close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق
loading...

بیا تو رمان

روبه روش ایستادمو گفتم : شب خوبی بود . خیلی خوش گذشت . ممنون  دستام رو  گرفت ؛ گرمای دستاش رو  حس میکردم . آرامش خاصی بهم می داد . چشمام رو بستم و سکوت کردم .قطره اشکی رو صورتم جاری شد .با انگشتش اشکامو پاک کرد و گفت :ناراحت نباش عزیزم . مطمئنم این آخرین شبی نیست که با همیم . وقتی برگشتی تا ابد در کنار  هم می مونیم . این حرفش مثل آب روی آتیش بود.  دلم آروم گرفت .چشمامو باز کردم و به چشمای عسلیش خیره شدم . لبخندی زد و گفت: دوستت دارم . یه دفعه خندم گرفت و  گفتم : دیوووووونه…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت چهارم)

مهدی جلالی بازدید : 691 یکشنبه 16 شهريور 1393 نظرات ()

روبه روش ایستادمو گفتم : شب خوبی بود . خیلی خوش گذشت . ممنون 

دستام رو  گرفت ؛ گرمای دستاش رو  حس میکردم . آرامش خاصی بهم می داد . چشمام رو بستم و سکوت کردم .قطره اشکی رو صورتم جاری شد .با انگشتش اشکامو پاک کرد و گفت :ناراحت نباش عزیزم . مطمئنم این آخرین شبی نیست که با همیم . وقتی برگشتی تا ابد در کنار  هم می مونیم .

این حرفش مثل آب روی آتیش بود.  دلم آروم گرفت .چشمامو باز کردم و به چشمای عسلیش خیره شدم . لبخندی زد و گفت: دوستت دارم .

یه دفعه خندم گرفت و  گفتم : دیوووووونه !!

_ چون دوستت دارم دیونم ؟ !!!

دوباره خندیدمو چیزی نگفتم . وسط خندم یه دفعه گفت : شب بخیر و رفت ...

خندم رو  قطع کردم و  با حالت نیمه جدی گفتم : منم دوستت دارم . شب بخیر عزیزم ....

توجهی نکرد و به راهش ادامه داد ......

هر دو به خونه هامون رفتیم . در رو به آرومی باز کردم.  نمی خواستم دوباره مامانم بیدار بشه . کفش هامو در آوردم و  با نوک انگشتای پام شروع کردم به راه رفتن تا به اتاقم رسیدم .

وارد اتاق شدم ؛ به خودم گفتم : هوووووووف .... ! خداراشکر مامانم بیدار نشد . لباس هامو در آوردم و  رو تختم دراز کشیدم . ته دلم احساس رضایت می کردم .از نگرانی هام کم شده بود ...... از شدت خستگی نفهمیدم کی خوابم برد .

فردا صبح بابام اومد تو اتاقم و  با صدای نیمه بلند گفت : دخترک بابااااا....نمی خوای بلند شی؟ساعت دوازده ظهره . عسل بابا ..... 

بابام که دید فایده ای نداره اومد کنار تختم . گوشه ای از تختم نشست و شروع کرد سرمو نوازش کنه و دست بکشه .

_ بیدار شو دختر بیدار شو ..... چقدر می خوابی ؟ پاشوووو

از سرو صدای بابام بیدار شدم . تو خواب و بیداری بودم . نمی دونستم کی بالا سرمه . با چشمای نیمه باز به دور و برم نگاه کردم . چشمم به بابام افتاد . لبخندی به بابام زدم و گفتم : سلام. صبح بخیر  بابا جونم .

_ سلام عزیزم . صبح تو هم بخیر . بالاخره بیدار شدی ها.

_  مگه نباید الان سر کار باشی؟

_ دو سه روز مرخصی گرفتم .

_ برای چی؟

_  برای دختر گلم.

_ برای من ؟؟!!!!

_ اره ... می خواستم این یکی دو روز آخری که پیشمونی در کنار دخترم باشم .

با خوشحالی گفتم : ممنون بابا جوووون . 

_ بلند شو آبی به دست و صورتت بزن و بیا تو سالن پذیرایی پیش بابایی..

این حرفو زد و از رو تخت بلند شد . داشت از اتاق می رفت بیرون که یه دفعه گفتم: مامان کجاس؟

بابام در حالی که داشت خارج می شد گفت: رفته بیرون یکم خرت و پرت بخره .

از روی تختم بلند شدم . به طرف آینه رفتم ؛ به خودم نگاهی کردم . 

_ وای چقدر موهام هاشور پاشوره ؟ از قیافم خندم گرفته بود . 

