close
تبلیغات در اینترنت
رمان توبه گرگ مرگ است
loading...

بیا تو رمان

    نویسنده : مهدیهMHK کاربر انجمن نودهشتیا   خلاصه داستان : نمیدونم تا حالا شده تو زندگیت به بن بست بخوری به چیزی که میخوای نرسی برای همسرت یه سربار باشی تو رو اضافی بدونه ازت بدش بیاد … اینه زندگی من ، پیش بقیه خوشیم اما تو تنهاییم زندگیم جهنمه …         دانلود                قسمتی از متن رمان : حق نداری با من اینجوری حرف بزنی …پوزخندش رو اعصابم بود چقدر بده ادم زورش به کسی نرسه وحرص…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان توبه گرگ مرگ است

مهدی جلالی بازدید : 91 جمعه 15 خرداد 1394 نظرات ()

 

 

نویسنده : مهدیهMHK کاربر انجمن نودهشتیا

 

خلاصه داستان :

نمیدونم تا حالا شده تو زندگیت به بن بست بخوری به چیزی که میخوای نرسی برای همسرت یه سربار باشی تو رو اضافی بدونه ازت بدش بیاد … 
اینه زندگی من ، پیش بقیه خوشیم اما تو تنهاییم زندگیم جهنمه …

 

 

 

 

دانلود 

 

 

 

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

حق نداری با من اینجوری حرف بزنی …پوزخندش رو اعصابم بود چقدر بده ادم زورش به کسی نرسه وحرص بخوره!!!
با کشیدن دستم به خودم اومدم نگاهم رو از ابروهای پرو درهمش گرفتم و به چشماش دوختم …چشمای قهوه ایش که الان از خشم میلرزید ….صدایی مثل پتک تو سرم نشست …
خوب گوش کن دختره ی بیشعور !من نمیزارم ابروم رو حراج کنی …من نمیزارم پیش چشم کسایی که منو میشناسن سکه یه پولم کنی..پس دفعه اخرت باشه وقتی با منی وقتی اسم من روته وقتی تو رو به اسم من میشناسن وقتی از بدشانسی اول واخر اسمت ،اسم منو میبرن از این غلطا بکنی حالیته یا نه؟؟؟
بغض داشتم اینقدر بازوم رو فشار داده بود که مطمئنم کبود شده ناچارا سرم رو تکون دادم اما ول کن نبود داد زد برای من کله پوکت رو تکون نده گفتم حالیته یا نه ؟؟؟با بغض گفتم فهمیدم ولم کن ازت متنفرم ….
خنده ی تمسخر امیزی زد و گفت اخ عزیزم نگو قلبم ایستاد نکه من کشته و مردتم دستم که بهت میخوره عقم میگیره حالم ازت بهم میخوره ….
خدایا تحقیر تا کی ؟دیگه تحمل ندارم چقدر باید تحمل کنم گناه من چیه ؟؟؟
مثلا ۳ ساعته اومدیم جشن نامزدی دوستش همش نشسته بودیم انگار اسیر اورده خب منم دلم میخواد کمی خوش باشم …منم دلم خواست کمی برم برقصم تا چند دقیقه تمام بدبختیم رو فراموش کنم …
اشکام رو پاک کردم نباید از خودم ضعف نشون بدم بازم صدای کلفت و بمش اومد مادموازل منتظر فرش قرمزن تا تشریف بیارن ؟؟؟
سرم رو بالا اوردم و سعی کردم اعتماد به نفسم رو حفظ کنم رفتم کنارش بوی عطر لعنتیش زد تو بینیم ….همراهش دوش به دوشش رفتیم داخل ساختمون ….

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 85
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 742
  • بازدید ماه : 1,943
  • بازدید سال : 24,915
  • بازدید کلی : 135,772