close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان رنگین کمان بی رنگ
loading...

بیا تو رمان

    نویسنده : bahsin (بهاره.غ) کاربر انجمن نودهشتیا   خلاصه داستان : دختر و پسری قصد دارند از کشور خارج بشن تا بتونن رویاهای خودشون رو به حقیقت تبدیل کنن. رویاهایی که توی ایران نمیشه به اونها رسید. مخصوصاً رویای دختر داستان! این دو نفر هیچ پولی نداشتن و هرکدوم گذشته ی رمز آلودی داشتند. گذشته ای که باعث شده بود، اون ها با هم زندگی کنند. نه مثل همه ی همخونه های رمان های دیگه. این دو بخاطر بی پولی و گذشته شون، و همچنین آینده شون داشتند باهم زندگی می کردند. چون پولی در بساط…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان رنگین کمان بی رنگ

مهدی جلالی بازدید : 103 سه شنبه 26 خرداد 1394 نظرات ()

 

 

نویسنده : bahsin (بهاره.غ) کاربر انجمن نودهشتیا

 

خلاصه داستان :

دختر و پسری قصد دارند از کشور خارج بشن تا بتونن رویاهای خودشون رو به حقیقت تبدیل کنن. رویاهایی که توی ایران نمیشه به اونها رسید. مخصوصاً رویای دختر داستان! این دو نفر هیچ پولی نداشتن و هرکدوم گذشته ی رمز آلودی داشتند. گذشته ای که باعث شده بود، اون ها با هم زندگی کنند. نه مثل همه ی همخونه های رمان های دیگه. این دو بخاطر بی پولی و گذشته شون، و همچنین آینده شون داشتند باهم زندگی می کردند. چون پولی در بساط نداشتن و خیلی زود هم میخواستن از کشور خارج بشن، تصمیم به دزدی می گیرن. چرا دزدی؟ چون ممکن بود سنشون بره بالا و نتونن هیچ وقت به آرزوهاشون برسن؛ یا حداقل خودشون این فکرو می کردن. نمیخواستن… اما عاشق هم شدن و هر کدوم رفتند یه کشوری و …

 

 

 

 

دانلود 

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

وینا:
از این همه تاریکی می ترسم… از این همه سیاهی! اما تصمیم خودم رو گرفته بودم. من باید می رفتم… باید دور می شدم تا به آرزوهام رنگ بدم. اونجا مثل رنگین کمون رنگارنگه. اونجا آرزوهام به حقیقت تبدیل میشه. اونجا همونی میشم که سالهاست دلم میخواد بشم. من اونجا یه آدم دیگه میشم. شناخته شده و مشهور میشم. با هدف رنگین… به این کار ننگین دست میزنم! اون هم همراهمه. اون هم یه هدف داره. هدف هامون با هم فرق داره. اما راه رسیدن به هدفمون یکیه. من و اون یه راه رو واسه رسیدن به هدف های متفاوتمون انتخاب کردیم. هدف من؛ دنیای رنگارنگ بود و هدف اون؛ دنیای سرد و بی روح. درست برعکس خودمون! من کدر و بی روحم و اون پر از رنگ و نشاط. من سرد و اون گرم… من غمگین و اون شاد… من اسمم رنگارنگِ و اون سوشا. من وینا هستم و اون نجات دهنده ی من از این دنیای بی شادی!
شب بود. جلوی قصر معاون شرکت نگه داشت. با استفاده از گوشی اش، دوربین های توی قصر رو هک کرده بود و زده بود کلاً درب و داغونشون کرده بود. به من نگاه کرد اخماش رفت تو هم. منم داشتم به چشمای قهوه ای و کشیده اش نگاه می کردم و تو دلم قربون صدقه اش می رفتم. دستمو روی زخم قدیمی روی گونه اش کشیدم و گفتم: سوشا من میترسم. اگر این دفعه گیر بیفتیم چی؟
سوشا لبخند زد و دستمو توی دستش گرفت و بوسید. به چشمام نگاه کرد و گفت: نترس وینا… نترس. گیر نمیفتیم.
بِهِم نگاه می کرد و پلک نمیزد. لحنش اونقدر آرامش بخش بود که ترس و نگرانی رو از دلم دور می کرد… مثل همیشه! مثل همیشه مهربون بود و آرامش بخش. آرامش پیدا کرده بودم… آرامش محض. لبخند زدم و دستمو از دستش بیرون کشیدم و بردم داخل ساک مخصوص مشکی رنگ.

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 99
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 756
  • بازدید ماه : 1,957
  • بازدید سال : 24,929
  • بازدید کلی : 135,786