close
تبلیغات در اینترنت
رمان بورسیه عشق
loading...

بیا تو رمان

قسمت نهم

اطلاع رسانی

سلام دوستان . همه اون هایی که توی سایت عضو شدن تایید کردم . میتونید رمان بذارین

ببخشید دیر شد ... معذرت

آخرین ارسال های انجمن

رمان بورسیه عشق ( قسمت نهم )

مهدی جلالی بازدید : 424 دوشنبه 01 تير 1394 نظرات ()

 

دلم واسه مامان و بابام ( به علاوه بهرام) تنگ شده بود. دوری شون برام سخت بود ولی چاره ای نداشتم . نه راه پس دارم نه راه پیش .

تو همین فکر و خیال بودم که آیلین به شونم زد و گفت : رسیدیم .

وارد اتاق که شدیم لباس هامو در اوردم . زود تر از آیلین رفتم دستشویی . مسواکی زدم و اومدم بیرون . 

_ آیلین کجایی؟؟؟؟ آیلیییین ؟؟؟؟

_ توی آشپز خونم . یکم گرسنم بود . اومدم میوه ای چیزی پیدا کنم بریزم تو این شکمم . تو چیزی نمی خوری؟

با لحن خنده ای گفتم: نه سیرم . ممنون.

رفتم به طرف تخت دو نفره ای که بود ، طبقه پایینش دراز کشیدم . خوابم نمی برد ....

 

 

 

همش تو فکر خونواده و بهرام بودم . نمی دونستم چقدر زمان می بره تا به این وضع عادت کنم .  آیلین وقتی کارهاش تموم شد به طرف تخت اومد تا بره طبقه بالا . 

_ لامپ ها رو خاموش کنم ؟

_ آره . ممنون میشم .

_ شب بخیر . 

_ شب تو هم بخیر آیلین جان . 

یه ساعتی با خودم درگیر بودم ؛ مرتبا این پهلو و اون پهلو می شدم . آیلین که فهمیده بود بیدارم سرش رو آورد پایین : نمی خوابی؟

_ خوابم نمی بره . 

_چرا؟

_ دوری بودن  از پدر و مادرم سخته . تا بیام عادت کنم طول میکشه .

با حالت مظلومانه ای گفت : آخی ! منم همین طور بودم . اون اوایل که گریه میکردم . ولی کم کم تونستم خودمو  با این شرایط وقف بدم . 

_ خوش به حالت !

_ نگران نباش  تو هم می تونی .

 حرفش آهی کشیدم و چشمام رو بستم . هر جور شده باید می خوابیدم چون باید صبح زود بیدار می شدم . 

 

***********

 

_ نازنین ...... نازنین ....... بیدار شو .

_ بله ؟

_ بلند شو باید بری دانشگاه .

_ مگه ساعت چنده ؟

_ 6/30.

_ باشه . الان بیدار میشم . ممنون.

 

از روی تختم بلند شدم . به طرف دستشویی رفتم . اونقدر گیج خواب بودم که حین راه رفتن به در و دیوار می خوردم . 

_ مواظب باش دختر . چشماتو باز کن ببینی داری کجا میری. 

داخل شدم . مشتم رو پر از آب کردم و پاشیدم توی صورتم . بلکه خواب از کله م بپره . بعد از مسواک زدن و خشک کردن دست و صورتم بیرون اومدم . به آشپز خونه رفتم تا یه چیزی درست کنم و بخورم . از تعجب دهنم باز مونده بود . آیلین صبحونه رو مرتب و خوشگل روی میز چیده بود . انگار دنیا رو بهم داده بودن . دیگه لازم نبود خودم صبحونه رو درست کنم . 

_ واوو.... آیلین چیکار کردی؟ راضی به زحمت نبودم .

_ کاری نکردم . حالا بیا صبحونت رو بخور تا دیرت نشده . 

_ باشه عزیزممممممممم. 

با خوشحالی رفتم کنارش و گونه شو بوسیدم : دستت درد نکنه . 

پشت میز نشستم و دست به کار شدم . یه دل سیر خوردم . به ساعتم نگاه کردم : وای ساعت هفت و نیمه .

_ برو کار هاتو بکن من ظرف هارو جمع میکنم . 

_ نه دیگه من جمع میکنم . 

_ اشکال نداره تو برو آماده شو .

_ اگه بذارم تو جمع کنیو 

_ خخخخخخ . حالا که اصرار میکنی باوشه . 

آیلین رفت و منم ظرف ها رو سریع جمع کردم و به اتاقم رفتم .( اتاقمون با هم مشترک بود) 

با عجله مو هامو شونه کردم و ریختم روی شونه هام . یه لباس بنفش آستین بلند به همراه یه شلوار لی پوشیدم . به آرایش کم قانع شدم و کیفم رو انداختم رو کولم . 

_ نازنین آماده ای ؟

_ اره . بزن بریم !

از خوابگاه که خارج شدیم حرکت کردیم . توی راه یادم افتاد به مامانم و بهرام زنگ نزدم . موبایلم رو در آوردم و شروع کردم به شماره گرفتن : الو سلام مامان جان . 

_ سلام عزیز دلم . 

_ خوبی مامانم ؟

_ اره قوربونت بشم . تو چطوری؟

_منم خوبم . 