_نازنین این چه قیافه ایه ؟ خجالت بکش . دختر که نباید این قدر نامرتب باشه !

شونه رو برداشتمو دستی به موهام کشیدم . موهامو بالای سرم جمع کردمو گیر سری زدم

_ این طوری بهتر شد . چی بود اون قیافه ؟؟!!!

به طرف سرویس بهداشتی رفتم . دست و صورتم را شستم و  مسواک زدم. صورتمو با حوله خشک کردم ؛ بیرون اومدم و  به سالن پذیرایی رفتم . بابام روی کاناپه به همراه دو لیوان چایی منتظر من نشسته بود .

به طرفش رفتمو  گفتم : قربون بابا خوشگلم برم.. حالا مناسبت این کارا چیه؟

_ مگه مناسبت می خواد پدر و دختر با هم باشن ؟

شونه هامو بالا انداختمو  گفتم : آ آ آ آ .... نمی دونم . نه 

رفتم کنارش نشستم . 

_  چایی تا زود بخور سر نشه.

_  اووووووو ....... چه چایی خوش رنگ و خوش عطری . این چایی خوردن داره هاااا !!!

_  نوش جونت عزیزم . 

چند دقیقه ای سکوت کردیمو  به چایی خوردنمون ادامه دادیم . 

چایی که تموم شد ، خیلی آروم لپ باباما بوسیدم .

_ حالا مناسبت این بوس چی بود؟

_  مگه بوس کردن بابام دلیل و مناسبت می خواد؟

بابام که از این کارم تعجب کرده بود گفت : آ آ آ ..... نه والا .

سرمو  رو شونه هاش گذاشتم . بابام با دستش صورتمو  نوازش می کرد. خیلی وقت بود اینطوری با بابام گرم نگرفته بودم . 

به بابام گفتم : باباااایی ! من دلم خیلی براتون تنگ میشه !!!

_  ما هم همین طور . ولی چاره ای نیست . ما خوشبختی و موفقیت تو را می خوایم . 

_  بابااااااا می خواستم یه چیزی بهت بگم . 

_  چی دخترم ؟ بگو .

_  آخه روم نمیشه !

_  بگو عزیزم . اشکالی نداره . 

_  بابا من دلم برای بهرام هم تنگ میشه..

_  بهرام کیه؟

_  همین پسر همسایه ای که خونشون روبه روی خونه ماس.

_ آهان . چرا؟

_ آخه یکم ته دلم بهش علاقه دارم .

بابام از حرفم تعجب کرده بود . با حالت نیمه عصبانی گفت: درست واجب تره . وقتی برگشتی در موردش با هم حرف می زنیم . 

از این حرف بابا  ناراحت شدم . ابرو هامو تو هم کردم . بابام که دید دلخور شدم سرمو از رو شونه هاش برداشت . اونم آروم منو  بوسید و گفت : نگران نباش . همه چیز درست میشه . 

این حرفش بهم امید می داد . اشک توی چشام جمع شد . زدم زیر گریه . بابام بغلم کرد و گفت : تو دیگه بزرگ شدی . چرا گریه میکنی؟

به گریه کردنم ادامه دادم.بابام دستشو آروم رو سرم می کشید . 

آغوش پدر چه لذت خوبی داشت . نمی خواستم از بغلش بیام بیرون  . تازه آرامش گرفته بودم. چند دقیقه ای تو بغلش بودم. یه دفعه صدای باز شدن در اومد . تا فهمیدم مامانه  سریع خودمو  جمع و جور کردم . با دستام اشکامو پاک کردمو و به مامانم گفتم : سلام مامان . خسته نباشی. 

مامانم تا دید من و بابام با هم گرم گرفته بودیم گفت : چه خبره ؟ داره حسودیم میشه ها !!بعد از این حرفی که زد به طرفش رفتم . دستاشو گرفتم و گفتم : الهی قوربونت بشم . 

مامانمو  بوسیدم و بغلش کردم . 

_  فدای دختر گلم بشم ...

بابام با دیدن این صحنه گفت : منم داره حسودیم میشه هااااا !!!!

با این حرف بابام من و مامانم به بابام چپ چپ نگاه کردیم . 

_  باشه ..... باشه ..... تسلیم ...

من و مامانم زدیم زیر خنده . بابام هم خندش گرفته بود . بعد از چند لحظه مامانم گفت : کافیه دیگه . نازنین بیا این چیزایی که خریدمو بیار تو آشپزخونه و توی کارای عذا درست کردن کمکم کن . 

منم مثل سربازا حالت اطاعت ایستادم و  گفتم : چشم قربان . اطاعت میشه . 

وسیله ها رو کمک مامانم بردم تو آشپز خونه . 

