خواهر و شوهر و خواهر بچه خواهرش طبقه ی بالاشون زندگی می کنن…
پدر خدا بیامرز آرنیکا یک مغازه داشته که نصفیش مال شریک پدرش بوده… که فعلا آمریکاست…
مادر آرنیکا برای تهیه ی جهزیه ی آرنیکا برای آینده اش و علاقه ی زیادی که به دوخت و دوز داشته توی یک مزون کار می کرده…
آرنیکا هم لیسانس زبان داشته و بعد از گرفتن لیسانسش رفته توی کار های شرکت خدمات مسافرتی و علاقه ی شدیدی به نقاشی داره که مغازه ی پدرشو تبدیل به گالری کرده اما مامانش اجازه نمی ده که شاگرد بگیره…
بالاخره بعد از کلی خواهش آرنیکا شاگرد می گیره و بعد از یک سری اتفاقات جالب و بد شانسی آرنیکا زندگیش توی یک مسیر دیگه قرار می گیره…. اون هم بهترین حس دنیا رو درک می کنه اما …..

 

 

 

دانلود 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

هندزفری ها رو از تو گوشم در اوردم و کتاب رمان کلفت عاشقانه ای که دیروز خریده بودم رو پرت کردم روی تخت….یک کش و قوسی به بدنم دادم و دستام رو شل رها کردم و چند لحظه که چشمام تار می دید سرم رو تو دستام گرفتم….
همون طور که با دست راستم شونه ام رو ماساژ می دادم رفتم طرف سالن پذیرایی….مامان انتهای سالن پشت میز چرخ خیاطیش نشسته بود و لباس عروس می دوخت…مثل همیشه موهای جو گندمیش رو بالا گوجه ای بسته بود و عینکش روی چشماش بود…پوست سفید و روشنش از همیشه شفاف تر شده بود….رفتم طرفش و نگاهی به لباس عروس نسبتا کاملی که دوخته شده بود کردم….درخشش اش جذابیت لباس رو چندین برابر کرده بود…اروم خم شدم و دست راستم رو روی میز گذاشتم و گونه ی مامانم رو بوسیدم….
مامانم عینکش رو برداشت و گفت:«بالاخره از این اتاقت اومدی بیرون؟!»
لبخندی زدم و گفتم:«خسته نباشی مامان مرضی…من دو ساعته که سرم پایین بود داشتم رمان می خوندم گردنم شکست…تو که دیگه هرروز انقدر کار می کنی خسته می شی….»
مامانم دوباره عینکشو به چشمش زد و لباسو از زیر سوزن برداشت و اون ور ش کرد و گفت:«ای بابا مادر….حالا که پدرت ۵ سال پیش به رحمت خدا رفته که من نمی تونم کارمو ول کنم….پس فردا تو ام مثل اون خواهر بزرگت عروسی می کنی باید جازتو بدم؟!بعدشم که بچه دار می شی و سیسمونی و کلی کار…»
من دست به سینه ایستادم و خندیدمو و گفتم:«حالا شومل کو این وسط؟؟؟بعدشم من می تونم نصفی از خرجامون و از گالری نقاشیم بدم….»
همون طور که مشغول دوختن لباس بود سرشو برداشت و با جدیت توی چشمام زل زد و گفت:«چند بار بگم دوست ندارم کار کنی آرنیکا؟!الانم گذاشتم این گالری رو بزنی چون که هم سرگرم باشی و هم از بچگی نقاشی دوست داشتی …..الانم که واسه خودت استادی شدی…

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 94
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 751
  • بازدید ماه : 1,952
  • بازدید سال : 24,924
  • بازدید کلی : 135,781