close
تبلیغات در اینترنت
رمان نهال
loading...

بیا تو رمان

    نویسنده : •● نیلوفر ۷۲●• کاربر انجمن نودهشتیا   خلاصه داستان : قانونها شکسته میشن آینده ها تغییر میکنه اما…همیشه همه چیز درست نیست زندگی هم تغییر میکنه …گذشته ای که حالا با مرگِ مادرش به پایان رسیده به وسیله ی نهال دوباره ورق میخوره و نهال برای اولین بار قدم میذاره به جایی که می گویند خانه ی پدریِ اوست، خانه ی پدری ای که به آن تعلق ندارد …         دانلود                قسمتی از…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان نهال

مهدی جلالی بازدید : 193 پنجشنبه 14 خرداد 1394 نظرات ()

 

 

نویسنده : •● نیلوفر ۷۲●• کاربر انجمن نودهشتیا

 

خلاصه داستان :

قانونها شکسته میشن آینده ها تغییر میکنه اما…
همیشه همه چیز درست نیست زندگی هم تغییر میکنه …
گذشته ای که حالا با مرگِ مادرش به پایان رسیده به وسیله ی نهال دوباره ورق میخوره و نهال برای اولین بار قدم میذاره به جایی که می گویند خانه ی پدریِ اوست، خانه ی پدری ای که به آن تعلق ندارد …

 

 

 

 

دانلود 

 

 

 

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

نهال سراسیمه وارد اتاق شد و با نگرانی چشم دوخت به فهیمه که بالای سر مادرش نشسته بود و در حالی که نفس نفس میزد گفت:
-:مامان!
فهیمه اهی کشید و از جایش بلند شد ؛همزمان نهال به سمت تخت مادرش قدم برداشت.نگاهی به صورت رنگ پریده مادرش کرد و با بغض دوباره مادرش را صدا زد!
گلناز لبخند محوی زد و با صدای گرفته ای گفت:اومدی؟!
نهال به ارامی روی صندلی نشست و دست مادرش را گرفت.
-:اومدم مامانم…اومدم!
فهیمه اهی کشید و گفت:تنهاتون می ذارم!
نهال بدون این که چشم از مادرش بردارد سرش را به ارامی تکان داد.
چند ثانیه بعد در بسته شد.
گلناز به حرف امد
-:نهالم…
قبل از اداکردن دومین کلمه به سرفه افتاد.
نهال فشار بیشتری به دست مادرش وارد کرد و گفت:به خودت فشار نیار…اروم باش من پیشتم مامان.
اشکی که در چشمهایش حلقه زده بود راهی برای سر خوردن روی گونه هایش پیدا کرد.دست مادرش را بالا کشید روی گونه اش گذاشت.
گلناز به سختی با سرانگشتانش رد اشک را روی گونه های دخترش پاک کرد.
نهال با صدای لرزان گفت:وقتی خوب شدی هر چقدر خواستی با هم حرف میزنیم ولی الان اروم باش نباید به خودت فشار بیاری!
گلناز نفس عمیقی کشید و به سختی گفت:فدای اشکات بشم….گریه نکن…
نهال لبخند محوی زد و گفت:گریه نمیکنم،تو فقط خوب شو من قول میدم هر کاری تو بگی رو انجام میدم.
گلناز دستش را روی گونه دخترش کشید و گفت:حتی بعد از رفتنمم نباید به خاطر من گریه کنی…این اشکا تیکه های الماسه نباید اینجوری حیف و میلشون کنی دخترم!
نهال لبخند تلخی زد و برای کنترل اشکهایش چشمهایش را روی هم گذاشت.

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 49
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 153
  • بازدید ماه : 2,180
  • بازدید سال : 2,180
  • بازدید کلی : 139,571