مامان : غذا چی درست کنیم ؟

من : اووووووووم ..... ماکارونی خوبه ؟

_ آ آ آ آ ..... اره . فکر خوبیه . بیا این پیازا را پوست بکن و خورد کن . 

با حالت پشیمونی گفتم : چشم . 

پشت میز ناهار خوری نشستم و  کارم رو  شروع کردم . پوست کندن پیازا تموم شد . نوبت رسیده بود به خرد کردنش. 

_ اه .... چقدر این پیازا تنده ... اشکما در آورد ..

_ بهونه نیار . کارتا بکن ....

سرمو  پایین انداختم ؛ دوباره دست به کار شدم و سکوت کردم . 

بابام حوصلش رفت و از سالن پذیرایی به آشپز خونه اومد .

_ کاری هست من انجام بدم؟

_ نه فعلا که کاری نیست . 

- بابا بیا کنارم بشین . ما خودمون کار ها رو انجام میدیم .

بابام به طرفم اومد؛ صندلی را به طرف خودش کشید و نشست . 

_ نازنین یکم سریع تر . دیر شد .

_ این قدر به دخترم سخت نگیر . چیکارش داری؟ 

_ ساعتا نگاه کردی؟

_ نه . 

_ ساعت یک ظهره و من هنوز غذام آماده نیست . 

_ دخترم بذار کمکت کنم که کارا سریع تر پیش بره .

_ نه بابا جون تموم شد دیگه . دستت درد نکنه .

بالاخره پیازا تموم شد و به مامانم دادم . 

_  آفرین ... حالا برو فلفل دلمه ای ها را تو یخچال بیار . اونا را هم خرد کن  . شهرام ( اسم بابام ) تو هم دو سه تا هویج از یخچال بیارو رنده کن . 

من و بابام با هم یک صدا گفتیم : اطاااااعت میشه قربان .

مامانم با دیدن این حرکت خندش گرفت و گفت : مگه اینجا پادگانه ؟

بابام هم از روی شوخی به مامانم گفت: بله فرمانده ...

_ خوبه ... خوبه ..... دیگه بردی به کارتون برسید . 

مامانم همیشه تو کاراش جدی بود .جوری بود که بابام هم ازش می ترسید . من و بابام دست به کار شدیم . ده دقیقه یه ربعی گذشت . هر دو مون کارمون تموم شده بود . 

_ تموم مامانم خانوم .

_ دستتون درد نکنه . حالا از آشپز خونه برید بیرون تا بتونم بقیه کارامو انجام بدم . 

خلاصه من و بابامو از آشپز خونه انداخت بیرون و در را بست .

بابام نگاهی به من کرد . شونه هاشو به نشونه ی تعجب بالا انداخت.با هم رفتیم روی کاناپه ، روبه روی تلویزیون نشستیم و  فیلم می دیدیدم.بابام دستش را روی گردنم انداخت و منو  به خودش نزدیک تر کرد .  وباره آغوش گرم پدر  منم از خدا خواسته رفتم کنارش. احساس کردم دارم خودم رو برای بابام لوس می کنم  ولی به خودم گفتم : اگه من خودمو  برای بابام لوس نکنم برای کی لوس کنم ؟؟؟ هان ؟؟؟

هیچی دیگه ، حدود یک ساعتی داشتیم فیلم میدیدم. یهو مامانم گفت : پاشید بیاین . ناهار حاضره . 

با هم به طرف آشپزخونه رفتیم . بابام در زد و گفت : اجازه هست بیایم داخل فرمانده ؟؟؟

_ خودتو لوس نکن بیا تو.

بابام در را باز کرد و با هم داخل شدیم . بوی غذا آشپز خونه را که چه عرض کنم کل خونه را برداشته بود. همگی پشت میز نشستیم . شروع کردیم به ناهار خوردن .

اونقدر گرسنه بودیم که به غیر از غذا به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردیم . همین طور ساکت موندیم تا غذا تموم شد . اومدم ظرفا رو جمع کنم که بابام گفت: من جمع میکنم . تو برو عزیزم. 

_ آخه بابا .....

_  آخه نداره برو دختر گلم .

مامانم از این حرف بابام تعجب کرد و چشم غره ای بهش رفت . 

بابام سرش رو به نشونه این که بگه نگران نباش . بذار راحت باشه تکون داد . سرم رو  از روی خجالت پایین انداختم و به اتاقم رفتم . روی صندلی کنار میزم نشستم . 

داشتم گیر سرما از تو موهام در می آوردم که یادم اومد ....

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 101
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 758
  • بازدید ماه : 1,959
  • بازدید سال : 24,931
  • بازدید کلی : 135,788