close
تبلیغات در اینترنت
رمان دکل
loading...

بیا تو رمان

  نویسنده : الیخاس کاربر انجمن نودهشتیا   خلاصه داستان : همه ی اتفاقات مربوط به یک دکل قدیمیه… نقطه ی مشترک همه شخصیت های داستان برمیگرده به دکل!! هرکس که خودش رو درگیر ماجرای دکل کرده یا مرده یا میمیره!!               دانلود                 قسمتی از متن رمان : گوشی اش را بیرون آورد و پیامک کوتاهی به شاهرخ زد:من دارم میرم سراغ ایستگاه رادیو…مطمعنم یه چیزی دستگیرمون میشه!!پیامک بعدی را…

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

دانلود رمان دکل

مهدی جلالی بازدید : 259 یکشنبه 24 خرداد 1394 نظرات ()

 

نویسنده : الیخاس کاربر انجمن نودهشتیا

 

خلاصه داستان :

همه ی اتفاقات مربوط به یک دکل قدیمیه… نقطه ی مشترک همه شخصیت های داستان برمیگرده به دکل!! هرکس که خودش رو درگیر ماجرای دکل کرده یا مرده یا میمیره!!

 

 

 

 

 

 

 

دانلود  

 

 

 

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

گوشی اش را بیرون آورد و پیامک کوتاهی به شاهرخ زد:من دارم میرم سراغ ایستگاه رادیو…مطمعنم یه چیزی دستگیرمون میشه!!
پیامک بعدی را برای خواهرش فریبا زد همینکه خواست گوشی اش را خاموش کند شاهرخ جوابش را داد:نرو…بزار باهم میریم!!
فهمیه پوزخندی زد و توی دلش لقب ترسو را به شاهرخ داد….بلاخره دلش را به دریا زد و گوشی اش را خاموش کرد مقنعه کوتاهش را جلوتر کشید و مضطرب نگاهی به اطراف انداخت…اصولا این شهر زیادی خلوت بود مخصوصا آن موقع شب دیگر پرنده هم پر نمیزد پس جای نگرانی نبود با این حال استرس داشت بلاخره کارش غیر قانونی بود نبود؟؟قفل را با کلیدی که داشت باز کرد و داخل شد…زیادی تاریک بود حسابش را کرده بود به همین خاطر یک چراغ قوه کوچک از خانه همراهش اورده بود…چراغ قوه را روشن کرد و روی وسایل و اشیا انداخت…همه کهنه و زنگ زده بودند کمی که جلوتر رفت اتاقک عایق در نور چراغ قوه نمایان شد…خودش بود اتاقک رادیو….بی معطی وارد اتاقک شد و روی صندلی گوینده نشست….با این که دم و دستگاه از بیخ و بن کهنه بود و مال دوره ی عهد بوق اورا به وجد آورده بود…گوشی اش را بیون درآورد و چند عکس گرفت کیفیت عکس ها بخاطر نبود نور افتضاح بود کمی سرک کشید تا چیز مشکوکی پیدا کند روی صندلی یک تابی خورد و توی میکروفن شروع به صحبت کرد:اینجا رادیو ایران…باما باشید با برنامه ی صبح بخیر ایران!!چون برقی درکار نبود پس میکرفن هم کار نمیکرد اما برای یک لحظه یکی از چراغ ها روشن شد…نور چراغ قوه را به سمت چراغ های دستگاه گرفت….دستگاه روشن شده بود و کسی روی خط بود حتی صدایش شنیده میشد…هول کرده بود فکر کرد شاید کسی متوجه شده و مچش را گرفته اما با صدای زنی که ناله و شیون هایش از دستگاه پخش شد فکرش را بست گویا خانم درخواست کمک داشت…سریع دست به کار شد و دکمه میکروفن را زد:خانم چیشده؟؟حالتون خوبه؟؟صدا نامفهموم و کشیده گفت:کمک کمکم کن
با استرس زیادی توی میکروفن بلند گفت:چیشده؟؟شما کجاهستید؟به پلیس زنگ بزنم یا آمبولانس؟؟
اما زن دوباره همان جمله را تکرار کرد:کمک…کمکم کن”بعد هم صدایش خود به خود قطع شد و دستگاه خاموش شد…مبهوت ومتعجب روی دستگاها کوبید:خانم…صدات نمیاد

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 75
  • باردید دیروز : 83
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 732
  • بازدید ماه : 1,933
  • بازدید سال : 24,905
  • بازدید کلی : 135,762