_ همه چی رو به راهه ؟ خوب می خوابی؟ غذا که خوب می خوری؟ 

_ اره مامان جونم. همه چی خوبه .

در حالی که بغض کرده بود گفت : مواظب خودت باش . سرت تو لاک خودت باشه . 

_ چشم .... راستی الان وقت ندارم با بابا حرف بزنم . دارم میرم دانشگاه . بعدا خودم بهش زنگ میزنم .

_ باشه عزیزم کاری نداری؟

_ نه مامان جون . خداحافظ .

_ خدانگهدار.

وقتی گوشی رو قطع کردم آیلین گفت : داره دیر میشه . اگه آروم راه بریم نمی رسیم . 

_ می خوای بدویم ؟ تا دانشگاه . هر کسی زود تر رسید برنده ست . ( یه لحظه یاد بچگی هام افتادم )

آیلین هم خنده ی تمسخر آمیزی کرد و سرش رو به نشونه موافقت تکون داد . 

تا دانشگاه دویدیم . دم در که رسیدیم ، در حالی که داشتم میدویدم با یه پسر  برخورد کردم . سرم رو بالا آوردم تا بفهمم کیه . موهای بور و قد بلندی داشت . خلاصه خیلی خوشگل بود. 

Be careful lady _ ( مواظب باشید خانم ) 

Oh. sorry_ ( متاسفم ) 

نگاهشو تو چشمام قفل کرده بود . نگامو ازش دزدیدم و حیا کردم . بعد از چند لحظه با صدایی نرم و مهربون گفت : 

Ok. No problem_ ( اشکال نداره  ) 

Any way sorry  _ ( به هر حال ببخشید )

با حالت مظلومانه ای گفت : Bye.

با بی تفاوتی جواب دادم : Bye.

دست آیلین رو گرفتم و کشوندم نو دانشگاه . 

_ نازنین چقدر نگات میکرد . 

_ آره خیلی پررو بود . از اون بی جنبه هاش بودااا.

_ ولی پسر خوشگلی بود . از دستت رفت .

با حالت عشوه گفتم : ایششش حالا انگار کیه !!

_ دیگه من بهت گفتم . خود دانی.

با شنیدن این حرف آیلین به خودم گفتم : من بهرام رو با صد تا از این پسرا عوض نمی کنم . 

وارد که شدیم حیرت زده به همه جا نگاه میکردم . نمای بیرونش حرف نداشت . مثل باغ می موند . دور تا دور فضای سبز !

از اینکه می خواستم تو چنین دانشگاهی درس بخونم به خودم می بالیدم .با غرور قدم بر میداشتم . 

_ چیه ؟ چرا ماتت برده؟

_ هان ؟؟ ببخشید حواسم نبود . یه بار دیگه بگو .

_ میگم چرا خشکت زده؟

_ آهان . با دیدن چنین دانشگاهی بایدم خشکم بزنه . 

_ آره واقعا . خیلی ها آرزوی اینا دارن که بیان اینجا درس بخونن. 

 

دستش رو انداخت دور گردنم و گفت : حالا کجاشو دیدی . اینجا تازه بیرونشه. 

نفس عمیقی کشیدم و خودم رو برای دیدن جاهای دیگش آماده کردم . داخل دانشگاه که محشر بود . مثل این ندید پدیدا داشتم دور و برم رو نگاه میکردم . از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد . اولین قطره ای که روی گونم خونه کرد آیلین فهمید و آروم در گوشم گفت : داری گریه میکنی؟ چیزی شده ؟ 

سریع خودمو جمع و جور کردم . اشکم رو با گوشه دستم کنار زدم و در جواب گفتم : نه نه .. هیچی نیست . 

_ چرا یه چیزیت شده . 

_ من تو خواب هم نمی دیدم تو همچین جایی درس بخونم . 

_ درکت میکنم . منم اولش همین طور بودم . خب باید دیگه از هم جداشیم . برو کلاست رو پیدا کن . 

_ از کدوم طرف باید برم؟

_ فکنم باید مستقیم بری . 

_ ممنون . خداحافظ . 

_ بابای .

ازش جدا شدم . با تعجب به همه جا نگاه میکردم . در حین دیدن دور و برم هر از گاهی به تابلوی کلاس ها نگاهی میکردم . تا ته سالن رفتم . بالاخره پیدا کردم . کلاس 126 سمت راست .

همه داشتند با اشتیاق با هم حرف میزدند . من بودم که انگار هم صحبتی نداشتم . سرم رو به نشونه پیدا کردن صندلی خالی چرخوندم تا بلکه جایی برای نشستن پیدا کنم . احساس میکردم من فقط غریبه ام . از سر خجالت سرم رو پایین انداختم و به طرف صندلی خالی ای رفتم . نشستم روش. برای تسکین روحیه ام نفس عمیقی کشیدم . احساس کردم یکی داره در گوشم حرفایی رو با صدای خیلی آروم زمزمه میکنه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
_ رمان بخونید + رمان بنویسید _ توی انجمن گپ بزنید + کنار هم باشیم
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • پیوندهای روزانه
    آمار سایت
  • کل مطالب : 131
  • کل نظرات : 47
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 3
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 46
  • باردید دیروز : 104
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 150
  • بازدید ماه : 2,177
  • بازدید سال : 2,177
  • بازدید کلی : 139,568