close
تبلیغات در اینترنت
رمان دو خواهر
loading...

بیا تو رمان

  پریسا و پرنیا . اسم دو تا دختر دایی هام بود . پریسا 28 سال و پرنیا 23 سال سن داشت .اونا با هم خواهر بودند . نه پدر داشتند و نه مادر . اولیل فصل بهار بود . تصمیم گرفتند به شمال برند . به ویلایی که از پدرشون به جای مونده بود رفتند.پرنیا خیلی پرجنب و جوش و شیطون بود . به پریسا اصرار می کرد که با قایق       ( موتوری) به دل آب بزنیم . پریسا دلش به این کار راضی نبود و میلی به انجام این کار نداشت  ولی به هر حال قبول کرد . به هزار زحمت قایقا وارد آب کردند و سوار شدند. تقریبا به…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان دو خواهر ( قسمت اول )

علی ملا حسینی بازدید : 1685 دوشنبه 17 شهريور 1393 نظرات ()

 

پریسا و پرنیا . اسم دو تا دختر دایی هام بود . پریسا 28 سال و پرنیا 23 سال سن داشت .اونا با هم خواهر بودند . نه پدر داشتند و نه مادر .

اولیل فصل بهار بود . تصمیم گرفتند به شمال برند . به ویلایی که از پدرشون به جای مونده بود رفتند.پرنیا خیلی پرجنب و جوش و شیطون بود . به پریسا اصرار می کرد که با قایق       ( موتوری) به دل آب بزنیم .

پریسا دلش به این کار راضی نبود و میلی به انجام این کار نداشت  ولی به هر حال قبول کرد . به هزار زحمت قایقا وارد آب کردند و سوار شدند. تقریبا به وسطای دریا رسیده بودند . چند ساعتی تو قایق بودند و خوش میگذروندند ؛ قصد بازگشت به ویلاشونا داشتند ولی هرکاری می کردند قایق روشن نمی شد . هر دو به شدت ترسیده بودند .

پرنیا به پریسا گفت : شاید چیزی در لا به لای پروانهقایق گیر کرده باشه . پریسا به طرف پروانه رفت تا نگاهی بمدازه . سرشا پایین آورد . نتونست چیزی ببینه / بیش تر خم شد که ناگهان تو آب افتاد . پرنیا جیغی می کشید و پریسا را صدا می زد . فایده ای نداشت .کمی عقب رفت و خیز گرفت . شیرجه ای زد و وارد آب شد تا بلکه بتونه پریسا را نجات بده ولی خبری از پریسا نبود .

صبح اهلی اون منطقه پرنیا را کنار ساحل پیدا کردند . وقتی پرنیا به هوش اومد مات و مبهوت به دور و برش نگاه می کرد و می گفت : این جا کجاست ؟ من کجام؟ پریسااا..... پریساااا..... پریساااا......

آدمای بالا سرش می گفتند : پریسا کیه؟ پریسا چی؟؟؟

دوباره از هوش رفت . اهالی پرنیا را به بیمارستان منتقل کردند . دو سه ساعتی بعد دوباره به هوش اومد.وقتی به هوش اومد پسر عمه خود ( برادر من ) ، شاهرخ را دید .(شاهرخ علاقه شدیدی به پریسا داشت )در یه طرفه دیگه ش من ( شیوا ) را دیدید.

شاهرخ با ترس و ناراحتی می گفت : چی شده؟ چه اتفاقی افتاده ؟ پس پریسا کو ؟؟؟؟

پرنیا از وحست و ناراحتی زبونش بند اومده بود و مثل کسایی که لکنت زبون داشتند میگفت: پ ... پ.... پریساااااا......

شاهرخ با حالت نگرانی گفت : پریسا چی ؟ خب یه حرفی بزن .... چی شده ؟

_ پریساااا غ غ غرق شد........

من و شاهرخ از تعجب خشکمون زد . هر دومون به گریه افتادیم . شاهرخ پاهاش سست شده بود . 

_ غرق شد؟ چطوری؟ مگه میشه؟

_ داستانش طولانیه. بعدا بهتون میگم . 

_ باشه ... باشه ....

شاهرخ رو صندلی نشست و در حالی که گریه می کرد دستاشو رو سرش گذاشت.

منم به دیوار تکیه داده بودما زار زار گریه می کردم . نیم ساعتی گذشت ؛ یه دفعه در را باز کرد و اومد پیشمون . هر دومون اشکامونا پاک کردیما به طرفش رفتیم .

_ مریضتون مرخصه . می تونید ببریدش خونه .

من و شاهرخ پرنیا را به آرومی از رو تخت بلند کردیم .پرنیا از لحاظ جسمانی زیاد آسیب ندیده بود و لی روحیه اش داغون شده بود . 

سوار ماشین شدیما به تهران رفتیم . تو راه پرنیا داستان غرق شدن پریسا را برامون تعریف کردم .....

 

ادامه در قسمت بعدی 

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط طاها در تاریخ 1395/1/9 و 19:37 دقیقه ارسال شده است

قشنگ بود خوشم امدشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 69
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 726
  • بازدید ماه : 1,927
  • بازدید سال : 24,899
  • بازدید کلی : 135,756