close
تبلیغات در اینترنت
رمان هیجان عشق
loading...

بیا تو رمان

_هووووووف بالاخره راحت شدم . از الان تا سه ماه دیگه آزاد و بیکارم . _مانسا من رفتم . تعطیلات خوش بگذره . _ ممنون عزیزم.  _ بابای. کیفم رو روی کولم انداختم. یک نفس عمیق کشیدم تا خستگی نه ماه درس و مدرسه از تنم بیرون بره . قدم زنان با کفش های صورتیم شروع به راه رفتن کردم. _ سه سال از دبیرستان گذشت . فقط یه سال دیگه مونده . از کوچه پس کوچه ها و راه میونبر می رفتم تا هر چه سریع تر  برسم . به نزدیکی خونه رسیده بودم.  _ اه . دوباره پسر همسایه پیداش شد . این چی می خواد از جون من؟  مو…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان هیجان عشق ( قسمت اول )

رمان گروهی بازدید : 176 پنجشنبه 06 فروردين 1394 نظرات ()

_هووووووف بالاخره راحت شدم . از الان تا سه ماه دیگه آزاد و بیکارم .

_مانسا من رفتم . تعطیلات خوش بگذره .

_ ممنون عزیزم. 

_ بابای.

کیفم رو روی کولم انداختم. یک نفس عمیق کشیدم تا خستگی نه ماه درس و مدرسه از تنم بیرون بره . قدم زنان با کفش های صورتیم شروع به راه رفتن کردم.

_ سه سال از دبیرستان گذشت . فقط یه سال دیگه مونده .

از کوچه پس کوچه ها و راه میونبر می رفتم تا هر چه سریع تر  برسم . به نزدیکی خونه رسیده بودم. 

_ اه . دوباره پسر همسایه پیداش شد . این چی می خواد از جون من؟ 

مو هام رو توی مغنعه کردم تا جلوی اون حجاب داشته باشم. با عشوه و غرور از روبه روش رد شدم . وقتی دید محلش نذاشتم به طرفم دوید . 

_ به مانسا خانم . دیگه محل نمی ذاری !!

بدون گفتن حرفی به راه خودم ادامه دادم. 

_ چی شده . خطایی ازم سر زده؟

_ سیامک چیکارم  داری؟ دست از سرم بر دار.

_ نه ... اینقدر پاپیج می شم تا ازت جواب مثبت بشنوم . 

_ تو خواب ببینی ٱقا سیا .

_ اگه منم .... ازت بله میگیرم . حالا ببین .

با یه چش غره متکبرانه از کنارش رد شدم . 

با کلید در خونه رو باز کردم .

_ سلام ماماااااان . کجایی؟؟

_ بله دخترم من اینجام.

از صدای مامان معلوم بود که توی آشپز خونه ست . 

من: سلام مامان جونم .

مامان: سلام دخترم . خسته نباشی .

_ مرسی.

_ خوب شد امتحانت؟

_ اره عالی دادم.

_ آفرین . برو لباس هاتو در بیار تا ناهار بخوریم .

با بی حالی به اتاقم رفتم.کیفم رو پرت کردم کنار میزم . وقتی پوشیدن لباس هام تموم شد از اتاق اومدم بیرون.

_ سلام دختر گلم. 

از شنیدن صدا تعجب کردم. صدا از کجا می اومد؟؟؟ 

سرم رو برگردوندم . با دیدن بابام خوشحال شدم . دویدم طرفش : سلام بابا جووووونممم .

_ سلام عزیزم .

همین طور که بغلش کرده بودم دست نوازش رو سرم می کشید : قوربون دختر گلم بشم . بیا بشین اینجا.

_ خب از مدرسه چه خبر؟ امروز آخرین امتحانت رو دادی؟

_ اره دیگه . جونم راحت شد .

_ خخخخخخخخخخخ. 

مامان: بیاید ناهار آماده ست .

بعد از تموم شدن ناهار به اتاقم رفتم . احساس می کردم داره گوشیم زنگ می خوره . نمی دونستم کجاست . همه جا رو گشتم تا آخرش زیر تختم پیداش کردم . 

من: الو ؟؟!!

بهار: الو سلام مانسا .

_ سلام بهار جون خوبی؟ 

_ ممنون عزیزم . امشب جشن تولدمه . 

_ واقعا؟؟؟؟ تولدت مبارک .

_ مرسی . مانسا می خواستم دعوتت کنم بیای خونمون .

_ آ آ ٱ .....

_ بیا دیگه .

_ باشه .

 _ ساعت ۶ منتظرم. 

_ چشم حتما میام.

_ خداحافظ.

_ خداحافظ.

چند لحظه بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم بابام اومدم تو اتاق . 

_ دخترم کی بود؟ 

_بهار _دوستم_ بود .امشب تولدشه . می خواست دعوتم کنه . 

_ چه خوب . برو خوش بگذرون .

دستی توی موهام کرد . لبخندی زیبا بهم هدیه داد و رفت .

خودم رو روی تخت ولو کردم. خیلی خسته بودم ولی تا چشم هامو می بستم فکر و خیال اومد سراغم. قیافه سیامک می اومد جلو چشمام . 

_ اخه چیکار با من داره؟ پسره الدنگ . اینم شانسه من دارم؟ باید یه پسر خل و چل ، عاشق من بشه؟

بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم موفق شدم بخوابم . ساعت پنج بود که بابام از خواب بیدارم کرد. خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم . داشتم میرفتم بیرون از اتاق که نگام به آینه افتاد . 

_ وای مانسا این چه سرو وضعیه؟ تو با این ریخت می خوای بری مهمونی؟؟ نه اینطوری نمیشه . تو باید مثه الماس تو این جشن بدرخشی . باید روی همه دوستات رو کم کنی . 

یه دوش آب گرم گرفتم تا سر حال بشم . بعد از پوشیدن لباس صورتی و ساپورت قرمز دوباره رفتم جلوی آینه . 

مو های خرماییم و چشم های عسلیم خوشگلی صورتم رو چند برابر کرده بود و شاید این یکی از دلایلی بود که همه بهم حسودی کنند و شاید هم به خاطر همین بود که سیامک عاشقم بشه . 

_ ایییییییییی. مانسا از این پسره حرف نزن که حالم ازش به هم می خوره . 

 

مو های نرم و خوش حالتم رو فر کردم. صورت سفید و لپ های قرمزم منو از آرایش کردن بی نیاز کرده بود ولی می خواستم خوشگل تر از این به نظر بیام. برای همین یکم آرایش کردم. داشتم شالم رو سرم میکردم که بابام اوم تو اتاق : مانساجان آماده ای؟ 

_ اره تقریبا.

_ من می رسونمت . 

_ باش.

_ می رم ماشین رو روشن کنم تا بیای .

_ چشم . زودمیام .

با زدن عطر پورهوم ورساچی به کار هام خاتمه دادم و رفتم به طرف بیرون .بدو بدو کفش های قرمزم رو پوشیدم . وارد ماشین که شدم مامانم با تعجب گفت :وای چقدر دخترم خوشگل شده . 

_ ممنون مامان.

بابا :  پسر هم تو جمعتون هست؟ 

_ نمی دونم ! چطور؟

_ می خواستم بگم مواظب خودت باش . با پسر ها نرقصی ها !

_ نه بابا .اصلا نمی ذارم طرفم بیان.

_ آفرین دختر گلم .

حدود ده دقیقه ای طول کشید توی راه بودیم تا رسیدیم.

من: من رفتم . خدا حافظ .

مامان: برو به سلامت دخترم .

بابا: برو عزیز دلم . خدانگهدار.

آروم آروم شروع به راه رفتن کردم. بهار با دیدن من به طرفم دوید . 

_ سلام مانسا جونم. وااااای چقدر ماه شدی .

_ سلام . قوربونت برم .

_ بیا بریم ...

منظره بیرون از خونه محشر بود . همه جا سبز با گل های قرمز خوشبو . وارد سالن که شدیم سعی کردم سر و سنگین راه برم. چند قدمی که جلو رفتم نگاهم به سیامک افتاد . 

_ اینجا هم منو ول نمی کنه؟ 

آهسته به بهار گفتم : این پسره کیه؟ 

_ کدوم؟؟

_ همون که لباس فسفری پوشیده .

_ آهان اون؟ پسر خالمه . میشناسیش؟

_ هان؟؟؟ نه نه نه آ یعنی اره . همسایمونه .

_ واقعا؟

_ اره . فقط دعا کن امشب اتفاقی نیوفته . چون اصلا حال و حوصله شو ندارم .

دست بهار رو سفت گرفتم و با عشوه و تکبر از جلوش عبوش کردم. وقتی داشتم رد می شدم با چشماش بر اندازم می کرد و بهم خیره شده بود . 

_ مرتیکه چش چرون .

به بهار و چند تای دیگه رفتیم یه گوشه و باهم می رقصیدیم . یه ساعتی دور هم بودیم . داشت خوش می گذشت که دوباره سر و کله ی سیامک پیدا شد.

اخم هامو تو هم کردم. با جدیت تمام جلوش وایسادم. 

_ ببین مانسا می خوام یه چیزی رو جلوی همه بهت بگم . 

بلافاصله بعد از حرفش شاخه گلی از جیبش در اورد . جلوی پام زانو زد و درحالی که سرش پایین بودگفت : مانسا من دوستت دارم . توی این مدت قصد آزار رسوندن رو نداشتم. نمی دونم چرا از من بدت میاد . ولی من از صمیم قلب دوستت دارم . 

از حرص عصبانیت صورتم سرخ شده بود . نمی دونستم باید چیکار کنم . توی شک بودم. از شدت عصبانیت ابرو هام به هم گره خورده بود .........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 80
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 737
  • بازدید ماه : 1,938
  • بازدید سال : 24,910
  • بازدید کلی : 135,767